منیره یوسفزاده، سخنگوی ادارهی مستقل ارگانهای محلی
با معرفی رسمیِ والی جدیدِ ولایت بلخ و حضور توأم با رضایت آقای نور والی پیشین در این مراسم، اختلاف چندماهه میان آقاي نور با حکومت مرکزی و متعاقباً نزاع و جدلهایِ کسالتآور میان بخشها و لایههای وسیعی از جامعه، پایانیافته به نظر میرسد. عطامحمد نور والی پیشین اذعان کرده که اکثرِ خواستههایش توسط حکومت پذیرفته شده و وی آماده است از اینپس، از راهها و شیوههای قانونی و متعارف، به حضور در صحنهی سیاست ادامه دهد. حکومت مرکزی هم از به انجام رسیدنِ این مناقشات و مذاکرات اظهار خُرسندی کرده و عملاً در مسیر اجرایِ توافقاتِ صورتگرفته گام برداشته است.
بلخ در سال گذشته، یک ولایت با هزار نکته و حکایت بود که رُخِ پنـدآموز آن، اکنون که امواجِ احساساتِ همهی جناحها و طرفها فروکش کرده، بیش از پیش آشکار گشته است. این نوشته در حدِ وسع و بضاعتِ خویش میکوشد بخشی از این چهـره را مورد تحلیل و ارزیابی قرار دهد.
یک تغییر اداری و صد کژبحثیِ سیاسی
آقای نور چهارده سال پیش عهدهدارِ مقام ولایت بلخ شد و در این مدت طولانی، ضمن کسب تجربیاتِ فراوان دربارهی حکومتداری محلی، لیاقتها و برازندگیهایي از خود در امر نظم و نسق بخشیدن به اوضاع اداری و سیاسیِ این ولایت نشان داد. عطامحمد نور زمانی به این پست و سمت انتخاب شد که بلخ و شهر مزارشریف به بیثباتیها و رقابتهایِ فرسایشبارِ سیاسیـ اجتماعیـ اقتصادیِ ناشی از فروریختن نظام طالبانی و گذار به مرحلهی نو شدیداً مبتلا بود و نیازمند نیروی جوان، مردمی و متعهدی بود که بتواند سختیهای این دوره را با هوشیاریِ تمام پشتِ سر بگذارد و نظمِ جدیدی را برای ادارهی این ولایت در هماهنگی با حکومت مرکزی پی بریزد. آقای نور در این مأموریت بهخوبی توانست میان خود، حکومت مرکزی و طیفهای وسیعی از هواخواهان و مخالفانِ حضورِ خود در بلخ حلقهی وصل ایجاد کند و در نهایت، تا حدي ثبات و بازسازی و بالندگی را به بلخ و باشندگانِ آن به ارمغان آورد. چهرهی زیبا و آرام و پُررونقِ بلخ، بیش از همه، رمزِ حضورِ طولانیمدتِ آقای نور در این ولایت را تشکیل میداد و روی همین لحاظ، دوستانِ سیاسیِ وی چه که حتا رقبا و مخالفانِ سیاسیِ نور این حضور را تاب میآوردند و حکومتِ مرکزی گذشته نیز اگرچه از آرا و ایدههای مختلف مایه میگرفت، به این حضور رضایت و قناعت نشان میداد.
با روی کار آمدنِ حکومت وحدت ملی و رهبری رییسجمهور اشرفغنی، این انتظار و احتمال بهصورتِ طبیعی وجود داشت که نگاه و برنامهی حکومت مرکزی به اداراتِ محلیِ از جمله ولایت بلخ، متفاوت از گذشته باشد و از این رهگذر، برخی تغییر و تبدیلها در چیدمانِ اداریِ ولایات رونما گردد. این انتظار و احتمال از آنجا طبیعی به نظر میرسید که هر کارگزار و زمامدار جدید سیاسی، متأثر از افکار و ایدهها و برنامههای مخصوص به خود است و این حق را نیز دارد که در دایرهی صلاحیتهای قانونی خویش، دست به اعمالِ نظر و برنامه بزند. در مورد آقای نور اگرچه با توجه به کیفیت و پیشزمینهی تشکیل حکومت وحدت ملی، وضعیت اندکی متفاوت مینمود، ولی در سهماه اخیر بهوضوح میشد نوعِ شدیدی از سوءتفاهم و کژبحثی را در این قبال مشاهده کرد. بحث ادارهی ولایت بلخ از ابتدای تشکیل حکومت وحدت ملی، آمیخته با بسیاری از افواهات، بر سرِ زبانها بود اما این قضیه در اواخر ماه قوسِ سال گذشته زمانی جدی شد که استعفای آقای نور توسط مقام ریاستجمهوری منظور شد. نکتهی تأسفبار در همهی این کشوقوسها و مذاکرات و مناقشات سیاسی، کژبحثیهایِ پُرشاخوبرگی بود که نهتنها به حلِ مسأله کمکی نمیکرد، بلکه راه رسیدن به توافق را طولانیتر و دشوارتر میساخت.
منظور از کژبحثی، انحراف مباحث از اصلِ قضیه و ملوث ساختنِ آن به صدها موضوعِ فرعی و حتا غیرمرتبط و پراکندهیی است که جُز اتلافِ وقت و اسرافِ انرژی نتیجهیی در پی ندارد. این کژبحثیها را میشد در رسانهها و شبکههای مجازی زیر عنوان «تحلیل سیاسی» مشاهده کرد بهنحوی که داستان بلخ در آنِ واحد، به صدها قضیهی دیگر بر بنیـاد تخیل و توهم پیوند مییافت. این تحلیلگریها به باور من، یک تغییر اداری با انگیزههای مشخص را به کلافی هزارسر و پُردردسر تبدیل کرد.
یک اختلاف سیاسی و هزار افتراقِ قومی و هویتی
اگر کژبحثی و خودآزاری و دیگرآزاری در کار نباشد، ماجرای بلخ و حکومت را میشد یک اختلاف سیاسی طبيعي تعبیر و نامگذاری کرد؛ اختلافی که در یک سر آن، آقای غنی و حکومت قرار داشت و در سر دیگر آن، آقای نور و حلقات سیاسیِ وابسته یا متصل به آن؛ و در میان این دو، مردمِ سرگردانی قرار داشت که به این دو سمت نظر میانداختند و به یک طرف تمایل بیشتر مییافتند.
آقای رییسجمهور در این اختلاف سیاسی، بهعنوان زمامدار و نمایندهی نخستِ مردم افغانستان، طبعاً میل داشت که مطابق اهداف حكومتش ايفاي وظيفه نمايد. آقای نور نیز نظر به ذاتِ سیاست و زمینهی سیاسی ـ اجتماعییی که در آن ایفای نقش میکرد، نمیخواست بازندهی میدان باشد. در این میان، بحثهای قومی و هویتی نهتنها برای رییسجمهور غنی بیمعنا و خالی از اعراب بود، اما برای تعدادي از حاميان آقای نور نیز صرفاً حیثیتِ چاشنیِ اثرگذاری را داشت که پیمودنِ این مسیرِ دشوار را آسان میساخت. به بسیار آهستهگی از دلِ این اختلاف سیاسی، هزار افتراقِ قومی و هویتی بیرون شد. این افتراقها در هر نقطه و مکانی و در هر نوشته و نمایشی، خود را نشان میداد و بخشهای وسیعی از مردم افغانستان، ناخودآگاه خود را به امواجِ آن میسپردند.
یک رقابت سیاسی و هزار حسادت اجتماعی
اختلافات سیاسی، از چشمهی رقابتهای سیاسی میجوشند. رقبای سیاسی در آیینهی اختلافات سیاسی، هویتِ ویژهی سیاسیِ خود را به نمایش میگذارند. اختلاف و رقابت سیاسی، امری بدیهی در آیین و آدابِ سیاست است اما مشکل زمانی رخ میدهد که سیاست از آداب تُهی و به انحرافاتِ گوناگون ملوث گردد. در قضیهی تصميم حکومت مرکزی در مورد بلخ، انحرافاتِ فراوانی رخ داد که هرکدام از آنها بهتنهایی جامعه را متأثر و متضرر میساخت. یکی از این انحرافها، گُل کردنِ حسادتها و عقدههای اجتماعیِ ناشی از سالها محرومیت و سرخوردگی و ترکاندنِ بیباکانهی آنها در فضاهای عمومی بود. مسلماً هستهی چنین وضعیتی را کارگزارانِ سیاسیِ کشور مهیا کردند اما بخش گستردهیی از مردم و جامعهی افغانستان، بهدلیل آنکه نتوانستند هیجاناتِ زودگذر را از اصلِ مشکل تفکیک کنند، گردِ این هسته حلقه زده و به جانِ یکدیگر افتادند. هواخواهانِ حضور عطامحمد نور در ولایت بلخ و موافقانِ طرح حکومت مبنی بر سپردن ادارهی محلی این ولایت به یک چهره و نیروی تازه، در دایرهی این منازعه چنان اسیر ماندند که نهتنها نتوانستند به یک طرح نو، اصلاحگرانه و بُردـبُرد برای گذر از این بنبست بیندیشند بلکه بعضاً به جانِ یکدیگر چسبیدند و انتقام همهی ناکامیها در زندگی فردی و اجتماعیشان را از یکدیگر گرفتند. افراد زیادی در سنگر دفاع از آقای نور، بر شخصیت و هویت و مرتبه و جایگاهِ اجتماعیِ دیگران و بهویژه مأموران حکومت (از جمله: خودم) تاختند و این تاخت را به انواع دروغها و تهمتها و نیرنگها و دسیسهها رنگین ساختند. در نقطهی مقابل نیز کسانی هم بودند که با سادهسازی مسأله، همهی هواخواهانِ عطامحمد نور را «جیرهخوار» و «چاپلوس» و «فیسبوکچلوونکی» خواندند. آنچه در این معادله هر روز فربه و فربهتر میگشت، سقوط فرهنگی و سفلگیِ اجتماعی بود.
پایان یک ماجرا و آغاز ماجراهای دیگر
پس از یک زمستان سختِ سیاسی، بالاخره ماجرای آقای نور و حکومت مرکزی پایان یافت؛ اما ذاتِ روزگار و پویاییهایی که بهویژه بر عرصهی سیاست حاکم است، میگوید همانطور که هر آغازی پایانی دارد، هر پایانی نیز میتواند بستری برای آغازهای دوباره و نضجگیری حرکتهای بعدی و متفاوتتر باشد. حکومت مرکزی و عطامحمد نور نظر به شرایط خاصِ افغانستان پذیرفتند که انتظارات و خواستههایشان از یکدیگر را تعدیل کنند و این قضیهی کسالتبار را به یک مصالحه و سازش منتهی سازند. از این بابت هم حکومت، هم مردم و هم آقای نور اگرنه صددرصد ولی بهگونهی نسبی راضی و خُرسندند؛ اما در اینمیانه کسانی هم از دو سرِ ماجرای بلخ هستند که نهتنها خشنود نیستند بلکه آقای نور والی پیشین و آقای غنی رییسجمهور را معاملهگر و خاین به افغانستان میخوانند. این وضعیت دقیقاً گویای پویاییهای عرصهی سیاست و ادامهی داستانهای بعدی است…
نتیجهگیـری
سیاست و اجتماع دو حوزهی بههمپیوسته و بعضاً تفکیکناپذیر است، ولی با اینهمه درکِ این دو مجموعه و برخورد متناسب با هرکدام نیازمندِ آگاهیهای بیشتر و تجربههای عمیقتر است. اجتماع، حوزهیی کلانتر و مستحکمتر از سیاست است که در آن علاوه بر همبستگیهای سیاسی، هزاران پیوندِ ملی، مذهبی و اقتصادی به منصهی ظهور میرسد. سیاست اگرچه حوزهیی کوچکتر و تغییرپذیرتر از اجتماع به نظر میرسد اما بهراحتی اجتماع را از خود متأثر و متألم میسازد. اگر اجتماع به پختهگی و غنایِ لازم رسیده باشد، سیاست نیز این پختگی و استحکام را از خود بروز میدهد. در افغانستان اما این خامی در هر دو حوزه باعث شده که اجتماع و سیاستِ ما شکننده و بیمار باشد. ریشهی این شکنندهگی و ضعف را بهصورت کُل، میتوانیم در فرهنگِ افغانستانی و چالشهای فراوانِ آن جستوجو کنیم. اینکه ما هنوز نمیتوانیم ذات پویای سیاست، اختلافها و خصومتهای ناپایدارِ آن را درک کرده و از احساساتِ داغ و خشن بپرهیزیم، یک چالش فرهنگی است. ما نخست از همه، باید با این چالش فرهنگی به مقابله برخیزیم. در سیاست، هیچ رفاقت و خصومتی و هیچ قهر و آشتییی دایمی نیست؛ نباید جامعهی افغانستان در کورهی قهر و آشتیهای ناپایدار عرصهی سیاست، همهی پیوندها و وابستهگیهای مستحکمِ خویش را به قمار بگذارد.
یک ولایت و هزار حکایت
با دیگران به اشتراک بگذارید