نعمت قاسمی
از دیدگاه این نوشتار، ظهور پدیدهی بحران در غرب به فرایند تکوین دولت ملی و نیز مشارکت سیاسی مردم در قدرت ارتباط دارد. یکی از تفاوتهای دنیای سنتی و دنیای مدرن نیز از همین دیدگاه قابل بحث است. در جوامع سنتی بحران بهندرت ابعاد اجتماعی پیدا میکرد و منازعات سیاسی در قالب جنگ و منازعات خشونتآمیز در حوزهی سیاست معنا مییافت. اما با برقراری پیوند تنگاتنگ عرصهی سیاست با عرصهی جامعه، ماهیت مسایل اجتماعی نیز دچار دگرگونی شد. به تعبیر دیگر، اجتماعی شدن حیات انسانی در دنیای مدرن زمانی رخ داد که اقتدار مسیحیت توسط جنبش اصلاح دین به چالش کشیده شد، یا به تعبیر مارکس، تضاد میان نیروهای تولید و روابط تولید توانست روند نگرش به دنیا را در غرب متفاوت گرداند. همین نوع چرخش نگاه با همیاری تلاشهای حاملان دنیای جدید توانست دولت مطلقه را در غرب شکل داده و زمینهساز تکامل فرایند مشارکت مردم در قدرت گردد.
به هر صورت، در فرایند همگانی شدن سیاست در بین مردم، دولت نیز وادار گردید تا کارکردهای خود را معطوف به توزیع اقتدارآمیز ارزشها گرداند. توجه دولت که همزمان با مشارکت مردم پیوند زده شده بود، توانست تنوع ساختاری و نهادسازی را به ارمغان بیاورد. همین تنوع ساختاری در نفس خود منجر به توسعه در ابعاد گوناگون گردید و توسعه سببساز بحران در غرب گردید. ظهور پدیدهی ملت که با ساختن هویت ملی مبتنی بر ناسیونالیزم صورت میگرفت، که همین امر زمینهساز حذف خردهفرهنگها و اقلیتهای نژادی در فرهنگهای کلان گردید، در فرایند حل بحران احزاب در غرب پدید آمد.
اما وجود نظامهای پاتریمونیالیستی در شرق به صورت عام و افغانستان به صورت خاص، همزمان با نگاه متفاوت به دولت و کارکردهای آن، ماهیت بحران برآمده از آن نیز متفاوت به نظر میرسد. به دلیل تفاوت بنیادی نوع نگاه به قدرت و بحران در افغانستان، میزان مشارکت مردم در عرصههای مختلف اجتماعی به تناسب خواست قدرت مطلقه یا طبقهی حامل آن معنا مییابد. ممکن است در همین چارچوب مشارکت یا توزیع اقتدارآمیز، ارزشها فردی یا خانوادگی تعریف گردند. در چنین حالتی، بحران به وجود آمده از آن به صورت مقطعی و درازمدت میتواند نفع شخص یا گروه خاصی را تضمین کند. اساسا بافت جامعهی افغانی و نوع نگاه انسان افغانی به قدرت و مشارکت مردم به قدرت سبب شده است که لایهی بحران را تا عمق فرهنگ افغانی به پیش ببرد. بحران در جامعهی افغانی، مانند غرب ریشه در توسعه یافتگی ندارد، بلکه بحران موجود ریشه در ماهیت انتقال قدرت دارد. انتقال قدرت در جامعهی افغانی همزمان با ماهیت خشونتبار آن همواره به بازتولید چرخهی خشونت و بینظمی تاریخی کمک کرده است.
سیر انتقال قدرت قهرآمیز بدون پشتوانه و حمایت گسترده و تعینبخش مردم سبب گردیده حاملان قدرت سیاسی سنگبنای قدرت را بر زمین سست و لغزنده که هر آن امکان فروریزی آن میرود، بنا کنند. چنین تاریخ ملتهب با سیر حوادث خشونتبار در آن امکان وقوع هرنوع هرجومرج را ممکن ساخته است. به عبارت دیگر، تاریخ قدرت در جامعهی افغانی رابطهی نزدیکی با بحران دارد، چنانچه خشونت و انتقال خشونتبار همزاد بحران پنداشته میشود.
به نظر میرسد بازنمایی بحران و همزاد آن در تاریخ ریشه در نوع نگاه سلطهی جامعهی افغانی دارد. نمود عینی چنین نگاهی، تکاملپذیری مهندسی قدرت یکسویه است. ابزار چنین قدرت یکسویه در ادوار مختلف متفاوت با عصر آن میباشد. به تعبیر دیگر، ابزار قدرت یکسویه در تطور تاریخ جامعهی افغانی به دلیل تفاوت زمانی متفاوت بوده است. تاریخی که صرفا در قالب دولت ورشکسته قابلیت بیانی را دارد. دولتی که در آن روابط غیرانسانی، مناقشه برانگیز و بیثباتاند. دولت ورشکستهای که نمیتواند به تحقق اقتدار داخلی بپردازد. بیان کردن تکامل بنیان نابهسامان جامعهی افغانی در اکنونیت خویش بیان مدینهی فاسقه در عالم سخن نیست، بلکه سخن از رخدادی عریان و مبتذل است. سخن از توسعه نیافتگی است. سخن از عدم مسئولیتپذیری تاریخی است که بار تاریخ انسان افغانی را به دوش میکشد. سخن از نابخِردی جامعهی افغانی است که غیرمسئولانه به فرافکنی میپردازد.
امر دیگری که در در دنیای انسان افغانی وجود دارد، حاشیهنشینی میباشد، برعکس دنیای غرب که انسان با متمدن شدن از حاشیه به متن کشیده شد. به بیان دیگر، انسان متمدن از عمل شونده به عمل کننده و از مفعول به فاعل شناساننده تغییر کرد. در واقعیت در دنیای مدرن انسان، شناخت به اتکای ذهنیت خود را به رسمیت شناخت و شناخت جهان بیرون برمبنای اسطورهها و باورهای پیشین را کنار نهاد. اما افغانستان دیار دیگری است که انسانش نه به عنوان فاعل شناسا، بل به موجودی که در خود میپیچید و مقهور ادوار تاریخ بوده و میباشد.
انسان افغانی نه به مفهوم حضور در وجود خود تبلور یافته، بلکه ابزاری در خدمت قاهرین حکومت معنا مییافته است. بدین امر نه بودنش تجلیگاه شناساندگی بوده و نه کشته شدنش مخل رفتار قاهرین. انسان افغانی در این معنا در چمبرهی قدرت طبیعت، قدرت خداوند و قدرت سایهی خداوند قرار دارد. سیطرهی قدرتهای اسطورهای و خدایی که شاهد و ناظر کردار و گفتارش بود، مشهود است. اما جالب اینجاست که قدرت خداوند برای انسان افغانی نتوانست فهمش را وسعت بخشد. همین محدودیتها در حقیقت بیانگر ناتوانی انسان افغانی از فهم و تسلط بر طبیعت پیرامونش بود. انسان افغانی جدا کننده نیست و نمیتواند خود را از پدیدههایی که بررسی میکند، جدا کند.
بر همین مبنا، انسان افغانی بحران در عمق لایههای افغانی و نوع نگاه افغانی عمیقا وجود دارد. نگاه سلطه که ریشه در تاریخ انسان افغانی دارد و همچنان در حاشیه بودن باعث گردیده قدرت و سلطهی قدرت یکسویهنگر، نتواند دولت ماندگاری را به وجود بیاورد. عامل دیگر، انتقال قدرت بحرانساز بوده است، امری که قدرت خانوادگی نیز با خشونت همراه بوده است.
بحران و منطق آن در افغانستان
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه