وقتی هواپیمای من در کابل نشست، فکر کردم میدان هوایی کابل از چهار طرف با کارخانه‌های بزرگ محاصره شده است. بوی دود و خاک باعث شد چندین بار عطسه بزنم. یکی از افغان‌ها با خنده از من پرسید «بار اولت است کابل میایی؟» ازش پرسیدم از کجا فهمیده؟ گفت «از عطسه‌زدن‌هایت».

عیسا قلندر

ویلیام وایت یک شهروند معمولی ایالات متحده‌ی امریکا است. او ۴۵ سال عمر دارد و در این ۴۵ سال به ۷۳ کشور جهان، از جمله افغانستان سفر کرده است. ما به سفرنامه‌ی افغانستان او دست پیدا کردیم و آن را به‌صورت فشرده با خوانندگان گرامی شریک می‌کنیم.

ویلیام وایت: دوازدهم اپریل از واشنگتن به مقصد افغانستان پرواز کردم. عجله نداشتم. وقتی پانزدهم اپریل از دوبی به مقصد کابل پریدیم، ذهنم درگیر افغانستان بود. می‌خواستم ببینم کشوری که این همه سال تحت حمایت امریکا بوده، چگونه است. من تمام ساعات و دقایقی را که معلق میان زمین و هوا بودم، در مورد جاهای دیدنی، غذاهای خوردنی محلی، مردان و زنان امیدوار و مهربان، فرهنگ‌های رنگارنگ و بالآخره نوع متفاوتی از زندگی بشر فکر می‌کردم. تصمیم این بود که در سراسر افغانستان سفر کنم. در تمامی سفرها، یک زن و مرد افغان را به‌عنوان رهنما و مترجم با خود داشته باشم.

وقتی هواپیمای من در کابل نشست، فکر کردم میدان هوایی کابل از چهار طرف با کارخانه‌های بزرگ محاصره شده است. بوی دود و خاک باعث شد چندین بار عطسه بزنم. یکی از افغان‌ها با خنده از من پرسید «بار اولت است کابل میایی؟» ازش پرسیدم از کجا فهمیده؟ گفت «از عطسه‌زدن‌هایت».

به سفارت امریکا در کابل تماس گرفتم و از ورودم به آن‌ها اطلاع دادم، هرچند آن‌ها قبلا مطلع بود. یکی از کارمندان سفارت از من خواست دلیل سفرم به افغانستان را با آن‌ها شریک کنم. برای آن‌ها گفتم که برای گردش و سیاحت آمده‌ام. می‌خواهم در سرتاسر کشوری سفر کنم که دولت امریکا در آن صدها قربانی داده و میلیاردها دالر هزینه کرده است. می‌خواهم با مردمی صحبت کنم که با سلاح و قدرت امریکا از چنگ القاعده و طالبان نجات یافته. می‌خواهم از بودن امریکا در این کشور لذت ببرم. آن‌ها از من خواستند پیش از هر جایی به سفارت بروم تا نقشه‌ی راه را به من نشان دهند.

به سفارت رفتم. سفارت فقط در شش ولایت افغانستان به من حق سفر داد: پنجشیر، بامیان، دایکندی، هرات، مزار و کابل. بعد توضیح داد که در ولایات هرات، مزار و کابل نمی‌توانم آزادانه بگردم. باید در محدوده‌ی خاصی سفر کنم و پیش از حرکت حتما سفارت را در جریان بگذارم. در ضمن فقط در پنجشیر می‌توانم زمینی سفر کنم. وقتی هم می‌خواهم به ولایات یادشده‌ی دیگر بروم، باید هوایی بروم. وقتی دلیل این محدودهای فولادین را پرسیدم، فهمیدم که همه جا و تمام مسیرها ناامن است. تا آن لحظه نمی‌دانستم افغانستان به چند ولایت تقسیم شده. همین‌که فهمیدم از ۳۴ ولایت فقط در شش ولایت می‌توانم باشم، هم ناامید شدم هم عصبانی.

از سفارت به مهمان‌خانه‌ای ‌که سفارش شده بود رفتم. مهمان‌خانه‌ی تمیزی بود. کارمندانش انگلیسی صحبت می‌کردند و مهربان بودند. شب را با عالمی از سوال‌های بی‌جواب صبح کردم. این‌همه مصرف شده، این همه قربانی داده‌ایم، نتیجه‌اش چیه؟ چه گیر امریکا آمده؟ آیا مردم بلای جان امریکایی‌ها شده؟ نمی‌فهمیدم. غرش چرخ‌بال‌ها نگرانم کرده بود، نکند کابل خط مقدم جنگ شده. از پذیرش مهمان‌خانه در مورد گشت چرخبال‌ها پرسیدم و این‌که آیا بیرون جنگ است؟ گفت چیزی نیست. گردش چرخ‌بال‌ها نورمال است.

صبح که از خواب بلند شدم، از سفارت پیام آمده بود که به هیچ عنوان نباید در مربوطات حوزه‌ی نهم، پنجم و ششم تردد کنم چون هر لحظه ممکن آماج حمله‌ی انتحاری قرار بگیرم. من نمی‌دانستم این حوزه‌ها کجا است. ذهنم درست کار نمی‌کرد. مهاجمان انتحاری چگونه وارد کابل می‌شوند؟ نیروهای امنیتی مصروف چه کاری‌اند؟

دست از سر خودم برداشتم و ذهنم را از چنگ سوال‌های بی‌جواب نجات دادم. از اتاقم رفتم به سالن که صبحانه بخورم. مردی میان‌سالی مخابره در دست داشت و به مهمان‌ها لبخند می‌زد. خودش را مدیر مهمان‌خانه معرفی کرد و ازم پرسید که شب خوبی داشته‌ام یا نه؟ به‌جای پاسخ ازش پرسیدم از کجای افغانستان است؟ گفت از ولایت لوگر است. به شوخی اضافه کرد که «از منطقه‌ی رییس‌جمهور غنی است». ازش در مورد امنیت لوگر پرسیدم. گفت «۱٨ سال است به لوگر نرفته‌ام. امنیت نیست، می‌ترسم.» گفتم آیا رییس‌جمهور غنی می‌تواند به لوگر برود؟ پاسخش مثبت بود اما علاوه کرد که پیش از این‌که غنی به لوگر برود، باید یک ارتش را بفرستد که منطقه را قرنطینه کند. بعدش چرخبال رییس‌جمهور غنی می‌تواند به لوگر بنشیند. آن‌هم فقط برای چند ساعت. چون ممکن ‌است طالبان خبر شوند و حمله کنند. مدیر ازم پرسید که چرا این سوالات را می‌پرسم؟ برایش شرح دادم که چرا افغانستان آمده‌ام و این‌جا همه مرا می‌ترسانند. با قیافه‌ی جدی‌تری گفت «ما وقتی صبح از خانه بیرون می‌شویم، کلمه‌ی‌ خود را می‌خوانیم. چون مطمیین نیستیم شب خانه برگردیم. کسی هم نیست بگوید کجا خطر است و کجا نیست. از شما خوب است که هشدار دریافت می‌کنید. همه‌ی این هشدارها جدی است متاسفانه. از من می‌شنوی، بی‌خیال افغانستان شو و برگرد به کشورت. برو یگان کشوری چکر بزن که امنیت دارد.» نمی‌دانم کلمه چیست که افغان‌ها هر روز صبح آن‌ را می‌خوانند. این مورد یادم رفت از کسی بپرسم.

تا حدی قانع شده بودم. اما می‌خواستم با مردمان بیش‌تری صحبت کنم. رفتم سفارت و یکی از همکاران افغان سفارت را پیدا کردم. او از ولایت غزنی بود. ازش پرسیدم که غزنی چطور می‌رود؟ در پاسخ گفت که غزنی نمی‌رود. تمام خانواده‌اش را به کابل آورده بود. برای کسی در غزنی نگران نبود. ولی تمام نگرانی‌اش این بود که در کابل کشته شود. می‌خواست هرچه زودتر پرونده‌ی «اس‌آی‌وی‌»اش تکمیل شود و او افغانستان را به مقصد امریکا ترک کند.

حس ماجراجویی‌ام به من می‌گفت دل به دریا بزنم و بی‌خبر از کابل بیرون شوم. اما محاسبات یک امریکایی همیشه بر احساساتش غلبه می‌کند، باید هم همین‌طور باشد. از سفر و گردش در افغانستان منصرف شدم. بالآخره در بیستم اپریل، کابل را به مقصد دوبی ترک کردم. افغانستان بوی دود و خاک می‌داد. هیچ کسی از فردای بهتر حرف نمی‌نمی‌زد. قسم می‌خورم روزی که از مهمان‌خانه طرف میدانی هوایی می‌رفتم، ترسیده بودم. فکر می‌کردم هر آن ممکن است انتحاری شود. بس که همه آن‌جا نگران و ناامید بودند.

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
Notify of