الف: نگاه یک مفهوم انتزاعی نیست. نگاه یک پروسه است؛ مرحلهیی از تأمل. حالا اینکه تأمل در نفس خود میتواند اشکال گوناگون داشته باشد، قاعدتاً نافی این مسأله نیست که نتوانیم درک درست و نزدیک بهواقع از آن داشته باشیم.
ب: وقتی از نگاه در یک جامعه، بهعبارت دیگر، نگاه اجتماعی حرف میزنیم، در واقع مبنا را بر اثباتی و تجربی بودن موضوع گذاشتهایم. نگاه اجتماعی همواره معطوف به واقعیتها و تجربههاست. تجربه همانطور که میتواند برخاسته از نشانهها و دالهای عینی باشد، یک امر نظری و ذهنی نیز است. اما آنچیزیکه تجربهی ذهنی را بهلحاظ ارزشی ضربه میزند، ایناست که امکان فروغلتیدن به اشتباه در آن بیشتر است.
باری اگر خواسته باشیم اندکی موردی و کاربردی این مسأله را بررسیم، با حزم و احتیاط میتوان افغانستان کنونی را منحیث مکانی برای تجربههای ذهنی و بهدور از واقع در چارچوب بحث قرار داد. در افغانستان تجربههای اجتماعی اغلب استوار بر عواطف و ذهنیتهای سنتیاند. نخستین مشکلیکه در پیوند با اینگونهیی از تجربه مشاهده میشود، واقعیتگریزی و تقلیل دادن مسایل به آن ذهنیتهای سنتی میباشد. پیامد این میشود که غوغا و هیاهوسالاری، ایمانورزی بیپرسش و ترس از متهم شدن و پیشی گرفتن در اتهام بستن بر نگاه اجتماعی غالب آید. مصداق این حرف را ما بهصورت روزمره در جامعه میبینیم: با اتفاقات برخورد مقطعی و موردی میشود؛ تحلیل و تفسیر آن اتفاقات عاطفی و مبتنی بر سلیقه است؛ سلیقهها از یک آدرس خاص و واحدی هدایت میشوند؛ احساسات و واکنشهای منفی نسبت به آن اتفاقات خیلی زود و شتابزده بیدار میشود و بالاخره هر کس حق را بدون چونوچرا بهجانب خود میپندارد.
شاید گفته شود در جامعهییکه هنوز سنت و باورهای جزمی بر آن حاکم است و نسبت آن جامعه با مدرنیت خیلی روشن نیست، عادی و طبیعی است که چنین نگاهی وجود داشته باشد. اما فراموش نکنیم که ما فقط آنگاه میتوانیم تعریف درستی از نسبت خود با مدرنیت و نگاه مدنی داشته باشیم که قبل از آن نگاه اجتماعی سنتی را از زندگی خود دور انداخته باشیم. یعنی نمیشود که قبل از حرکت و ترک مبدا، حرفی از مقصد و انتها بهمیان آوریم. در یک کلام، چرا نمیتوانیم از مقصد حرف بزنیم و بهسخن دیگر، چرا هنوز قادر نشدهایم که ذهن خود را از چنگال این نگاه سنتی و جزمانگار رهایی بدهیم؟ بهاختصار یکی-دو نکته را اینجا یادآوری میکنم.
یک؛ منطق قومی مبارزه: بر کسی پوشیده نیست که جنگ افغانستان تاکنون جنگ قومی بوده و صلحش صلح قومی. البته در این میان استثنائاتی را هم شاهدیم؛ استثنائاتیکه در بُن و بنیادش اما، جدایی چندانی از یک بینش و تفکر قبیلوی ندارد: برادر بهخاطر تکیه زدن بر اریکهی قدرت چشم برادرش را از حدقه در میآورد و پسر عمو ابا ندارد از اینکه برای رسیدن به تخت، عمویِ بر سر اقتدارش را روانهی تابوت نماید و… اما کی است که نداند جز یک تفکر افراطی قبیلوی، دیگر چه چیزی میتواند سبب اینهمه انحطاط و زوال در تاریخ گردد؟
منطق قومی مبارزه، یک منطق منحط و واپسگرا است. هدف آن رسیدن به منفعت قومی و تثبیت برتری قوم است، ولو با هر شیوه و قیمتی. در این منطق دیگر سرنوشت ملی معنا ندارد. آدمها بر اساس قوم پیکر ملی را تکهوپارچه نموده، به جمعیتهای خرد و بزرگ تقسیم میکنند و بعد به دست هر کدام کارد و خنجری میدهند تا یکدیگرشان را بدرند.
خودخوری خطری است که جوامع مختلف بشری در تاریخ هرازگاهی دچار آن شدهاند؛ خورهیی است که از درون بهجان جوامع افتاده و انرژی، خلاقیت و استعداد پیشرفت در آنها را به تحلیل میبرد. تفکر قبیلوی و منطق قومی مبارزه در منازعات و مناسبات اجتماعی ملی، گونهی بارز و عینی این خودخوری است.
گویند کسی از وینستون چرچیل پرسیده بوده که شما بهعوض اینکه صدهاهزار کیلومتر راه را طی میکنید آنهم با چه مشکلاتی، تا رفته مثلاً کشوری چون هند را به تسخیر خود درآورید، چرا بهیکی از این خردهکشورهای همسایه و نزدیکتان حمله نمیکنید؟ چرچیل در پاسخ گفته بوده که نمیشود. چون این کشورها از درون بهجان هم نمیافتند، ولی در هند فرصت پاشیدن این تخم نفاق وجود دارد. این حرف چرچیل واقعیت تکاندهندهیی را بیان میکند که افغانستان مصداق دیگری برای آن است. همیشه گاندی و نهرویی نیست تا آمده یک فکر اساسی برای سرنوشت جمعی کشورشان بکنند. گاهی بهقول چرچیل «جمعیت بزرگ نادان و عدهی کوچک مزدور» هم پیدا میشوند که دست در یک کاسه دارند. آنوقت است که خودخوری جامعه بیش از هر زمانی دیگر، سرعت میگیرد.
در منطق قومی مبارزه تأویل و تأمل واقعبینانه وجود ندارد. رواداری و تحمل نیز بیمعناست. منفعت منفعت قومی است و تأمل تأمل قومی. از تأویل نیز فقط بهخاطر اثبات منفعت قومی استفاده میشود. در این منطق، واقعیتها و تحولات جهانِ پیرامون درک درست نشده و قبل از اینکه بهصورت طبیعی و عادی ارتباطی با آن ایجاد شود، بدبینیها نسبت به آن بیدار میشوند. زیرا هر قوم و قبیلهیی میکوشد از آن به نفع خود و به زیان دیگری استفاده کند. اینجاست که مزدوری مفهوم خودش را مییابد. در چنین منطقی، عقلانیت بهباد فراموشی سپرده شده و شعور در گرو تعصب در میآید. چهاینکه، عقلانیت، تفکر قبیلوی و منطق قومی مبارزه را از بنیاد نفی نموده و بهتفاوتهای اجتماعی بیشتر به چشم تفاوتهای فرهنگی و اقتصادی میبیند تا نژادی و از این قبیل.
برای اینکه تفکر قبیلوی در یک جامعه پا بگیرد، باید پایههای منطق و عقلانیت شکسته گردد. استمرار اقتدار تفکر قبیلوی و منطق قومی مبارزه رفتهرفته بدان میانجامد که دیگر خیلی از فرصتهای باهم بودن از بین رفته و کشور عملاً بهسمت فروپاشی اجتماعی گام نهاده باشد. نخستینچیزی که در این میانه نابود میشود، همانا امکانهای رسیدن به یک بینش مدنی، جامعهیی رو بهپیشرفت و آیندهی روشن است. «هنگامیکه خورشید غروب میکند، جغدها بهپرواز در میآیند»؛ جغدهای بدشگون سنت، ذهنیت منحط قبیلوی، خون و خصومت و نگاه ناانسانی و ویرانگر.
دو؛ نگاههای تکمحور: افغانستان کنونی که بهسبب جنگهای پیاپی و یا تضاد منافع و تقسیم آن به بلوکهای متعدد، مردمش را عملاً در گروهها و جمعیتهای پارچه-پارچه یافته، طوری شده که بر هر گروه و جمعی یک رهبر و مقتدا چنبر زده و بعد آن رهبر با ستم یا فریب و اغوا تمام نگاههای جمعِ زیر رهبریاش را در خودش قفل نموده، بهمرور زمان وضعیت را بهگونهیی مهیا ساخته که دیگر امکان تجربهی نگاههای فراتر از این یک محور را از جمع گرفته است.
تحول در تکثر است. تمرکز نگاهها اما، راه را بر کثرت و تجربههای متکثر میبندد. منتفی بودن تجربههای متکثر و ممتنع بودن فرارَوی از محور واحد، باعث میشود جامعه هرچه بیشتر دچار فروبستگی و خودخوری شود! نتیجهی دوام این وضعیت یا منجر به افراطگرایی میشود و یا دکتاتوری. زیرا جامعه برای اینکه از دام افراطگرایی و افتادن به دام دکتاتوری نجات یابد، نیازمند تنوع نگاهها و تأویلهای متفاوت از وضعیت و اتفاقات عینی است. تأویل پیشنیاز تحول است و امتداد تأویل، تضمینی برای آزادی و تمرکززدایی. اما در نگاههای تکمحور این امکان وجود ندارد؛ باورها دستوری میشوند و دستوردهنده اندک-اندک به لباس تقدس و نقدناپذیری در میآید. این واقعیت را در نظامهای بشری بهخوبی میبینیم. دکتاتور همیشه آنجا سر بلند کرده که جامعه در سایهی سکوت جبری یا خودخواسته خوابیده باشد؛ تکصدایی فقط آنگاه مجال بروز مییابد که تمام صداهای دیگر خاموش شوند. افغانستان فعلی دچار چنین یک حالتی است. رهبر همهچیز یک جمع شده و جمع برای برآوردن منافع و مقاصد رهبر فدا میشود. چنانچه مرحوم غبار در «افغانستان در مسیر تاریخ» روایت میکند که میرزا محمد حسینخان مستوفیالممالک دورهی پادشاهی حبیبالله خان گفته بوده: «مذهب من مذهب شاه است» (ص 939).
نگاهی به نگاه افغانی
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه