مدینه تیموری
نوزدهساله هستم. کوچکترین دختر یک خانوادهی بزرگ و شلوغ. دو خواهر کلانترم در بهاریترین روزهای زندگیشان عروس شدند و رفتند. در خانوادهی ما، برای دختران تنها راه آزاد شدن از سختگیریها و رسیدن به آرزوها، ازدواج کردن است. من اما تصمیم داشتم درس بخوانم و راه آزادی را از مسیر مستقل شدن انتخاب کنم. پانزده سال داشتم که طالب آمد و ویرانی و سیاهیاش را کوچهبهکوچهی هرات پهن کرد. آنروزها تازه متوجه علایق و استعدادهایم شده بودم؛ نقاشی، نویسندگی و در کنارش حقوق و علوم سیاسی را هم برای رشتهی درسی آیندهام انتخاب کرده بودم.
اولین کار طالب بستن دروازههای مکتب بود که تنها امید دختران امثال من به شمار میرفت. چند ماهی سرگردان بودم؛ تنها و افسرده. یک روز خبر شدم که دختران همسایه، که همه مکتبی بودند، برای یادگیری حرفهی آرایشگری به آرایشگاه میروند. من هم تصمیم گرفتم همراهشان بروم. این مسیر انتخابی من نبود، اما به نظرم آمد که از بیکار نشستن در خانه بهتر است. اما باید اول از مادر و برادرم اجازه میگرفتم. این دو نقش اصلی را در خانواده داشتند. برادرم راضی نبود. روزها طول کشید. دهها قانون گذاشتند که سر پایین میروی و سر پایین میآیی.
تقریبا یک ماه از رفتنم به آرایشگاه میگذشت که طالبان دروازهی آرایشگاهها را هم بستند. دوباره خانهنشینی، تنهایی و سرگردانی شروع شد. روزی اتفاقی پستی در صفحهی فیسبوک مادرم دیدم؛ آموزش آنلاین زبان فرانسوی. تصمیم گرفتم زبان فرانسوی بخوانم. اما باز هم باید از همان مراحل قانعکردنها میگذشتم. راضیکردنشان آسان نبود. ثبتنام کردم، فیس ماه اول را پرداختم، شامل صنف شدم، درسها شروع شد. اوایل سخت بود، اما کمکم قلقش به دستم آمد و علاقهام بیشتر شد. صنف خیلی خوبی بود، همه چیز عالی پیش میرفت تا اینکه در همان روزها به زمینلرزهی هرات برخوردیم. برادر دیگرم که آنروزها ایران بود، برگشت و نگذاشت ادامه بدهم. عقیدهاش این بود که خواندنش فایدهای ندارد، فقط پول هدر دادن است. حکماش داده شد. دیگر تلاش فایدهای نداشت.
باز همان روزهای تکراری، خستهکننده و دلگیر خودش را بیشتر جلوه میداد. آرام ننشستم. بعد از مدتی تصمیم گرفتم کورس حضوری انگلیسی بروم. یک هفته را با جنگ، قهر، عصبانیت و ناراحتی گذراندم تا مادر و برادرانم قانع شدند. این بار برادرم شرط گذاشت که خودش مرا کورس ببرد و به خانه برگرداند. یک ماه به همین روال درس خواندم و امتحان نهایی ماه اول را داده بودم و منتظر نمرههایم بودم که طالبان کورسها را هم بستند.
دیگر روح و روانم درهمشکسته بود. در سن هفدهسالگی زندگی برایم معنایی نداشت. همه چیز برایم بیمعنا و تاریک شده بود. خانه زندان شده بود. خسته بودم؛ مگر چقدر جان داشتم که برای خواستههای حتا ابتداییام با زمین و زمان بجنگم؟ ناامید شده بودم.
در چنین روزهایی متوجه شدم خانم حمیرا قادری پستی در صفحهی فیسبوک خود به اشتراک گذاشته بود: «آموزش نویسندگی خلاق برای دختران و پسران افغانستان.»
خوشحال شدم و امید دیگری در وجودم زنده شد، اما دوباره باید از هفتخوان رستم میگذشتم. با هزار جنجال، حرف و گریه از هفتخوان رستم گذشتم. خود برنامه آنلاین و رایگان بود، اما مشکل اصلیام نداشتن موبایل بود. با خانم برادرم حرف زدم تا برای مدتی از موبایلش استفاده کنم. خانم برادرم را به این دلیل انتخاب کردم چون برای مادرم یا برادرم بهانهای نباشد که بگویند ما گوشیهایمان را لازم داریم.
بعد از این حرفها بلافاصله پیام ثبتنام را فرستادم. چند روز منتظر ماندم تا جوابش آمد؛ خوشبختانه قبول شده بودم. دوباره نوری در دل تاریکی درخشیده بود.
در همان جلسهی اول درسی فهمیدم عضو کوچک و بسیار بیتجربهی این جمع هستم. همهی دوستان سنشان از بیست به بالا بود و آدمهای موفقی بودند. اما من پا پس نمیکشیدم و تا جایی که بود، پلهبهپله خودم را میرساندم.
در طول دو ماه درس خواندن، چهار موبایل را تبدیل کردم؛ از موبایل خانم برادر به موبایل مادرم، از موبایل مادر به موبایل برادر و آخر هم موبایل خواهرم. شبهای زمستان میرفتم خانهی خواهرم تا از طریق موبایل او به درسها گوش بدهم. استاد تمرین نویسندگی میداد و کتابها هم برای خواندن بهصورت پیدیاف فرستاده میشد. من برای انجام تکالیف محتاج موبایل بودم. از موبایل هر کسی که یک هفته استفاده میکردم، بهانه میگرفتند که تو خیلی مصروف نوشتن و خواندنی. ما گوشیهای خود را لازم داریم. خودم هم اجازهی خرید گوشی نداشتم. هر بار با هزار خواهش، گریه و حرف زدن از علاقهام به نوشتن، گوشی یکی از اعضای خانواده را میگرفتم. دو ماه به همین حال گذشت. برایم سخت و رنجآور بود، ولی خوب به همین هم راضی بودم. نمیخواستم به مشکلات مسیر سر خم کنم، اما خانواده بهانه کم نمیآوردند.
بعد از این دو ماه دیگر اجازه ندادند که راه را تا آخر بروم و بخوانم. تازه داشتم کمکم مسیر را پیدا میکردم.
سالبهسال، جنگبهجنگ. نوزدهساله شدهام. شاید برای خیلیها این سؤال پیش بیاید: خوب، با این همه سال جنگیدن هیچ کاری را هم به اتمام نرساندی. اما برای طی همین مسیر هم بسیار زیاد است. شرمندهی خودم نیستم، چون تا حد توانم مقابل دهها نفر جنگیدم. برای من همین مقاومت و تسلیم نشدن، بخش اصلی زندگیام شده است. در اینروزها به این نتیجه رسیدهام که باز هم از هر فرصتی استفاده کنم و تسلیم قوانین نادرست خانواده نشوم. حالا خودم را یک سرباز تمامعیار میبینم.
خیلی درک میکنم چون تقریباً سرنوشت تمام دختران افغانستان یک رقم است با تمام مشکلات و رنج های که از طرف خانواده و اقوام بود مقابله کردیم که آخر هم این رقم همه به باد بره خودم صنف دهم بودم و از صنف اول یکی از شاگردای لایق صنف که طالب آمد بعد از بسته شدن مکتب ها صد راه استفاده کردم ولی هیچی نشد و حسرت به دل ماندیم
بغضم گرفت که این رنج دامنگیر میلیون ها انسان تا چه زمانی دوام خواهد داشت.