آصف دادگر
نوشتن در باب روشنفکران و روشنگران کاری بس دشوار است و استاد کارکشتهای میطلبد. منی که هنوز الفبای نویسندگی نمیدانم، بدون شک ظرف برزگتر از مظروف خود اختیار کردهام، اما با آنهم من این حق را به خود میدهم تا چند جملهای که گلوگیرم کرده است، اینجا خطخطی کنم. سرمایهی اصلی جوامع، اندیشهوران و تیوریپردازان است که نهادهای اجتماعی با استفاده از آن تیوریها به اصلاحات و ساختوساز میپردازند و کسانی در ردیف روشنفکران قرار میگیرند که با استفاده از داشتههای فکری خود به نقد پلیدیها، نابهسامانیها و زشتیها میپردازند و حالت تعادل و مساوات را که بر اثر استبداد یا غیراستبداد به وجود آمده باشد، برهم میزند و بر ضد حکومتها و منابع نابهسامانیها قولا و عملا میایستند و مبارزه میکنند. یکی از شرایط اساسی و بنیادیای که در روشنفکری باید لحاظ شود، بیرون ایستادن از قدرت و چنگ نزدن به آن است. نقش روشنفکر در بهتر شدن جامعه بسیار ارزنده بوده و میباید چون گلی تزئینی مورد استفاده قرار نگیرد، چون، چیز تزئینی را هرجا بگذاریم، به زیبایی آنجا میافزاید، اما روشنفکر اینگونه نیست. روشنفکران با ابداع تیوریکشان طرحهایی را میسازند و مدیران سیاسی آن را جامهی عمل میپوشاند و در صورت خالی بودن مسند روشنفکری، جامعه مواجه با بحران ابداع میشود.
با تأسف که ما چنان به هر کس و ناکس روشنفکر گفتیم و حرف و حدیث وی شنفتیم که مفهوم اصلی روشنفکر از اذهانمان رخت سفر بست. حال تفاوت میان روشنفکر و دیگران، در بین ما چیزی به نام «هیچ» است. هر کسی ژست روشنفکری در میآورد و حلقهی روشنفکران دیگر خیلی وسیعتر از آنچه انتظارش میرود، اعلام موجودیت کرده است. از رانندهی تاکسی که موزیک شنیدن را جرم نمیداند گرفته تا استاد دانشگاه و از استاد دانشگاه گرفته تا دکتر دندان و ملای مسجد همه و همه خود را روشنفکران درجهیک میدانند و چه عجب که خیلیها هم قبولشان دارند. اما اینهمه روشنفکر حالا به آفت مبتلا شدهاند و هر کسی به گوشهای خزیده و به ضددیگری فتوا میدهد. از همه مهمتر، کسانی که واقعا تا دیروز روشنفکر بودند و مورد تأیید خیلیها هم بودند، دچار این آفت شدهاند. افیونی که روشنفکران جامعهی ما را فریفته و آنان را مجذوب خود کرده است، وارد شدن در بازار پر زرق و برق سیاست (کاروزار انتخاباتی) است. سوگمندانه تعدادی از روشنفکران و روشنگران این روزها استعدادشان را بیباکانه به حراجی گذاشتهاند و دربست در خدمت یک تعداد افراد معلومالحال قرار گرفتهاند و پسماندههای فکری و تراوشات ذهنی آنها را بین مردم نشخوار میکنند و مردم را نیز با هر وسیلهی ممکن به تغذیهی این غذای مسموم وادار میسازند. معاملات سیاسی رهبران نامنهاد اقوام که همواره مورد انتقاد این روشنگران بوده و هست، چه تفاوتی با این معاملات روشنفکران درباری دارد؟ بدون شک هیچتفاوتی ندارد، بلکه بدتر هم هست، چون رهبران سیاسی اگر معامله میکنند، مشخص است و ادای آدمهای بیزار از معاملههای ننگین را در نمیآورند، اما این روشنگران با وجود اینکه که خودشان را رهبران فکری و سرمایههای معنوی جامعه میدانند، با آنهم معاملات چرب و دندانگیر را از دست نمیدهند و به هر دروازهای دقالباب میکنند. هرجا لقمهی چربتری نصیبشان شود، مدینهی فاضلهیشان آنجاست. بریدن از این و پیوستن به آن هم چیزی طبیعی شده است. دفاتر نامزدان ریاست جمهوری این روزها میزبان روشنفکرانی است که هر صبح به مقصد ملاقات یکی از این نامزدان از خواب بلند میشوند و در جریان روز با تلاش منحصر به خودشان حداقل چند دفتر را پرسه زدهاند.
انگشت من به کسانی نشانه رفته است که از آزادی و آزاداندیشی، به محدوداندیشی تنزیل کردهاند و حالا تجلیلگران درباری شدهاند و حیات خود و قلم و اندیشهیشان را به طول عمر سیاستی سیاستمداران گره زده و با سادهاندیشی و بیچارهگی در برابر مبلغی بخشش یا هم حمایت سیاسی بلندگوی امیال و برنامههای آنها شدهاند. این افراد که ادعای روشنفکری و روشنگری بسیار غلیظ داشتند، حال به جای تحلیل موضوعات و مسایل، به تجلیل مسایل میپردازند و به جای اینکه نقد بکنند، در صدد توجیه مسایل میبرآیند.
سومین دور انتخابات ریاست جمهوری افغانستان چون مخدری عمل کرد که ذهنهای روشنفکران را متوقف ساخت و آنان را از ایدهپردازی به عملی ساختن ایدههای پرداخته شده واداشت. با شروع شدن زمان ثبت نام انتخابات، بازار سربازگیری کاندیدان هم رونق گرفت و هر کسی برایش اردویی ساخت. روشنفکران که تا دیروز منتقد تمامعیار و مبتدع هوشیار بودند، حالا به بدترین آفت روشنفکری مبتلا گردیدهاند و هر قدر در این باتلاق دست و پا میزنند، بیشتر خودشان را در خطر قرار میدهند. سیاسی شدن روشنفکر او را از حریت فکر باز میدارد و وادارش میسازد تا به لحاظ تعلقاتش سخن گوید، به لحاظ روابطش نقد کند و با در نظرداشت جایگاهش ابداع کند. روزی که روشنفکر سیاسی میشود، آن روز، روز مرگ روشنفکر است. چون با این کارش از ایفای نقش روشنفکری باز میماند، نه اینکه مدیریت سیاسی جامعه حرفهی قابل احترامی نیست، بلکه اصل تقسیم وظیفه و صلاحیت از بین میرود و خلط روشنفکری و سیاستمداری به قول دکتر سروش، مختص به پیغمبران است و بس. روشنفکران ما که ادعای پیغمبری ندارند، چگونه میخواهند کار پیغمبری کنند. با این وجود، باید یادآور شد که روشنفکران درباری محدودهی فکریشان وابسته و منوط به درآمد ماهانهیشان است و انتظار بیشتر از آنان، جفای نابخشودنی به حساب میآید.
همه باور داریم که در این شرایط حساس و بیبدیل، جامعهی آسیبپذیر افغانستان بیشتر از هر چیزی به معلومات درست و بدون غرض ضرورت دارد و ادامهی این کجفکریها و وارونه جلوه دادن حقایق به نفع مردم نیست، بماند، بلکه تداوم این وضعیت لکهی ننگ در پیشانی خانوادهی روشنگری و روشنفکری در کشور خواهد بود و این آتش که حالا روشن شده است، روشنگران را نیز احاطه میکند. پس با توجه به آنچه گفته آمدیم، رسالت اساسی و مسئولیت وجدانی و انسانی روشنگران در دسترس قرار دادن معلومات و حقایق است و داخل شدن در حلقهی مشوقان قدرتطلبان شایستهیشان نیست.
انتخابات، تریاک روشنگری
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه