شهباز ایرج
معلم گیتار در لندن، پس از پایان نیم ساعت درسی که ازش گرفتم، اسکناس بیست پوندی (معادل ۳۰ دالر) را ازم گرفت و در جیبهایش دنبال دو پوند پول خورد میگشت؛ خجالتی کشیدم که میدیدم چنان استادی که انگشتانش در هنگام نوازش تارهای گیتار چه دروازههایی از لذت که نمیگشایند، چنین دستخوش احساس سروکار داشتن با پول شده است. بلادرنگ به او گفتم که نیازی نیست آن دو پوند را به من برگرداند. این معلم گیتار در هر ساعت چیزی معادل شصت دالر درآمد دارد و تازه لوح فشرده یا سیدیهایش هم فروش میروند. او مجبور نیست به دربار ملکهی انگلیس برای اجرای موسیقی یکشبه برود، مجبور نیست در شبنشینی فرماندهانی که بچه میرقصانند گیتار بزند.
ملا تاجمحمد سرپلی هم مثل هر هنرمند اصیل دیگر، کار شباروزیاش موسیقی بود اما برای آنکه گرسنه نماند مجبور بود هرجایی برود و جفت خوشحالان و بدحالان شود. بزرگیاش را میشد از سادگی و از صمیمیتی که در او بود، دید. بیادعا و خاکسار بود اما در نگاههایش مدام میشد غمی را خواند. غم دستکم گرفته شدن، غم قدر نشناخته شدن. ما برای قدرشناسی از یک هنرمند چه میتوانیم بکنیم؟ برای بینیاز کردنش از رفتن به دربار این و درگاه آن چه میتوانیم بکنیم؟ در واقع هیچ نمیتوانیم. هیچ کاری از ما ساخته نیست. اگر در محفلی شبانه که در محلهی اعیاننشین پایتخت برگزار شده و اتفاقا ملا تاجمحمد هم چون در کابل بوده در آن محفل دعوت شده تا آهنگ بخواند و میزبان و مهمانانش در پایان هر اجرای آهنگی پنجصد یا هزار افغانی از جیبهایشان بکشند و پیش ملا بگذارند، آیا او بینیاز میشود؟ گیرم که در مجلسی که یک رهبر بزرگ برگزار کند و به ملا دههزار دالر داده باشد باز هم ملا فقط دستبین و محتاج لطف باقی خواهد ماند در حالیکه ما در بدل نانی که از نانوا میگیریم حتما پول میپردازیم و چنان نیست که اگر خواستیم بدهیم و نخواستیم ندهیم. آوازخوانی به بزرگی تاجمحمد سرپلی که نویسنده سی سال است هر وقت خواسته آهنگی به زبان مادریاش زمزمه کند، از او را زمزمه کرده و دوستان هزاره و تاجیک و پشتوناش همه در مجالس شبنشینی آن آهنگها را ازش شنیدهاند، بر میلیونها آدم این سرزمین مخصوصا بر ترکتبارها حق مسلم دارد. با آهنگ او، با حزن صدای او چه شبها که بر عاشقشدگان جوان گذشتهاند. چه خاطراتی که با آواز این ققنوس تنهاگرد، خلق شدهاند.
ملا مثل همهی آن درخشانترین سیماها که در افغانستان زاده شده و در تنگدستی از دنیا رفتهاند، در زندگی خود کوششهایی کرد تا لقمهنانی به کف آرد، آموزشگاه موسیقی در شبرغان درست کرد اما کارش نگرفت. جوانهای واقعا علاقمند را که میدید پولی ندارند به رایگان آموزش داد و جوانان پولدار هم در شبرغان نبودند که پیش او بیایند و موسیقی یاد بگیرند.
تاجمحمد سرپلی که چند روز پیش در اثر بیماری قلبی به خارج منتقل شد اما جنازهاش را در زادگاهش شبرغان در آغوش خاک قرار دادند، در دل مردم در صدای مردم و در ذهن مردم خواهد ماند. اما تاجمحمدهای آینده هم همان سرنوشت او را خواهند داشت و پولی برای مداوای قلب بیمار شدهی خود نخواهند داشت اگر عاقلی در حاکمیت نباشد که پاسداری کند از حقوق نشر و تکثیر آثار هنری.
تاجی که تارک ترانه را ترک کرد
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه