[su_label]نازیلا جمشیدی[/su_label]
نام من نازیلا است، جمشیدی تخلص میکنم. دیگر از افشا شدن نام، کنیهام و هویتام نمیترسم و نمیهراسم. نمیدانم چرا و به چه دلیل، برخی از (بچههای آدم علیه السلام) از نامم میشرمند و بعضی از (بچههای آخرالزمان) هنوز هم از من میترسند و میهراسند. به نمایندگی از مادر بزرگ شما (ننه حوا) به این (بچههای آدم علیه السلام) و (بچههای آخرالزمان) میخواهم بگویم که از نام و هویت و پیشرفت و آگاهی من نهراسید. چون، من همان هستم که شما را به دنیا آوردهام و نیمی از وجود شما هستم. اگر شما من را نپذیرید، انگار که از آدم بودن خود انکار کردهاید. ما باید از تاریخ و گذشتهی پر رنج خود بیاموزیم و سعی کنیم تا تجارب گذشته بر ما و نسل ما، تکرار نشود. اگر صادقانه به تاریخ برگردیم و نگاه دقیق افکنیم، میبینم که در روزگاری نه چندان دور پدربزرگ ما و شما (آدم) بنا به هوا و هوس خودش در بهشت نافرمانی کرد و شیطان او را فریب داد و برخلاف فرمان خداوند (گندم) خورد و از بهشت رانده شد. تا اکنون نمیدانم و در کتابی نیز نخواندهام که چرا و به چه دلیل، مادر بزرگم (حوا) را مظلومانه و معصومانه از بهشت راندهاند و تا اکنون نیز رانده میشود. مادر بزرگم همیشه از زبان سعدی میگفت: در بلخ، آهنگری گناه کرده بود، اما در شهر شوشتر بدون دلیل، گردن مسگری را بریدند:
گنه کرد در بلخ آهنگری
به شوشتر زدند گردن مسگری
گاهی فکر میکنم که در روزگار بدی دیده به دنیا گذاشتهام. باز میبینم و درست میدانم که از همان روزگار نخست، بر مادر بزرگم ننه حوا نیز ستم روا شده است. شاید یکی از دلایل آن باشد که پروردگارعالمیان من را از نسل و جنس مادر بزرگم و دخترانش (اقلیمیا) و (لیوزا) خلق کرده است.
گاهی فکر میکنم که اگر من (نازیلا جمشیدی) نمیبودم و از جنس قابیلها خلق میشدم و نخستین سنگ بنای برادرکشی را در عالم بشریت میگذاشتم و آن سنگ عظیم را ظالمانه و ستمگرانه بر سر برادرم هابیل میکوبیدم، در آن صورت اطرافیانم و نزدیکانم، نامم را آقا و جناب و سردار صدا میکردند و به طرفم بهعنوان جنس دوم نمیدیدند و من را سیاه سر و عیال لقب نمیدادند. امروز این را درست و دقیق میدانم که از دید و نظر قابیلهای روزگار و داعشیها و بوکوحرامها از همان روزگار نخست، دختر به دنیا آمدنم مهر ننگینی بوده است بر پیشانی پدر بزرگم و اهل قبیلهام و به همین دلیل است که متحجران و متعصبان جهان من را به جرم دختر بودنم مظلومانه و معصومانه زنده به گور میکردهاند. مادر بزرگم میگفت: آنگاه که من به دنیا آمدم، شب، تاریک تاریک و خاموشی مطلق بود و حتا نور کمرنگ مهتاب هم نمیدرخشیده است. او میگفت: اگر آن شب نرینه و پسر کاکل زری و دندان مرواریدی به دنیا میآمد، حتماً مهتاب بهگونهی دیگر بود؛ میدرخشید و در خانه ما جشن و پای کوبی بر پا میشد و شب ششم و چهلم نیز گرفته میشد. آن شب من به دنیا آمدم، به دلیل دختر بودنم تا چهل روز بر من نامی نگذاشتند و زمانی هم که نامی برمن نهاده شد، عمر کوتاهی داشت. نامم، فقط تا هفت سالگی همراهم بود و بعد از آن به فراموشی سپرده شد و با هویتام برای همیشه دفن گردید. انگار که به دنیا آمدنم یک شرم و صدا زدنم با نامم ننگی دیگر بود، و برای اینکه رنگ این ننگ کمتر شده باشد، در سالهای بعدی تحت نام پدرم، برادرم، مامایم و کاکایم یاد شدم و نامم را گذاشتند دخترملا عبدالرحمان، خواهر مولوی غلام محی الدین و برادرزادهی حاجی عبیدالله.
در این زمان اگر دختری و مادری و یا همسری از شوربختی زیاد پدرش را و فرزندش را و همسرش را از دست میداد بیدرنگ از دست مردان قبیله، دره و شلاقی بر گردهی این بانوان ستمدیده فرود میآمد و آنها را خرد و خمیر میکرد و اختیار عام و تمام این خانمها بهدست برادرش و مامایش و کاکایش داده میشد، تا آنها سرنوشت این دختر نوجوان و یا آن زن میان سال و کهن سال را در دست بگیرند و آنها را جزو امتعه و مال و میراث خود دانسته، دختران جوان و دم بخت را خلاف میل شان به شوهر دهند. در خطبهی نکاح و کارت عروسی، نام خانمها و به ویژه نام عروس گرفته نمیشد، تا مبادا از ابهت محفل کاسته شود.
باورمندم که در زمان مردن نیز در کارت اعلامیه فوتی، نام رییس قبیله نوشته خواهد شد و این به معنای آن است که من عمری تحت نام دیگری و بدون نام و بدون هویت زیستهام. به جوانان و مردان زن دوست ما بر نخورد و بد نخورد، شوربختانه امروز که این نامه را بازنویسی میکنم، در کشورم باز هم همان آش است و همان کاسه. بدین معنا که از حق و حقوق شهروندی خانمها و بانوان چندان خبری نیست. حالا با هوش و ذهن و فکر خود میدانم و با گوش خود میشنوم که این مردسالاران زنستیز زمان زده و دین زده، چقدر خرد و کوچک بودهاند که از نامهای همسر خود و خواهر خود و دختر خود میهراسیدند و میشرمیدند و هم اکنون میهراسند و میشرمند.
تا آنجا که از بزرگان خود شنیدهام و بعدها خودم به خاطر دارم، باورمندم که من هم مانند همان دختران ننه حوای بخت برگشته بودهام. از دید کوتاه نظران آن وقت، انگار جنس دوم به دنیا آمدهام. در دو سالگی پدرم را از دست دادم. دوازده سال داشتم که فهمیدم، صنف ششم مکتب، آخرین مقطع تحصیلی برای هر دختر در خانوادهی من است و مادرم باید برایم به فکر پیراهن عروسی و چادر سفید شود. گویا زمان زیستن تحت نام (غلام یحیی) روزهای آخرش را سپری میکند. دانستم که زمان آن رسیده که با دفترچه، پنسل سیاه و صورتیام، جعبهی قلم رنگی و نقاشیهایم خدا حافظی کنم. روسری را محکم به سرم ببندم و درست پا جای پای مادر و مادرکلانهایم بگذارم. آن زمان برای اولین بار مطمئن شدم که اگر از جنس اول و از پسران قابیل میبودم میتوانستم به مکتب بروم، آرزوهای زمان کودکیام را برای این که یک ژورنالیست شوم را برآورده سازم، سفر کنم، در میان مردم خویش باشم و آزادانه عقیدهام را به زبان آورم و تمام عمر به نام خود صدا زده شوم. ولی حقیقت چیزی دیگر بود. حقیقت آن بود که از دختران حوا بودم و باید مانند خواهرم در دوازده سالگی چادر سفید میپوشیدم ولی دنیای من تصویری متفاوت داشت. در دنیای من جنس اول و دوم معنا نداشت، سراسر آرزوها بود و راههای رسیدن به آرزوها. مکتب جایگزین آشپزخانه و بکس مکتب، جایگزین به آغوش گرفتن طفلم. گرچه هر روز از زمانی که از خانه بیرون شده و روانه مکتب میشدم و تا زمانی که دوباره باز میگشتم، تمام فکر و خیالم طرف چشمانی بود که از خشم به من دوخته شده بودند و گوشهایم منتظر شنیدن اخطاری دیگر، ولی هر سال که از مکتب میگذشت من را یک سال دیگر از آن چادر تحمیلی سفید دور میساخت. مکتبام و کتاب و دفترچههایم من را شش سال از آن روزی که همیشه وحشتش در وجودم و سیاهی آن در جلوی چشمانم بود، حفظ کرد. مکتب را بالاخره با زحمت فراوان و محرویت تمام به آخر رساندم و هنوز رویای این که یک ژورنالیست موفق شوم را در سر داشتم. اما در اطرافم مانند خودم صدها دختر دیگر بودند که مکتب رفتن بزرگترین آرزوی آنها بود. با آنکه هنوز هم آرزویم ژورنالیست شدن بود، تصمیم گرفتم کنارش بگذارم و مسیری را پیش بگیرم تا دخترهای دیگر، خواهرزاده و برادرزادهام بتوانند به آرزوهای شان برسند، درس بخوانند و در زمان دلخواه شان ازدواج کنند.
از آن زمان تا کنون یک دهه میگذرد. امروز خرسندم که به اثر تلاش و کوشش خودم و توجه برخی از (بچههای آخرالزمان) که از شیطان دوری جستهاند، توانستم تا حدودی به حق و حقوق شهروندیام آگاهی پیدا کنم و تا حدودی به آن دست یابم و به حیث یک زن موفق بتوانم با انتخاب خود ازدواج کنم و تحصیلات عالی داشته باشم و با نام خود صدا شوم. اگر چه هنوز هم به تفاوت میان جنس اول و دوم باور دارم، ولی به این نیز باور دارم که اگر از جنس اول هم زاده میشدم شاید امروز این قدر احساس موفقیت و خوشبختی نمیکردم. چرا که جنس اول و دوم ذاتی است و ایستادگی، ارادهی قوی و متحمل شدن سختیها و مشکلات است که انسان را به جایگاهی که آرزویش را دارد میرساند.