فساد موجود در حکومت روسیه را شاید بتوان با برخی از فاسدترین حکومت‌های افریقایی و حکومت افغانستان قابل مقایسه دانست. در چنین وضعیتی، تنها شاخ و شانه‌ کشیدن در برابر قلدری امریکا، دلیل موجه و مناسبی برای حمایت از پوتین و تداوم دیکتاتوری او نمی‌تواند باشد.

حضرت وهریز

اول جولای ۲۰۲۰ در روسیه همه‌پرسی برگزار شد که در آن، شهروندان دو گزینه داشتند: بله و نه. از آن‌ها بیش از دو صد سوال پرسیده شده بود و آن‌ها حق داشتند یا بله و یا نه را در پاسخ به مجموع این بیش از دو صد سوال می‌دادند. پیشاپیش می‌شد حدس زد که تمام طرفداران پوتین گزینه‌‌ی «بله» را انتخاب می کنند چون مهم‌ترین بخش تغییر، صفر ساختن دوره‌های قبلی و کنونی ریاست‌جمهوری او است و به این ترتیب، او امکان می‌یابد که دو دور دیگر نیز در انتخاباتی شرکت کند که از حالا معلوم است برنده خواهد بود، البته اگر اتفاق فوق‌العاده‌ای نیفتد. این امر (گنجاندن چندین پیشنهاد برای اصلاح قانون اساسی در کنار ارائه امکان دوام قدرت به پوتین) شبیه نوعی از رندی بعضی فروشگاه‌هاست که چندین جنس را در بسته‌ای می‌پیچند و مشتری ناگزیر است چیزهایی را هم بخرد که هیچ نیازی به آن‌ها ندارد.

با آن‌که مهم‌ترین بخش اصلاحات، دادن امکان نامزد شدن ولادیمیر پوتین برای بار پنجم و افزایش قدرت رییس‌جمهوری است، اما برای این‌که تغییر قانون اساسی خیلی وقیحانه به‌نظر نرسد، مواردی مانند مسئولیت بیش‌تر دولت در برابر تربیت کودک، اضافه کردن حمایت‌های دولتی از قشرهای آسیب‌پذیر، جایگاه زبان روسی، مسئولیت دولت در قبال حفظ و رشد فرهنگ و … را هم گنجانده‌اند. البته این‌ها مواردی‌اند که در قانون اساسی قبلی نیز تأکید فراوانی بر توجه دولت به آن آن‌ها صورت گرفته است. در طرح اصلاحی کنونی، همان مسائل به عبارتی دیگر تعریف شده‌اند.

زبان روسی اما در این اصلاحات «زبان مردم دولت‌ساز» خوانده شده که معلوم نیست با روح دموکراسی و برابری حقوق مردمی که روس نیستند ولی شهروند روسیه هستند، چقدر سازگاری دارد و مردمان اقوام تاتار، باشقیر، قره‌چای، چرکس، چچن، انگوش، آوار، ادیگی، چوواش، کومی، اودمورت، آلمانی، یهود، کباردین، بلقار، ناگای، ترک، یونانی، ارمن، آذری، گرجی، آسی، ابخازی و… به چه دلیلی باید به این بخش اصلاحات که افراد برخاسته از این اقوام را، به وضوح، شایسته‌‌ی دولت‌سازی نمی‌داند، رای بدهد و آیا یکی از مهم‌ترین اصول دموکراسی این نیست که اقلیت در آن نادیده گرفته نشود؟ حالا مثلا کسی با افزایش نقش دولت در حفظ فرهنگ و آموزش و پرورش کودک، و حمایت‌های دولتی از اقشار آسیب‌پذیر موافق است ولی با ذکر نقش دولت‌سازانه فقط مردم روس و یا امکان نامزد شدن ولادیمیر پوتین را برای بار پنجم و ششم نمی‌پذیرد، انتخابی جز این ندارد تا یا با همه‌‌ی اصلاحات موافق باشد و یا با همه‌‌ی اصلاحات مخالف.

نکته‌‌ی مهم دیگری که خیال پوتین را از انتقاد کشورهای غربی تا ۱۶ سال پیش رو راحت می‌کند، قائل شدن اولویت به قوانین ملی بر قوانین بین‌المللی است. یعنی در مواردی که قوانین ملی با قوانین بین‌المللی و تعهدات بین‌المللی روسیه در تضاد قرار بگیرد، قوانین ملی اصل انگاشته می‌شود و اولویت به آن داده می‌شود. از مهم‌ترین موارد نگرانی‌برانگیز برای طرف‌های غربی معامله با روسیه یکی باید همین باشد؛ زیرا روسیه، پس از این رفراندوم هر چیزی را که مطابق میلش نباشد، به‌عنوان تضاد با قوانین ملی می‌تواند رد کند و یا قوانین ملی را مانند هفته گذشته، در جهت تأمین منافع یک نفر تغییر بدهد.

در این همه‌پرسی، طوری که انتظار می‌رفت، جمهوری خودمختار چچن که توسط دیکتاتور خشنی رهبری می‌شود، بیش‌ترین رای مثبت و منطقه خودمختار نینیتس (با بیش از چهل هزار نفوس) به‌صورت غیرمنتظره‌ای، بیش‌ترین رای منفی را به این اصلاحات داد.

محدودیت دوره‌‌ی کار به‌عنوان رییس‌جمهور فقط برای دو دوره در قانون اساسی جدید نیز حفظ شده است اما این مورد، چنان که فقره ۳ ماده ۸۳ قانون اساسی جدید صراحت دارد، رییس‌جمهوری را که در دوران او این همه‌پرسی برگزار شده است، استثنا قرار می‌دهد. به عبارت صریح‌تر، ولادیمیر پوتین، برای دو دور دیگر پس از ۲۰۲۳ می‌تواند خود را به این مقام نامزد کند و تا سال ۲۰۳۶ در قدرت بماند. اما رییس‌جمهوری بعدی از چنین حقی محروم است، اگر یک همه‌پرسی دیگر را او به سود خود برگزار نکند.

از میان جمهوری‌های شوروی سابق، محدودیت دوران ریاست‌جمهوری را در ترکمنستان، اوزبیکستان، تاجیکستان، قزاقستان، اذربایجان و بلاروس برداشته‌اند. روسیه هم با این همه‌پرسی به فهرست آن جمهوری‌های شوروی سابق اضافه شد که قانون را برای تأمین دوام قدرت یک نفر تغییر می‌دهند. آن‌ها یا راه‌های دور زدن قانون را (با تعبیر دلخواه از عبارت «یک دور ریاست‌جمهوری» پیدا می کنند و یا کسی را به پیروزی می‌رسانند که تضمین حرف‌شنوی و حفظ چوکی را داده است (مانند سرگی مدویدف)، یا از راه‌های شبه‌قانونی به‌منظور عیار ساختن قانون به سود یک نفر (مانند همه‌پرسی‌های ترکمنستان، تاجیکستان و روسیه) یا از همه‌پرسی سفارشی بهره برده‌اند. در این کشورها، چنان که در نمونه‌های آذربایجان، ترکمنستان و اوزبیکستان دیدیم، مرگ رییس‌جمهور یگانه امکان برای تغییر چهره قدرت است، زیرا تا وقتی شخص در قدرت است، قوانین به‌صورت دل‌بخواهی یا تعبیر می‌شوند و یا تغییر می‌کنند.

سوال این‌جاست که چرا روسیه، به‌جای مسیر اروپایی توسعه، از جمهوری‌های آسیای مرکزی تقلید می‌کند؟ چه چیزی این مردم اروپایی را (بخش اروپایی روسیه از کوه‌های اورال تا غربی‌ترین مرز این کشور احتمالا برابر با باقی تمام خاک اروپا باشد) در حکومت‌داری به مردم آسیای مرکزی نزدیک‌تر می‌کند و نه به اروپایی‌ها؟ من این‌جا چهار دلیل را می‌آورم که روسیه را از باقی اروپا متفاوت می‌کند:

۱. روسیه در اواخر قرن ده میلادی از سه انتخابی که داشت، مسیحیت ارتدکس را پذیرفت. هرچند فراخوانی هم از خلافت بغداد و هم از روم به کییف، پایتخت روس آن دوران، رسیده بود. ولادیمیر (هم‌نام پوتین) کنیاز روس فراخوان روم و بغداد را به این دلیل نپذیرفت که هر دو در آن دوران، مراکز مهم قدرت بودند و در صورت پذیرفتن مسیحیت کاتولیک، روس وارد توابع روم و در صورت پذیرفتن اسلام وارد توابع بغداد می‌شد. بیزانس در آن دوران از اوج قدرت افتاده بود و دربار کییف با پذیرفتن مسیحیت ارتدکس نه‌تنها تهدیدی را متوجه استقلال خود نمی‌دید که با توجه به قرار گرفتن بیزانس در سراشیبی شکوه، امکان تبدیل شدن روس به یک مرکز مهم قدرت را می‌دیدند. اتفاقی که بعدها افتاد و روسیه برای ارتدکس‌های سایر بخش‌های دنیا به‌نحوی مرکز قدرت شد. قرار معلوم، کلیسای ارتدکس روم شرقی، در مقایسه با کلیسای کاتولیک، قرائت بنیادگرانه‌تری از مسیحیت دارد.

۲. روسیه قریب سه قرن زیر سلطه‌‌ی مغل‌ها قرار داشت و مغل‌ها به شیوه‌‌ی سنتی خود در این سرزمین حاکمیت می‌کردند. حاکمیت مستبد، خشن و برخورد تحقیرآمیز مغل‌ها با روس‌ها، تجربه‌ای است که سایر بخش‌های اروپا هرگز ندیده است. تأثیر این نوع حکومت‌داری استبدادی که در آن فقط یک نفر تصمیم می‌گیرد و این نفر، جای تمام‌ نهادهای قدرت را می‌گیرد تا مدت طولانی -تا امروز- در روسیه باقی است.

۳. قریب تمام کشورهای اروپایی در رنسانس که از ۱۴۵۰ تا ۱۶۵۰ دوام کرد، سهمی داشتند. اما روسیه‌‌ی تزاری این دوران به عصر تاریک اروپا نزدیک‌تر بود تا روشنگری. مظاهر تجدد در روسیه با به قدرت رسیدن پتر اول، قریب یک صد و پنجاه سال بعد از رنسانس آغاز شد و باید صد سال از آن می‌گذشت که دوران شکوه علمی، ادبی، هنری و فرهنگی روسیه آغاز می‌شد. تصادفی نیست که تمام نام‌های مشاهیر روسی را که در حافظه داریم، به بعد از قرن ۱۸ مربوط می شود.

۴. وابستگی به زمین Serfdom که نوعی از بردگی است، در روسیه مدت‌ها پس از لغو آن در سایر بخش‌های اروپا دوام داشته است. این نوع بردگی در سال ۱۸۶۱ در روسیه لغو شد.

گذشته از این، در روسیه افکار دموکراتیک از شکل دادن سنت دموکراتیک در جامعه عاجز بود. هنوز هم عاجز است. می‌توان ادعا کرد که روسیه تجربه‌‌ی حکومت دموکراتیک را هرگز نداشته است. با پایان تزاریسم در روسیه یک دوره خیلی کوتاه چندماهه حکومت موقت شکل گرفت و پس از آن، انقلاب اکتوبر اتفاق افتاد. با پایان شوروی نیز، در روسیه، با وجود آن‌که انتخابات واقعی برگزار شد، اما دموکراسی در آن جامعه محقق نشد زیرا باریس یلتسین را نه اعتقاد به ارزش‌های دموکراتیک که نفرت از سیستم شوروی دموکرات ساخته بود. او در دوران ریاست‌جمهوری‌اش بارها از قواعد دموکراتیک بازی عدول کرد و مانند یک تزار تصمیم گرفت. آزادی بیانی که در دهه ۹۰ در روسیه بود، بیش از آن که از نیت سیاسی حاکمیت برخاسته باشد، از بی در و پیکری حکومت ناشی می‌شد. حکومتی که مشغول غارت سرمایه‌های ملی در همدستی با الیگارشی بود و فرصت تحدید آزادی بیان را نداشت و از سویی، علاقه‌مند بود بر تفاوت خود با گذشته‌‌ی شوروی تأکید کند و برای مردم هم دل‌مشغولی ایجاد کرده باشد.

پس از دهه ۹۰ روسیه در آستانه‌‌ی فروپاشی قرار داشت. نهضت‌های استقلال‌خواهی در تاتارستان به رهبری مینتیمیر شایمی‌یف و چچن به رهبری جوهر دودایف و هسته‌های کوچک‌تر در سایر مناطق روسیه به درد سر کلانی برای مسکو تبدیل شده بودند. گذشته از این، حتا حرف در مورد چند پارچه شدن سایبیریای غنی از منابع طبیعی که (ساکنان آن تصور می‌کردند توسط مسکو غارت می‌شوند) نیز وجود داشت. روسیه دهه ۹۰، کشوری بود که در جنگ سرد شکست سختی خورده بود. نه‌تنها از ابهت جایگاه بین‌المللی آن خبری نبود که گروهی به‌وضوح تروریستی، مانند طالبان، جرأت به رسمیت شناختن استقلال چچن را کرده بود و اجازه داده بود سفارت چچن در شهرنو کابل تأسیس شود. باریس یلتسین، شخصی شیفته‌‌ی نوشیدن الکل و ناتوان از اراده‌‌ی مدیریت، و در این حال، دست الیگارشی جدید در غارت سرمایه‌های ملی نه‌تنها به فساد که به خون نیز آلوده بود. در چنین أوضاع و احوالی، ظهور پدیده‌ای به نام ولادیمیر پوتین به‌عنوان منجی تلقی می‌شد. همه نسبت به او خوشبین بودند. مهم‌ترین برجستگی پوتین، عدم شباهت او با رهبران فرتوت پیشین روسیه/شوروی بود. او به‌لحاظ جسمی توانمند و جوان بود. اهل نوشیدن الکل نبود. هرجا سر می‌زد و با حضور خود، از روسیه‌ای نیرومند و رو به احیای جایگاه پرجلال که بیش‌ترین بخش پنج‌صد سال آخر تاریخ خود را فاتح، جهانگشا و امپراتوری بوده است، نمایندگی می‌کرد. چنین بود که روسیه همه‌‌ی امیدهای خود را به او گره می‌زد و بهای بلند نفت هم به او کمک می‌کرد این چهره استوار و امیدبخش را بیش از پیش به رخ مردم خسته از تحقیر و شکست بکشد. اما او حمایت نخبگان فکری روسیه را پس از آن از دست داد که به‌وضوح طرح فریبکارانه‌‌ی به قدرت رساندن مدویدف را عملی کرد.

دو نکته‌‌ی دیگر هم در باب همه‌پرسی روسیه گفتنی است:

۱. آنانی که به‌صورت موجهی از سیاست‌های خارجی ویرانگر ایالات متحده‌‌ی امریکا عصبانی‌اند، گاه، به‌صورت خودکاری به‌سوی حمایت از رژیم‌هایی تمایل می‌یابند که به‌نحوی یکه‌تازی قلدرانه‌‌ی امریکا را برنمی‌تابند و به چالش می‌کشند. این منتقدان، از رژیم‌هایی مانند کوریای شمالی هم، به‌دلیل ایستادگی پیونگ یانگ در برابر امریکا، ستایش می‌کنند. در حمایت حلقات ناراضی از غرب از پوتین نیز این گرایش را می‌توان ردیابی کرد.

۲. برخی از طرفداران پوتین استدلال می‌کنند که آن چه اهمیت دارد، رای مردم است. بیش از ۷۷ درصد مردم روسیه به پشتیبانی از پوتین رای داده‌اند و رای آن‌ها باید محترم شمرده شود. دموکراسی یعنی رای مردم.

قرار معلوم، خوبی که از ذات برنخیزد و تعریف آن وابسته باشد به بدی یکی دیگر، هیچ‌گاه اهمیت ارزش‌آفرینانه نخواهد یافت. رویارویی پوتین با امریکا در ابتدای امر ممکن برای احیای آبرو و جایگاه کشورش بوده باشد. ولی رفاه نسبی دهه اول قرن بیست و یک به لطف افزایش بهای نفت بود و نه نتیجه‌‌ی سیاست اقتصادی پوتین. درست است که او جلو الیگارشی مهارناپذیر و وقیح دهه ۹۰ را گرفت، اما امروز جای آن الیگارشی متفرق را الیگارشی رهبری‌شده و زیر کنترل شخص پوتین گرفته است. میزان فساد در روسیه امروز به پیمانه‌ای است که برای ساختن یک کیلومتر سرک دو صد میلیون دالر هزینه خرج می‌شود و کیفیت این سرک قابل مقایسه با سرکی نیست که پول خیلی کم‌تری آن‌جا هزینه شده است. اطرافیان نزدیک پوتین، تأسیسات باارزش روسیه را با نرخ کاه و ماش به دست آورده‌اند و شمار بیش‌تر میلیاردران روسیه را کسانی تشکیل می‌دهند که به‌نحوی به پوتین نزدیک‌اند. فساد موجود در حکومت روسیه را شاید بتوان با برخی از فاسدترین حکومت‌های افریقایی و حکومت افغانستان قابل مقایسه دانست. در چنین وضعیتی، تنها شاخ و شانه‌ کشیدن در برابر قلدری امریکا، دلیل موجه و مناسبی برای حمایت از پوتین و تداوم دیکتاتوری او نمی‌تواند باشد.

رای مردم هم تنها زمانی اهمیت دارد که شرایط رای‌دهی آزاد مساعد باشد. انتخابات فقط یک گزینه نداشته باشد. ابراز مخالفت ممکن باشد و نیروهای مخالف در هراس از پیامدهایی مخالفت، مانند ترور شدن و زندانی شدن و توقیف شدن شب و روز سر نکنند. در روسیه‌‌ی پوتین تمام این اتفاق‌ها افتاده است. هم زندان (میخاییل خدرکفسکی و…) هم ترور (باریس نیمتسف) و هم زندان و توقیف (هر هفته ماجرای توقیف و محاکمه‌‌ی یک روزنامه‌نگار، فیلمساز یا سیاستمدار مخالف در روسیه خبرساز می‌شود) تجربه شده و هنوز به‌عنوان گزینه‌های ممکن در دست حکومت هستند. اگر تنها رای مردم خاستگاه مشروعیت یک رژیم باشد، پارلمان کوریای شمالی بیش از ۹۹.۹ درصد آرای آن مردم را به دست می‌آورد و باید مشروع‌ترین حکومت روی زمین آن‌جا باشد. اما ما می‌دانیم که دموکراسی با جامعه‌ای که حزب حاکم در کوریای شمالی ساخته است، هیچ نسبتی با دموکراسی ندارد. از سویی، این رژیم‌ها مدعی ساختن نظام دموکراسی غربی نیستند و این را بدون پرده‌پوشی، هرچند با تعبیرهای فریبنده‌ای، اعلان می‌کنند. به هر حال، از حالا دیگر، ولادیمیر پوتین رسما سنت حکومت‌داری ترکمن باشی (سپرمراد نیازف)، پیشوای ملت (امام علی رحمان) و اسلام کریمف را در روسیه بنیاد گذاشته است.

پی‌نوشت

سرنوشت حاکمان روسیه/شوروی در یک قرن گذشته:

نیکولای دوم در سال ۱۹۱۸ همراه با خانواده‌اش تیرباران شد؛

کرنسکی رییس حکومت موقت با لباس زنانه پس از انقلاب اکتوبر فرار کرد و به امریکا رفت؛

لنین در پی سؤقصد در اگست ۱۹۱۸ وارد مرحله‌ای از زندگی شد که دیگر توانایی مدیریت کشور را عملا به یاران خود سپرده بود. او در سال ۱۹۲۴ پس از بیماری طولانی مرد؛

استالین در ۵ مارچ ۱۹۵۳ در دفترش جان داد؛ برخی از مورخان روسی معتقد است که مرگ استالین طبیعی نبوده است؛

خروشچف در سال ۱۹۶۴ در اثر توطئه‌‌ی همکارانش به رهبری لیونید برژنف برکنار شد و تا سال ۱۹۷۱ که از دنیا رفت، در خانه‌اش به نحوی زندانی بود؛

برژنف به مرگ طبیعی در سال ۱۹۸۲ مرد؛

یوری اندروپف در سال ۱۹۸۴ به مرگ طبیعی مرد؛

کنستانتین چرننکو در سال ۱۹۸۵ به مرگی طبیعی مرد؛

گرباچف در سال ۱۹۹۱ در اثر توطئه‌‌ی رییسان جمهور روسیه، اوکراین و بلاروس از قدرت برکنار شد؛

باریس یلتسین در سال ۱۹۹۹ پس از آن‌که وضع صحی‌اش اجازه ادامه‌‌ی کار را نمی‌داد، از قدرت کنار رفت ولی پیش از آن تضمین مصونیت سرمایه‌‌ی خانوادگی‌اش را از کسی که به‌عنوان وارث خود مطرح کرده بود، گرفت؛

ولادیمیر پوتین در سال ۲۰۰۸ به سرگی مدودف کمک کرد چهار سال عنوان رییس‌جمهوری روسیه را داشته باشد. در دوران مدودف دوره‌‌ی ریاست‌جمهوری را از چهار سال به شش سال افزایش دادند و امروز، پوتین رای مردم را برای تغییر قانون اساسی گرفت تا بتواند شانزده سال دیگر بر روسیه حکومت کند. در پایان شانزده سال حاکمیت، او هشتاد و سه ساله خواهد بود.

چنان که می‌بینیم در روسیه به‌صورت معمول یا انقلاب، یا توطئه و یا مرگ طبیعی می‌تواند قدرت را تغییر بدهد.

مشترک شدن
اطلاع رسانی
guest
0 دیدگاه‌ها
Inline Feedbacks
View all comments