رحیمه رضایی
با شنیدن خبر تجاوز گروهی سربازان پولیس بر گل چمن، دیگر قربانی دخترانگی در سرزمین وحشت و فاجعه، شوکه شدم. نفهمیدم بگریم یا سکوت کنم، سر بلند نگهدارم یا کمر خم کنم. غرورم را سرکش و قهار نگهدارم یا گوشهی دنجی درون زانوانم فرو روم وهایهای بگریم. فاجعهی دیگری از جنس خشونت و تجاوز، از جنس مردانگی مردان سرزمینم، از نوع قدرت مردانگی و ضعف زنانگی. چقدر این سرزمین با فاجعه و جنایت خو گرفته است!
اینبار در نوبت جنایت، قرعه به نام گل چمن رو شد. چند سرباز پولیس که رسالتشان تأمین امنیت و رفاه و آسایش شهروندان است، به صورت گروهی و خشونتبار، به شرمآورترین شکل ممکن بر او یورش بردند و عفتش را در ضرف چند دقیقهای زیر چکمههایشان خرد کردند و به یغما بردند. خوانوادهی گل چمن در میان موج بیکسی و مظلومیت دم دروازهی نهادهای به اصطلاح عدلی و دادخواهی به دنبال اجرای عدالت است. عدالتی که در این سرزمین حتا نام و نشانش شده است ورد زبان مردمان کوچه و بازار که با هر بار شنیدنش ناخودآگاه موجی از پوچی و بیکارگی تداعی ذهنها میشود. عدالت، این پدیدهی مقدس خفته در میان موج فاجعه و جنایت که به کلیت از نبض ماجراها زدوده شده است. خانوادهی گل چمن تهدید کرده است که اگر به پروندهی تجاوز بر دختر جوانشان رسیدگی نشود، در محضر عموم دست به خودسوزی خواهند زد. انگار سرزمین فاجعه، تعیین کرده است که وارثان و قربانیان جنایت جز به آتش و سوختگی، به چیز دیگری التیام داده نشود.
وجدان خفته و لمیده در لابلای فاجعهی این سرزمین چنان سرد و بیپروا شده است که گندهترین خبرگان اجتماع حتا دوست ندارند در رابطه با گل چمن و گل چمنهای بیکس این سرزمین کلامی بشنوند. صابره شلاق خورد، صبرگل شش ماه تمام در زیرزمین نمور و تاریک به فجیعترین اشکال شکنجه شد، شکیلا پس از تجاوز جنسی به خاک خفت و کشته شد. از کدام گل چمنهای سرزمینم چیغ بکشم؟ از کدام گونهی سیلی خورده و تن مجروح بنالم؟
وجدان فاجعهپذیر این سرزمین چقدر باید با جنایت و فاجعه همبستر و همسر باشد؟ چقدر باید خوابید و خویشتن به خواب زد؟ چقدر باید در برابر سیل فاجعه تسامح کرد؟ این فاجعهزایی دیر یا زود گلوگیرمان خواهد شد و یارای نفس کشیدن و چیغ کشیدن را از ما خواهد گرفت. من از که بنالم؟ به پیشگاه پر طمطراق کدام مسئول و منصبدار زانوی عدالتخواهی بر زمین زنم؟ به کدام درِ دادخواه رو اندازم؟ این ملت خفته در فاجعه کی بیدار خواهد شد؟ گاه، از شدت بیکسی مصمم میشوم که غرور زنانگیام را همچنان سرکش و قاطع نگهدارم؛ زانوانم در برابر یورش فاجعه و جنایت مردانگی مردان وطنم خم نشوند. به همهی زنان و مادران کشورم هایهای بگریم و گوشزدشان کنم که غرور و صلابتتان را با مراجعه به این و آن زنستیزِ مردسالار و غیرتمدارِ افغانی فرو نریزید و معاملهی جنایت را به فردای دادخواهی خداوندی واگذار کنید، اما نمیشود؛ من زنم، عاطفه و احساس دارم، عقده دارم، کینه دارم، خشم و نفرت دارم.
یک ملت، برای رفاه و مدنیت و آسایش، بایستی بجنگد، قربانی دهد، به جادهها بریزد و اندوه و عقدهی قرنهای فاجعهخیز سرزمینش را در سینهی شنوا و دادخواه خیابان چیغ بکشد. از همهی مادران و خواهرانم، از برادرانم که همچنان وجدان و روح مدنیت و دادخواهی در ریههایشان میدود و حس عدالتطلبی در سینههایشان جوشان است، میخواهم که برای انقطاع موج فاجعه و روند فرهنگسازی جنایت، به خیابانها بریزند، صدا زنند، چیغ بکشند و عدالت بخواهند، عدالتی که سالهاست در پشت کوه قاف رویاهامان خزیده است و انگار خیال آمدن ندارد. خفتن و به خواب زدن تاکی؟ سکوت در برابر فراگیر شدن فاجعه تا چه سرحد؟
وای! من زنم و قربانی چنگالهای بُرّان فاجعه. من زنم!
فرهنگ فاجعه و جنایت
با دیگران به اشتراک بگذارید
87 دیدگاه
87 دیدگاه