تهاجم شوروی به افغانستان و رویای رسیدن به آب‌های گرم: دو پدیده‌ی بی‌ربط – بخش نخست

اطلاعات روز

یعقوب ابراهیمی
درآمد
درباره‌ی تهاجم ارتش سرخ به افغانستان زیاد نوشته شده و کلیت نوشته‌ها- چه توسط افغان‌ها و چه اکثریت نویسنده‌های غربی- نیز از تکرارِ استناد به یک نتیجه‌گیری مشابه رنج می‌برند: تهاجم صریحا به آرمان و برنامه‌ی دیرینه‌ی روسیه برای رسیدن به آب‌های گرم و به‌ویژه بحر هند رابطه داشت. یا به عبارت دیگر، تهاجم شوروی به افغانستان دامنه‌ی برنامه امپراتوری تزار برای دسترسی به آب‌های گرم بود. البته این انگاشت در بین نویسند‌گان و حتا در ذهنیت عامه‌ی افغانستان به حدی ریشه دوانده که بررسی این موضوع بدون پذیرفتن پیش‌‍‌‍فرضِ یاد شده موضوعیت خود را ظاهرا از دست می‌دهد. هرچند در تحلیل این حرکت نظامی تزهای بی‌شماری ارائه شده‌اند: شماری از کارشناسان جنگ سرد، مانند «جیری والینتا» این حمله را یک اقدام دفاعی‌ای که از دید ایالات متحده دارای عناصر تهاجمی بود، تلقی کرده است [۱]؛ در حالی که شمار دیگری چون «جورج کِنان» این حمله را یک اقدام صرفا تهاجمی به بهانه‌ی دفاع و حفظ وضعیت منطقه تعیبر می‌کنند [۲] و هم‌چنان کسانی چون «ریچارد پیپ» رویداد مذکور را آمیزه‌ای از دفاع و بلندپروازیِ اتحاد شوروی در قلمرو جهان ‌سوم تعبیر کرده‌اند [۳]. به هرحال، آن‌چه از مجموعِ تحلیل‌‌ها بر می‌آید، این‌ است که تهاجم شوروی به افغانستان دارای خصلت دوگانه‌‌ (دفاعی-تهاجمی) بود. چیزی‌که محققان غربی و پژوهش‌گران روسیِ دوران جنگ سرد را به دو صف متقابل تقسیم کرده بود: غربی‌‌ها به خصلت تهاجمی و روس‌ها به ویژه‌گیِ دفاعی این حرکت نظامی تأکید می‌کردند. این دوگانگی دیدگاه‌‌ها در کارهای کسانی چون «جیری ولینتا»، «ویرنان اسپاتوریان» و «ادوارد لوتواک» به طور مفصل توضیح شده است [۴]. اما تمام این محققان، به‌ویژه آن‌هایی که به خصلت تهاجمیِ این حرکت نظامی تأکید می‌کنند، درباره‌ی این‌که آیا تهاجم شوروی به افغانستان با استراتژیِ دیرینه‌ی روسیه برای رسیدن به آب‌های گرم رابطه دارد یا نه، به طور ضمنی پاسخ مثبت می‌دهند. اکثر نویسنده‌های افغان نیز برای توضیح این رویداد بیش‌تر با تأکید به خصوصیتِ تهاجمیِ آن و بنابراین رابطه‌ی آن با بلندپروازی‌های تاریخی روس‌ها برای رسیدن به بحر هند اشاره کرده‌اند. چیزی که در بسیاری این نوشته، به‌ویژه در متون تاریخیِ نوشته شده توسط افغان‌ها مفقود است، بررسیِ خصوصیتِ نظام شورویِ عصر برژنیف، ویژ‌گی‌های تصمیم‌گیریِ این نظام و در کل تحلیلِ نظمِ بین‌المللیِ دهه‌های شصت و هفتاد میلادی است که محاسبه‌ی آن در بیروی سیاسی حزب کمونیست شوروی تهاجم نظامی به افغانستان را نهایی ساخت. با در نظر داشت این موارد، نوشته‌ی حاضر با تمرکز به خصوصیت تصمیم‌گیریِ اتحاد شورویِ عصر برژنیف، رویدادهای منطقه، نظم بین‌المللیِ عصر جنگ سرد و موقف شوروی در آن روزگار، بر باطل بودن رابطه‌ی حمله‌ی نظامی به افغانستان با آرزوی تاریخی روس‌ها برای رسیدن به آب‌های گرم می‌پردازد. دریافت من این است، که تهاجم شوروی به افغانستان حاصل رویداد‌های بین‌المللی و منطقه‌ای روزگارانِ جنگ سرد؛ پراگماتیسم حاکم در سطح رهبری اتحاد شوروی در دهه‌های شصت و هفتاد میلادی و برخورد عمل‌گرایانه و فوریِ رهبران شوروی عصر برژنیف با رویدادهای آن زمان بوده و هیچ‌ربطی با سیاست‌های دوره‌ی تزار و استالین ندارد. برپایه‌ی این دریافت، تأکید من این است، که حمله‌ی ارتش سرخ بر دو فرضیه‌ی حاکم در نظام شوروی استوار بود: یکی نتیجه‌گیری مقام‌های عالی‌رتبه‌ی اتحاد شوروی در اواخر دهه‌ی هفتاد میلادی مبنی بر‌ این‌که دیپلوماسیِ محض در جهان سوم کارایی نداشته و باید آمیزه‌ای از دیپلوماسی و سیاست زور در این بخش جهان جهت حفظ وضع موجود و نظم بین‌المللی به کار گرفته شود و دوم یافته‌های جنرالان ارتش سرخ از کارایی گزینه‌ی نظامی در اروپای شرقی برای مصئونیتِ اقمار شوروی از طریق ارعابِ غرب. بنابراین، برای توضیحِ دلایلِ هجوم شوروی به افغانستان هیچ‌نیازی به تاریخ‌گرایی نیست. این رویداد فقط در کانتکست جنگ سرد قابل درک است. در این چارچوب، حمله به افغانستان سه عامل اساسی داشت. عواملی که بر تصمیم‌گیریِ نهایی بیروی سیاسی حزب کمونست شوروی و اعلانِ حمله به افغانستان تاثیرمستقیم داشتند. این عوامل عبارت‌اند از دکترینِ برژنیف؛ نگرانی‌های امنیتی-استراتیژیک اتحاد شوروی و فشارِ رویداد‌ها در داخل افغانستان. هرچند این فرضیه، هنوز به خاطر ابهام در مورد نحوه‌ی تصمیم‌گیری در سطح رهبریِ شورویِ آن زمان به دلیلِ عدمِ نشرِ اسناد دولتیِ متعلق به دهه‌های هفتاد و هشتادِ اتحاد شوروی و یادداشت‌‌ها و دست‌نوشته‌های اعضای بلندرتبه‌ی بیروی سیاسیِ حزب کمونیست، ممکن بحث برانگیز باشد، اما اسنادی که به طور گزینشی همگانی شده‌اند، خاطراتِ برخی از اعضای بیروی سیاسی، تاریخ شفاهی و اسناد و مستنداتی که در «بنیاد گرباچف» [۵] قابل دسترس‌اند و برخی از نویسنده‌های متأخر روسی و غربی به این اسناد برای اثبات فرضیات گوناگون استناد کرده‌اند، چنین فرضیه‌ای را تأیید می‌کنند. برپایه‌ی این اسناد، سه عامل مذکور (دکترین برژنیف، نگرانی‌های امنیتی-استراتژیک شوروی و رویدادهای افغانستان در اواخر دهه‌ی هفتاد میلادی) عوامل اصلیِ تهاجم شوروی به افغانستان بودند. این اسناد نشان می‌دهند که حمله‌ی نظامی به افغانستان در نتیجه‌ی دست‌پاچگیِ محضِ رهبران شوروی و هراس آن‌ها از گسترش بنیادگراییِ اسلامی و نفوذ غرب در مرزهای جنوبی آسیای میانه بالاثر سقوطِ احتمالیِ نظام کمونیستی در افغانستان نهایی شد. بناءً، نوشته‌ی حاضر به طور مفصل به توضیح سه عامل مذکور پرداخته و نتیجه خواهد گرفت که تاریخ‌گرایی و حتا ایدیولوژی در شورویِ عصر برژنیف به طور قطع تحت تأثیر واقع‌گرایی و سیاستِ بین‌المللیِ جنگ سرد قرار داشته و شوروی برژنیف با شوروی استالین تفاوت‌های بنیادینی داشت.
دکترین برژنیف
دکترین برژنیف، معروف به دکترین مسکو یا از دید غرب «دکترین تهاجم» [۶]، اساس سیاست خارجی اتحاد شوروی در اواخر دهه‌ی شصت، دهه‌ی هفتاد و اوایل دهه‌ی هشتاد میلادی به‌شمار می‌رفت. این دکترین به ارتش سرخ اجازه می‌داد که به هر کشور کمونیستی زیر نام «دفاع از کمونیسم موجود» مداخله کرده و بر آن مستقر شود. [۷] از لحاظ تاریخی، دکترین مذکور در «نامه‌ی وارسا» یا نامه‌ای که در پانزدهم جولای سال ۱۹۶۸ از سوی برژنیف عنوانی کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست چک‌سلواکیا نوشته شده بود، برای نخستین بار مطرح شد. نامه‌ی مذکور یا بعدا دکترین برژنیف گِرد سه محور اساسی می‌چرخید:
1. به امپریالیسم اجازه داده نخواهد شد، چه با ابزارهای جنگی یا مسالمت‌آمیز، خواه از داخل یا از خارج به یک نظام سوسیالیستی رخنه کرده و بدین‌سان تعادل قدرت در اروپا را به نفع خویش رقم بزند. بنابراین، احزاب و خلق‌های سوسالیستی برای حفظ دست‌آوردهای انقلابی‌ای که در نتیجه‌ی مبارزاتِ خلق‌های زحمت‌کش به دست آمده، مسئولیت تاریخی دارند.
2. یک کشور سوسیالیستی فقط تا زمانی که عضو بلوکِ سوسیالیستی است، می‌تواند از استقلال و حاکمیت برخوردار باشد (در صورت خروج از بلوک سوسیالیستی، حمله بر آن کشور و تعلیق حاکمیت آن مشروع است).
3. یک کشور سوسیالیستی حق ندارد با اقدام جمعیِ کشورهای سوسیالیستی، که به قصد دفاع از حاکمیت آن کشور انجام می‌شود، مخالفت کند.[۸]
فشرده‌ی این نامه نخستین بار در مقاله‌ی اس. کوفالیف روزنامه‌نگار حزب کمونیست شوروی در شماره‌ی ۲۶ سپتامبر ۱۹۶۸ روزنامه‌ی پراودا، تحت عنوان «حاکمیت و تعهدات بین‌المللی کشورهای سوسیالیستی» به تفصیل توضیح شده بود. مقاله‌ای که به‌وضاحت به «محدودیتِ حاکمیت ملی کشورهای سوسیالیستی برای حفظ منافع سوسیالیسم بین‌المللی» تأکید می‌کرد. [۹] مقاله‌ی مذکور هم‌چنان حمله‌ی شوروی به چک‌سلواکیا در آگست سال ۱۹۶۸ را که به «بهار پراگ» خاتمه داد، اقدامی برای حفظ حیثیت سوسیالیسمِ بین‌المللی تعبیر کرد. نهایتا لیونید برژنیف خودش در سخنرانیِ معروف ۱۳ نوامبر ۱۹۸۶ در کنگره‌ی پنجم حزب کمونیست شوروی فشرده‌ی دکترین خویش را چنین بیان داشت: «اگر دشمنان داخلی و خارجیِ سوسیالیسم فکر کنند که می‌توانند حرکت یک کشور بسوی سوسیالیسم را به نفع کاپیتالیسم معکوس سازند و اگر این انگاشت خطری را متوجه سوسیالیسم در یک کشور مشخص سازد، خطر مذکور تن‌ها به عنوانِ مشکلِ آن کشورِ خاص نه، بلکه به عنوان یک «مشکل سراسریِ سوسیالیستی» مورد توجه تمام دولت‌های سوسیالیستی قرار خواهد گرفت»‌ [۱۰].
سخنان برژنیف، توسط شمار زیادی از تحلیل‌گران غربی طوری تعبیر شده است، که برژنیف با این سخنان به طور مستقیم کشور‌های سوسیالیستی را مورد خطاب قرار داده و مشروعیتِ مداخله‌ی شوروی به آن کشور‌‌ها را در صورتِ هدف قرار گرفتن توسط غرب، به آن‌ها گوشزد کرده است [۱۱]. علاوتا، کوفالیف در همان مقاله‌ی معروفش پیرامون دکترین برژنیف از قولِ رهبر اتحاد شوروی نوشته بود: «هنگامی‌ که یک کشور کمونیسم را می‌پذیرد، باید تا آخر کمونیست باقی بماند؛ فرقی نمی‌کند چک‌سلواکیا باشد یا مجارستان و افغانستان. اگر نیروهای مرتجع در یک کشور تلاش به براندازی رژیم کمونیستی نمایند، یا بکوشند آن کشور را از سوسیالیسمِ مدل شوروی دور کنند، آن زمان سایر دول کمونیستی وجیبه دارند تا با مداخله‌ی خویش آن کشور را نجات دهند» [۱۲].
به دنبالِ اعلان دکترین برژنیف، نظام شوروی در چارچوب این سیاست، پیمان‌های بی‌شماری را با دولت‌های اقمارِ خویش عقد کرد؛ پیمان‌هایی که در واقع یادآوری و گوش‌زد سیاست خارجی برژنیف به طور جداگانه به تمام دولت‌های سوسیالیستی وقت بود. به این ترتیب، دولت تازه تأسیس حزب دموکراتیک خلق افغانستان نیز همانند سایر دولِ اقمار شوروی باید به پیام اصلیِ دکترین برژنیف لبیک می‌گفت. به این اساس، دکترین برژنیف در قبال افغانستان را می‌توان چنین ترجمه کرد: افغانستان کمونیسم را پذیرفته است و از این‌که کمونیسم با حیثیت شوروی گره خورده است، این کشور با‌یست تا آخر کمونیستی باقی بماند و در صورتی که هر خطری نظام سیاسیِ افغانستان را تهدید کند، رهبران کمونیست افغان با‌یست از مداخله‌ی ارتش سرخ استقبال کنند. تا جایی‌که به اهمیت کودتای ثور از دید شوروی‌‌ها بر می‌گردد، رهبر اتحاد شوروی در نخستین روزهای پیروزیِ این «انقلاب» به زبان خود گفته بود، «انقلاب افغانستان برگشت ناپذیر است» [۱۳].
به این ترتیب، به دنبال پیروزی حزب دموکراتیک خلق و به سلسله‌ی عقد «پیمان‌های دوستی» با کشورهای اقمار در چارچوب دکترین برژنیف، دولت شوروی به تاریخ ۵ دسامبر ۱۹۷۸ پیمان بیست ساله‌ای را زیر عنوان «پیمان دوستی» با دولت تازه به قدرت رسیده‌ی نور محمد ترکی عقد کرد. این پیمان هر دو کشور را مکلف می‌ساخت تا برای تضمینِ امنیت، استقلال و تمامیت ارضی یک‌دیگر اقدامات مناسبی را به کار بندند. مهم‌ترین اصل این پیمان و در واقع هسته‌ی آن، اصل چهارم در زمینه‌ی گسترش همکاری‌های نظامی بین شوروی و افغانستان بود، که ظاهرا هر دو کشور را در حالات اضطراری مکلف به اقداماتِ لازم نظامی برای تأمین امنیت و استقلال هر یک از طرفین می‌ساخت.‌[۱۴] به مجرد امضای این پیمان، دولت شوروی به فرستادن تجهیزات نظامی، به‌شمول تانک‌های تی۶۲، چرخ‌بال‌های می۲۴ و جنگنده‌های میگ۲۳ و هم‌چنان هزاران «مشاور» سیاسی و نظامی به افغانستان آغاز کرد. امکاناتی که به دنبال امضای پیمان دوستی به افغانستان فرستاده شدند، در حدی بود که به‌سادگی می‌توانست تعادل قوا در منطقه را برهم بزند.[۱۵]‌ قابل یادآوری است که بعد از تهاجم ارتش سرخ به افغانستان، رهبران طرف‌دارِ گزینه‌ی نظامیِ شوروی می‌کوشیدند تا با استناد به مکلفیت‌های مندرج در همین پیمان، به‌ویژه اصل چهارم آن، تصمیم‌شان را در افکار عامه‌ی شوروی و هم‌چنان به اعضای مخالف تهاجم نظامی در بیروی سیاسی حزب کمونیست توجیه کنند. به این ترتیب، دکترین برژنیف در واقعیت امر زمینه‌های نظری و سیاسیِ حمله به افغانستان را از پیش فراهم کرده و به این اقدام نظامی در افکار عمومیِ شوروی مشروعیت سیاسی-ایدیولوژیک بخشید.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
1 دیدگاه