خوش‌بختي عليه خوش‌بختي!

اطلاعات روز

نويسنده: مسعود زنجاني

«در زندگي تمام بدبختي‌ها زير سر خوش‌بختي است». اين سخن را به طور مضموني نزد بسياري از فيلسوفان و متفکران عصر جديد مي‌توانيم بيابيم: به نظر مي‌رسد که آن‌ها هدفي موجه‌تر و ارجمندتر از خوش‌بختي براي زندگي يافته و براي انسان‌ها هديه آورده‌اند. اما اين فيلسوفان چه مشکلي با «خوش‌بختي» دارند؟ مگر چيزي ارج‌مندتر و ارزش‌مندتر ازخوش‌بختي در زندگي وجود دارد؟ آيا فيلسوفاني که از بدبختي‌هاي حاصل ازخوش‌بختي مي‌رنجند، خود به نوعي از بدبختي نمي‌گريزند و در نهايت نمي‌کوشند که خود را به خوش‌بختي بياويزند؟ باري، ‌بي‌راه نيست اگر بگوييم که نزد اين فيلسوفان هم بديل و جا‌گزيني براي خوش‌بختي نيست. آن‌ها هم، به طور عمومي، با اين سخن ارسطو هم‌سخن هستند که «خوش‌بختي هدف نهايي زندگي همه‌ی انسان‌ها و تمام فعاليت‌هايي است که آن‌ها در زندگي مي‌کنند‌». اما نبايد فراموش کرد که شايد ميان خوش‌بختي اين فيلسوفان و خوش‌بختي مورد انتقاد و اعتراض آن‌ها، به جز همان انگيزه‌ی عمومي گريز از بدبختي، تنها واژه‌ی «خوش‌بختي» مشترک است و نبايد اين اشتراک لفظ، در فهم محتواي انتقادي و راديکال سخن‌شان، رهزني کند. بگذاريد سخن درباره‌ی مشکل و نگرش انتقادي فيلسوفان با موضوع خوش‌بختي را با اين پرسش گيج کننده شروع کنيم: آيا خوش‌بخت بوديم، اگر «خوش‌بخت» بوديم؟ پاسخ بسياري از فيلسوفان و متفکران به اين پرسش منفي است، البته اگر که، و اين اگر بسيار مهم است، مراد از «خوش‌بختي» همان معناي رايج از خوش‌بختي باشد. شايد مهم‌ترين سخن فلسفي در باب خوش‌بختي اين باشد که اساسا بايد تمايل و انديشه‌ی «خوش‌بختي» را کنار گذاشت. بسياري از فيلسوفان، به طور صريح يا ضمني، درک رايج از خوش‌بختي را يک توهم ناممکن و نامفيد دانسته‌اند. مي‌توان گفت که فيلسوفان مختلف، هرکدام به شيوه‌ی خود، در پي نشان دادن بدبختي‌هاي ناشي از اين درک تقريبا همگاني شده از خوش‌‌بختي هستند و حرف مشترک‌شان اين است که ترک اين درک از خوش‌بختي اولين گام به سوي خوش‌بختي ايده‌آل آن‌ها خواهد بود، اگرچه بايد گفت که راه‌شان از گام‌هاي بعد از هم جدا مي‌شود. گفتني است که اين درک فقط متعلق به عوام نيست و حتا به اشکال ظريف و پيچيده‌اي، خود را نزد برخي فيلسوفان و روان‌شناسان بزرگ بازسازي و بازتوليد کرده است. هگل، شوپنهاور، کرکگور، نيچه، فرويد، داستايوسکي، کافکا، کامو و…، هرکدام به شيوه‌ی خود، ايده‌ی مسلطی از خوش‌بختي را تخريب مي‌کنند تا بتوانند ايده‌آل خودشان از خوش‌بختي را ابراز کنند. شايد شوپنهاور اين نگرش انتقادي را از همه صريح‌تر ابراز کرده است. در انديشه‌ی شوپنهاور، ما در اين دنيا نيامده‌ايم که خوش‌بخت شويم، بلکه آمده‌ايم که رنج‌هاي‌مان را به دوش بکشيم و قهرمانانه زندگي کنيم. به عبارت ديگر، خوش‌بختي را نمي‌شود يافت، ولي مي‌شود که آن را با رنج شرافت‌مندانه آفريد و ساخت، به مثابه زورباي يوناني کازانزاکيس يا سيزيفوس آلبر‌کامو! از ياد نبايد برد که خوش‌بختي يک رنجاورد است. با اين تفاصيل، بايد گفت که ما اساسا «خوش‌بختي نداريم، بلکه خوش‌بختي‌ها داريم»! يکي از اين خوش‌بختي‌ها همان خوش‌بختي رايج و شايع است که گفتيم بيش‌تر فيلسوفاني که در عصر جديد درباره‌ی خوش‌بختي نظريه‌پردازي کردند، آن را مورد انتقاد جدي قرار داده‌اند و به جاي آن درک‌هاي متفاوت و حتا متضاد خود از خوش‌بختي را ابراز کرده‌اند. اکنون پرسش اين است که محتواي مهلک و مخرب خوش‌بختي به معناي رايج چيست که بايد از آن احتراز و تخريبش کرد؟ خوش‌بختي ايده‌آل کدام است که بايد آن را احراز و تحصيلش کرد؟ چگونه مي‌توان خوش‌بختي‌هاي به ميان آمده از جانب فيلسوفان را سنجيد و آيا نهايتا مي‌توان يکي را از ميان‌شان برگزيد؟ رنج و خوش‌بختي (با تأکيد بر يونان باستان و قرن نوزدهم) آن‌چنان که ارسطو و بسياري از متفکران ديگر گفته‌اند، هدف نهايي زندگي همه‌ی انسان‌ها و تمام فعاليت‌هايي که آن‌ها مي‌کنند، خوش‌بختي است. اما بلافاصله بايد افزود که معناي خوش‌بختي، در دوره‌هاي تاريخي مختلف و جوامع متفاوت، براي همگان يک‌سان نبوده است و بنابراين، يک وضعيت معين هم که نزد همه‌ی انسان‌ها مصداق روشن خوش‌بختي تلقي شود، وجود ندارد. از آن‌جا که فيلسوفان بازتاب انتقادي افکار زمانه‌ی خود هستند، مي‌توان تاريخ فلسفه را نيز تاريخ تعاريف و نظريات متفاوت و حتا متضاد در ارتباط با مفهوم خوش‌بختي دانست. در تاريخ فلسفه‌ی اروپايي نيز طيف وسيع و متنوعي از نظريات در رابطه با خوش‌بختي وجود دارند که آن‌ها را مي‌توان ناشي از درک‌هاي متفاوتي دانست که فيلسوفان مختلف از رابطه‌ی رنج و خوش‌بختي يا ارزش گذاري‌ها و ارزش‌آوري‌هاي متفاوت‌شان از اصل رنج و جايگاه آن در تحقق خوش‌بختي داشته‌اند. چه رابطه‌اي ميان رنج و خوش‌بختي وجود دارد؟ آيا رنج و خوش‌بختي جمع ناشدني هستند؟ آيا خوش‌بختي انسان در زندگي تنها آن هنگام از راه مي‌رسد که رنج تماماً بدرقه شده باشد، يا کاملا بر‌آن غلبه شده باشد؟ طيف وسيع و متنوعي از نظريات در نتيجه‌ی پاسخ‌گويي متفاوت به چنين پرسش‌هايي حاصل شده‌اند. براي درک ميزان بالاي رنگ‌آميزي اين پاسخ‌ها مي‌توان دو سر اين طيف را که پاسخ‌ها به قطب و متضاد يک‌ديگر مبدل مي‌شوند، ملاحظه کرد. در يک‌سو، با اين انديشه روبه‌رو هستيم که اساسا رنج مانع خوش‌بختي و دليل و نشانه‌اي براي بدبختي است و از سوي ديگر، کاملا برخلاف آن، بر‌اين انديشه تأکيد مي‌شود که رنج شرط لازم خوش‌بختي و حتا جزو مولفه يا ترکيب دهنده‌ی خوش‌بختي است. نظريه‌ی نخست را در يونان باستان، در سر‌آغاز هدونيسم اروپايي، نزد آريستيپوس داريم که مورد انتقاد جدي افلاطون و ارسطو قرار مي‌گيرد. در واکنش به همين انتقادهاست که در نظريه‌ی خوش‌بختي اپيکور يا هدونيسم اپيکوري نگاه آشتي‌جويانه‌تري از آريستيپوس نسبت به رنج اتخاذ مي‌شود. اپيکور رنج‌ها را به دو دسته تقسيم مي‌کند: رنج‌هاي ضروري و رنج‌هاي غيرضروري، که رنج‌هاي ضروري را براي خوش‌بختي لازم مي‌داند. نظريه‌ی دوم نيز اگرچه به طور نطفه‌اي يا بذرگونه در يونان باستان وجود دارد، ولي بايد براي نظريه‌پردازي جدي درباره‌ی آن زمان طولاني را به انتظار نشست. در واقع، در قرن نوزدهم است که ما در اروپا شاهد تلاش‌هاي جدي متأملانه و نظريه‌پردازانه در اين ارتباط هستيم. شوپنهاور براي ارائه‌ی نظريه‌ی خوش‌بختي خود ابتدا لازم مي‌بيند که خوش‌بختي به معناي «گريز از رنج» (معناي نخست) را که هم در ميان عموم افراد جامعه و هم فيلسوفان پيش از او متعارف و مسلط بوده است را «توهم» اعلان کند. او اين درک از خوش‌بختي را بزرگ‌ترين مانع براي تحقق ايده‌آل خود از خوش‌بختي، يعني پويش قهرمانانه و به دوش کشيدن رنج‌ها‌ مي‌داند. کرکگور و نيچه نيز هرکدام به شيوه‌ی خود اين انديشه را ابراز مي‌کنند که خوش‌بختي نه به معناي زندگي فاقد رنج، بلکه به معناي داشتن ارتباط خاصي با رنج‌هاي زندگي است. کرکگور مي‌گويد که هدف فلسفه يا دين نبايد اين باشد که رنج را از بين ببرد؛ رنج آرمان معنوي انسان و متعادل کننده زندگي است، جان مايه‌ی زندگي است؛ رنج باعث پالايش روان و عروج آدمي مي‌شود. نيچه نيز خوش‌بختي را درگفتن «آري تراژيک» به زندگي اين‌جايي و اکنوني مي‌داند که در آن هميشه رنج و لذت هم‌آغوش يک‌ديگرند. دوستي و خوش‌بختي (با نگاهي به فلسفه‌ی يونان) يکي از مهم‌ترين آموزه‌هاي فلسفه‌ی يونان اين است که «فقط خردمند خوش‌بخت مي‌شود»، اما خرد چگونه متضمن خوش‌بختي انسان مي‌شود؟ پاسخ فلسفه‌ی يوناني اين است که تنها خِرد است که مي‌تواند انسان را از خودخواهي کور و کشنده برهاند و رستگار کند. خودخواهي و خوش‌بختي جمع ناشدني هستند و محال است که فرد خودخواه خوش‌بخت شود. اما مگر از خودخواهي گريز و گزيري هم هست؟ مگر نه آن که ساختار روان‌تني هر‌انساني او را محکوم به خودخواهي مي‌کند؟ در پاسخ به اين پرسش بايد گفت که گريزي نيست، اما گزيري هست! يعني، اگرچه ما به حکم انسان بودن، چه جاهل باشيم و چه خردمند باشيم، گريز و مفري از زندان خودخواهي و خوددوستي نداريم و هر فردي، به نوعي خودخواه و در پي محوريت خود در محيط ارتباطي خويش است، اما گزير و انتخابي که در اختيار داريم، «فُرم» و «شيوه»اي است که با کمک خرد در اِعمال اين خودخواهي و خوددوستي در پيش مي‌گيريم تا در اين زندان زندگي کنيم. در واقع، تفاوت جاهل و خردمند در اين نيست که جاهل خودخواه مطلق است و خردمند مطلقا خودخواه نيست. تفاوت جاهل و خردمند در شيوه‌ی خودخواه بودن آن‌هاست و نه در اصل خودخواه بودن‌شان. يکي مرزهاي زندان را با بي‌خردي به مرزهاي تنگ خود فرو مي‌کاهد و ديگري با خردمندي مرزهاي اين زندان را به گستره‌ی جهان فرا مي‌برد. خردمند در نتيجه‌ی خردش در مي‌يابد که «بهترين شيوه‌ی خودخواهي، ديگرخواهي است» و خوش‌بختي تنها با «دوستي» و پيوند با «ديگري» ميسر است. به عبارت ديگر، در فلسفه‌ی يوناني «تنها آن کس که بتواند ديگري را خوش‌بخت کند، مي‌تواند خوش‌بخت شود». «عشق، فرم ظريف شده و تلطيف شده‌ی خودخواهي است» و نه انهدام و نابودي کامل خودخواهي. توانايي خِرد تلطيف خشونت و زدودن زمختي از گرايش‌هاي خودخواهانه است تا خودخواهي از گونه‌هاي کور، خشونت‌زا و ديگرستيز به گونه‌هاي ارج‌مند و ديگرپذير خودخواهي ارتقا يابد. به اين معنا، بايد تأکيد کرد که «درک عقل» است که به عشق منجر مي‌شود و نه ترک عقل. در واقع، عاقل از همه جدايش‌هاي ناشي از جهالت فرا مي‌رود و جهان را خود مي‌شمارد و ديگري را يگانه با خود مي‌داند. در مقابل، جاهل خودبزرگ‌بين و خودشيفته مي‌شود و خود را جهان مي‌انگارد و ديگري را بي‌گانه مي‌پندارد. به عبارت ديگر، جاهل هرگز نمي‌تواند از زندان خود جان بدر برد، چرا که نمي تواند از خود فروتر خود برهد و به خود فراتر برسد. جاهل قادر نيست که عليه خود باشد و بنابراين، نمي‌تواند خود را نجات دهد.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
1 دیدگاه