افراسیاب نوگام وقتی به منطقه‌ی خبرساز رسید، با خود فکر کرد که اگر از کسی آدرس شیما سلطان را بپرسد سوءظن ایجاد نشود. جامعه سنتی است و دیدی که به انواع چیزها متهم شدی. خود شیما ممکن است شک کند. باید نخست کارت دفتر خود را به او نشان بدهم. به او اطمینان می‌‌دهم که هیچ آجندای دیگر در میان نیست و منظور فقط پروموت کردن حقوق انسانی اوست.

در میان موقعیت‌های دردناک جهان، هیچ موقعیتی دردناک‌تر از قرار گرفتن یک مرد افغان در موضع دفاع از حقوق زنان نیست. جمله پیچیده شد. بگذارید ساده‌اش کنم: می‌گویند درد زایمان برای زنان خیلی شدید است؛ مثل این است که زبان کسی را با دست بکشی و آن را بر فرق سرش برسانی. دفاع از حقوق زنان برای مرد افغان مثل این است که زبان این مرد را بکشی بر فرق سرش (معادل زایمان) و بعد آن را بیش‌تر بکشی تا پشت گردنش و در آن‌جا سنجاقش کنی. چیزی حدود دو برابر درد زایمان.

سه هفته پیش همکار ما افراسیاب نوگام، در انجمن دفاع از آزادی‌های مدنی زنان، خیلی بی‌تابی می‌کرد. گاهی در حویلی می‌ایستاد، یخن خود را با دو دست زیبای خود جفت می‌کرد و رو به آسمان آه می‌کشید. گاهی با مشت‌های گره‌کرده پشت میز می‌نشست و چشمان خشمگین خود را به وسط میز می‌دوخت. آخر پرسیدیم که چرا این‌همه عصبانی است. سر خود را به طرف راست گرداند، چشمان خود را ریز کرد و از کلکین به افق‌های دور خیره شد. بعد، به ما نگاه کرد و گفت:

«می‌دانید چیست؟ من ناحق در این نهاد کار می‌کنم. جای من این‌جا نیست».

گفتیم چه شده، چرا ناراحتی.

با صدای بلند گفت:

«نشنیدید؟ شنیده‌اید، اما خود را به نشنیدن می‌زنید».

گفتیم ما چیزی نشنیده‌ایم. چه شده؟

گفت:

«خانمی به نام شیما سلطان را در همین سه کیلومتری من و شما لت‌وکوب کرده‌اند. تنها به این جرم که چرا سر سرک ایستاده بوده. اگر ما از حق همین شیما دفاع عملی نکنیم، کل این دفتر و دیوان ما به دو پول نمی‌ارزد».

گفتیم خیلی خوب. پس خودت این تکلیف را به گردن بگیر. برو درباره‌ی ماجرا تحقیق کن تا ببینیم ما به‌عنوان یک نهاد مدنی چه کاری برای دفاع از این خانم انجام داده می‌توانیم.

***

افراسیاب نوگام وقتی به منطقه‌ی خبرساز رسید، با خود فکر کرد که اگر از کسی آدرس شیما سلطان را بپرسد سوءظن ایجاد نشود. جامعه سنتی است و دیدی که به انواع چیزها متهم شدی. خود شیما ممکن است شک کند. باید نخست کارت دفتر خود را به او نشان بدهم. به او اطمینان می‌‌دهم که هیچ آجندای دیگر در میان نیست و منظور فقط پروموت کردن حقوق انسانی اوست. خدا کند پدر و مادرش هم آن‌جا باشند تا افراد دیگر محله گمان بدی نکنند. اگر خودم متاهل بودم، شاید مسأله آسان‌تر می‌شد. نه، مردم چه می‌دانند که من متاهل هستم یا مجرد.

آقای نوگام مجموعه‌ی شعر آیدین ساران، شاعر ترکی، را از جیب خود بیرون آورد و در دست خود گرفت. با خود گفت این را هم به خانم شیما سلطان می‌دهم. گاهی خود آدم نمی‌تواند دردهای خود را بیان کند اما می‌بیند که یک شاعر همان کار را برای او کرده. شاید شیما جان در شعرهای آیدین خود را بیابد…

از پسر ده-دوازده‌ ساله‌ای که در پیچ کوچه ایستاده بود، پرسید:

«خانم شیما سلطان را می‌شناسی؟»

پسر انگشت اشاره‌ی خود را طرف یک دیوار کهنه‌ی خشتی گرفت و گفت:

«آن‌جاست. پای دیوار نشسته».

آقای نوگام طرف دیوار رفت. نزدیک که شد دید خانم پیر هفتاد ساله‌ای زیر دیوار نشسته و بقچه‌ی کهنه‌ی قهوه‌ای رنگی را کنار خود گذاشته. سلام داد و سر پا نشست. خانم گفت «واعلیکم». آقای نوگام از خانم پرسید:

«این‌جا چه کار می‌کنید؟»

خانم گفت:

«هیچ. نشسته‌ام».

آقای نوگام مکثی کرد و گفت:

«نامت چیست خاله جان؟»

خانم گفت: «شیما».

آقای نوگام گفت:

«شیما سلطان؟»

خانم گفت:

«نمی‌دانم. سلطان نام پدرم بود. نام خودم مرضیه بود. مریض که شدم کدام کس در روضه گفته بود نامش را شیما بگذارید».

آقای نوگام گفت:

«خاله جان، خانه‌ی شیما سلطان را بلد هستید؟»

خانم گفت:

«من خانه ندارم».

آقای نوگام کم‌کم عصبانی می‌شد. گفت:

«ریشخندی نکنید. نام خودتان چیست؟»

خانم گفت:

«گفتم دیگر. تا بیست سالگی… بیست و دو سالگی مرضیه نام داشتم. بعد از مریضی شیما شدم. بچه جان، از طرف کدام دفتر خارجی استی؟ کمک می‌کنی؟»

آقای نوگام گفت:

«نه، خاله جان. شما را کسی لت کرده؟»

خانم گفت:

«بلی. روز جمعه چند نفر از لوچک‌ها مرا زدند و پیسه مرا دزدی کردند. شانه‌ام درد می‌کند».

آقای نوگام:

«پیسه داشتید؟»

خانم:

«کم بود. مردم بیست روپیه پنجاه روپیه کمک کرده بودند».

آقای نوگام دیگر چیزی نگفت. از جای خود بلند شد و راه افتاد. در آخر کوچه از مرد میانسالی پرسید:

«ببخشید، شما می‌دانید خانه‌ی شیما سلطان کجاست؟»

مرد میانسال گفت:

«بیچاره خانه ندارد. همیشه سر سرک می‌نشیند. اعصابش به جای نیست. خدا بیامرز پدرش در وقت خود کلان آدم بود».

آقای نوگام پیش دروازه‌ی دفتر در سایه‌ی درخت ایستاد. صفحه‌ی اول مجموعه‌ی شعر را باز کرد و «تقدیم به شیما سلطان عزیز» را خط زد. اما مطمئن نشد که هنوز کسی می‌تواند آن را بخواند یا نه. آن صفحه را پاره کرد و در جوی انداخت.

مشترک شدن
اطلاع رسانی
guest
0 دیدگاه‌ها
Inline Feedbacks
View all comments