عادله سنگلاخی
صدای او از آنسوی خط میلرزید؛ هرچند فاصلهای میان ما هزاران کیلومتر بود، اما لرزش نفسهایش از پشت تلفن به خوبی شنیده میشد. چندبار درنگ کرد تا خودش را جمعوجور کند. گویا مردد بود که از کجا شروع کند. سپس با صدای آرام و گرفته افزود:
«من در افغانستان سرپرست خانوادهی هشت نفری بودم. پیش از آنکه طالبان کشور را بگیرند، کارمند یکی از نهادهای صحی بودم. ماهانه 50 هزار افغانی معاش داشتم و با همان پول بهترین شرایط زندگی را برای خانوادهام فراهم کرده بودم. خواهرانم کورس میرفتند و یکی از آنان وارد دانشگاه شده بود. فکر میکردم حالا نوبت زندگی بهتر رسیده است، اما همه چیز یکباره فرو پاشید.»
ساره (نام مستعار) دانشآموختهی رشتهی پرستاری و باشندهی ولایت دایکندی است. حالا در ایران پناهنده است و بهگفتهی خودش، در خانهی کوچک و محقر زندگی میکند. او از کودکی خود چنین یاد میکند: «با اینکه سن کمی داشتم، با تشویق پدر و مادرم درس را شروع کردم. در مکتب ما، بعد از صنف هشتم، دیگر آموزگاری برای مضامین ریاضی، فیزیک و کیمیا وجود نداشت. مردم مجبور بودند با پرداخت پول، آموزگاران غیررسمی بیاورند که به ما درس بدهند. پدرم همیشه تأکید میکرد که من باید درس بخوانم، چون خودش سواد نداشت و میخواست ما چیزی شویم که او نتوانسته بود شود.»
با وجود تمام دشواریها، ساره تا پایان مکتب درس خواند. هرچند در آزمون کانکور بینتیجه ماند، اما پدرش با تقبل تمام سختیها او را به انستیتوت صحی فرستاد.
ساره به ورزش هم علاقه داشت. او برای مدت کوتاهی در دو رشتهی والیبال و تکواندو فعالیت داشت و به پیشرفت خوبی دست پیدا کرده بود، اما بهدلیل مشکلات اقتصادی نتوانست ادامه دهد و ورزش را ترک کرد.
ساره در مورد آرزوهایش میگوید: «آرزو داشتم بعد از فراغت کار پیدا کنم و زحمات پدرم را جبران کنم، رشتهی طب عالی را بخوانم و یک داکتر متخصص شوم. بعد از فراغت از انستیتوت در یکی از نهادهای صحی استخدام شدم. با انگیزهی زیاد کار میکردم. ما برای اطفال دچار سوءتغذیه، زنان باردار و زنان شیرده خدمات صحی ارائه میکردیم. اما با آمدن طالبان همه چیز از هم پاشید. آنان ما را از کار منع کردند.»
پس از چند ماه تعلیق، طالبان با صدور مکتوبی اجازهی فعالیت مجدد به نهادهای صحی دادند، اما با شرطهای سنگین؛ «در مکتوب نوشته بودند که تمام زنان باید حجاب کامل داشته باشند و هیچ کارمند زنی بدون محرم به محل کار نرود. هرچند این دستور رسمی بود، اما ما جرأت رفتن نداشتیم. پس از یک هفته دلهره دوباره سر کار برگشتیم.»
مدتی بعد، پدر ساره نیز هدف بازپرسی طالبان قرار گرفت؛ «چون از فامیلهای ما در نظام قبلی وظیفه داشتند، طالبان پدرم را به اتهام پنهان کردن اسلحه بازداشت کردند. بعد از چند روز بازداشت او را رها کردند و گفتند که باید چند میل اسلحه به دولت طالبان تسلیم دهد. پدرم مجبور به فرار از افغانستان شد. کمی بعد من هم از ترس کار خود را رها کردم و با فامیلم کشور را ترک کردیم و به ایران پناه آوردیم.»
اما زندگی در ایران برای ساره آسان نبوده و نیست؛ «هر روز با دلهرهی رد مرز شدن و نگاههای تحقیرآمیز مردم روبهرو هستیم. در کارخانهای کار میکردم که افغانستانیهای زیادی آنجا بودند. با اینکه اکثر ما ویزا داشتیم، صاحب کارخانه بارها ما را با گزارش دادن به پولیس تهدید میکرد. برخورد مردم عادی در خیابانها، در بازار، در شفاخانهها… همه جا تحقیرآمیز است. ایران برای من شبیه زندانی بدون سقف است.»
ساره با افسوس ادامه میدهد: «گاهی آرزو میکنم کاش طالبان نمیبودند و ما ناچار به پناهندگی نمیشدیم. حالا از هر دو سو شکست خوردهام؛ آنسوی مرز طالبان هستند، اینسوی مرز توهین و آوارگی.»
او میگوید از زمانی که به ایران آمده، افسردگی عمیقی وجودش را گرفته است. میگوید که دیگر دوست ندارد از خانه بیرون شود یا با کسی حرف بزند. دلش برای هر چیز در افغانستان تنگ میشود؛ حتا برای بوی خاکاش. پنج ماه بعد از مهاجرت، افسردگی ساره به حدی رسید که برای چندین روز نمیتوانست چیزی بخورد. فقط آب مینوشید و گریه میکرد.
او تلاش کرده بود تا کارش را در ایران ادامه دهد، اما این هم آسان نبود؛ «با کمک یکی از آشناها که همسر ایرانی داشت، آدرس یک شفاخانه را پیدا کردم. گفتند آنجا به داکتران افغانستانی اجازهی کار میدهند. اسناد تحصیلیام را بردم و گفتم پرستار هستم و تجربهی کاری دارم. مدیر شفاخانه نگاهم کرد و گفت مگر نمیدانی اسناد افغانستان برای ما هیچ معنا ندارد؟ اگر میخواهی اینجا کار کنی، باید بروی تهران، از ادارهی پزشکی جواز بگیری و برگردی. وقتی پرسوجو کردم، دیدم برای میزان تحصیلات ما هیچ اعتباری قائل نیستند. باید در دورههای آموزشی آنان شرکت میکردم که برای هر جلسه از ایرانیها دو میلیون و از ما چهار میلیون تومان میگرفتند. وقتی حساب کردم، دیدم با کرایهی رفتوبرگشت، ماهانه تا بیست میلیون تومان هزینه دارد. این پول را نداشتم. بعد یکی از مهاجران که در ایران تحصیل کرده بود گفت آنان قصد فریب را دارند، چون به هیچ عنوان به مهاجرانی که در افغانستان تحصیل کردهاند، جواز کار نمیدهند.»
ساره حالا ماهها است که خانهنشین است و از طرف خانوادهاش تحت فشار است که تن به ازدواج دهد؛ «از وقتی که به خواستگارم جواب رد دادهام اعضای فامیل، مخصوصا پدرم با من حرف نمیزند. این فشار تنها سر من نیست بلکه دامنگیر خواهران از من کوچکترم نیز شده است. پدرم گاهی به ما اجازهی استفاده از موبایل را نمیدهد و حتا یکبار من و خواهرم را در خانه زندانی کرده بود. احساس میکنم دیگر هیچ هدفی ندارم. انگار به آدم بیاهمیت تبدیل شدهام؛ کسی که فقط باید زنده باشد، نه اینکه زندگی کند.»
ساره میگوید برای نخستینبار که خواستگاری به خانهیشان آمده بود، او دانشآموز صنف دهم بود؛ «در آن زمان پدر و مادرم مرا به ازدواج تشویق نکردند؛ اما من خجالتزده و مضطرب شدم. چون رویاهای بزرگی داشتم. میخواستم درس بخوانم و باسواد شوم و در جامعه شناخته شوم.»
اکنون وضعیت فرق کرده است. خانوادهی ساره بر او فشار میآورند که ازدواج کند. آوارگی و فشار اجتماعی در یک کشور دیگر از یکسو و فشار خانواده از سویی دیگر ساره را در تنگنای دشواری گذاشته است. میگوید: «در جامعهی ما دختر که باشی، هر روز با فشار یا محدودیت تازهای روبهرو میشوی.»