حمید نعمان
نزدیک به دو ماه است که در اطراف کوهها و درههای دشوارگذر نورستان، معادلهای نگرانکننده در حال شکلگیری است. راههای ورودی و شریانهای ارتباطی ولسوالیهای کامدیش و برگمتال عملا در کنترل نیروهای ارتش پاکستان قرار گرفته است. این نیروها در ارتفاعات استراتژیک و بر فراز گذرگاههای باریک این مسیر کوهستانی، مواضع و قرارگاههای نظامی ایجاد کردهاند. در این میان گزارشهایی نیز از عقبنشینی یا فرار نیروهای طالبان از شماری از پاسگاههای نظامی نزدیک این منطقه منتشر شده؛ گزارشهایی که اگرچه بهطور مستقل از سوی طالبان تأیید نشدهاند، اما در کنار تحرکات میدانی، تصویر مبهم و نگرانکنندهای از وضعیت واقعی در این ولسوالیها ترسیم میکنند.
حدود سه هفته پیش، موجی از شایعات در شبکههای اجتماعی، از احتمال سقوط یا از دست رفتن کنترل کامل این دو ولسوالی به دست پاکستان خبر میدادند. ادعاهایی که بلافاصله با واکنش مقامهای محلی مواجه شد. یکی از مسئولان نورستان در پیام ویدیویی این گزارشها را رد کرد، اما خود این ویدیو نیز به جای آنکه از ابهامها بکاهد، پرسشهای تازهای برانگیخت. ویدیو در فضای باز و در میان سبزهزار ضبط شده بود، بدون هیچ نشانهی جغرافیایی، بدون پسزمینهای قابل شناسایی و بدون عناصری که امکان راستیآزمایی مستقل ادعای کنترل طالبان بر این مناطق را فراهم کند. همین خلاء در شواهد، به نوعی بر تردیدها دربارهی میزان واقعی کنترل طالبان بر این مناطق دامن زد و فضای خبری را به سمت ابهام بیشتر سوق داد. در همین روزها و همزمان با این تحولات، گزارشهایی نیز از وخامت وضعیت انسانی در کامدیش و برگمتال منتشر شد؛ گزارشهایی که از کمبود مواد اولیه، دارو و نیازهای اساسی در این مناطق حکایت داشت و نشانههایی از فشار فزاینده بر زندگی روزمرهی باشندگان محلی را برجسته میکرد.

در تازهترین تحول، چند روز پیش میانجیگری بزرگان قومی افغانستان و پاکستان در نوارمرزی خبرساز شد؛ میانجیگریای که گفته میشود در نتیجهی آن، قرارگاههای نظامی پاکستان در ارتفاعات مشرف بر مسیر این ولسوالیها، بهگونهی موقت از شلیک بر غیرنظامیان و کاروانهای حامل موادهای اساسی و اولیه خودداری کردهاند.
آنچه در کامدیش و برگمتال جریان دارد، یک تحول بزرگ در موازنه رویارویی ارتش پاکستان و طالبان را نشان میدهد. این وضعیت بیش از هر چیز بازتابی از پرسشهای جدی دربارهی میزان حاکمیت عملی طالبان در این مناطق است. حضور و نفوذ نیروهای پاکستانی، این حاکمیت را در عمل به چالش کشیده و مرز میان کنترل ادعایی و واقعیت میدانی را بیش از پیش مبهم ساخته است.
از کجا شروع شد؟
در ماه میزان سال گذشته در جریان جنگ مرزی طالبان و ارتش پاکستان، لحن رسمی اسلامآباد بهگونهای کمسابقه تند شد. وزارت خارجهی پاکستان بهعنوان یکی از مهمترین نهادهای تعیینکننده در بیان سیاست خارجی این کشور، در بیانیهای اعلام کرد «امیدوار است روزی مردم افغانستان آزاد شوند». جملهای که رنگ و بویی از چرخش سیاست پاکستان بهسوی تغییررژیم درافغانستان داشت.
این روند در حد حرف باقی نماند. پس از نخستین بمباران کابل توسط پاکستان، چندین دور گفتوگوهای میانجیگرانه با ابتکار قطر، ترکیه و عربستان انجام شد و به نتیجهای مشخصی نرسید. در شرایطی که چشمانداز روابط طالبان و پاکستان روزبهروز تیرهتر میشد، بهویژه با توجه به نزدیکی ایدئولوژیک و قومی طالبان با تحریک طالبان پاکستان، اسلامآباد در ماه حوت همان سال بهگونهی رسمی از تغییر مسیر سیاست خود خبر داد: از دیپلماسی به «عملیات نظامی». خواجه آصف، وزیر دفاع پاکستان، در اظهارنظر صریح گفت که «افغانستان به مستعمره هند تبدیل شده است» و پاکستان حق دارد از خود دفاع کند؛ جملهای که عملا سطح تنش سیاسی را وارد مرحله تازهای کرد.
در ادامه، در ماه حوت، پاکستان عملیاتی را با نام «غضبللحق» آغازکرد؛ عملیاتی که بنا بر گفتههای مقامهای پاکستانی، هنوز هم پایان نیافته و بهگونهی متناوب ادامه دارد. این عملیات شامل موجی از حملات هوایی، توپخانهای و پهپادی عنوان شده است که اهداف آن بهطور گسترده، قرارگاههای نظامی، قول اردوها، انبارهای سلاح و مراکز آموزشی وابسته به طالبان در چندین ولایت افغانستان بودهاند. گزارشها از بیش از پنجاه حملهی هوایی در دورههای مختلف سخن میگویند؛ حملاتی که عمدتا زیرساختهای نظامی در کابل و ولایتهای شرقی و جنوبی را هدف قرار دادهاند.
ادارهی طالبان عمدتا ساختار نهادهای امنیتی حکومت پیشین را حفظ کرده، هرچند نام برخی مراکز نظامی که در گذشته حامل هویتهای تاریخی و فرهنگی بودند، تغییر یافته است. در این ساختار، هر قول اردو دارای دیپوهای بزرگ سلاح، مهمات و مراکز آموزشی است که نقش اصلی در اکمال و پشتیبانی پایگاههای نظامی اطراف را بر عهده دارند. این دیپوهای ساحوی، بهعنوان گلوگاههای لجستیکی، از کابل تا قندهار، و از ننگرهار تا پکتیا، شبکهای بههمپیوسته از تأمین نظامی را شکل میدهند.
ناظران بر این باور اند که تداوم حملات پاکستان میتواند فشار قابل توجهی بر ظرفیت تسلیحاتی طالبان وارد کند و به تدریج توان عملیاتی این گروه را تضعیف کند. در همین راستا، عطاالله ترار، وزیر اطلاعات پاکستان، مدعی شده است که در جریان این حملات ۱۹۸ تانک، وسایط زرهی و تجهیزات توپخانهای طالبان از بین رفتهاند؛ ادعایی که تا کنون از سوی منابع مستقل تأیید نشده است و طالبان نیز آمار مشخصی از تلفات یا خسارات احتمالی خود منتشر نکردهاند.
تغییر در هدفگیری
اکنون به نظر میرسد که ارتش پاکستان از پراکندگی جغرافیایی اهداف فاصله گرفته و تمرکز خود را بهگونهی محسوس بر دو ولایت شرقی، نورستان و کنر محدود کرده است. در حالی که پیشتر حملات همزمان بر چندین ولایت مرزی و عمق خاک افغانستان حکایت داشت، در دو هفتهی اخیر نشانههایی از تمرکز هدفمند بر محورهای کوهستانی و صعبالعبور نورستان و کنر به چشم میخورند؛ بهویژه مسیرهای ارتباطی و گذرگاههایی که به ولسوالیهای کامدیش و برگمتال ختم میشوند و عملا بهعنوان شریانهای حیاتی این مناطق عمل میکنند. همین مسأله باعث شده است که پرسشهای تازهای در مورد اهداف واقعی این تمرکز به میان آید. حالا این سؤال اساسی مطرح میشود که چرا نورستان و کنر از میان تمام ولایتهای مرزی افغانستان با پاکستان، به کانون اصلی این جنگ تبدیل شدهاند؟

شرق افغانستان در چهاردههی گذشته بارها به نقطهی آغاز تحولات بزرگ امنیتی و نظامی بدل شده است؛ منطقهای که نهتنها بازتابدهندهی بحرانها بوده، بلکه در مواردی خود جرقهزنندهی آنها محسوب شده است. پس از سال ۲۰۰۹ زمانی که طالبان بار دیگر جنگ جبههای را شدت بخشیدند، نورستان، بهویژه ولسوالیهای برگمتال و کامدیش بهدلیل مسیرهای دشوارگذرشان به یکی از کانونهای اصلی درگیری تبدیل شد. پیش از آن نیز، در دوران جهاد علیه شوروی سابق، مناطق شرق افغانستان، بهویژه نورستان، کنر و لغمان نقش تعیینکننده داشتند. این مناطق هم بهدلیل حضور و بسیج نیروهای بومی اهمیت داشتند و هم بهعنوان مسیرهای حیاتی عبور کاروانهای مجاهدان که شمال و مرکز کشور را به خطوط مقدم در شرق پیوند میدادند؛ مسیری که بعدها نیز اهمیت استراتژیک خود را حفظ کرد.
حالا در درگیری طالبان با پاکستان، کنر و نورستان بهدلیل مرزهای طولانی با ایالت خیبرپختونخوا پاکستان و منطقهی چترال در این کشور، به یکی از حساسترین نقاط مرزی تبدیل شدهاند. در این میان، ولسوالی «ناری» در کنر نقش یک دروازهی کلیدی را دارد؛ مسیری که به کامدیش و برگمتال نورستان وصل میشود. تمرکز پاکستان بر این محور، نشان میدهد هدف، کنترل همین گلوگاه حیاتی است. با بسته شدن این مسیرها، خطوط اکمالاتی طالبان مختل شده و باشندگان محل در وضعیت شبهمحاصره قرار گرفتهاند. کمبود مواد غذایی و دارو افزایش یافته و در برخی موارد، مردم برای رفع نیازهای اولیه ناچار به تعامل مستقیم با طرف پاکستانی شدهاند؛ روندی که عملا طالبان را به حاشیه رانده است.
اما جغرافیا تنها بخشی از مناقشه است. آنچه این فشار پاکستان را مؤثرتر کرده، شکاف عمیق میان طالبان و جامعهی محلی در این دو ولایت است؛ شکافی که در چهار سال گذشته نهتنها ترمیم نشده، بلکه در بسیاری موارد عمیقتر نیز شده است. در کنر، که بهطور سنتی یکی از مراکز مهم سلفیگری در افغانستان به شمار میرود، برخورد طالبان که خود پیرو قرائت دیوبندی از فقه حنفی هستند، با این جامعه، رنگوبوی سرکوب به خود گرفته است. گزارشها از ترور و ناپدید شدن روحانیان سلفی، بسته شدن مساجد و مدارس دینی و بازداشتهای گسترده براساس گرایش مذهبی حکایت دارند؛ اقداماتی که در ذهن بخشی از جامعهی محلی، طالبان را نه بهعنوان یک حکومت اسلامی، بلکه بهمثابهی یک قدرت تحمیلشده و حتا بیگانه بازتعریف کرده است.
این بیاعتمادی تنها به حوزه مذهبی محدود نمیشود. در نورستان، بافت فرهنگی متفاوت و سنتهای بومی، در برابر سیاستهای سختگیرانهی اجتماعی طالبان از جمله محدودیتهای آموزشی برای زنان و مداخلات در سبک زندگی محلی این ولایت، با نوعی مقاومت خاموش روبهرو شده است. مجموعهی این عوامل، فاصله میان جامعهی محلی و ساختار قدرت را افزایش داده و زمینهای فراهم کرده که هرگونه فشار بیرونی، از جمله اقدامات پاکستان، با مانع جدی اجتماعی روبهرو نشود.
به نظر میرسد که حکومت پاکستان، با آگاهی از شکافهایی که بین طالبان و باشندگان این مناطق وجود دارد، میکوشد مردمان این مناطق را با فشار و مذاکرهی همزمان به نحوی از دایره سلطهی حکومت طالبان دور کند. تسلط و نفوذ پاکستان بر این مناطق (از نظر جغرافیایی، اقتصادی، نظامی و سیاسی) به ارتش آن کشور دست بالاتری در مقابله با طالبان خواهد داد. گفتوگوهای مردم این مناطق با پاکستان -بدون موافقت طالبان- نشان میدهد که پاکستانیها تسلط بر این مناطق را چندان از دسترس خود دور نمیبینند.
نورستان و پیشینهی تزلزل طالبان
در این میان، سابقه تنشهای داخلی در نورستان نیز نشان میدهد که این مناطق پیش از تحولات اخیر هم از نظر کنترل سیاسی، شکننده بودهاند. در سپتامبر ۲۰۲۲، دو ولسوالی این ولایت، مندول و دوآب برای مدتی از کنترل طالبان خارج شدند؛ رخدادی که بیش از آنکه یک تحول نظامی کلاسیک باشد، ریشه در اعتراضهای محلی داشت. ولسوالی دوآب برای مدتی تحت کنترل باشندگان محل و هواداران بهرام نورستانی، فرمانده پیشین پولیس ولسوالی مندول در حکومت جمهوری، قرار گرفت؛ فردی که کشتهشدنش جرقهی این اعتراضها را زد. این پیشینه، اکنون در کنار فشارهای بیرونی، اهمیت نورستان را در معادلات جاری دوچندان کرده است.

در کنار اینها، میراث جنگ و مسألهی «انتقام» نیز به این معادله اضافه میشود. با وجود اعلام عفو عمومی، گزارشهایی از ادامهی کشتار هدفمند نیروهای پیشین امنیتی بهویژه در کنر و نورستان منتشر شده است؛ مناطقی که در دورهی جمهوریت سهم بالایی در نیروهای نظامی داشتند. این وضعیت، فضای ترس و بیاعتمادی را تشدید کرده و برخی از باشندگان را به سمت فاصله گرفتن از طالبان سوق داده است.
در سطح کلانتر، اهمیت کنر و نورستان به موقعیت آنها در نقشه مقاومت علیه طالبان نیز بازمیگردد. این دو ولایت، بهویژه نورستان، از طریق رشتهکوههای هندوکش به پنجشیر و بدخشان متصل میشوند، مناطقی که همچنان بهعنوان کانونهای بالقوه یا بالفعل مقاومت ضدطالبان شناخته میشوند. گذرگاههای کوهستانی این منطقه، که در ارتفاعات بلند و دشوارگذر قرار دارند، در طول تاریخ مسیرهای طبیعی جابهجایی نیروهای چریکی بودهاند. نزدیکی جغرافیایی نورستان به پنجشیر، میتواند این نگرانی را برای طالبان ایجاد کند که مبادا یک پیوند عملیاتی میان پاکستان و جبهههای مقاومت نظامی علیه طالبان در شمال شکل بگیرد.
همچنان بعد دیگری که کمتر بهصورت آشکار به آن پرداخته میشود، ساختار قدرت درون طالبان است. برخلاف ولایتهای جنوبی که هسته اصلی قدرت حکومت طالبان را در اختیار دارند، کنر و نورستان در حاشیه این ساختار قرار گرفتهاند و نمایندگی آنها در سطوح تصمیمگیری، بیشتر نمادین تلقی میشود. این عدم توازن باعث شده است که نیروهای مستقر در این مناطق عمدتا غیربومی باشند عاملی که احساس حضور تحمیلی را در میان مردم تقویت کرده و شکاف میان مرکز و پیرامون را عمیقتر ساخته است. بهطور نمونه در نورستان، این نارضایتیها گاه بهصورت علنی نیز بروز کرده است. باشندگان ولسوالی وایگل چندین بار در اعتراض دستهجمعی به عملکرد والی طالبان، او را به ایجاد تفرقه و جانبداریهای قومی متهم کردهاند.
مخالفان طالبان و طالبان در بنبست دیپلماتیک
در سوی دیگر این معادله، مخالفان طالبان با نگاه به تحولات اخیر، بهویژه تشدید تنشها میان طالبان و پاکستان از نشانههایی سخن میگویند که بهباور آنها میتواند بیانگر تغییر در نظم سختگیرانه و متمرکز حاکم در افغانستان باشد. محمد محقق، از چهرههای شناختهشدهی مخالف طالبان، اخیرا اعلام کرده است که «یک کشور از مبارزهی مسلحانه علیه طالبان حمایت میکند»؛ اظهارنظری که هرچند بدون نامبردن از کشور مشخصی مطرح شد، اما در فضای تحلیلی، بسیاری از ناظران آن را اشارهای غیرمستقیم به پاکستان تلقی کردهاند.
همزمان، احمد مسعود، رهبر «جبهه مقاومت ملی»، نیز از «تحولات در حال وقوع» سخن گفته و تأکید کرده است که شرایط نسبت به گذشته در حال تغییر است. در همین راستا، یاسین ضیا، از چهرههای نظامی پیشین و نزدیک به جریانهای مخالف، در اظهارات اخیر خود از افزایش فرصتها برای تجدید سازمان نیروهای مخالف ابراز امیدواری کرده است. این موضعگیریها، در مجموع بازتابدهندهی فضایی است که در آن، بخشی از مخالفان طالبان تحولات جاری را نه صرفا یک تنش مرزی، بلکه مقدمهای برای تغییرات گستردهتر در موازنهی قدرت در افغانستان ارزیابی میکنند.
در سطح دیپلماتیک نیز، آخرین تلاشها برای مهار این تنشها به نتیجهی ملموسی نرسیده است. مذاکرات اورومچی در چین که به مدت یک هفته برگزار شد، بار دیگر بر سر مسألهی تحریک طالبان پاکستان به توافق نرسید. چین که تلاش دارد با ایفای نقش میانجی، از سرایت بیثباتی به مرزهای خود، بهویژه در امتداد کریدور واخان جلوگیری کند، نتوانست شکاف عمیق میان خواستههای دو طرف را پر کند. پاکستان بر اقدام علیه تیتیپی و تحویل چهرههایی چون حافظ گلبهادر پافشاری میکند، در حالی که طالبان در صورت اقدام علیه همپیمانان قدیمیاش، از بیم ریزش نیروهای خود بهسوی گروههایی مانند داعش، از پذیرش این مطالبات خودداری کردهاند. این بنبست چشمانداز هرگونه توافق پایدار را همچنان دور از دسترس نگه داشته است.