جنگ فلسطین و اسرائیل دو درس اساسی برای افغانستان دارد:
یک- خون را با خون نمیتوان شست
دو- همهی قدرتها آسیبپذیر هستند
درس اول
در منازعات خونین، همیشه طرفهای درگیر «حق» خود را پامالشده میدانند و باور دارند که تا طرف مقابل تاوان لازم برای این «حقکشی» را نپردازد، انتقام همواره یک گزینهی مشروع است. در این گونه منازعات تاوانی که خواسته میشود از جنس خون است. طرفهای منازعه میگویند آن دیگری باید خون بدهد. همین «خونخواهی» چرخهی خشونت را تداوم میبخشد. چرا؟ برای اینکه هیچ طرف نمیخواهد آخرین «خوندهنده» باشد. هر کس که آخرین خون را داده است، در واقع دیگر انتقام نگرفته است. این برای بسیاری از آدمها و گروههایی که در چرخهی انتقامگیری و خونخواهی افتادهاند، قابل قبول نیست. اما این هم حقیقت دارد که خون را با خون نمیتوان شست.
در منازعهی فلسطین و اسرائیل ماجرا همین شستن خون با خون است. هر دو طرف میگویند: بگذار من آخرین خون را بریزم و از آن پس تو اقدامی نکن.
در افغانستان نیز این تجربه پیوسته تکرار میشود؛ برای اینکه خونخواهی بهصورتهای آشکار و پوشیده در میان مردم هست. اگر بسیاری از مردم عملا در کار خونخواهی نیستند، بهخاطر این است که مجالش را ندارند. آنان که مجالش را دارند (یعنی قدرت خشونتورزی همین اکنون در اختیارشان است)، بدون وقفه خون میخواهند و خون میریزند. آنانی که خونشان ریخته میشود، خاموشاند و منتظر فرصت. تاریخ این ملک چرخیدن در همین چرخه است. از روشنفکر و ملا و ریشسفید تا تاجر و معلم و ژورنالیست و سیاستمدار همه در چنگ خونخواهی گرفتاراند. آرزوی عمومی این است که نیرویی پیدا شود و «طرف مقابل» را چنان حذف و محو کند که دیگر نشانش را جز در اوراق تاریخ نتوان یافت. اگر فلسطین و اسرائیل را نماد خصومت بیپایان بدانیم، افغانستان پر است از فلسطین و اسرائیل. من ترا مخذول و منکوب میپسندم و تو مرا. حد وسط از میان رفته. خون را با خون میشوییم.
درس دوم
هیچ قوم و گروه و حکومت قدرتمندی نمیتواند با خشونت و تحقیر و تحریم دیگران را برای همیشه مطیع و منکوب نگه دارد. اسرائیل قویترین ارتش خاور میانه را دارد و اکثر قدرتهای بزرگ دنیا از تمام رفتارهای این کشور در برابر فلسطینیان حمایت میکنند. به بیانی دیگر، کمتر قدرتی در جهان وجود دارد که به اندازهی اسرائیل در کنترل مخالفان خود دست پُر و جواز نامحدود داشته باشد. اما همین قدرت هم از صلح بینیاز نیست. حتا ارتشی با این توانایی نیز نمیتواند همیشه تمام رخنهها را ببندد.
تجربهی طولانی افغانستان در عرصهی زورگوییهای داخلی نیز نشان میدهد که چرخ روزگار همیشه بر مراد سرکوبگران نمیگردد. تاریخ این ملک اگر عبرتی دارد، آن عبرت این است که صاحبان قدرت -حتا در اوج توانگری و زورآوری- آسیبپذیر بودهاند. اساسا درس تاریخ جهان همین است که قدرت فقط بهصورت موقت میتواند «بیحد» جلوه کند. در درازمدت، به مصلحت همگان (حتا به مصلحت زورمند) نزدیکتر آن است که توانگر و زورمند پروای ضعیفان و خاموشان و ژندهپوشان را داشته باشد. وقتی که جامعهیی سرکوبشده به حد انفجار برسد، دیگر پرسش از حق و باطل و مشروع و نامشروع از میان بر میخیزد. تنها چیزی که در میان میآید، خشونتی است که همه در آتش آن میسوزند.
ولی درپست این قدرت یا طرف های درگیر هااگر پشتبانی دایمی و قدرتمند وجود داشته باشد شاید زور زور باشد با مدت طولانی ….۷۶ سال