محمدهادی ابراهیمی
ملتسازی فرایندی است که برای ایجاد هویت ملی از سوی دولت انجام میشود. ملتسازی فرایندی از بالا به پایین است و با پشتوانهی دولت انجام میپذیرد. این فرایند در راستای ساختن ارزشهای مشترک و هویت مشترک صورت میگیرد تا تمام شهروندان جغرافیای سیاسی، خودشان را تحت همان هویت ملی یا ارزش مشترک تعریف کنند. ملتسازی باعث ایجاد نوعی آگاهی عمومی میشود؛ نوعی آگاهی که از حس تعلق به یک ارزش مشترک حکایت میکند. اما ملتسازی در افغانستان همواره با چالشهای تئوریک و عملی مواجه بوده است، همانطور که تاکنون نیز نتوانسته است به موفقیت مطلوبی برسد. در این نوشته تلاش شده است تا ضمن بررسی مختصر چالشهای ملتسازی در افغانستان، به این ادعا پرداخته شود که روایت صلح، با توجه به اینکه از سوی آحاد شهروندان جامعه مطلوب و ارزشمند است، میتواند بهعنوان ارزشی مشترک شناسانده شود و دولت را در امر ملتسازی سیاسی، موفق گرداند.
اندیشمندان علوم سیاسی و توسعه راههای متفاوتی را برای ملتسازی مطرح کردهاند که چهار راه، مشهورتر است: تاریخ مشترک، فرهنگ مشترک، دین مشترک و دولت مقتدر مرکزی. در حقیقت تمام تلاش اندیشمندان سیاسی این است تا ارزشی مشترک را بهعنوان مایهی ملتسازی معرفی کنند، چه این ارزش دین باشد یا فرهنگ، آنچه مهم است، مشترکبودن آن برای تمام شهروندان جامعه است. اما بهنظر میرسد که هر کدام از این چهار رهیافت، با مشکلات مختص به خود مواجه است، برای تبیین بهتر، هر کدام را بهصورت مختصر بررسی میکنیم.
مراد از تاریخ مشترک، دردها و رنجهای مشترک است. مراد از آن شکستها و پیروزیهای مشترک است؛ شکستها و پیروزیهایی که در حافظهی تاریخی شهروندان جامعه نقش بسته باشد و بهعنوان ارزشی مشترک، شهروندان را کنار هم جمع کند، اما بهنظر میرسد این راه برای افغانستان با مشکل مواجه میشود، به این دلیل که اقوام افغانستان، در بیشتر موارد، رنج و دردهای مشترک نداشتهاند، تاریخ به گونهای بوده است که همواره شادی و راحتی برای یک قوم بوده و رنج برای اقوام دیگر. از ابتدای تأسیس دولت درانی وضع به همین منوال بوده است. بهعنوان نمونه احمدشاه ابدالی، اقوام پشتون را از مالیات عفو کرد و به جای آن، مالیات اقوام غیرپشتون را چندبرابر کرد. در چنین وضعیتی، نمیتوان از رنج مشترک سخن زد. میتوان به سیاستهای عبدالرحمن خان اشاره کرد. وقتی امیر مشغول قلع و قمع و نسلکشی اقوام هزاره بود، اقوام محمدزایی، بهدلیل نسبتی که با امیر داشتند، سالانه چهارصد روپیه معاش دریافت میکردند و از هر نوع مالیات و سربازی معاف بودند. همینطور دهها مثال دیگر از سیاست تبعیضی و تحمیلی قوم حاکم در طول تاریخ را میتوان ذکر کرد. در نتیجه نمیتوان از چیزی به عنوان تاریخ مشترک و رنج مشترک نام برد.
باری، در دو مقطع از تاریخ، میتوان به چنین رنج مشترکی برای تبدیل آن به خاطرهای مشترک و ارزش مشترک دست یافت: جنگ اول افغانستان و انگلیس و همینطور دوران جهاد علیه اتحاد جماهیر شوروی که در این دو برهه از زمان، تمام اقوام و مذاهب، کنار یکدیگر به مقابله با دشمن خارجی پرداختند و با پیروزی خود، خاطرهای مشترک خلق کردند، اما این دو مورد نیز، در ساختن ارزشی مشترک با چالش مواجه است، بدان جهت که جنگهای داخلیِ پس از پیروزی، نهتنها که خاطرهی شیرین فتح را از بین برد، بلکه بر اختلاف بین اقوام و گروهها افزود. بهعنوان نمونه در جنگ اول افغان انگلیس، بعد از آنکه قشون انگلیس مجبور به ترک افغانستان شد، خانها و امیرزادگان کابل به جان هم افتادند و هر کدام خواستار امارت شدند، و این کشمکشها تا برگشت امیردوست محمد خان از هند ادامه داشت. یا نمونهی واضحتر آن دوران جهاد است، وقتی مجاهدین بعد از پیرزوی شکوهمندانه بر ارتش اتحاد جماهیر شوروی و سقوط دولت داکتر نجیب، وارد کابل شدند، در اولین روزهای تصرف کابل، علیه یکدیگر سنگر گرفته و باعث و بانی جنگهای خونین داخلی شدند؛ جنگهایی که با تشدید شکافهای قومی، خاطراتی را در ذهن اقوام خلق کرد که روند ملتسازی را برای سالها با چالش مواجه ساخت.
فرهنگ مشترک نیز با چالشهای بسیاری مواجه است، طوری که میتوان گفت این گزینه، هیچگاه نمیتواند در افغانستان عامل ملتسازی شود، افغانستان کشوری است با فرهنگهای مختلف. اختلاف زبانها که بهعنوان مهمترین نماد فرهنگ شناخته میشوند، نشانگر تفاوتهای فرهنگی اقوام افغانستان است. البته باید یادآوری کرد که تأکید حکومت بر فرهنگ مشترک همان مسیری است که برای ملتسازی در قرن بیستم با تلاشهای فکری محمود طرزی طی شده است، اما بیشتر از آنکه به ملتسازی بینجامد، به تحمیل فرهنگی و همانندسازی و پشتونیزهسازی فرهنگ جامعه انجامیده است. آنچه محمود طرزی با تأثیرپذیری از ناسیونالیسم ترکی در نظر داشت، الگوی ملتسازی فرهنگی بود، اینکه ملت زیر چتر یک فرهنگ حاکم جمع شوند، به همین جهت تلاش کرد تا زبان پشتو را بهعنوان زبان ملی و نماد ملت افغانستان، پیشنهاد کند. همین نظرهای محمود طرزی بود که به سیاست دولت تبدیل شد و عملا دولت اقدام به اجرای ناسیونالیسم دولتی کرد. آنچه طرزی در نظر داشت، برعلاوهی ابهامات تئوریک زیاد، با شرایط بومی افغانستان نیز سازگار نبود. الگوی فرهنگی ملتسازی، زمانی کارساز است که تمام یا اکثریت قریب به اتفاق یک کشور، متعلق به یک فرهنگ باشند، درحالیکه در افغانستان، نه قوم اکثریتی وجود دارد و نه هم چیزی به اسم فرهنگ مشترک وجود دارد.
همینطور دین مشترک هم نمیتواند باعث ملتسازی شود، گرچند در وهلهی اول، دین مشترک سادهترین و نزدیکترین راه برای ایجاد ملت بهنظر میرسد، اما با توجه به اینکه هویتی که از دین مشترک برمیآید، هویتی دینی است و از سویی هویت دینی، در تضاد با هویت ملی است، نمیتوان به هویت برآمده از دین مشترک چندان امیدوار بود. برعلاوه، باید به این نکته توجه کرد که دین، در قالبهای تنگ مذهب تفسیر میشود و چه بسا در مواردی، تفسیرهای تنگنظرانه و غیرستیز از دین، باعث کشمکشهای مذهبی شده است و این امر نیز به نوبهی خود، چالشی برای روند ملتسازی خلق کرده است.
به همین سان دولت مقتدر مرکزی نیز در روند ملتسازی، با مشکلات جدی و چه بسا مشکلاتی کلانتر نسبت به چالشهای پیشین مواجه است. نخست باید به این نکته توجه کرد که دولت در افغانستان، دولتی مدرن نیست تا بتواند بهعنوان ارزشی مشترک تلقی شده و حس تعلق به دولت، شهروندان جامعه را کنار هم جمع کند. دولت افغانستان دولتی قبیلهای است و در میان اقوام مختلف، جایگاه مورد قبولی ندارد. به همین اساس، دولت فعلی افغانستان تا زمانی که به دولتی مدرن تبدیل نشود، نمیتواند بهعنوان ارزشی مشترک تلقی شود.
از سویی دولتمداران افغانستان در خلق ارزش مشترک نیز تا حالا موفق نبودهاند، و بهنظر میرسد دو فرصت استثنایی را از دست دادهاند: فرصت اول در کنفرانس بن و لویهجرگهی ۲۰۰۴ از دست رفت، وقتی که نظام افغانستان نظامی ریاستی تعریف شد. درحالیکه نظام صدارتی، برای افغانستان مطلوبتر بود و ممکن بود که با اعادهی سلطنت ظاهر شاه و تعیین صدراعظم، و با تعریف نهاد سلطنت بهعنوان ارزشی مشترک، قدم مهمی به سمت ملتسازی برداشته شود. باید به این نکته توجه کرد که نهاد سلطنت، بهخصوص با خاطرهای که ظاهر شاه در دوران دههی دموکراسی از خود در اذهان عمومی ثبت کرده بود، میتوانست بهعنوان ارزشی مشترک شناخته شود. چنانچه در بریتانیا که دارای چند ملیت فرهنگی است، حس تعلق به نهاد سلطنت باعث ملتسازی سیاسی شده است و تمام شهروندان انگلستان را در زیر چتر یک ارزش مشترک کنار هم جمع کرده است. همینطور فرصت دو دههی پیشین، که فرصت مناسبی بود تا جمهوریت بهعنوان ارزشی مشترک تعریف شود، نیز از دست رفت؛ فرصتی که میتوانست با پشتوانهی کمکهای میلیارد دالری غرب، بهترین زمینه برای روایتسازی از جمهوریت، بهعنوان ارزشی مشترک ایجاد کند.
با توجه به آسیبشناسی روند ملتسازی و چالشهای آن در افغانستان، و با توجه به اینکه افغانستان بسان هر کشور دیگری نیاز به ملتشدن دارد، باید به خلق ارزشی جدید اقدام کرد؛ ارزشی که برای همهی اقوام و اقشار جامعه مطلوب باشد؛ ارزشی که بتواند ما را نزدیک به ملتسازی سیاسی کند؛ ارزشی که تمام شهروندان جامعه خواستار آن باشند و به آن حس تعلق داشته باشند.
بهنظر میرسد مسألهی صلح، به همان اندازه که چالشبرانگیز است، فرصتساز نیز میباشد. با توجه به اینکه شهروندان افغانستان خسته از چهار دهه جنگ و ناآرامی هستند و اشتیاقی فراوان برای صلح و امنیت دارند، و با توجه به اینکه روایت صلح میتواند هم برای طالبان و هم برای طرفداران دولت فعلی بهعنوان ارزش تلقی شود، میتوان گفت که صلح، بهترین گزینه برای تبدیلشدن به ارزشی مشترک برای تمام شهروندان جغرافیای سیاسی افغانستان است. صلح پتانسیلی دارد که ارزشهای دیگری همچون سلطنت یا دموکراسی، از آن پتانسیل بیبهره هستند، بهعنوان نمونه: دموکراسی، برای بسیاری از بنیادگرایان و روستانشینان افغانستان بهعنوان ارزش تلقی نمیشود، همانطور که نهاد سلطنت برای برخی روشنفکران، یادگاری از دوران سنت است و ارزشی مدرن شناخته نمیشود. اما صلح، ارزشی همهشمول است و شاید تنها مافیای جنگ، صلح را بهعنوان یک ارزش قبول نکنند. همانطور که صلح در تاریخ معاصر نیز توانسته است روایتی برای ملتسازی در برخی کشورها مانند رواندا شود، کشوری که شاهد بزرگترین نسلکشی تاریخ معاصر بود، کشوری که با روایتسازی از صلح، توانست در ملتسازی سیاسی، تا حدودی به موفقیت مطلوبی برسد. البته، باید توجه کرد که تبدیلشدن صلح به یک ارزش مشترک، بستگی به نقش دولت در مذاکرات بینالافغانی و شرکت نخبگان تمام اقشار جامعه، بهشمول تمام اقوام و همینطور نقش فعال زنان در روند صلح است، و میتوان گفت اگر مذاکرات صلح بهصورت همهشمول و بهصورت موفقانه پایان بپذیرد، صلح میتواند بهترین و شاید هم تنها گزینه برای ملتسازی باشد. قابل یادآوری است که تبدیلشدن صلح به روایتی برای ملتسازی، نهتنها مشروط به موفقیت رضایتمندانهی مذاکرات صلح است، بلکه مشروط به روایتسازی کلان از سوی نهادهای دولتی و همینطور نیازمند نقش فعال روشنفکران و اهالی رسانه و فعالان جامعهی مدنی است.