یادداشت‌های ۶۴ روز سفر به دور امریکا (قسمت سوم)

عباس اسدیان
عباس اسدیان
عباس اسدیان، متولد خزان سال ۱۳۷۵ در ولسوالی ورسِ ولایت بامیان است. او در سال ۱۳۹۷ از دیپارتمنت فلسفه‌ی دانشگاه بامیان فارغ‌التحصیل شده و در سال...
در این بخش نویسنده طی یازده روز به گوشه‌وکنار ایالت کالیفرنیا سفر می‌کند.

کالیفرنیا

ورودم به کالیفرنیا با دیدن پارک ملی دره مرگ Death Valley National Park آغاز شد. دره مرگ بزرگ‌ترین پارک ملی در جمع ۴۸ ایالت به‌هم‌پیوسته‌ی امریکا است. به‌دلیل ارتفاع پایین از سطح بحر، این پارک گرم‌ترین نقطه‌ی امریکا است. براساس گزارش‌ها، بالاترین دما در تاریخ زمین (۵۶.۷ درجه‌ی سانتی‌گراد) هم در سال ۱۹۱۳ در این‌جا ثبت شده است. البته شک‌وتردیدهایی در مورد صحت این گزارش وجود دارد ولی بااین‌حال دره مرگ واقعا گرمای وحشتناکی دارد. توصیه می‌شود در اوج گرما از رفتن به دره مرگ خودداری شود.

بخش‌هایی از این دره مثل نقاشی است. وقتی از زابریسکی پوینت Zabriskie Point به تپه‌های اطرافم نگاه می‌کردم احساس می‌کردم دارم به نقاشی‌های ونگوگ می‌بینم. تپه‌های آن‌جا موج‌دار، رنگارنگ و بسیار ظریف است.

جالب است بدانیم بلندترین و پست‌ترین نقطه در ۴۸ ایالت نیز در فاصله‌ی ۱۳۰ کیلومتری از همدیگر در دره مرگ واقع شده است. بلندترین نقطه‌ی امریکا کوه ویتنی Mount Whitney است که چهار هزار و ۴۲۱ متر ارتفاع دارد و کم‌ارتفاع‌ترین نقطه، جایی در دره مرگ که با ۸۶ متر ارتفاع کم‌تر از سطح بحر واقع شده است.

یکی از به‌یادماندنی‌ترین خاطرات این سفر در حوالی دره مرگ و در راه لس‌آنجلس اتفاق افتاد، جایی که تیل موترم در شاهراه تمام شده بود.

حدود یک ساعت از دره مرگ رد شده بودم که متوجه شدم تیل موتر رو به اتمام است. اما وقتی موقعیت نزدیک‌ترین تانک تیل را پیدا کردم، استرس گرفت. چون فاصله تا آن‌جا خیلی بیشتر از آنی بود که تیل داشته باشم. برای بیست مایل تیل داشتم اما فاصله با تانک تیل سی مایل بود. نمی‌دانستم چه می‌شود اما به‌شدت نگران این بودم که موتر ناگهان وسط شاهراه خاموش شود. نمی‌دانم چگونه ولی با وجودی که روی اسکرین می‌دیدم تیل موتر تمام شده است، بازهم خاموش نشد و ده مایل فاصله را طی کرد. آن چند دقیقه که تیل تمام شده بود، انگار زمان متوقف شده بود و فاصله کم نمی‌شد. وقتی به تانک تیل رسیدم احساس کردم باری سنگین از روی دوشم برداشته شد. بسیار راحت شدم.

دره مرگ یکی از گرم‌ترین نقاط زمین است که در ایالت کالیفرنیا قرار دارد.

وارد لس‌آنجلس شدم. طبیعت و ساختار لس‌آنجلس خیلی سینمایی به نظر می‌رسید. شایدم دلیلش این بوده که اکثر فیلم‌های هالیوودی که دیده‌ام در این‌جا ثبت شده. به محض ورود به لس‌آنجلس رفتم دیدن تابلوی مشهور هالیوود. وقتی جلو تابلو رسیدم اولین چیزی که به ذهنم آمد فیلم‌های مهم و تاریخی‌ای بود که این صنعت آن را تولید کرده. بیش از هر فیلمی به‌یاد فیلم «عامه‌پسند» تارانتینو افتادم. از آن‌جا زود برگشتم و هتل رفتم.

وقتی صبح از خواب بیدار شدم نظری به نقشه‌ گوگل انداختم و این‌که کدام ایالت‌های امریکا را می‌توانم بگردم. متوجه شدم که تا برگردم خانه بیش از نصف امریکا را گشته‌ام، جز چند ایالت شرقی. همان‌جا بود که تصمیم گرفتم تمام ۴۸ ایالت را بگردم. اما تا زمانی که به شیکاگو برنگشتم، این تصمیم را با هیچ‌کس در میان نگذاشتم. چون مطمئن نبودم که می‌توانم این کار را انجام بدهم یا نه.

وقتی برای خرید بیرون رفتم، بیشتر از نصف کسانی را که دیدم فارسی صحبت می‌کردند. برایم تازگی نداشت، چون قبلا شنیده بودم که ایرانی‌ها در لس‌آنجلس زیاد اند، اما تصور نمی‌کردم در این حد باشند. بعدا متوجه شدم در آن ساحه که من بودم محله‌ی ایرانی‌ها بوده.

یکی از جاهایی که در لس‌آنجلس رفتم، دیدن از ساحل معروف سانتامونیکا و دیدن تابلوی پایان جاده ۶۶ بود. تابلو را بعد از اندکی سرگردانی پیدا کردم. اما وقتی آن‌جا رسیدم بسیار شلوغ بود. شلوغی نه صرفا برای دیدن تابلو بلکه برای ساحل و هوای عالی آن‌جا بود. بعد از آن به طرف موزیم گیتی رفتم که یکی از مشهورترین جاها است. آن موزه و مرکز فرهنگی، بیشتر بر روی هنر و تمدن اروپایی تمرکز دارد. بعد از آن رفتم طرف پیاده‌رو مشاهیر هالیوود. تصور می‌کردم بسیار یک جای شیک و خاص باشد. اما راستش ستاره‌ها و حتا خود پیاده‌رو بسیار کم‌فروغ‌تر از آن چیزی بود که توقع داشتم. خیلی‌ از ستاره‌ها اصلا به راحتی قابل تشخیص نبودند و در زیر گردوخاک پیاده‌رو گم بودند. به‌دنبال نام‌های آشنا می‌گشتم و حدود یک ساعت قدم زدم اما جز چند نام معدود، به کسانی که فکر می‌کردم نرسیدم. از جمله به‌یاد کشتی تایتانیک با ستاره‌ی جیمز کامرون (کارگردان این فیلم) عکس گرفتم. ستاره‌ی هیچکاک، شکیرا و رونالد ریگان را هم دیدم.

لس‌آنجلس خیلی هوای عالی داشت. آفتابش بسیار ملایم بود. و شاید همین دلیلی بود بر این‌که زیباترین زنان را آن‌جا دیدم.

از لس‌آنجلس طرف پارک ملی یوسیمیتی Yosemite National Park حرکت کردم. در مسیر راه متوجه حداقل یکی از دلایل عمل آتش‌سوزی‌های کالیفرنیا شدم، و آن‌هم پوشش گیاهی خشک بعضی دشت‌ها بود. دشت‌های وسیعی را می‌دیدم که پر از گیاهان بسیار نازک و خشک بودند؛ چیزی شبیه همان گیاهانی که در هزاره‌جات برای روشن کردن آتش از آن استفاده می‌کردیم و به آن قیاق می‌گفتیم. در کالیفرنیا دشت‌های وسیع پر از این گیاهان می‌بینیم که فقط به یک جرقه اندک نیاز است تا کره آتش فعال شود. و شاید هم برای همین بود که به‌خاطر جلوگیری از آتش‌‌سوزی، بعضی از آن دشت‌ها را به‌صورت کنترل‌شده آتش زده بودند. در مجموع، پوشش گیاهی خشک، تغییرات اقلیمی و فعالیت‌های انسانی دلایل اصلی آتش‌سوزی در کالیفرنیا است.

یوسمیتی یکی از شلوغ‌ترین و محبوب‌ترین پارک‌های ملی امریکا است. سالانه به‌طور میانگین بیشتر از چهار میلیون نفر از این پارک ملی دیدن می‌کنند. در نظرسنجی‌های عمومی، محبوب‌ترین پارک ملی از میان یوسیمیتی و گرند کنیون انتخاب می‌شود. برای همین جست‌وجوی من برای پیدا کردن ساحه‌ی چادرزنی به نتیجه نرسید، چون محل‌های چادرزنی از ماه‌ها قبل ریزرف می‌شوند. آخر یک ساحه در خارج از پارک پیدا کردم و خیمه‌ام را برای دو شب آن‌جا عیار کردم؛ روزها داخل پارک می‌رفتم و شب‌ها برمی‌گشتم. اگرچند یوسیتمی مثل گرند کنیون یا بعضی جاهای دیگر که در کلرادو دیدم مرا هیجان‌زده نکرد اما زیبایی و ساختار یگانه‌ای داشت. خصوصا وقتی از تونل ویو Tunnel View به فضای باز دره می‌دیدم.

پارک ملی یوسیمیتی از شلوغ‌ترین پارک‌های ملی امریکا است.

من از سمت جنوب پارک وارد شده بودم. بعد از دروازه‌ی ورودی حدود یک ساعت باید رانندگی کرد تا به جاهای دیدنی پارک رسید. جاده از جاهای بسیار پرپیج‌وخم می‌گذرد. به محض این‌که از تونل رد شویم، زیباترین قسمت یوسیمیتی را روبه‌روی‌مان می‌بینیم.

کوه‌ها در یوسیمیتی طوری است که احساس می‌‌کردم شیرهای دریایی در ابعاد خیلی کلان آن‌جا خوابیده‌اند. صخره‌ها مثل سنگ‌های دریایی لشم است.

از تونل ویو که بگذریم به روستای یوسیمیتی Yosemite Village می‌رسیم. آن‌جا با خودم گفتم اگر قرار است بهشتی وجود داشته باشد، باید شبیه این‌جا باشد. زیبایی غریب و توصیف‌ناپذیر داشت. دو طرف، صخره‌های غول‌پیکر و لشم، وسط‌‌‌شان یک دره‌ی وسیع با رودخانه‌ی کوچک، اطراف رودخانه دشت‌های پر از گل و البته پرندگان زیبای بهشتی که در پرواز بودند. به این‌ها زنانی زیبایی را علاوه کنید که میان گل‌ها خرامان راه می‌رفتند.

واشبورن پوینت Washburn Point یکی دیگر از عالی‌ترین نقطه‌ها برای دیدن زیبایی‌های پارک است که روز دوم رفتم. از آن‌جا آبشارهای قدرتمند، صخره‌های نیم‌دایره‌ای و غول‌پیکر و دره‌های عمیق را می‌توان تماشا کرد. پیش از آن‌که به آن‌جا بروم، از قطار بسیار قدیمی در گوشه‌ی پارک دیدن کردم که در سال ۱۹۲۷ به کار انداخته شده. فعلا به همان شکل سابق است و آدم‌های زیاد، در محیط بیرون از پارک از آن استفاده می‌کنند.

در شب‌های یوسیمیتی ستاره‌ها شفاف و رویایی بودند. بیشتر از ستاره‌ها اما مهتاب منظره‌ی عجیبی داشت. آنقدر ظریف و شفاف به‌ نظر می‌رسید که گویا به زمین نشسته.

آبشارهای یوسیمیتی نیز بسیار زیبا است. آبشار یوسیمیتی Yosemite Falls که با ارتفاع ۷۳۹ متر بلندترین آبشار امریکا است در همین پارک قرار دارد. اگرچند من در ماه آگست آن‌جا بودم و آبشار تقریبا بی‌آب بود ولی در فصل بهار زیباترین منظره را خلق می‌کند. در عوض، تا آبشار ورنال Vernal Falls کوهنوردی کردم که به نوبه‌ی خودش بسیار زیبا است. بعد از دو ساعت پیاده‌روی به آبشار رسیدم و خودم را در معرض باد و باران آبشار قرار دادم. صدای تصادم آب با صخره دیوانه‌کننده بود. از دیدن آن چنان انرژی و نیرو گرفته بودم که مسیر برگشت همه‌اش دویدم. خیلی‌ها متعجبانه نگاهم می‌کردند.

چند روز بعد فیلم مستند «صعود آزاد» را دیدم و حسرت خوردم که کاش بیشتر در یوسیمیتی می‌ماندم. مستند «صعود آزاد» نشان می‌دهد چگونه الکس هانولد، صخره‌نورد امریکایی، بدون طناب از کوه صخره ال کاپیتانو در پارک ملی یوسیمیتی بالا می‌رود. او اولین انسان در تاریخ است که از این صخره بدون طناب بالا می‌رود. باورش سخت است، چون وقتی به آن صخره نگاه کنیم احساس می‌کنیم حتا خزنده هم نمی‌تواند از آن صخره بالا برود چه رسد به انسان، آن‌هم بدون طناب.

مهتاب و درخت‌ نیم‌سوخته در شب‌های یوسیمیتی.

روز سوم از یوسیمیتی برگشتم و طرف سانفرانسیسکو راه افتادم. این مسیر بسیار هوای خوب داشت. آفتاب و باد چنان ملایم بود که میل به خواب می‌کردم. درختان میوه و غرفه‌های میوه‌فروشی کنار جاده نیز بسیار خوشایند بود و حس آشنا داشت.

در سانفرانسیسکو اول خانه‌ی شیرحسین دانشیار رفتم. سه روز شده بود شاور نگرفته بودم. کمی رفع خستگی کردم و بعد رفتیم فریمانت با دوستان شیر فوتبال بازی کردیم. قرار بود فوتبال ساعت پنج‌ونیم عصر برگزار شود، ما سر وقت رسیدیم. اما بقیه بازیکنان تا ساعت هفت جمع شدند.

فردای آن روز از ساختمان مرکزی متا، گوگل و اپل دیدن کردم و در حوالی سیلیکون ولی قدم زدم. وقتی به اطرافم نگاه می‌کردم و نوجوانانی را با آیدی کارمندی اپل و گوگل و متا می‌دیدم، احساس می‌کردم همه‌ی‌شان نابغه هستند و آینده‌ی دنیا. از سوی دیگر، در گوشه‌وکنار شهر موترهایی را می‌دیدم که در حرکت بودند اما راننده نداشتند. راستش هنوز به آن موترها اعتماد ندارم و فکر نمی‌کنم با شرایط خاص که گاهی در ترافیک ایجاد می‌شود، آن موترها مثل انسان عمل کنند.

بعد از آن به اسکله ۳۹ Pier 39 رفتم که از مشهورترین جاها در سانفرانسیسکو است. زندان الکاتراز را از آن‌جا دیدم. اولین‌بار اسم این زندان را در فیلم «پرنده‌باز آلکاتراز» شنیده بودم. این فیلم براساس داستان واقعی ساخته شده و روایتی از یک محکوم به حبس ابد در سلول انفرادی است. او بعدها تبدیل به یک پرنده‌شناس برجسته می‌شود و زندان الکاتراز را به نوعی تبدیل به پرنده‌سرا می‌کند.

البته در این‌جا فعلا هیچ زندانی‌ وجود ندارد. زندان الکاتراز به‌عنوان زندان فدرال و فوق امنیتی میان سال‌های ۱۹۳۴ تا ۱۹۶۳ فعال بوده و خلافکاران معروفی چون ال کاپون در آن زندانی بوده است اما به‌دلیل هزینه‌بر بودن، بسته شد، زیرا این زندان در وسط آب قرار دارد و زیرساخت‌هایش فرسوده شده است. بعدها نهادهای حقوق بشری از فعالیت این زندان اعتراض داشتند، زیرا زندانی را در بدترین شرایط قرار می‌داد. فعلا برای بازدید عموم باز است و سالانه میلیون‌ها دالر عاید دارد.

بعد از آن به دیدن پل طلایی Golden Gate Bridge رفتیم. از فراز پل می‌شود زندان الکاتراز را از زاویه دیگر دید. از آن زاویه می‌توان درک کرد که چرا فرار کردن از زندان الکاتراز اصلا ممکن نیست و هیچ زندانی موفق به فرار نشده. زندان در وسط آبهای مواج و بسیار سرد قرار دارد. از آن‌جا پیش دوستان مالیزیایی‌ام رفتم و مهمان‌شان بودم.

پل معروف کالیفرنیا، معروف به پل طلایی.

روز سوم طرف سانتا کروز رفتیم. سواحل و صخره‌هایی را دیدم که قبلا عکس‌شان را در بگروند ویندوز دیده بودم. البته آب در سواحل سانتا کروز بسیار سرد و مواج بود که آب‌بازی را تقریبا ناممکن می‌کرد. در مجموع سواحل شمالی، به‌دلیل نزدیکی به قطب شمال آب سرد دارد و مناسب آب‌بازی نیست. از آن‌جا برگشتیم و در خانه‌ی شیرحسین قروتی خوردیم. خاطرات گذشته زنده شد و ایامی خوشی بود!

ناوقت شب طرف شهر سکرمنتو (مرکز کالیفرنیا) حرکت کردم. کمی آن‌سوتر از پل طلایی، هشداری در بورد موتر روشن شد. گفتم این‌جا بود که موتر عوارض کرد و جنجال شروع شد. بغل شاهراه کنار کشیدم و عکس هشدار را در گوگل زدم. هشدار به‌خاطر نامیزانی هوای تایرها بود. در یک تانک تیل رفتم و این مشکل به‌صورت موقت رفع شد. بعد از دو ساعت رانندگی نامطمئن، به سکرمنتو رسیدم. فردایش طرف لیک تاهو Lake Tahoe رفتم و با انور سالار یک‌جا شدم. قبلا با انور هماهنگ بودم و او از ویرجینیا به کالیفرنیا هوایی آمد تا چند روزی با هم بگردیم.

در لیک تاهو، که جایی برای تفریح و سرگرمی پولداران سانفرانسیسکو به نظر می‌رسد، زیبایی خاص نهفته است. دوست دارم از آن به‌عنوان نگین آبی امریکا یاد کنم، توصیفی که دوستی برای بندامیر به کار برده و آن را نگین آبی بامیان خوانده. آب زلال، کوه‌های پر برف در پس‌منظر و درختان سبز لیک تاهو مرا به‌یاد دریاچه الماس در کلرادو انداخت. آن‌جا در ساحلی رفتیم که نامش ساحل لخت بود و نوشته بودند این‌جا آدم‌ها لخت ‌اند و نباید عکس و ویدیو گرفته شود. البته لزوما آن‌جا همه لخت نبودند، جز تعداد انگشت‌شمار. به گوشه‌ای رفتیم و کمی آب‌بازی کردیم.

شب در سکرمنتو مهمان دوستان انور بودیم؛ با دوستان جدید آشنا شدم و صحبتی از کاروبار و وضعیت زندگی در آن‌جا شد. از این‌که فضای فرهنگی/قومی در اختیار کهن‌سالان و مذهبی‌ها هستند، و در مراسم‌های دینی افراط می‌کنند، ناراض بودند. فردایش طرف خط ساحلی اقیانوس آرام حرکت کردیم.

برنامه این بود که از شاهراه معروف Highway 101 و از کنار اقیانوس آرام طرف ایالت اورگان برویم. بعد از چند ساعت رانندگی، به اولین خط ساحلی در شمال سانفرانسیسکو رسیدیم. هوای بسیار متغییر و بادی که از اقیانوس آرام به سمت خشکه می‌آمد، تماشایی بود. به‌خاطر غباری که از اقیانوس جاری بود، در بعضی نقاط هوا به‌شدت تاریک می‌شد. رانندگی از خط ساحلی آدم را با حیات دریایی آشنا می‌کند؛ به همان اندازه که حیات در خشکه متنوع است، در آب نیز چنین است.

در مجموع مسیر خط ساحلی را بسیار آهسته پیش رفتیم و هرجا که منظره‌ی زیبا می‌دیدیم توقف می‌کردیم. شب‌ها چادر می‌زدیم و صبحانه را در ساحل، کنار موج‌های بی‌قرار اقیانوس آرام می‌خوردیم. از جمله ساحلی بود به‌نام شیشه Glass Beach که سنگ‌ریزه‌هایش به رنگ‌های متفاوت بود. آن‌جا گویا در عالمی از رنگ‌ها غرق بودیم.

بعد از سه روز، به پارک ملی ردوود Redwood National Park رسیدیم. فکر می‌کنم دنیای استثنایی کالیفرنیا در این پارک وجود دارد، جایی که هر درخت هزاران سال تاریخ با خود حمل می‌کند.

درختان این پارک هرکدام بالای صد متر ارتفاع دارند. در بعضی قسمت‌ها که تراکم درخت‌ها زیاد است، فضای جنگل بسیار تاریک و وحشتناک می‌شود. چون رقابت درخت‌ها برای جذب نور آفتاب مانع نفوذ نور به زمین می‌شود. از سوی دیگر، درخت‌ها چنان غول‌پیکر و ضخیم ‌اند که حتا موتر از داخل آن رد می‌شود. ما حداقل از دو درخت به این شکل رد شدیم و موتر به راحتی از میان آن‌ها عبور می‌کرد. وقتی به آن درخت‌ها نگاه می‌کردم مثل کوه به نظر می‌رسید. بعضی از آن درخت‌ها که به زمین افتاده بودند و حفره‌ای در تنه‌ی آن‌ها ایجاد شده بود، آنچنان بزرگ بود که احساس می‌کردم در دل یک دره قرار دارم.

مسیر عبور موتر از تنه‌ی یک درخت در پارک ملی رید وود.

دلیل عظمت و استقامت این درخت‌ها، مقاوم بودن آن در برابر آتش‌سوزی است. این درخت‌ها به راحتی آتش نمی‌گیرند و برای همین هزاران سال است که پابرجا مانده‌اند. درختی بود که نوشته بودند سه هزار و ۴۰۰ سال عمر دارد. از سوی دیگر، ریشه‌دوانی آن‌ها هم طوری‌ است که در زیر زمین همدیگر را پیدا می‌کنند و شبکه‌ می‌سازند. این هم به تغذیه و هم به مقاومت در برابر باد و توفان به آن‌ها کمک می‌کند.

ادامه دارد…

با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
1 دیدگاه