زرغونه، چرخ زندگی و چرخه‌ی خیاطی

اطلاعات روز
Photo: AI Generated

 اسلام‌الدین جرأت


یادداشت نویسنده: این گزارش براساس دیدارهای مستقیم با زرغونه در پشاور تهیه شده است. نام او به درخواست خودش تغییر یافته است.

ماشین خیاطی روی تخته‌ی چوبی می‌لرزد. صدا در اتاق کوچک می‌پیچد و از در نیمه‌باز به راهرو می‌ریزد. زرغونه پارچه را با دو انگشت نگه داشته؛ کمی به چپ، کمی به راست. نگاهش روی سوزن است، اما گوشش جای دیگری؛ ایستاده: روی قدم‌هایی که ممکن است نزدیک شوند. دستش یک لحظه مکث می‌کند، بعد دوباره راه می‌افتد.

این اتاق در یکی از کوچه‌های ناصرباغ پشاور است؛ جایی که چهار سال است هم خانه است و هم کارگاه. آیینه‌ی کوچکی به دیوار تکیه داده، چراغ مهتابی هنگام روشن‌شدن چند بار چشمک می‌زند، و جعبه‌ی پلاستیکی پر از نخ و قیچی و سنجاق کنار پایش است. روی طاقچه، شیشه‌ی رنگ ناخن سرخ مانده؛ سرش نیمه‌باز و لبه‌هایش خشک شده، انگار کسی میان کار آن را رها کرده باشد و دیگر برنگشته باشد.

زرغونه از لغمان است، اما سال‌ها در کابل زندگی کرده است. در ارزان‌قیمت شهر کابل آموزشگاه داشت؛ ثبت‌شده با جواز رسمی. بیست‌ویک شاگرد ثابت داشت. دوازده سال، هر صبح در را باز می‌کرد، دفتر حاضری را روی میز می‌گذاشت و اسم‌ها را با تاریخ می‌نوشت. آخر ماه، صفحه‌ها پر می‌شدند. زن‌ها می‌آمدند، مهارت یاد می‌گرفتند و بعد برای خودشان کار پیدا می‌کردند؛ در خانه، در سالن‌های کوچک، گاهی در سالن‌های بزرگ‌تر. زرغونه اسم همه‌شان را بلد بود و می‌دانست هر کدام از کدام محله می‌آید.

می‌گوید: «آن وقت می‌دانستم کی هستم.»

در اپریل ۲۰۲۲، در آموزشگاه را بست. به خودش گفت موقت است، چند روز، شاید چند هفته. وضع روشن نشد. شش ماه بعد، با یک بقچه و همان ماشین خیاطی که با طناب به پشت موتر بسته شده بود، از تورخم گذشت.

پشاور انتخاب نبود. فقط جایی بود که می‌شد ایستاد. ماه‌های اول، انتظار بود. انتظار ویزه، انتظار برنامه‌ی انتقال، انتظار ایمیلی که نیامد. پول‌ها کم شد. یک روز تصمیم گرفت کار کند. اولین مشتری‌ها از میان همسایه‌های افغانستانی آمدند. زنی برای پیراهن عروسی. مادری با دختری برای کوتاه‌کردن مو. خبر دهان‌به‌دهان چرخید. زرغونه دوباره مشغول شد؛ نه آموزشگاه، اما کار. چیزی که هنوز شکلش را حفظ کرده بود.

همه‌ چیز از یک در زدن تغییر کرد. بعدازظهری، زنی از طبقه‌ی بالا پایین آمد. چادرش را تا روی ابروها کشیده بود. وقتی حرف می‌زد، نگاهش مستقیم به زرغونه نمی‌افتاد؛ بیشتر به دیوار پشت سرش. گفت «بعضی‌ها» ناراحت‌اند. گفت رفت‌وآمد زیاد شده. مکث کرد، انگار کلمه‌ی مناسب را پیدا نمی‌کند، بعد آهسته افزود: «این کار… مناسب نیست.»

دست زرغونه روی لبه‌ی در مانده بود. چیزی نگفت. فقط سر تکان داد و تشکر کرد. وقتی در بسته شد، چند لحظه همان‌جا ایستاد. صدای قدم‌های زن در راهرو دور شد. زرغونه در را آهسته بست، برگشت، پارچه را از زیر سوزن بیرون کشید و روی میز گذاشت. به آینه نگاه کرد. نور مهتابی روی صورتش افتاده بود و نخ سفید هنوز به انگشتش چسبیده بود. نخ را کند، روی زمین انداخت و دوباره نشست پشت ماشین.

چند روز بعد، همان صدا دوباره در راهرو پیچید. این‌بار وقتی در زده شد، زرغونه نفسش را نگه داشت و بی‌حرکت ماند. دستش روی ماشین بود، اما پا را از روی پدال برداشت. صدا قطع شد. چند ثانیه بعد، قدم‌ها دور شدند. در این شهر، بعضی کارها باید بی‌صدا انجام شوند.

یک صبح، سیمکارتش به‌خاطر انقضای ویزه از کار افتاد. همان روز، کارت بانکی زن همسایه‌اش -که پول‌های حواله‌ی زرغونه از طریق آن می‌رسید- بسته شد. مشتری‌ها دیگر پیام نمی‌فرستادند. سفارش‌ها دیر می‌رسید. پول‌ها از راه‌های غیررسمی می‌آمد- کند، با کارمزد، گاهی اشتباه.

زرغونه چند بار شماره گرفت. جواب ندادند. می‌گوید: «در کابل اگر مشکلی بود، می‌دانستم به کجا بروم.»

اینجا، مشکل‌ها آدرس ندارند. نه دری هست که به آن کوبیده شود، نه کسی که نامش را بتوان صدا زد. فقط چیزهایی هست که یکی‌یکی از کار می‌افتند، سیم‌کارت، حساب، تماس، دسترسی. هرکدام بخشی از زندگی را خاموش می‌کند، بی‌آن‌که توضیحی داده شود.

در چنین وضعیتی، کار زرغونه هم جایی ثبت نمی‌شود. نه مجوزی دارد، نه سندی، نه نهادی که آن را به رسمیت بشناسد. در پشاور و اسلام‌آباد، صدها زن افغانستانی در اتاق‌های اجاره‌ای همین کار را می‌کنند بی‌نام، بی‌ثبت، بیرون از هر قاعده‌ای که بتوان به آن تکیه کرد. کار هست، اما رسمیت ندارد؛ مهارت هست، اما مدرکی برایش صادر نمی‌شود.

یک روز، دختر پانزده‌ساله‌ی همسایه از اسلام‌آباد آمد. گفت می‌خواهد خیاطی یاد بگیرد. زرغونه نگاهش کرد، بعد سر تکان داد. دختر همان روز نشست کنار دستش. یاد گرفت چطور پارچه را نگه دارد، چطور پا را روی پدال بگذارد، چطور خط را صاف نگه دارد. چند روز بعد، خواهرش آمد. بعد زن دیگری از کوچه‌ی بالایی. زرغونه اسم هیچ‌کدام‌شان را جایی نمی‌نویسد.

در کابل، دفتر حاضری داشت، اسم‌ها با تاریخ، صفحه‌هایی که آخر ماه پر می‌شدند. اینجا چیزی برای نوشتن نیست. گاهی وقتی یکی از آن‌ها می‌خندد، زرغونه سرش را بالا می‌کند. برای لحظه‌ای، اتاق بزرگ‌تر به نظر می‌رسد. صدا که پایین می‌آید، همه‌چیز دوباره به اندازه‌ی اول برمی‌گردد.

عصرها، بعد از رفتن آخرین نفر، ماشین خیاطی را با پارچه‌ی مخملی می‌پوشاند. اگر کسی در بزند، شبیه وسیله‌ای عادی به نظر برسد. این کار را هر شب تکرار می‌کند. دستش عادت کرده، مثل بستن در، مثل پایین آوردن صدا، مثل پنهان‌کردن کاری که زمانی آشکار بود.

آیینه‌ی کوچک هنوز روی دیوار است. شیشه‌ی رنگ ناخن خشک‌تر شده، دیگر برق نمی‌زند. بیرون، از کوچه صدای بچه‌ای می‌آید. زرغونه سر بلند می‌کند. بعد پا را روی پدال می‌گذارد. سوزن راه می‌افتد، در اتاقی که کار در آن ادامه دارد، بی‌آن‌که جایی ثبت شود.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه