یادداشتی بر کتاب «هزارهکشی»
[su_label]عمران راتب[/su_label]
خویش را در آن اندیشهی تنگ نباید داشتن. هرچه آید با یار زود گفتی که احوال چنین است و فارغ گشتی. پرهیز از آن کن که با یار این را چون گویم؟ خودِ یار میبیند اگر نگویی. (مقالات شمس، دفتر دوم، ص 13)
اینکه در افغانستان وضعیت متن به چی اندازه خراب و شکننده است؛ اینکه مواجههی ما با متن چگونه است؛ اینکه جامعهی فرهنگی ما از رهگذر تولید متن در کجا ایستاده است؛ اینکه متن بهمعنای اصیل کلمه با تأمل و تفکر رابطهی ناگسستنی دارد و بی آنکه اندیشه کرد، نمیتوان متن باارزش و معنامندی خلق کرد؛ اینکه در نبود تأمل و تعمق جدی، متن چقدر حقیر و مبتذل میشود؛ اینکه با هرهرینویسی و مدگرایی در نویسندگی نمیتوان کار با ارزشی برای فرهنگ جامعه و حوزهی متن انجام داد و دهها اینکه و امای دیگر را بگذاریم به کنار. حرف بر سر کتاب «هزارهکشی» کاری از دکتر حفیظ شریعتی سحر است که هفتهی قبل به بازار کتاب عرضه شده است. برای اینکه از اطالهی کلام و پراکندگی بحث جلو گرفته باشم، مواردی را عنوانوار در زیر نشانی میکنم و اگر حرف و سخنی در رابطه جود داشت، میتوان آن موارد را کش داد و مفصلترشان کرد.
یک: هزارهکشی، قبل از همه، بحثی است حقوقی-تاریخی. هر مبحث حقوقی از آنجاییکه علیالقاعده یک امر نظری است، روشمند و پیرو اصول است.
دو: از تعاریف متکثر و نامتعارف مفهوم «تاریخ» که بگذریم، در پارادایم معمول، تاریخ را میتوان با استفاده از دو رویکرد کلی مورد بحث و مطالعه قرار داد: رویکرد «در زمانی» و رویکرد «همزمانی». در رویکرد «در زمانی»، نویسنده یک راوی دستهچندم واقعه است که حقی بیشتر از روایت صرف و ثبت واقعات بدون دخل و دستاندازی در آن ندارد. رویکرد «همزمانی» اما، دست روایتگر را در نحوهی برخورد با مسئله باز گذاشته و او را داخل یک گفتوگو میکند. اینجا دیگر افق بحث گشوده است و نویسنده همچون یک حقدار در صحنه، میتواند مبتنی بر پیشفرضهای معمول، انگارههای غالب و پذیرفتهشده در مورد چگونگی آن واقعات و منطق کلی تاریخنویسی و یا هم مطرح نمودن دیدگاههای متعدد و اغلب متفاوت و متضاد، واقعات تاریخی را در بوتهی بازبینی قرار داده و آنها را مکتوب نماید. البته در این رویکرد نیز اصول مشخصی بر روند تاریخنویسی حاکم اند.
سه: پژوهشهای تاریخی-حقوقی میتواند بهصورت میدانی و کتابخانهای، همزمان صورت گیرند. این دو روش نه کاملاً اختیاری و جدا از هم، بل لازم و ملزوم همدیگراند. تحقیق میدانی یک واقعهی تاریخی، اساس آن تحقیق و بررسی کتابخانهی آن، شرط کلیت و انجام پژوهش است. به چی شکل: پژوهشگر از رهگذر تحقیق میدانی به یکسری موضوعات و مواد خامی دسترسی پیدا میکند که این مواد خام بهخودیخود متضمن هیچ ارزش خاصی نیست. آنگاه، پژوهشگر با توجه به منطق پژوهش و در نظرداشت اصول عام و الزامی روششناسی، این مواد خام را در تحقیق کتابخانهای به حرف و ایده تبدیل میکند؛ واقعه تئوریزه میشود و از اینجاست که یک واقعهی تاریخی در درون یک اثر راه یافته و بهواسطهی آن امتداد مییابد و در واقع، مسئلهدار میشود. بهعبارتی، اثر برخوردار از بار ارزشی میگردد.
چهار: در منطق روشمند تاریخنویسی و پژوهش، چند نکته ضروری و از مقومات این روش اند: طرح کلی مسئله، روشنسازی مفاهیم حاکم بر دیدگاه مسئلهی اثر، چگونگی پیشبرد تحقیق میدانی و چگونگی برخورد با منابع و میزان و چرایی دخالت یا عدم دخالت پژوهشگر در آن.
حال که تا حدی مبنای بحث روشن شده است، بهاختصار باید دید که کتاب «هزارهکشی» در کجای این بحث قرار میگیرد.
الف: در کتاب «هزارهکشی» اولین سردرگمیایکه خواننده را در بر میگیرد، ایناست که او بهروشنی نمیداند این کتاب، آیا یک اثر تاریخی است، حقوقی است، سیاسی است، ادبی است و بالاخره حرف و جوهر این اثر چیست؟
با توجه به مورد «چهار» در بالا، ما در این اثر با یک موضوع غیر روشمند و مبهم روبهرو میشویم. غیبت مطلق طرح کلی مسئله از آغاز تا پایان اثر، و اینکه اصلاً هدف، ادعا و مسئلهی پژوهشگر یا گردآورنده در اینجا چیست. نویسنده در ذیل عنوان اصلی کتاب، اضافه کرده است: «قتل عام و نسلکشی هزارهها از امیر عبدالرحمانخان تا دکتر اشرف غنی». بدیهی است که خواننده با وجود این ادعای نامتعارف و حیرتانگیز، در پی این میشود که ببیند منظور و تعریف نویسنده از مفاهیم «نسلکشی» و «قتل عام»-که دو مفهوم حقوقی اند و هریک دارای تعریف و بار حقوقی مشخص- چیست. ولی نویسندهی «هزارهکشی» بدون اینکه اندکترین زحمت جهت روشنسازی این مفاهیم و چرایی استفاده از آنها را بهخود داده باشد، دوباره در اولین پاراگراف کتاب با همان ادعای مبهم، مینویسد: «هزارهها مردمیاند که دهها بار نسلکشی و قتل عام را تجربه کردهاند.» و بعد خواننده تا آخرینجملهی کتاب در حسرت درک ارادهی نویسنده از این مفاهیم میماند. این در حالی است که مواردی در کتاب بهعنوان موارد نسلکشی و قتل عام ذکر شدهاند که با تعریف معمول و رایج از این مفاهیم در ذهن خواننده، منافات دارند و نمیتوانند نسلکشی به مفهوم رایج خوانده شوند؛ محض نمونه: فصل اول، درآمد، ذیل این ادعا: «این نسلکشی و قتل عام از دوران امیر عبدالرحانخان تا اشرفغنی…» و بعد ذکر موارد: «مصادرهی سرزمینهای هزارهها در زابل، ارزگان، غزنی، هیرمند، قندهار و…» (مورد دوم، ص 17)؛ فصل دوم، دولت دموکراتیک خلق افغانستان: «حسینخان ولد سید آقا باشندهی دشت عیسیخان بامیان؛ در سال 1358 نیروهای حزب خلق او را از خانهاش کشیدند و به مرکز بامیان بردند. فامیلش هنوز نمیداند که او مرده است یا زنده.» (ص 142)؛ فصل سوم، جنگهای کابل، قتل عام، غارت و تجاوز جنسی…: «نیروهای اتحاد سیاف هم آمدند و ببینید، اینجا را چی کار کرده، بهخاطر پول و دارایی مردم زندگی [خون] مردم را ریختاندند، گرفتند.» ( ص 155) و فصل پنجم، حاکمیت حامدکرزی و دکتر اشرفغنی: «مهاجران و بهویژه مهاجران هزاره در ایران روزهای سخت را گذراندند و میگذرانند. بسیاری از مردم ایران آنها را افغانی، عمله و کثافت میخواندند و میخوانند.» (ص 308) و دهها نمونه از این دست. در کنار این، خواننده بههیچوجه بدون تعریف روشن از مفاهیم «نسلکشی» و «قتل عام» مورد نظر نویسنده، نمیتواند با وقوع آنها در زمان حکومت حامدکرزی و اشرف غنی کنار بیاید و میان وضعیت خراب مهاجران در ایران مثلاً، با نسلکشی هزارهها توسط کرزی و اشرفغنی در افغانستان، پیوند منطقی ایجاد کند.
ب: روش تحقیق و چگونگی برخورد با منابع: نویسنده واضح نساخته است که این تحقیق را چگونه و در طی چی زمانی انجام داده است. از نشانههای یک تحقیق مستقیم و میدانی در اثر، چیزهای خیلی کم و سطحی بهچشم میخورد و در ضمن، مواردیکه از این نوع تحقیق وجود دارند، نویسندهی اثر در آن یک راوی دستهسوم است؛ اغلب از منابع کماعتباری چون روزنامه، وبلاگهای شخصی، صفحه و پروفایل فیسبوک استفاده شده است. این در حالیاست که هیچ کوششی هم در راه شک بر اعتبار یا اثبات اعتبار آن منابع بهخاطر اطمینان خواننده بر اثر و تبدیل شدن آن به یک سند تاریخی معتبر، صورت نگرفته است. مطالب بیهیچ تفکیک، نقد و تشکیکی نقل شدهاند.
ت: در تحقیقات کتابخانهای اثر حاضر، اندکترین برخورد یا یادداشتی حتا، از جوانب نویسنده بر منابع استفادهشده وجود ندارد. حال آنکه علیالاصول در تحقیق کتابخانهای منطق ناگزیر تحقیق و روشمندی پروسه، معرفی و نقد میزان اعتبار منابع، جزئی از اصول تحقیق بهشمار میرود. از نمونههای موفق یک تحقیق روشمند در همین نزدیکیمان، میتوان به کتاب «تبار و زبان مردم هزاره» نوشتهی جناب دکتر محیالدین مهدی اشاره کرد که قبل از همه تکلیفش را با منابع مورد استفاده و موضوع تحقیق روشن کرده است. از این که بگذریم، کمبود و ناچیزبودگی منابع مشکل جدی در این اثر است. بحث فیسبوک و وبلاگ و مقالات سلیقهای اشخاص بهکنار، ما فقط شش منبع را در این کتاب میبینیم که مورد استفاده قرار گرفته است و آنهم اغلب در فصل نخست. از دیگر طرف، در مرحلهی ارجاعدهی به منابع نیز مشکلات و نابهسامانیهای فراوان وجود دارند؛ محض نمونه، در صفحهی 27 کتاب میخوانیم: «در این باره میر غلاممحمد غبار مینویسد: …» و بعد از نقل دو پاراگراف که خواننده آن را مربوط به غبار میداند، در بخش منبع با این تناقض عجیب بر میخوریم: «فرهنگ، 1371: 401» و خواننده نمیداند بالاخره این قسمت نقلشده از کی بود، غبار یا فرهنگ و این تبدیل چگونه صورت گرفت؟ و یا در بعضی از موارد میبینیم که نقل از یک منبع پایان یافته، اما در اخیر، ارجاع داده نشده است و خواننده نمیداند منبع این نقل چیست و کجاست؟ ( ص 171، پاراگراف دوم). همینطور در صفحهی 136 کتاب میخوانیم: «نگارنده در مورخ [که منظورش تاریخ است!!] 9/1/1381 با کمک آقای تاجمحمد باغچاری فرزند حسین (طی شش ساعت پیادهروی رفت و شش ساعت برگشت [دوازده ساعت رفت و برگشت پیاده!]) به آنجا رفته و عکس و کروکی تهیه کردم؛…» در اخیر اما، بهصورت نامنتظرهای منبع مینویسد: (دفتر در دری، استاد مظفری). و خواننده با یک ابهام چندلایه مواجه میشود که چطوری این «نگارنده» را که ضمیر اولشخص است، با «استاد مظفری» و آنهم در «دفتر در دری» پیوند دهد. و از این قبیل…
ج: دکتر حفیظ شریعتی سحر، مؤلف کتاب حاضر نیست، بل ناقل محض مطالب نوشتهشده از منابع معتبر و غیرمعتبر بدون کدام تأمل و برخورد تفسیری است. بیشترین قسمت فصل اول کتاب نعلباالنعل و بیهیچ نکته-یادداشتی، از کتاب «سراجالتواریخ» فیض محمد کاتب (اغلب از جلد سوم) نقل شده است. در پایان، این نقل طولانی در حالتی بر دوران پرجنجال عبدالرحمانخان در کتاب نقطهی پایان میگذارد که هیچ نتیجهگیری و فشردهسازی از جانب ناقل وجود ندارد (ص131).
در ادامه فصل دوم، سوم و چهارم اغلب از سایت «پروژه عدالت افغانستان» نقل شدهاند. دوباره با همان بیتوجهی و عدم برخورد، یادداشت و تفسیری. این در حالی است که ما جهت درک بهتر و روشنتر وقایع آن روزگاران (حاکمیت حزب دموکراتیک خلق، جنگهای کابل و حکومت طالبان)، بیشمار منابع و اسناد معتبر داریم. طور نمونه، مربوطه به دوران حزب دموکراتیک خلق: «کابلیان با خون مینویسند» (تحقیق مستقیم و میدانی)؛ «یادداشتهای سیاسی و رویدادهای تاریخ»؛ «رنجهای مقدس»؛ «جنایات حزبی»؛ «اردو و سیاست» و… از منابع دست اول در شرح رویدادهای این دورهاند. واقعیت دیگری که در فصل دوم از نظر دور انداخته شده، فراتباری بودن کشتارهای حزب حاکم است. در دورهی حاکمیت حزب دموکراتیک خلق (بهویژه چند سال نخست)، محور همه موضعگیریها، «انقلاب» بود و با توجه به این محور، انسانها بدون در نظرداشت تعلقات تباری و سمتی به گروههای انقلابی، اشرار، ضد انقلاب، فئودال، خردهبورژوا، رویزیونیست و… دستهبندی میشدند و نسبتشان با مرگ و قتل نیز از همینجا تعیین میشد. لذا، مسئلهی نسلکشی و قتل عام بهمعنای متعارف کلمه، در آن دوره وجود نداشت (همچنانکه در بسیاری از دورانهای دیگر نیز وجود نداشت و ندارد، از جمله در دورهی حکومت حامدکرزی و اشرف غنی). واقعیت موجود در لیست پنجهزارنفری قربانی آنکشتارها مربوطه به دو سال نخست حاکمیت حزب دموکراتیک خلق (شاخهی خلق) که دو سال قبل در هالند انتشار یافت و بازنشر آن توسط روزنامهی هشت صبح در افغانستان، حکایت از فراتباری بودن آن خونریزیهای سیلآسا دارد. در اثر حاضر اما، اشارهای به این موارد نشده و حتا نامی از آن لیست گرفته نشده است. این یادداشت بههیچوجه بهمعنای همسویی با سیاست جنگ و کشتار آن حزب نمیتواند بود، بل باورمندم که خون همهی انسانها یک رنگ است و حق حیات برای تمام ما مهم و با ارزش است؛ هدف از ذکر این نکته ایناست که قشریسازی عمدی وقایع تاریخی به نفع یا به زیان، دارای ارزش و اعتبار نیست و نباید چنین کرد.
د: موارد و منابع فصل پنجم ناروشن و غیرقابل اعتماد اند. کوتاهی کردن دولت در پیگیری قضایا، خسارات مالی، تاراج و… از جمله موارد نسلکشی قلمداد شدهاند. نکتهی مهم دیگر در این فصل، روایت سرگذشت هزارههای مهاجر در ایران و هزارههای پاکستانی اند که نسبت مشکلاتشان در آن کشورها با نسلکشی و ثبت آنها به پای حکومت حامد کرزی و اشرفغنی، یکی از مغالطههای آشکار در این اثر است. از این که بگذریم، مهمترین سطحیگرایی و سادهانگاری نویسنده در پیوند با حماسهی بیستم عقرب سال روان بهچشم میخورد. نویسنده بانیان این حماسهی ملی را «حلقهی هشت» معرفی کرده است. فروکاست دادن این خیزش و جنبش مردمی را به ارادهی یک حلقهی کوچک، تحریف آشکاری است از آن واقعهی بزرگ و ماندگار که اگر نیتی هم در کار نباشد، دستکم ناشیانه قضاوتکردنها و عدم درک درست و منطقی نویسنده از آن حماسه را، نمیتوان با اغماض دید.
در ضمن، شتابزدگی و بیتوجهی نویسنده (ناقل) در نقل واقعات، در سرتاسر کتاب موج میزند. در فصل سوم، مربوط به جنگهای کابل در دههی هفتاد خورشیدی، بهخصوص در پیوند با قضیهی افشار، شریعتی سحر از وجود چیزی به نام «داعش» سخن میگوید که به یک طنز میماند: «او تکرار میکند که داعش افشار را گرفته بود.» (ص 211) این در حالیاست که این بخش از کتاب برگرفتهشده از کتاب «دختران چشم بادامی» نوشتهی عارفه پیکار است و در متن منبع چنین چیزی وجود ندارد. و یا در صفحهی 298 کتاب میخوانیم: «تا تاریخ 20/12/94 دو صد هزار غیرنظامی در بند طالبان اسیر بودهاند.» حالآنکه کتاب دستکم یک هفته قبل از این تاریخ چاپ و نشر شده و در بازار عرضه شده است.
نبود تسلسل منطقی در روایت، از دیگر مشکلات فاحش در این اثر است. گاهی چندین صفحه تکرار نقل میشوند (اغلب در فصل نخست) و گاهی هم حتا بهلحاظ دستوری زمان بههم میریزد و تسلسل موضوعی و زمانی از بین میرود؛ محض نمونه: «در نزدیکی ارگ، صدای دادخواهان بلندتر میشود (زمان حال جاری) و جمعیت بیشماری گردهم آمده بودند (زمان ماضی!) (ص 300).
حرف آخر اینکه، من بدین باورم که اثر حاضر، از آنجاییکه نویسنده در آن دست به کاری زده است که توانایی علمی لازم در آن زمینه را ندارد، در کلیت فاقد یک مسئله و طرح از آب درآمده و لذا، نمیتواند همچون یک سند تاریخی و مدرک مطمئن برای حال و آینده باشد. بر این مبنا، از اهمیت بسیاری زیادی هم برخوردار نمیتواند بود. این نکته زمانی سنگین و همهجانبه میگردد که میبینیم کتاب از رهگذر نقل سادهی متون و اسناد دیگر بهدلیل شتابزدگی، عدم توجه و تأمل و نبود برخورد علمی-تفسیری با مسئله، از مشکلات بیشمار و چندلایه رنج میبرد.
حرف آخرتر اینکه، من با آن ضربالمثل جاپانی موافقم که میگوید «اگر دوست بر نقطهی درد آدم ناخن نگذارد، دشمن خنجر میگذارد». در این کوتاهه بر آن بودهام تا با مواردی تماس بگیرم که از نظرگاه روششناختی، ساختاری و اصول تحقیق نادرست بوده و باعث شده تا کلیت کتاب-گیرم که بهلحاظ ارزشی، کلیتی در کار باشد- بیارزش از آب در بیاید. اینکه آیا اصلاً امروزه ما به نوشتن چنین چیزهایی ضرورت داریم و شکنندگیهای فزایندهی این کشور و ملاحضات سیاسی، ملی و اجتماعی ما ایجاب سرهمبندی چنین مطالبی را میکنند یا نه، مسئلهای است دیگر. و اینکه چرا نویسنده با بیمبالاتی تمام و عدم درک درست از بار حقوقی-تاریخی موضوع دست بهنوشتن یا نقل آن نموده است، نیز خود میتواند بحث جداگانهای باشد. اما گذشته از دیگر موارد، من که نگران فرهنگ و سرنوشت متن این جامعه هستم، بر این باورم که با هر سعی خود در راستای تولید متن و کار فرهنگی، اگر نتوانیم در جهت اعتلای سطح آن گامی به پیش برداریم، دستکم با سطحیگراییها و سلیقهنویسیها و خاماندیشیها، بار ناخوشایندی بر شانههای تکیدهی این فرهنگ و متن نوپای این جامعه نباید باشیم.
والسلام، نامه تمام.
ضمن سلام به نویسندگان و خوانندگان گرامی :
تحلیل زیبایی از این اثر ی دکتر حفیظ شریعتی سحر ، جناب آقای راتب کرده بود .
من به عنوان یک دانشجو علوم انسانی و تاریخ ، میخواهم ساده در سه جمله سخن ام ابراز کنم .
تاریخ نگاری در افغانستان در این اواخر ، براستی راه و روشش را گم کرده است .
نویسندگان تاریخ کسانی هستند که حتی هیچ مطالعه پایه ی از نوع تحقیق علمی تاریخ نداشته و از علوم دیگر گزیسته و در پای تاریخ چسپیدند !
این یک واقعیت تلخیست که هر نوشته را منبع تاریخی قرار داده و اثر تاریخی بدانیم .
به عنوان مثال : فرد در اثر خود سلیقه ی چیزی را مینویسد ، و از منابع نا معبتری هم استفاده میکند و ادعایش هم کاملا یک اثر تاریخی است !
حتی بدون یک مطالعه مقدمه ی از نوع تحقیق علمی تاریخ و نوع روش تحقیق در آن .
من از نویسندگان گرامی بعنوان گوچکتر از همه شما قلم بدستان خواهانم ، بیاییم در عصر حاضر با اندکی امکانات که از محقیقین پشین در دست ماست ، خوبتر بهره برده و قوانین نوشتاری و تحقیقی را رعایت کرده و نظر به رشته علمی خویش ، ایده بدهیم و به سهم خویش یک اثر خوب و معتبر را برای نسل جوان خویش تقدیم کنم .
در آخر میخوام بگویم : جناب آقای راتب قلم تان پاینده باد . در متن تان اشاره کرده بودید که هزاره های پاکستانی !
من نظز به مطالعات و منابع که در دست دارم ، کشور پاکستان قوم بنام “هزاره ” ندارد و هزاره ها در پاکستان همان همان هزازه ی کشور عزیز مان افغانستان است که به ناچاری مهاجر گشته اند .