تا آخر بخوانید تا متوجه شوید

هادی دریابی

امروز برابر است با مقایسه‌ی شهر کابل و روستای من. کابل شهر قشنگی است؛ مردمانش مهربان و خیلی پیشرفته‌اند. تقریباً اکثریت‌شان فیس‌بوک دارند و استاتوس‌های محیط و فضای سالم را لایک می‌زنند. شهرداری را به بی‌کفایتی متهم می‌کنند. از تلنبار شدن کثافات و پس‌مانده‌های مصرفی روزانه‌ در کنار سرک‌ها شکایت دارند و نیز هر روز نماز می‌خوانند. مسجد زیاد دارند و مسجدهای شهر کابل، در مقایسه به مسجد روستای من، خیلی شیک و مقبول اند. پخته‌کاری اند و مردم زیادتر به مسجد می‌آیند. برعکس، روستای من تازه با فیس‌بوک آشنا شده، بچه‌ها عکس‌های‌شان را رقم رقم گرفته در فیس‌بوک می‌اندازند و کمتر‌شان استاتوس‌های روز و موردی می‌خوانند و لایک می‌زنند. مسجد ما زیاد پیشرفته ساخته نشده و نفوس قریه‌ی ما زیاد نیست. کابل در عین زیبایی، صد مرتبه کثیف‌تر از روستای من است؛ با تمام مساجد و ملاها و شخصیت‌ها و روشنفکرانش. این‌جا، این روزها، از طرف صبح و شام، کوچه‌ها دربست اسیر دود زغال سنگ و چکل (کفش‌های کهنه، پلاستیک و هر آشغال قابل سوخت دیگر) و چوب اند. این‌جا کوچه‌ها با هم مسابقه دارند، مسابقه در تلنبار کردن بازمانده‌های غذا و مصرفی‌های روزانه، سوختاندن چکل و دود صادر کردن، بعدش مسابقه در تنفس کردن این دودها و رفتن به دواخانه‌ها و مطب‌های داکتران! ولی در روستای ما، مردم عقب مانده‌اند و چنین مسابقاتی برگزار نمی‌شوند. آن‌جا نه شهرداری حضور دارد که سطل‌های آشغال را سر کوچه بگذار‌د و نه مردم به اندازه‌ی کافی هوشیار اند که آشغال را نه در سطل‌های آشغال، بلکه کنار همان سطل روی سرک بیاندازند. شما اگر این روزها از طرف صبح و شام در کوچه‌ها سری بزنید، مطمئنم دود هم در کمال آرامش این سرزدن شما را به دیده‌ی قدر نگریسته و تا آخرین سوراخ مربوط به دستگاه تنفسی، سر می‌ز‌ند و گرم احوال اعضای تنفسی‌تان را می‌گیرد. (البته شما تا مجبور نشدید، این کار را نکنید).

بعدش، گاهی ما فکر می‌کنیم که این‌جا مردم از مجبوری، برای گرم کردن هوای خانه‌ی خود، زغال و چکل و پلاستیک می‌سوزانند؛ در حالی ‌که در روستاها، مردم بوته دارند، چوب دارند و نیاز نیست پلاستیک را بسوزانند و کفش‌های کهنه‌ی خویش را در معده‌ی بخاری انداخته و از طریق بینی آن را دوباره نوش جان کنند. آن‌جا کسی کفش کهنه‌اش را دوباره داخل بدنش نمی‌کند. معمولاً از قریه دورتر می‌اندازند تا به‌صورت طبیعی نابود شوند. این‌جا حتا کفش‌های کهنه و بدون استفاده، نعمتی است در سرحد وحدت ملی! مخصوصاً که حالا هوا هر روز سرد و سردتر می‌شود. گفتم که تصور این است که مردم کابل از روی ناچاری فضای خویش را جهنم می‌سازند و دست به خودکشی می‌زنند، اما این تصور کاملا ًدرستی هم نیست. هستند خانواده‌هایی که چند خانه را به کرایه داده و کار‌و‌بار‌شان در ناف کابل گرم و پررونق است؛ اما شب‌های سرد را با سوختاندن پلاستیک و رابر گرم می‌کنند. اتفاقاً تعداد این خانواده‌ها بسیار بالا هم هستند. پس می‌توان به‌راحتی ادعا کرد که خود مردم در کثیفی شهر، بیش‌تر از نهادهای مسئول، مقصر اند. در این زمینه، کابل نسبت به روستای دور‌افتاده‌ی من، برتری دارد. چیز‌ دیگری که در کابل زیاد است و در روستای من وجود ندارد، داکتر متخصص است. همین چند روز پیش یکی از اقارب ما، بابت گلودردی (که مشخص است عامل آن هوای آلوده است) رفته به یک شفاخانه که تقریباً متخصص تمام بخش‌ها را دارد. داکتر بعد از معاینه‌ی اولیه، سفارش می‌کند که برو ادرارت را لابراتوار کن، بعدش آزمایش خون، سپس داخل یک تونل انداخته عکس سر و گردنش را می‌گیرد و چند تکنیک دیگر هم رویش کار می‌کند؛ آخر سر با دو پاکت پنادول و یک پاکت آموکسی‌سیلین، رخصتش می‌کند. این بنده‌ی خدا از اول هم می‌فهمید که داکتر نه نظری به تکلیف و درد گلوی وی دارد و نه رحمی بر وضع و حال و اقتصادی وی، تن به این سناریو می‌دهد. آخر سر، می‌رود سراغ داکتر، از یخن داکتر می‌گیرد که خُب داکتر صایب! لباس سفید و پاک می‌پوشی و روز روشن جیب مردم را خالی می‌کنی؟ پدر و پدرکلانت خوب بود که سلاح می‌گرفتند و جیب مردم را خالی می‌کردند؛ اما تو‌… خلاصه بعد از یک رسوایی، پولش را از داکتر گرفته و بدون دارو به خانه بر‌می‌گردد. کابل از این داستان‌ها زیاد دارد؛ اما روستای من، مردم از بس که از این داستان‌ها بی‌خبر اند، گاهی خود را به زور مریض کرده به کابل می‌آیند که از این داستان‌ها خبر شوند.

در کابل، روزها مردم از ترس انتحاری دلیر گشت‌و‌گذار نمی‌کنند، ولی در روستای ما، مردم شب‌ها زیاد نمی‌گردند؛ چون گرگ‌های وحشی حضور به‌هم می‌رسانند. آن‌جا مردم دشمن جان خویش (گرگ) را مخالف سیاسی نمی‌خوانند؛ اما این‌جا کلان داکترش که گفته می‌شود عقل کل است، دشمن جان خویش را مخالف سیاسی می‌خواند. یعنی تو تا هنوز هم نفهمیده‌ای که یک مقاله‌ی شاگرد صنف هفتم مکتب را می‌خوانی؟ بابا این نوشته از یک بچه‌ی صنف هفتم است که اصلاً از دهات است و به شهر آمده و معلمش از وی خواهش کرده بود که کابل را با روستای خویش‌ مقایسه بکند.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه