خادم حسین کریمی
حکومت و سیاست در دنیای مدرن الزاما به «دانش» و «برنامه» بیشتر از هرچیزی وابسته است. سیاستمداری بدون یک برنامهی مدون و جامع، به استبداد سیاسی و در نتیجه به پسرفت و عقبماندگی یک ملت میانجامد. به اصطلاح سیاستدانان کشورمان، «پرواضح» است که یک سیاستمدار وقتی وارد کش و قوسهای سیاسی میشود و به بده بستانهای سیاسی دست مییازد، اولین رسالت سیاسیاش، داشتن یک برنامهی جامع-واقعبینانه است.
افغانستان-این پیچیدهترین جغرافیای نکبتزا- که در اوج گرایشهای مخرب اتنیکی-مذهبی سوخته است و حکایت سوختنش همچنان باقیست، سوای تیوریها و طرحهای سیاسی رایج و معمول بینالمللی است. این جغرافیای نحس و مطرود، همهی تیوریها و نظریههای توسعهی سیاسی و رفاه و نیکبختی را به چالش کشیده است. در طول تاریخ، نسخههای حکومتداری موفق و تجربه شدهی بینالمللی نتوانسته است گره کور چالشهای چندجانبهی این به اصطلاح «قلب شامخ آسیا» را حلاجی کند. اینجا، برندگی و کارآیی دانشوری و اهلیت و شایستگی-به معنای واقعی کلمه-به چالش کشیده میشود و بدیل درخور حکومتداری این ملت، کماکان «شعارگرایی»، «وابستگیهای اتنیکی-مذهبی»، «تحجر سیاسی به سبک توهین، تحقیر و انحصار» و دهها نسخهی عجیب و غریب افغانی است. اینجا، همهچیز قربانی کش و قوسهای اتنیکی، مذهبی و زبانی میشود و مردمان هم گویی عادت کردهاند به این که سیاستمداری که غرههای غرشوارانهی قومی-مذهبی سر ندهد، سیاستمدار نیست و آن که به کشمکشهای قومی نپردازد، کلهی خام و نفهم سیاستگری است.
باری، دانشوری فرهیخته و شایستهای از دیار بدخشان، طرح حکومت فدرال را در مجامع رسانهای کشور مطرح میکند و مزایا، نیازمندیها، زمینههای کاربردی و ابعاد لازمهی آن را به بحث و بررسی میگیرد که بتواند این داعیه را به یک گفتمان ملی و فراگیر تبدیل کند و در مجامع سیاسی کشور جدیاش پندارند؛ اما از بد حادثه، مطرود میشود و متهم به تجزیهی افغانستان سربلند و باعزت که وحدت ملی نداشتهی آن خط قرمزش است. پسانها، سیاستگران دیگری که مایههای غلیظ و بلندی از تعلقات قومی اتنیکی دارند، داعیهدار این طرح میشوند و تریبونها، از غرشهای شیرمانندشان، پاره میشوند. به هویت خاک خورده و گمنامم سوگند که این اعلاجنابان حتا نمیدانند حکومت فدرال را چسان به راه انداخت. به بیچارگی و درماندگی ملت اغفال شدهام سوگند که این حضرات مقدس سیاست نمیدانند که زمینههای اجرایی و کاربردی فدرالیزم چیست!
گه و بیگاه که از آدرس «اپوزیسیون»، داعیهی بلندبالای «نظام غیرمتمرکز» را میشنوم که با آب و تاب و صدای کف زدنهای پابوسهاشان و نعرهها و تکبیر، به خورد ملت آشفته میدهند، از درون فرو میریزم. در انتهای فهم سخیف و ناقصم حلاجی میکنم که اگر از بخت بد این ملت، قدرت، به دستان این عدهی ستمگر و ستمپیشه افتد، با دانش و اهلیت نداشتهیشان چه آشفته بازاری به راه خواهند انداخت. به کشته شدگان از همهجا بیخبر این سرزمین سوگند، اگر این جمع بدانند که «چپگرا» و «اپوزیسیون» و «رادیکال» یعنی چه!
به جرأت و حقانیت تمام میتوانم شرح حال داعیهگران «تغییر»، و «چپگرا»های فرهیختهی کشورم را ترسیم کنم. شما فرض کنید شاگرد صنف ده مکتب را که به اجمال، مقدماتی در بارهی اتم و مالیکول و ساختمان اجزای ریز ماده را میداند و میفهمد که به فرض مسئله تعداد الکترونها و پروتونهای یک اتم به لحاظ عدد برابر هماند، مدیر اجرایی یک پروژهی فضایی-اکتشافی قرار دهید. چه پیش خواهد آمد؟ سرنوشت این پروژه چه خواهد شد؟
ما محکومیم به عبور از «گذار سیاسی و اجتماعی»، محکومیم به رفاه و توسعه و در این راستا، روشنگران و قلم بهدستانمان رسالت ضخیم و عظیمی بر دوش دارند. روشنفکران و چیزفهمهای این ملت بایستی در راستای روشنگری سیاسی و اجتماعی و بالا بردن ظرفیت شعور و ادراک سیاسی این ملت، بیشتر از پیش دست به کار شوند. روشنگران این جغرافیا بایستی رسالت قلم بهدستیشان را فراموش نکنند و نقش مقدس تاریخیشان را به شیواترین شکل ممکن به فرجام رسانند. گره کور توسعه و نیکبختی این سرزمین با دستان معجزهآفرین قلم بهدستان و روشنفکران متعهد این خاک باز خواهد شد.