Photo: ILNA / Arash Arbabi

سختی‌های بی‌پایان مهاجران در ایران (۱۲)

احسان امید

وقتی در افغانستان بودم، نزدیک دودهه‌ی عمرم را در رفت‌وبرگشت به ایران سپری کردم. چهار سال قبل چاره‌ای ندیدم جز این‌که فامیل خود را هم ایران بیاورم. به سختی پاسپورت گرفتیم و آن زمان گیرآوردن ویزا هم دردسر زیادی داشت. وسایل خانه را فروختیم تا هزینه‌ی سفر تأمین شود. روستای‌مان را در یک روز پائیزی با عالمی از خاطرات ترک کردیم. به این امید که در منزل و مقصود نو برویم و زندگی بهتر و به دور از درگیری و خشونت داشته باشیم. لقمه‌نانی را که روزها با آبله‌ی دست بدست می‌آوریم، شب‌ها با خاطر آسوده در کنار خانواده بخوریم. همین شد که بار سفر را بستیم و عازم دیار مهاجرت شدیم. اعتبار ویزا سه ماه بود و تصمیم قطعی ما هم ماندن در ایران بود. بعد از رسیدن به این‌جا، طی یک هفته خانه گرفتیم و کار جابه‌جایی وسایل و لوازم هم ردیف شد.

هفته‌ی دوم دنبال کار رفتم و با یکی از اقوام نزدیک در یک کار ساختمانی مصروف شدم. او خودش پیمانکار بود و ده-دوازده نفر کارگر زیر دستش کار می‌کرد. با آمدن من در آن جمع، یک کارگر اضافه شد. نزدیک پنج ماه آن‌جا کار کردم. فاصله‌ی محل کار و خانه اگر با مترو می‌رفتم یک‌ونیم ساعت وقت می‌گرفت. در اوایل هر شب به خانه بر می‌گشتم. روزانه تقریبا نُه ساعت سر کار بودم و سه ساعت دیگر در مسیر راه. بعدا تصمیم گرفتم شب‎‌ها در سر کار بمانم و فقط هفته‌ی یکبار خانه بیایم. همین اتفاق افتاد و این روال به مدت پنج ماه دوام کرد. در جریان این پنج ماه متوجه شدم که جمع و جور کردن هزینه و مصرف خانواده با این حقوق کارگری سخت و دشوار است. باید دنبال کار دیگر با حقوق بیشتر می‌گشتم.

با پرس‌وجو از دوستان و آشنایان، یکی کار در کارخانه‌ی سنگبری را پیشنهاد کرد. گفت که حقوقش دو برابر حقوق کارگری است. فقط در کار باید صبر و حوصله داشته باشی و بر روند صحیح کار دستگاه تمرکز داشته باشی تا به خود آسیب‌ نرسانی. تجربه‌ی کار با دستگاه سنگبری را قبل از این نداشتم و اما شنیده بودم که کار در آن‌جا پرریسک است. وقتی با صاحب کارخانه صحبت کردم، قبول کرد؛ با حقوق رضایت‌بخش. چون افزایش درآمد برایم مسأله‌ی اصلی بود، چاره‌ای ندیدم جز قبول آن. با راهنمایی مختصر مسئول کارخانه، کار را شروع کردم. روز اول کمی احساس نابلدی می‌کردم و در روزهای بعد راه افتادم. چون کارخانه در حاشیه‌ی تهران موقعیت داشت، فقط هفته‌ی یکبار خانه می‌آمدم. بعضی از هفته‌ها روز جمعه را نیز پشت دستگاه کار می‌کردم و بابت آن حقوق اضافه دریافت می‌نمودم.

در اول رفتار صاحب کارخانه نیک و سالم بود. اکثر روزها از ما سر می‌زد و خسته‌نباشید می‌گفت. این وضعیت خیلی دوام نیاورد و نحوه‌ی برخوردش تغییر کرد. به‌خصوص از آن هنگامی که یک روز در جریان کار، داینموی دستگاه دچار عارضه شد و از فعالیت بازماند. وقتی آمد ببیند که چرا دستگاه کار نمی‌کند، از لحن حرف‌زدنش می‌شد حدس زد که او من را عامل اصلی در این کار می‌داند. اول با کنایه می‌گفت اما وقتی داشت از ما دور می‌شد صریح گفت که وقتی یک نفهم و بی‌سواد پشت دستگاه قرار بگیرد، انتظار بیشتر از این وجود ندارد. چیزی نگفتم و واقعیتش هم نمی‌خواستم کارم را از دست بدهم. شنیده بودم که قبل از این چندین نفر به‌خاطر همین حاضرجوابی و بگومگوهایی که با صاحب‌کار داشتند، از کار اخراج شده‌اند. من گزینه‌ای بهتر از این کار در آن شرایط را برایم نمی‌دیدم و به همین خاطر اراده‌ی جدی بر ماندن در آن‌جا داشتم؛ حتا با تحمل شنیدن طعنه و حرف‌های بی‌مورد.

دستگاه دوباره فعال شد و کار طبق روال عادی پیش می‌رفت. صاحب کارخانه روزهایی که سری به ما می‌زد بیشتر از هر چیز تأکید روی توجه به دستگاه داشت، و به تکرار تذکر می‌داد که داینمو دوباره از فعالیت بازنماند. ضمنا هشدار می‌داد که اگر این بار خراب شود، هزینه‌ی ترمیم آن را از حقوقم کسر خواهد کرد. باور نمی‌کردم جدی است اما وقتی در آخر ماه حقوقم را طلب کردم، با منت و احسان یادآوری کرد که هزینه‌ی ترمیم داینموی دستگاه را فقط این دفعه نمی‌گیرم و اگر تکرار شود، دیگر مراعاتی در کار نخواهد بود. شنیدن این حرف ناامیدم ساخت و انگیزه‌ام برای کار جدی و پر انرژی را کاهش داد. بعد از آن با احتیاط و آرام کار می‌کردم و به حرف‌های آزاردهنده‌ی صاحب‌کار توجه نمی‌کردم.

اتفاق ناگوار وقتی به سراغم آمد که یک روز صفحه (پل) دستگاه شکست و پارچه‌ای از آن بازویم را گرفت. اول نفهمیدم که چه اتفاقی افتاده است. برش سنگ زیر دستگاه تقریبا به آخر رسیده بود و یک دفعه صدایی را شنیدم که بی‌شباهت به صدای عادی و متداوم آن‌جا بود و تکانی از جانب سمت چپ خود حس کردم. چشمم روی دستگاه بود. دستگاه روشن بود و داینمو با سرعت می‌چرخید. آب با فشار روی صفحه در گردش بود. همان‌طوری که کف دست چپم روی سنگ قرار داشت، درد سوزنده‌ی در بازوی چپ خود حس کردم. خواستم دستم را عقب بکشم، نتوانستم. با کمک دست راستم بلند نگه داشتم و از دستگاه دور شدم. سرم را چرخاندم به سمت چپ. از دیدن خون در بازویم شکه شدم. ترسیدم و فریاد زدم: «کمک.» صدای بلند دستگاه نمی‌گذاشت فریادم را کسانی که در فاصله‌ی دور بودند، متوجه شوند. دوباره فریاد زدم اما بلندتر. یکی از کارگران که نزدیک از دیگران مصروف جابه‌جایی سنگ‌ها بود، متوجه شد و با سرعت به طرفم آمد. او وقتی خون را در بازویم دید، دست‌پاچه شد. فورا دستگاه را خاموش کرد و به جانب من برگشت. متوجه پارچه‌ای از صفحه‌ی دستگاه شد که در بازویم فرو رفته است. دستکش را از دستانم بیرون کشید. خون به بند دستم رسیده بود و پارچه‌ی زخیم آستین، مانع جاری شدن آن شده بود.

گفت: «باید برویم شفاخانه. اول باید به دفتر صاحب‌کار برویم که کمک کند زودتر به شفاخانه برساند. خون‌ریزی بازویت خیلی زیاد است.» لرزه‌ای در بدنم پیدا شده بود و آن هنگام من فقط به چهره‌ی او نگاه می‌کردم. او را منجی‌ای می‌دانستم که به کمک من شتافته است. تصور کردم که او وحشت کرده و ترسیده است و این منتقل‌کننده‌ی پیام خوبی نبود. با کمک او به سمت دفتر صاحب‌کار خود حرکت کردم. چند متری که راه رفتم، دیگر توان قدم برداشتن از من گرفته شد. فقط این حرف را شنیدم که گفت: «تو همین‌جا باش تا من به صاحب‌کار اطلاع دهم.» یک زمانی متوجه شدم که روی تخت شفاخانه هستم.

نتایج و آزمایش نشان داد که استخوان بازیم شکسته است و باید عملیات شود. هزینه‌ی عملیات سنگین بود و صاحب‌کار هم روز اول وعده داد که نصفی از پول عملیات را خواهد پرداخت اما حاضر نشد بگوید که دقیقا چه وقت. در شفاخانه هر روز هشدار می‌داد که به تأخیر استخوان سیاه می‌شود و در آینده احتمال قطع آن دور از امکان نخواهد بود. ما نصف پول را از دوستان و آشنایان قرض کردیم و صاحب‌کار با بی‌اعتنایی کامل در آخر جواب منفی داد. دو-سه روز دیگر وقت گرفت تا بقیه‌ی پول را با هزار مشکل از دوستان قرض بگیریم. با هزینه‌ی سنگینی عملیات بازویم صورت گرفت.

وقتی از شفاخانه مرخص شدم، سه ماه دیگر در خانه خوابیدم و دست به کار نزدم. بی‌روزگاری و ناچاری امانم را بریده بود، به علاوه، بیم قرض‌داری دوستان. دوباره دنبال کار رفتم و یک کارگاه ساختمانی به سختی قبول کرد که نگهبان باشم. با حقوق شش میلیون در ماه. بعد از یک سال از آن اتفاق هنوز هم نمی‌توانم کار سنگین و فیزیکی را انجام دهم. منت و احسان صاحب‌کار را این‌جا هم می‌شنوم که گاهی به شوخی و وقت‌های با جدیت می‌گوید: «تو درد بازویت را بهانه می‌کنی برای پنهان کردن تنبلی خود.» حقیقتا زندگی نمی‌کنم، درد می‌کشم؛ درد مشترکی که همه‌ی ما مهاجران افغانستانی آن را می‌کشیم. دردی که نه تازگی دارد و نه پایان.

ادامه دارد…