یعقوب ابراهیمی
4. نگرانی از بلندپروازیهای امریکا: در سطح جهانی، محاسبهی شورویها این بود که مداخلهی نظامی به افغانستان تعادلِ برهم خوردهی قدرت بین دو ابرقدرت را اعاده خواهد کرد. در موافقتنامهی «قواعد اساسیِ روابط بین ایالات متحده و اتحاد شوروی» که در سال ۱۹۷۲ بین ریچارد نیکسن و برژنیف به امضا رسیده و طرفین را مکلف به رعایت اصول آن میساخت، به حفظ وضع موجودِ جنگ سرد به عنوان تعادل و توازن قوا بین دو ابرقدرت تأکید شده بود [۵۲]. مسکو باور داشت که این موافقتنامه با پیشرویِ سیاسی-نظامی ایالات متحدهی امریکا در سواحل شرقیِ مدیترانه در اواخر دههی هفتاد میلادی برهم خورده است. بنابراین، پیشروی در افغانستان پاسخی به تحرکات امریکا در شرق مدیترانه و خاورمیانه خواهد بود. به گونهی مثال، مسکو استدلال میکرد که امضای موافقتنامهی صلح بین مصر و اسراییل در ماه مارچ ۱۹۷۹ یک دستآورد بزرگ استراتژیک برای ایالات متحدهی امریکا بود. به نقل از روزنامهی پراودا، کرملین باور داشت که با عقد قرارداد صلح، مصر و اسراییل نقش «ژاندارم امریکا» در منطقهی شرق مدیترانه را بازی کرده و از این طریق امریکاییها مراکزی را که در ایران از دست داده بودند، در یک نقطهی دیگرِ خاور میانه دوباره به دست آوردهاند [۵۳]. همچنان روسها گسترش نفوذ ایالات متحده در شبهجزیرهی عربستان را از نزدیک مراقب بوده و از نزدیکی امریکاییها با جمهوری یمن جنوبی نگرانی داشتند. در این راستا، کمکهای عاجل نظامیِ امریکا به جمهوری یمن جنوبی جهت سرکوب حملهی مارکسیستهای یمن شمالی؛ پیاده کردن یک ناوِ امریکایی در بحیرهی عربی برای جلوگیری از تحرکاتِ احتمالیِ یمن شمالی و بالاخره فروش پنجهزار راکت به عربستان سعودی، برای روسها غیر قابل تحمل بود [۵۴]. علاوه براین، به دنبال اشغال سفارت امریکا در تهران در نوامبر سال ۱۹۷۹ میلادی، امریکاییها اقدام به استقرار 21 کشتی جنگی، بهشمول 2 کشتیِ حامل جتهای جنگی، در بحیرهی عربی کردند. روسها این اقدام را یک حرکت تلافیجویانه برای اعادهی پایگاههای سیاسی-نظامیِ امریکا در خاور میانه تلقی کرده و آن را تهدید جدیای به منافع استراتژیک شوروی تعبیر کردند [۵۵]. همزمان، تحرکات ناتو در اروپا نیز مسکو را به ستوه آورده بود. روسها اقدام ناتو برای استقرار راکتهای امریکایی «پرشنگ ۲» و «کروز» در اروپای غربی را اقدام آشکارِ غرب برای محاصرهی جمهوریتهای اروپای شرقی تلقی میکردند. اندری گرومکو، وزیر خارجهی شوروی در سفری به بن، پایتخت آلمان غربی، در یک کنفرانس مطبوعاتی به تاریخ ۲۵ نوامبر ۱۹۷۹ از این اقدام ناتو علنا شکایت کرد [۵۶]. نهایتا، اعلان سیاست رسمیِ کارتر در اکتوبر ۱۹۷۹ در مورد برهم زدن «سیاست بیطرفانهی امریکایی در قبال روابط چین-شوروی» از سوی شورویها اعلان یک ائتلاف جدید بین امریکا و چین تلقی شده و تحلیلگران شوروی آن را شکست استراتژیک شوروی در منطقه تفسیر کردند [۵۷]. بنابراین، یورگی ارباتف، تحلیلگر مطرح شوروی برای توجیه حملهی شوروی به افغانستان نوشت: «این امریکاییها بودند که پیش از رویداد افغانستان به اقدامات تحریکآمیز متوصل شده، منافع شوروی را با خطر مواجه ساخته و اتحاد شوروی را مجبور به اقدامات تدافعی ساختند» [۵۸]. به همین دلیل، هرچند تحلیلگران غربی حملهی شوروی به افغانستان را یک عمل تهاجمی میدانند، تحلیلگران روسی تا هنوز آن را یک اقدام تدافعی برای جلوگیری از گسترش نفوذ امریکا در منطقه و اعادهی حیثیت شوروی به عنوان یک ابرقدرت تلقی میکنند.
فشار رویدادها در داخل افغانستان
علاوه بر دو عامل فوق (دکترین برژنیف و نگرانیهای امنیتی-استراتژیک)، فشار رویدادها در داخل افغانستان نیز بهانهی خوبی را برای مسکو جهت حمله به افغانستان فراهم کرد. کودتای هفت ثور و براندازی حکومت سردار داوود که با گسترش روابط با کشورهای اسلامی و غربی در تلاش محدودیت نفوذ شوروی در افغانستان بود، مورد استقبال اتحاد شوروی قرار گرفت. کرملین به تقاضای نور محمد ترکی جهت ارسال کمکهای تدارکاتی و مشورتی لبیک گفت. به این ترتیب، تا نوامبر سال ۱۹۷۸، تمام وزارتخانههای افغانستان دارای مشاوران روسی شده و ارتش افغانستان که اکنون با تجهیزات ارسالیِ شوروی مجهز شده بود، از نزدیک تحت نظارت مشاوران نظامیِ روس قرار گرفت [۵۹]. بعد از اینکه برنامههای اصلاحیِ دولتِ ترکی با مخالفت روستاییانِ افغان مواجه شد، روسها و دولت افغانستان به این نتیجهگیریِ مشترکی رسیدند که کشورهایی چون عربستان سعودی، پاکستان، ایران، چین و امریکا برای به خطر انداختن منافع منطقهای شوروی، دست به دست هم داده و با تحریک شورشهای داخلی در تلاش سرنگونیِ «جمهوری دموکراتیک افغانستان» برآمدهاند [۶۰]. هرچند مقامها و حتا تحلیلگران امریکایی در آن زمان اذعان داشتند که واشنگتن پیش از حملهی شوروی به افغانستان هیچعلاقهای به این کشور نداشت، اما اظهارات بعدیِ برخی از مقامهای امریکایی، از جمله برژینسکی نشان میدهد که ایالات متحده حداقل شش ماه قبل از تهاجم شوروی به افغانستان، به تمویل و تجهیز گروههای مجاهدان افغان در پشاور آغاز کرده بود [۶۱]. به قول زیگنو برژینسکی، رییس جمهور کارتر به تاریخ ۳ جولای ۱۹۷۹، دستوری را برای تمویل مخالفان «نظامِ کمونیستی» افغانستان امضا کرد. هرچند برژینسکی تأکید میکند که وی شخصا به عنوان مشاور امنیت ملیِ رییس جمهور در مورد عواقب اجرایی شدن این دستور هشدار داده و تأکید کرده بود که این اقدام اتحاد شوروی را جهت مداخلهی مستقیم نظامی به افغانستان بیشتر تحریک خواهد کرد [۶۲].
به هر ترتیب، مخالفتهای اولیه در برابر برنامههای اصلاحیِ حزب دموکراتیک خلق افغانستان خیلی ناهمآهنگ و بیشتر بیانگر نگرانیهای شخصی و محلیِ مردم بود، تا یک بسیج ملی در برابر رژیم. اما این مخالفتها بهزودی و بهویژه به دنبال سرازیر شدن کمکهای خارجی در قالب سازمانهای مشخصِ سیاسی همآهنگ شده و شکل سراسری به خود گرفتند. این درحالی بود که ادارهی قسمتهای زیادی از روستاهای افغانستان از کنترول دولت مرکزی خارج بود؛ چیزیکه گسترش فعالیت مخالفان در این مناطق را خیلی ساده میساخت. طبق گزارش رسمیِ حزب دموکراتیک خلق افغانستان، دولتي وقت تا آغاز سال ۱۹۸۰ میلادی، فقط ۵۵۰۰ روستا از مجموعِ ۳۵۵۰۰ روستای افغانستان را در ادارهی خویش داشت [۶۳]. علاوه براین، مهارت ناچیز ارتش افغانستان در جنگهای گوریلایی، گروههای مجاهدین را فرصت میداد تا با تحمل تلفات بسیار ناچیز، نفوذ خویش را در سراسر افغانستان بگسترانند [۶۴]. در عین حال، گسترش شورشهای ضددولتی، همزمان بود با بحران داخلیِ حزب حاکم. به دنبال کودتای ثور، اشغال موقفهای عمدهی دولتی توسط جناح خلق نارضایتی جناح پرچم از توزیع قدرت را به همراه داشت. مثلا ببرک کارمل، رهبر جناح پرچم و معاون حزب دموکراتیک خلق، به عنوان معاون صدراعظم که یک موقف نسبتا تشریفاتی بود، مقرر شده بود. چنین سیاستی باعث بیاعتمادی بین اعضای دو جناح گردیده و نهایتا به انشعاب دوبارهی حزب که در سال ۱۹۷۷ در اثر فشار شوروی متحد شده بودند، انجامید [۶۵]. در نتیجه تمام اعضای بلندرتبهی جناح پرچم تا جولای ۱۹۷۸ از مقامهای شان عزل و به عنوان سفیر به خارج فرستاده شدند [۶۶]. روسها که حامیِ یک حزب مقتدر و واحدِ کمونیستی در افغانستان بودند، این اقدامات را برنتابیده و آن را ابتکارِ شخصیِ حفیظالله امین تلقی کرده و از ترکی خواستند تا کارمل را به جای امین به حیث صدراعظم افغانستان مقرر کند. روسها، کارمل را یک مارکسیست میانهرو و مترقیتر از امین میپنداشتند و برعکس، فکر میکردند که امین با برنامههای تندروانهی «اصلاحی» و برخوردهای بیرحمانهاش با مخالفان سیاسی، دامنهی مخالفتها علیه رژیم را هر روز گستردهتر میسازد [۶۷]. اما رویهمرفته، تلاشها برای جابهجایی امین به جایی نرسیدند. برعکس، امین با جابهجاییِ زرنگانهی طرفدارانش در پستهای کلیدیِ نظامی و اداری دولت، موقف خویش را تقویت کرده و نهایتا با قتل ترکی در سپتامبر ۱۹۷۹ قدرت را به طور کامل قبضه کرد. طبق گزارشهای متعدد کیجیبی به مسکو، امین در تمام حزب حدود یکهزار هوادار شهری داشت که اکثرا با روابط پیچیدهی روستایی افغانستان و زمینههای اجتماعیِ گروههای شورشی آشنایی نداشتند. علاوه براین، وی در طول حکومت سه ماههاش، شمار زیادی از هواداران ترکی را از پستهای کلیدی ارتش برطرف کرده بود. به این ترتیب، اردوی افغانستان را در یک وضعیت بسیار حساس تضعیف کرد [۶۸]. در نتیجه، علیرغم کمکهای بیدریغ شوروی، افزایش شورشها و بیکفایتی دولت برای مقابله با آن، وضعیت را از بد بدتر ساخت. طبق یک گزارش رسمیِ کمیتهی مرکزی حزب کمونیست شوروی، تا پایان سال ۱۹۷۹، گروههای مجاهدین در ۱۸ ولایت از مجموع ۲۶ ولایت افغانستان عملا فعالیت داشتند. این گزارش وضعیت در افغانستان را در پایان سال ۱۹۷۹ نشانههای تضعیف دولت کمونیستیِ کابل و گسترش بنیادگرایی در مرزهای جنوبیِ آسیای میانه و تهدید به منافع منطقهای شوروی تعبیر کرده بود [۶۹]. در مجموع، برآورد روسها از وضعیت افغانستان این بود که حکومت امین مدت طولانیای دوام نیاورده و در نتیجهی بحران داخلی حزب سرنگون خواهد شد. از آنجایی که اکثر رهبران دست اول حزب یا کشته یا هم تبعید شده بودند، از دید روسها دولتی که به دنبال سرنگونیِ امین به طور خودبهخودی کفایتِ کنترول اوضاع را به نفع شوروی داشته باشد، زیاد محتمل به نظر نمیرسید [۷۰]. بنابراین، در اواخر سال ۱۹۷۹ حلقات تصمیم گیرنده در بیروی سیاسیِ حزب کمونیست شوروی، مداخلهی نظامی را یگانه بدیلِ وضع متشنج و رو به وخامت افغانستان با در نظر داشت تحولات منطقهای و موضعگیریهای غرب محاسبه کرده بودند. در نهایت، گزارش جنرال ایوان پاولوفسکی و جنرال الکسی ییپیشوف، معاون وزارت دفاع و مسئول سیاسی ارتش و نیروی دریایی شوروی از اوضاع افغانستان در تصمیمگیریِ نهایی مسکو جهت حمله به افغانستان نقش کلیدی داشت. این دو جنرال که اوضاع افغانستان را از نزدیک مراقب بودند، در گزارش مذکور حملهی نظامی به افغانستان و سرنگونی رژیم امین را برای بهبود موقف شوروی در منطقه و بهبود اوضاع افغانستان به بیروی سیاسیِ کمیته مرکزیِ حزب کمونیست شوروی پیشنهاد کردند [۷۱]. اسناد و گزارشهای بیشمار دولتیِ شوروی و افغان نشان میدهند که روسها تا پایان سال ۱۹۷۹ کاملا مصمم شده بودند که امین را نه به خاطر اینکه ممکن مبدل به «تیتو»ی آسیا شود، بلکه با هراس از اینکه ممکن برای حفظ قدرت به آنها خیانت کند، سرنگون کنند [۷۲]. علاوه براین، شوروی از عملکرد ضعیف امین در مقابل گروههای مجاهدین شدیدا نگران بودند. از دید شورویها، سرنگونیِ امین توسط گروههای جهادی به تأسیس یک دولت محافظهکارِ اسلامیِ دنبالهرو غرب انجامیده و به این ترتیب نظم منطقه را به ضرر مسکو برهم میزد [۷۳]. بنابراین، تهاجم نظامی در تحلیل مسکو، کمهزینهترین و در عین حال مؤثرترین گزینه برای حفظ وضعیت منطقه و ابقای یک دولتِ «دوست» در مرزهای جنوبیِ اتحاد شوروی تلقی میشد.
نتیجه
در مجموع، بررسی متون قابل دسترس، خصوصیتِ اتحاد شورویِ عصر برژنیف و موقف منطقهای و بینالمللی روسها در جنگ سرد نشان میدهند که حمله به افغانستان به طور محض ناشی از نگرانیها و اولویتهای استراتژیک مسکو در پرتو پراگماتیسم سیاسیِ حاکم در دولت برژنیف بوده، تاریخگرایی و حتا ایدیولوژی در آن نقش چندانی نداشت. بررسی مباحثی که بین جنرالان و مقامهای ارشد حزب کمونیست شوروی برای توجیه حمله به افغانستان مطرح بود، نشان دهندهی آن است که بلندپروازیِ تاریخی روسها برای رسیدن به آبهای گرم هنگام حمله به افغانستان هرگز به عنوان یک عامل اصلی در حلقات تصمیمگیرندهی شوروی مطرح نبود. برعکس، نگرانیهای استراتژیک و امنیتی شوروی از تحولات منطقهای و بینالمللی و همچنان تعهدات مسکو به کشورهای اقمارِ شوروی برای حفظ حیثیت اردوگاه سوسیالیستی که در چارچوب دکترین برژنیف مطرح شده بود، محرک اصلی پیشروی ارتش سرخ به خاک افغانستان بود. به همین دلیل، روسها تا آخر، حمله به افغانستان را یک «حرکت دفاعی» در مقابل تحرکات اردوگاه غرب عنوان کرده و از ارجاع به بلندپروازیهای تزار و استالین در مورد جنوب خودداری کردند. بنابراین، تهاجم شوروی به افغانستان در کانتکست جنگ سرد بیشتر قابل درک است، تا ارجاع آن به آرزوهای تاریخیای که در اوج جنگ سرد و در لابلای تحولات بینهایت درهم تنیده و مغلق بینالمللی برای روسها موضوعیت چندانی نداشت. عمدهترین دغدغهی مسکو در اواخر دههی هفتاد میلادی، حفظ وضع موجود و توازن قدرت بینالمللیای بود که روسها فکر میکردند با نفوذ امریکا در سواحل شرقی مدیترانه و جنوب شبهجزیرهی عربستان به نفع غرب برهم خورده بود. بنابراین، حمله به افغانستان بیشتر یک کنش پیشگیرانه و تاحدودی انتقامجویانه بود، تا یک جهش بلندپروازانه. هرچند محاسبهی ادارهی برژنیف در آن زمان این بود که حمله نکردن به افغانستان پرهزینهتر از «از دست دادن» یک دولت سوسیالیستی در مرزهای جنوبیِ شوروی خواهد بود، اما دوامِ غیرقابل پیشبینی جنگ در افغانستان این محاسبهی مسکو را معکوس ساخت. به همین دلیل، محاسبهی اخلاف برژنیف از جنگ افغانستان کاملا برعکس محاسبهی قبلی بود، محاسبهای که در آن ایستادن در افغانستان پرهزینهتر از ترک آن برآورد میشد. روسها در طول سالهای حضور نظامیِشان در افغانستان، بهسختی کوشیدند، سه هدف اولیهای را که پای آنها را به خاک افغانستان کشانده بودند، برآورده سازند. این اهداف عبارت بودند از سرپا نگهداشتن یک رژیمِ همپیمانِ اردوگاه سوسیالیستی در افغانستان، کاهش خطر بنیادگرایی و جلوگیری از نفوذ غرب و کشورهای عربی در جنوب آسیای میانه. اما هنگامی که ارتش سرخ افغانستان را ترک میکرد، همهچیز برعکس محاسبهی اولیهی روسها بود: دولت مورد حمایت شوروی در افغانستان در حال فروپاشی قرار داشت، بنیادگرایی اسلامی در افغانستان گسترش یافته و امریکاییها و عربها در مرزهای جنوبی آسیای میانه در مقایسه به سال ۱۹۷۹ نفوذ بیشتری داشتند. علاوه براین، خروج از افغانستان به وجههی بینالمللیِ ارتش سرخ لطمهی شدیدی وارد کرد. چیزی که لیبرالهای دوآتشه در آن وقت آن را نخستین عقبگردِ ارابهی برگشتناپذیر «دیالکتیک تاریخ» تعبیر میکردند.
تهاجم شوروی به افغانستان و رویای رسیدن به آبهای گرم: دو پدیدهی بیربط – بخش سوم و پایانی
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه