[su_label]رویا غرجی[/su_label]
رسانهها نقش عمدهای را در رقم زدن تغییرات اجتماعی و تحولات فرهنگی در جوامع امروزی بازی میکنند. هرچند نقش آموزشهای رسمی و نهاد خانواده و مذهب در ایجاد هنجارهای اجتماعی بنیادین است، اما در شرایط امروزی چیزی قویتر از رسانه برای تاثیرگذاری گسترده بر اذهان عامه و شکلدهی هنجارهای جدید وجود ندارد. با این حال، نکتهی مهم و قابل توجه این است که رسانه خود یک نهاد مستقل اجتماعی نیست و نقش آن در رقم زدن تحولات اجتماعی ابزاری است. در این خصوص، بسته به ساختارهای اجتماعی مسلط، یکی از مهمترین کارکردهای رسانهها به چالش کشیدن، تحول دادن و بازتولید الگوها و پندارهای اجتماعی است. این مقاله به نقش سریالهای تلویزیونی در حفظ و باز تولید نقش سنتی زنان در جامعهی افغانستان میپردازد.
با وجود پیشرفتهای قابل توجه در زمینهی حضور زنان در رسانههای کشور که به نحوی به آزادی زنان و حضور اجتماعی آنها کمک کرده است، زنان در افغانستان هنوز هم از خشونت بیرحمانه خانوادگی و اجتماعی رنج میبرند. گرچند رسانهها توانستهاند از طریق مطرح کردن مشکلات اجتماعی زنان، و بازتاب دادن نگرانیهای آنها و تشویق تساوی جنسیتی؛ بهویژه برجسته کردن الگوهای موفق زنان افغان، تا حدودی دیدگاههای سنتی در خصوص زنان را در افغانستان تلطیف کنند و یا حداقل در این راستا مبارزه کنند، اما در مواردی، متاسفانه رسانههای کشور خود به بازآفرینی نقش سنتی زنان و نگاه مردسالار، سلطه جنسیتی و استحکام روابط ساختاری نابرابر و خشونتزا کمک میکنند. برخی از تبلیغات تجاری که حامل نگاه جنسی به زنان است و به کثرت در رسانههای دیداری کشور پخش میشوند، نه تنها به شی انگاری و تبلیغ سلطه جنسی بر زنان کمک میکنند که زنان را موجودات بیدفاع و همواره وابسته به مرد تعریف میکنند که خود زمینهساز نگرش اجتماعی نابرابر به زنان میباشند.
در میان کالاهای فرهنگی که مستقیماً بر جایگاه زنان در جامعهی افغانی تاثیر دارند، سریالهای تلویزیونی اند که به دلیل گستردگی نفوذ آنها در میان خانوادهها شدیداً قابل توجهاند. درامه و یا سریالهای تلویزیونی ابزار مهم تاثیرگذاری بر رفتار انسانها و معرفی مشکلات فرهنگی و روابط خانوادگی اند. درامههای تصویری مشکلات و هنجارهای یک جامعه را در یک سبک دراماتیک برجسته میسازند که به دلیل طرح آنها در قالب وقایع عاطفی تاثیر عمیق بر روان مخاطبان دارند.
بعد از سقوط رژیم طالبان و گسترش دسترسی مردم به تلویزیون، پخش سریالهای هندی مانند «گاهی خشو هم عروس بود» به شکل گستردهای خانوادههای افغان را درگیر میکردند تا آنجا که هنگام پخش سریال امور دیگر در خانوادههای افغان تعطیل میشدند و کودکان و بزرگسالان همه پیش تلویزیون مینشستند و سریال را تماشا میکردند. شخصیت مرکزی آن سریال بنام تولسی، فراتر از نقشآفرینی برای سرگرمی، روابط و تعامل روزانه مردم را رقم میزد و نقطهای پیوند عاطفی و موضوع گفتوگوی اجتماعی برای چند سال بود.
اما آنچه که در سریالهای مانند «گاهی خشو هم عروس بود» مطرح میشد حامل دیدگاههای جنسیتی بود که به دلیل طرح آن در قالب درامه و رخدادهای عاطفی، کمتر کسی به آنها توجه میکرد. البته نکات انتقادی مهمی در آن سریال در خصوص روابط خانوادگی وجود داشت که به شکلی معطوف به نقد روابط جنسیتی بود، اما در درون مخاطبین افغان، آن سریال به شکلی غیر مستقیم هنجارها و الگوهای جنسیتی را تبلیغ میکرد که میتوانست بر تبلیغ خشونت و تکثیر نگاه غالب مردانه کمک کند. بهطور مثال، در آن سریال، تولسی نماد یک دختر ایدهآل برای پدرش بود چون به رسم و رواج خانوادهاش احترام میگذاشت و تصامیم خانوادهاش را قبول داشت. یکی از آموزههای درامه تولسی این است که یک زن خوب، زنی است که مشکلات زندگی با امباق و خشو و خشونتهای روابط نهفته در زندگی سنتی را تحمل کند. تولسی مثال یک زن خوب معرفی میشد که دایم به تصامیم بزرگان خانواده احترام قایل بود و در برابر خشونت از خود گذری نشان میداد. مادر شوهر من که آرزو میکند روزی تولسی را از نزدیک ببیند، همیشه از صبر، بردباری و تحمل تولسی مثال میآورد. او خود مانند تولسی غمهایش را با کسی شریک نمیکند، چون فکر میکند زنان باید مشکلات شان را تحمل کنند و باعث ایجاد تنش در خانواده نشوند. تولسی در سریال مذکور در بسیاری موارد از شدت درد و رنج از پا میافتاد، اما چون تلاش میورزید نمادی از یک زن بردبار و خوب باشد، از دردهایش به کسی شکایت نمیکرد.
یکی از پیامدهای چنین سریالها این است که خشونتها و نابرابری جنستیی را عادی جلوه میدهد. نقش تولسی در میان زنان افغان به یک دلیل پذیرفته میشود که مطابق تئوری، عموماً بینندهها با شخصیتهای سریالها رابطه بر قرار میکنند که بازیگر نقش و تجربههای آنهایند. یعنی بینندهها دنبال شباهت شخصیتی و تجربه مشترک میان خود و شخصیت سریالها و فیلمها میگردند و تلاش میکنند به نحوی خود را در آیینه چنان سریالها ببینند و از این طریق به نحوی درمان عاطفی یابند. نکته قابل توجه اما این است که همدردی عاطفی با تجربه تولسی در درامه زمانی خشو هم عروس بود، به جای برانگیختن اعتراض، بهصورت ناخودآگاه و غیرمستقیم باعث عادی سازی نابرابری جنسیتی و خلق مشروعیت برای روابط جنسیتی که در آن زنان باید متحمل روابط خشونتبار و نابرابر باشند، میگردد. به این ترتیب، برخی از سریالهای تلویزیونی که از طریق رسانههای افغانستان پخش میشوند، بهگونهی غیرمستقیم به خشونت ساختاری و بازآفرینی روابط پدرسالار کمک میکنند.
در سریالهای دیگر مانند برخی از سریالهای ترکی که برای فعلاً بازار سرگرمی در افغانستان را از آن خود کردهاند، نیز شاهد تبلیغ و بازتولید روابط پدرسالار و خشونتهای جنسیتی بهصورت گسترده میباشیم. در درامههای مانند «کارادایی» و «وادی گرگها» مردانگی و خشونت آمیخته باهم تعریف میشوند که پیامدهای پنهان و غیرمستقیم بر روابط جنسیتی و تعریف هنجارهای جنسیتی مانند مرد بودن و زن بودن دارند. در مواردی، در این سریالها زنان در قالب نقشهای شیطانی، شی جنسی، و شخصیتهای ضعیف معرفی میشوند درحالیکه مردان در نقش شخصیتهای هوشیار، قوی و ناجی ارائه میشوند. زن در اغلب این سریالها موجودی برای بودن در حصار خانه معرفی میشود و مرد قهرمان جنگ و سیاست. چنین پردازهای دراماتیک به نهادینه کردن حوزه خصوصی و عمومی و تعریف جایگاه زن (در دایرهی خانوداه) در برابر مرد (وظیفهدار مسایل حوزهی عمومی) در بینش فرهنگی جامعه کمک میکنند. به زبان دیگر، رسانهها از طریق پخش چنین سریالها، روابط و جایگاه زنان را در قالب بحث حوزهی خصوصی و عمومی بازآفرینی میکنند. به لحاظ ساختاری، چنین تقسیمبندی نقشهای اجتماعی برای زنان و مردان منبع اصلی خشونت جنسیتی اند. برخی از برنامههای رسانههای کشور آگاهانه و یا ناآگانه در استحکام و تداوم این نظم ساختاری از طریق ترویج کلیشههای جنسیتی به نابرابری و خشونت جنسیتی کمک میکنند.
با در نظرداشت نقش تعیین کننده و تاثیرگذاری عمیق رسانههای دیداری بر ذهنیت عامه، لازم است مدیران رسانههای کشور در خصوص محتوای برنامههای سرگرم کننده شان دقت بیشتر نمایند. رسانههای کشور نقش مهمی را در توسعه آزادی بیان و رقم زدن تغییرات فرهنگی و اجتماعی در یک و نیم دهه اخیر داشتهاند. در خصوص تلاش برای بهبود وضعیت زنان نیز، رسانههای تصویری باید در نشر برنامههای تفریحی شان محتاطانه عمل کنند تا بهصورت غیرمستقیم و ناخودآگاه باعث ترویج کلیشههای فرهنگی که منجر به تولید خشونت جنسیتی میگردد، نشوند. بهعنوان یک اصل مبارزه برای برابری جنسیتی و خشونتزدایی فرهنگی، رسانهها مسؤلیت دارند تا معیارهای لازم را برای نشر فرآوردههای فرهنگی و نیز تبلیغات تجاری ایجاد نمایند و از نشر تبلیغات و درامههای که محتوای آنها به نحوی به جایگاه اجتماعی زنان آسیب میرسانند، اجتناب ورزند. استخدام مشاورینی که بر بحثها و مسایل مربوط به جامعه و جنسیت آگاهاند، برای تضمین کیفیت برنامههای تلویزیونی و نقش مثبت آنها در شکلدهی تغییرات مثبت اجتماعی ضروری است.