فرض کنید که تیم ملی فوتبال کشورمان، تیم ملی فوتبال فلسطین را شکست میداد. اکثریت از تفنگبچههای کشور ما، با هر برد تیم ملی فوتبال ما، شروع میکنند به تجلیل و سرخوشی از پیروزی! تفنگبچهها یاد ندارند نوشته کنند، یاد ندارند شعر بسرایند، یاد ندارند شکلک و کاریکاتور برای بازیکنان تیمملی ما هدیه کنند، یاد ندارند چیزی با ارزشی بخرند و در صدد گرفتن امضای بازیکن مورد علاقهی خویش روی آن چیز تلاش کنند. اما یاد دارند تجلیل کنند. در چندپیروزی که اخیراً بهدست ملیپوشان ما رقم خوردند، خیلیها نوشتند، خیلیها شعر سرودند، خیلیها رفتند با بچههای تیم ملی عکس یادگاری گرفتند. در کنار اینها، خیلیها به سرک برآمدند، پرچم افغانستان را بر شانهها بستند و زیر پرچم، گلوله به هوا شلیک کردند. این گروه، گروهی است که اعضای آن تفنگبچهها اند. شاید هیچوقت به تفنگبچهها گفته نشده باشد که این مملکت، میدان خرگری نیست. شادی از لولهی تفنگ، شادی نیست. جشن با کلاشینکوف و تفنگچه برپا نمیشود. عشق با شلیک مرمی ابراز نمیشود. خلق وحشت، به هیچ عنوان روحافزا نیست. دیروز پیش از شروع بازی مقابل فلسطین، با یکی از این تیپ بچهها سرخوردم. تفنگچه زیر قولش بود. کمربندی پر از مرمی به کمر و شانهاش بسته بود. ازش پرسیدم کارمند دولت هستی؟ گفت نه! گفتم، پس این سلاح با تو چهکار میکند؟ گفت، میریم اگه خدا کمک کرد و افغانستان فلسطینه برد، هوایی فیر میکنیم! شادی و مستی میکنیم به افتخار تیم فوتبال افغانستان! گفتم، اگر نبرد؟ گفت، انشاءالله که میبره… گفتم بازهم اگر نبرد چه؟ گفت، هیچچه دیگه! خود ما فوتبال خوده میکنیم و پس میاییم خانه. گفتم، این کار غیرقانونی نیست؟ پولیس برای شما مزاحمت نمیکند؟ گفت، نه ما جواز داریم، جواز حمل سلاح. گفت، تفنگچهی من ثبت است.
آنچه این عاشق مرمیمند تیم ملی فوتبال برای من گفت، جالب بود. او به خدا توکل داشت. به برد تیم ملی معتقد بود و انشاءالله میگفت. تفنگچهاش همراهش بود. مرمیها برق نمیزدند، انگار فهمیده بودند که ممکن امروز، مقعدشان پاره شود. به قول خودش، او فوتبالیست بود، با دیگران، دیگرانی که شاید مثل خود او صاحب سلاح بود، فوتبال بازی میکرد. به خانه برگشتنی بود (اصلاً در ذهنش خطور نمیکرد که ممکن است دعوایی میان او سایر رفقایش سر بگیرد و یکی از سلاحش، برای ترساندن دیگری استفاده کند). اما من چندبار در دانشگاه چانس خوردم، یعنی درسم را درست نخوانده بودم، لذا نمیدانم جواز حمل سلاح برای جوانان، از کجا و چرا صادر میشود. حدس من براین است که این تیپ بچههای کابل، یا فرزندان دمکلفتان دستگاه حکومتی است، یا از همان قوماندانزادههای دوران جهاد که هنوز هم در برابر دولت یک مجاهد خطرآفرین است. اینها در کل، تفنگبچههایی اند که زحمت تحصیل و تلاش کار از سرشان افتاده، زندگی خوش دارند، از طرف پدر یا کاکا و ماما، تمویل میشوند، شادیشان از لولهی تفنگ و تفنگچه مصداق پیدا میکنند و جامعه به نظر آنها، جولانگاهی است که از امواتشان میراث مانده است. البته من هم بارها لذت شلیک را تجربه کردهام. اگر من هم سلاح داشتم، جواز داشتم، مرمی و منبع داشتم، شاید روزگارم با شلیک و نشانه رفتن میگذشت. چه میدانم…؟
به هر صورت، دیروز تیم ملی فوتبال کشورمان نتوانست فلسطین را ببرد. تیم ملی باخت. تفنگبچهها، در جاده و کوچه نریختند تا هوایی شلیک کنند. از قطارکشی و آزمایش سرعت با موترهای نمیدانم دولتی یا شخصی، خبری نبود. پرچم ملی مصرف نشد! یعنی خیر و خیریت بود. اینها همهاش اهمیت باخت است. در کلیله و دمنه به نقل از زبان حضرت سنگپشت آمده که «شرایطی که در آن وحشیان، بهانهای برای وحشیگری نمییابند، شرایط خوب است. بناءً، همه عالیقدران مکلف اند، از خداوند همچو شرایط و تداوم همچو شرایط را استدعا فرمایند». با توجه به این متن گیرای حضرت سنگپشت، اگر باز هم قرار باشد که با برد تیم ملی فوتبال، تفنگبچهها از شادی و مستی به سرک و کوچه بریزند و هوایی فیر کنند، یا شهر را جولانگاهِ وسایط تیزرفتار خودشان بکنند، من یکی از درگاه خداوند متعال، که بدون شک عزیز و قهار و کریم است، استدعا مینمایم که تیم ملی همیشه ببازد!!!
البته با توصل به استخاره، فکر میکنم فرهنگ تفنگبچه بودن، سالهای چندی در افغانستان تکرار شود. قوماندانزادهها و دمکلفتان دولتی، تا زمانی به این مستی خویش ادامه خواهند داد که اهمیت تفنگ از بین برود. اگر متوجه شده باشید، جشن بدون تفنگ چندان چشمگیر نیست.