ارشاد نورزَی بلخی
تمامی علوم و شاخههای آن مدعی دانش است، اما معرفتشناسی یکی از شاخههای فلسفه است که در مورد چیستی خود دانش بحث میکند. بعضی از فیلسوفان این بخش از فلسفه را از مهمترین بخش همه علوم تلقی کردهاند؛ زیرا وقتی ندانیم دانش چیست، ادعای داشتن دانش بیهوده میشود. تاریخ معرفتشناسی با متن مکتوب فلسفی همگام است. از زمان ظهور و طلوع فلسفه، معرفتشناسی نیز همیشه با آن یکجا بوده است.
از طرف دیگر ما در جهان پساحقیقت[1] زندگی میکنیم. جهان پساحقیقت استوار بر نسبیتگرایی مطلق است که در آن نظر هر کسی میتواند درست باشد و هیچ معیاری برای سنجش درستبودن و اشتباهبودن نظر خود و دیگران وجود ندارد. جهان پساحقیقت ایدیولوژیمحور بوده که هرکسی هرآنچه را که مخالف ایدیولوژیاش باشد، میتواند به آسانی رد کند و بگوید که این حرف را قبول ندارم و هیچ راهی برای قانعشدن را نمیپذیرد. نتیجهی تفکر پساحقیقت ظهور سیاستمدران عوامفریب، ظهور ملیگراییهای قومگرا و نژادپرست و افراطگرایی دینی شده است. در اندیشهی پساحقیقت، «حقیقت»[2] اهمیت و احترام ندارد. هر کسی میتواند به خواست و احساس خود حقیقتها را ابطال و یا ابطالها را حقیقت جلوه دهد. در چنین جهان، ما با بحران معرفتشناسی مواجهیم. با در نظر داشت این واقعیت، معرفتشناسی از مهمترین عنصر آموزش و پرورش میشود و مباحث معرفتشناسی را باید خیلی جدی گرفت و در مورد آن بحث کرد.
تعریف دانش و چیستی آن در فلسفهی غرب را میشود به افلاطون پیوند داد و در فلسفهی شرق تعریف دانش را میشود در اوپانیشادها و فلسفهی بودیزم پیدا کرد. فیلسوفان برای دانش تعاریف متفاوتی را ارایه کردهاند. پسندیدهترین و مشهورترین تعریف دانش عبارت است از: «باورِ درستِ موجه / Justified True Belief» که مخفف آن (JTB) است. در این تعریف، دانش سه عنصر دارد. با یکجاشدن این سه اصل میتوانیم به دانش دسترسی پیدا کنیم. این سه عنصر عبارتاند از موجهبودن، درستبودن و باورداشتن. هرگاه یکی از این سه عنصر دارای مشکل باشد، دانش ما ناقص گردیده و از داشتن دانش دور میشویم.
گرچه این تعریف دانش با چالشهای گوناگونی در تاریخ فلسفه مواجه شده است. افرادی چون برتراند راسل (1872-1970م) و حتا فیلسوف بودایی هندی، دارموتارا[3] در قرن هشتم میلادی نظریهای را پیشنهاد کرده که میتوانست تعریف کلاسیک دانش را به چالش بکشد. ولی جدیترین چالش را که به این تعریف وارد کرد، فیلسوف امریکای ادموند گیتیَر[4] (تولد اکتبر 1927) بود. وی مقالهی سه صفحهای را در سال 1963م نشر کرد. این نوشته نقطهی عطفی شد در تاریخ فلسفه.
بعد از این نوشته، تعریف JTB به تعریف کلاسیک مسمی شد و معرفتشناسی وارد مرحلهی جدیدی گردید که مرحلهی پساکلاسیک است. بعد از نشر این مقاله، فیلسوفان چالشهایی را که گیتیر در مقابل تعریف کلاسیک از دانش وارد کرده بود، «چالش گیتیر» نامیدند.
کاری که «چالش گیتیر» میکند این است که نشان میدهد چطور یک شخصی میتواند «باور موجه و درست» داشته باشد، ولی در عین زمان دانش وی بر حسب چانس بوده و نمیتواند دانش حساب شود. مثالهای «چالش گیتیر» فرضیههای واقعی و یا هم تخیلی است که تعریف کلاسیک دانش را به چالش میکشد. بعد از این که گیتیر این مشکل و چالش را پیشکش کرد، دیگر فیلسوفان نیز نمونهها و مثالهای همانند گیتیر را ساختند، اما بنابر احترام به ایجادکنندهی این چالشها، همهی آن مثالهای دیگر فیلسوفان نیز به نام «چالش گیتیر» یاد شدند. اکنون چند مثال برای تبیین چالش گیتیر در برابر تعریف کلاسیک دانش آورده میشود.
جونس و اسمیت
تصور کنید که جونس[5] و اسمیت[6] برای گرفتن یک وظیفه به سازمانی درخواست میدهند. بنابر دلایل گوناگون، جونس از رییس آن شرکت میشنود که گویا جونس برندهی وظیفه میشود. اینجا اسمیت به این باور میرسد که جونس برندهی وظیفه است. حالا این باور وی را باور (الف) مینامیم. بعد از آن اسمیت به نوعی متوجه میشود که جونس مبلغ ده سکه با خود دارد. اسمیت پیش خود فرضیهای میسازد که هرکسی اگر ده سکه با خود داشته باشد، گیرندهی وظیفه خواهد شد؛ این توجیه را نیز (ب) خطاب می کنیم. اسمیت مطمئن است که جونس ده سکه با خود دارد و این ده سکه را وی با جونس دیده است. اینطور این توجیه درست را (ج) مینامیم.
در اینجا اسمیت یک عقیده دارد و این عقیدهی وی توجیه هم دارد. اسمیت از رییس شرکت شنیده که اسمیت برنده است. این هم یک توجیه دیگر برای باور اسمیت است. این را توجیه (چ) نام میگذاریم.
اینطور می شود گفت که (ا) + (ب) + (ج) + (چ) = دانش
بعد از مدتی نتیجه برعکس اعلام میشود. جونس نه، بلکه اسمیت برندهی وظیفه است. اتفاقا اسمیت هم با خود ده سکه داشته، اما از آن آگاه نبوده است؛ بنابر این بر اساس توجیه (ج) که اسمیت برای جونس ساخته بود، اکنون همان توجیه دربارهی خودش صدق میکند؛ زیرا وی نیز ده سکه با خود دارد و اینطور نظر به فرضیهی «دارندهی ده سکه، برندهی وظیفه است»، اسمیت برندهی وظیفه شده است. در اینجا اسمیت یک باور موجه دارد که همانا برنده شدن براساس داشتن ده سکه است، ولی اسمیت دانش ندارد؛ زیرا دانش وی استوار بر چانس است. دانش چانسی را نمیتوان دانش نامید.[7]
جونس و دوستش در بارسلونا
اسمیت مطمئن است که جونس موتر فورد دارد. این را هم قبلا از جونس شنیده و هم جونس همیشه از موتر فورد استفاده کرده است. جونس یک دوست دارد که اسمش براون[8] است .اما اسمیت نمیداند که براون کجاست و کسی از اسمیت آدرس براون را میپرسد. اسمیت پیش خود فرضیهای میسازد و با این فرمول حدسی و احتمالی میخواهد آدرس براون را پیدا کند. این سه احتمال براون بر گرفته از نوع گزارهی انفصالی[9] است. گزارههای انفصالی خود بخشی از قیاس انفصالی[10] میباشد. در قیاس انفصالی، ما چندین گزارهی انفصالی داریم؛ گزارهی اول یا پیش فرض دارای دو ادعا یا بیشتر از آن است که یک یا هردوی از آن ادعاها میتواند درست باشد. برای ساده ساختن این نوع گزارهها، مثال ذیل را میآوریم. شخصی میگوید:
یا یک سیب بالای میز است، یا بالای چوکی.
در این پیش فرضیه، ما دو گزاره داریم که با هم هیج گونه ربط علیتی ندارند. در این جا گزارهای که بیان شده، ادعای مکان سیب را میکند و برای این ادعا دو گزینه را میدهد. شنونده میرود میز را نگاه میکند و میبیند که سیب بالای میز است. در این صورت ادعای گوینده که سیب یا بالای میز است و یا بالای چوکی درست است. اگر سیب بالای چوکی باشد، باز هم ادعای گوینده درست است. اگر سیب نه در بالای میز باشد و نه هم بالای چوکی، در این صورت این ادعا اشتباه است. این نوع گزارهها را با گزارههای که با کلمههای پیونددهندهی «و» و «هم»، «همچنان»اند نباید اشتباه کرد؛ مثلا:
یک سیب هم بالای میز است و هم بالای چوکی. این یک تناقض است؛ زیرا یک سیب همزمان نمیتواند هم بالای میز باشد و هم بالای چوکی. ولی در گزارهی انفصالی از کلمه «یا» استفاده میشود.
فورمول قیاس انفصالی اینطور است:
P یا Q / نفی p = Q
مثلا:
رنگ آسمان یا آبی است و یا سرخ.
رنگ آسمان سرخ نیست.
رنگ آسمان آبی است.
چون در مثال دوم گیتیر از گزارهی اول قیاس انفصالی استفاده میکند، لازم بود تا کمی دربارهی قیاس انفصالی و روش آن بحث کرد. ولی باید خاطرنشان کرد که در مثال دوم گیتیر، گزارههایی که داده شد، هیچ ربط استنباطی ندارد و قصد گیتیر هم بیان و استفاده این نوع قیاس نیست. وی فقط از فرضیهی اول قیاس انفصالی استفاده میکند و همان فرضیه اول را سه بار تکرار میکند و فقط در آخر هر گزاره نام مکان را عوض میکند. وی فقط نشان میدهد که چطور از نگاه دستور زبانی و منطق، میشود گزارههایی ساخت که معنی و مفهوم دارند و در عین زمان میتواند از طریق بخت و چانس به دانش برسند. فقط بخت و چانس تصمیم گیرنده است که کدام یکی از این فرضیه ها درست درمیآید. این نوع از گزارههای انفصالی را گزارهی انفصالی چانسی[11] نیز مینامند.
گیتیر، سه احتمال گزارهی انفصالی را اینطور در نظر میگیرد:
1. یا جونس موتر فورد دارد، یا براون در بوستون[12] است.
2. یا جونس موتر فورد دارد، یا براون در بارسلونا[13] است.
3. یا جونس موتر فورد دارد، یا براون در برست – لیتوفسک[14] است[15] .
در این سه احتمال، فرضیهها همه یکی است. اسمیت باور دارد که جونس موتر فورد دارد. این را خوب میداند و مطمئن است. یک باور درست با توجیه خوب دارد. ولی سه ادعای بعدی، بعد از فرضیهها فقط حدس است. در اینجا همانطور که قبلا گفته شد، گزارهی اول با دوم در هر یکی از این ادعاها با هم تناقض و یا ربط علیتی ندارد. یا جونس موتر فورد دارد، یا براوان در بوستون است. اگر جونس موتر فورد داشته باشد، ادعای اسمیت درست است. اگر جونس در بوستون باشد باز هم ادعای وی درست است. اگر جونس موتر فورد داشته باشد ولی جونس در بوستون نباشد، باز هم حرف وی درست است. هر یکی از این دو گزاره میتواند اشتباه باشد و یا هم درست. بعد از جستجو و تحقیق دربارهی جونس، نتیجه این میشود که براون واقعا در بارسلونا است. از این سه حدس، یکی آن درست درمیآید. گیتیر میگوید که چنین باورها که با توجیه خوب و یا حدس حمایت شده ولو که درست هم باشد، نمی تواند دانش محسوب شود. این یک چانس است و بیشتر به یک قمار میماند تا دانش گزارهای.
گوسفند در مزرعه
مثال گوسفند در مزرعه را رودیریک چیشولم[16] (1926-1999م) فیلسوف امریکایی بیان کرده است. تصور کنید که شما در یک مزرعهاید و در آن مزرعه گوسفندان زیادی وجود دارد. چشمتان به گوسفندی که در دور قرار دارد میخورد و از خود میپرسید که آن گوسفند در آنجا چی میکند؟ در این وضعیت شما یک باوری دارید که در گوشهی مزرعه گوسفندی وجود دارد. برای این باور توجیه هم دارید و آن این است که شما به چشم خود گوسفند را دیدید و چون در مزرعه گوسفندان زیاد دیگر هم وجود دارد، باور میکنید که عقیدهی شما درست است. ولی بر عکس باور شما، در آن گوشهی دور، گوسفند نه، بلکه یک سگ قرار دارد که سر و مویش بیشتر به گوسفندها میماند و از دور مثل گوسفند معلوم میشود. با وجودی که شما باوری دارید که موجه است و درست به نظر میرسد، ولی دانش ندارید.[17]
«چالش گییتر» دو مشکل اساسی در تعریف و تحلیل کلاسیک از دانش را نشان میدهد. این دو مشکل عبارتند از چانس و خطاپذیری. در مثال اول گیتیر نشان داد که چطور یک باور موجه و با استدلال درست، میتواند خطاپذیر باشد. این خطاپذیری در معرفتشناسی یکی از بزرگترین مباحث فلسفی زمان معاصر شده است. نظریهی خطاپذیری خود با نظریهی شکاکیتگرایی در معرفتشناسی ربط دارد. خطاپذیری سخت منجر به شکاکیتگرایی در معرفتشناسی میشود.
شکاکیون به این باورند که انسانها هیچ وقتی نمیتوانند به دانش اصلی و درست دست یابند. اما گیتیر هیچ وقتی نظریهی خود را با شکاکیت کلاسیک ربط نداد، وی فقط نشان داد که چطور تعریف کلاسیک دانش میتواند اشتباه باشد. مشکلی دومی را که گیتیر در تعریف دانش کلاسیک متوجه ساخت، نقش چانس در دانش بود. وی نشان داد که چطور شخصی تصادفی و با چانس میتواند عقیدهی بسازد که موجه و درست باشد، ولی دانشی را که استوار بر چانس باشد نمیتوان دانش واقعی و درست نامید.
حالا که این مشکل از تعریف کلاسیک را متوجه شدیم، راه حل این چالش چیست؟ گیتیر، خود نیز به این سوال پاسخی نداد. وی این کارخانگی را گذاشت برای فیلسوفان همدوره و آیندهی خویش.
از حدود شصت سال بدین طرف فیلسوفان مشغول به پاسخگویی به این چالش هستند، صدها صفحه نوشته، صدها سخنرانی برای رفع این چالش اجرا شده است و در خیلی از موارد فیلسوفان به یک نتیجه رسیده و توانستهاند که تغییری در تعریف کلاسیک دانش بیاورند. مثلا دانش عبارت است از : «باور + توجیه + درست بودن + عدم چانس یا عدم ثبوت اشتباه.»
نوشتهی حاضر گنجایش بحث همهی جوابهای «چالش گیتیر» را ندارد و نه هم میشود همهی آنها را مختصر در اینجا گنجانید. در این جا فقط چند نمونه از این پاسخها را به طور فشرده یادآوری میکنم تا وسیلهای برای شروع بحث برای دوستداران چنین مباحث شود.
دو راه حل برای رفع این چالش
یک: بیرون کردن رابطهی نامناسب علیت[18]
این نظر را الوین گولدمن[19] (تولد 1938م) ارایه کرده است. گولدمن به این باور است که در روند رسیدن به دانش، ما با قوانین علیت روبهروییم. بدون رابطهی علیت نمیشود که به دانش رسید؛ مثلا در دیدن یک شی، اول باید یک شخصی از قوهی دید خوب برخوردار باشد، بعد هم شرایط برای دیدن مناسب و درست باشد. توجه و دقت کافی نیز از لوازم و ملزومات قوانین علیت است. شخصی که یک شی را نگاه میکند و میخواهد بداند که آن چیست، باید توجه و دقت کافی را به خرج دهد.
همهی این عوامل یکجا میشود بعد نتیجهی آن تصمیمگیری و قضاوت معرفتشناسانه میشود. اگر علیت نامناسب وجود داشته باشد، افراد میتوانند اشتباه کنند. در مثال جونس و اسمیت برای گرفتن وظیفه، اسمیت قانون علیت را در ذهن خود طراحی میکند و میگوید هر کسی که ده سکه در جیب خود دارد، وی وظیفه را خواهد گرفت. چنین فرضیه علیتی را گولدمن علیت نا مناسب میداند. به حرف دیگر، نتیجهی مسالهای که در داستان جونس واسمیت پیش آمده، استوار بر علیت نا مناسب است. وی پیشنهاد می کند که اگر چنین علیتها را بر داریم، میتوانیم «چالش گیتیر» را حل کنیم.
پیشنهاد گولدمن، پیشنهاد خوبی است و میتواند خیلی از نمونههای «چالش گیتیر» را حل کند. ولی این پیشنهاد خود خالی از مشکلات نیست. انتقادی که بر این پیشنهاد وارد شده این است که بسیاری از موارد معرفت شناسانهای وجود دارد که وابسته به حواس پنجگانهی ما نیست. متکی بودن به حواس پنجگانه منجر به فلسفهی مطلقا بیرونگرایی[20] میشود. خیلی از دانشهای ما استوار بر دانش پیشین[21] است و خیلی از موارد دیگر انتزاعیاند. مثلا علم ریاضی، مثلثات، متافزیک.. همهی اینها وابسته به اصل بیرونگرایی دانش نیستند. در چنین مواردی، علیتها فقط با ادراک ما ربط ندارند. در این مورد پاسخ گولدمن این خواهد بود که مسایل انتزاعی و متافزیکی خود نیز وابسته به علیتها است و اگر این علیتها را ما درست بررسی کنیم میتوانیم خیلی از مشکلات را حل کنیم و یا حداقل چالشهای گیتیری را که مربوط به اصل بیرونگرایی و حواس پنجگانهی ما هستند، حل کنیم.
دوم: بیرون کردن چانس[22]
تمامی فیلسوفان بعد از مطالعهی «چالش گیتیر» به این باورند که در این چالشها چانس نقش خیلی برجسته دارد. بنابر این خیلی از فیلسوفان دستبهکار شدند تا نقش چانس را از دانش بیرون کنند و با این کار بتوانند تعریف (JTB) را اصلاح کرده قویتر بسازند. فیلسوفان معتقدند که دانش استوار بر چانس را نمیشود دانش خطاب کرد.
یکی از مهمترین ارکان دانش همان موجهبودن آن میباشد. موجهبودن خود منابع مختلفی دارد و مکاتب فلسفی هر یک منابع مختلفی را بهحیث توجیه قبول میکند. ولی به ندرت میتوان مکتب فلسفی را پیدا کرد که چانس را به حیث توجیه قابلپذیرش برای موجه ساختن دانش خویش استفاده کند. مشکلی که پیش میآید این است که میزان چانس را نیز باید سنجید.
آیا دانشی را که استوار بر کوچکترین اثری از چانس باشد، میتوان گفت دانش نیست؟ و یا اینکه میزان چانس نیز میتواند قابل بحث باشد؟ بهطور مثال، میزان چانس در یک توجیه میتواند خیلی زیاد باشد؛ مانند مثالِ پیدا کردن آدرس براون. در بعضی از موارد وقتی چانس خیلی کم باشد، خطاب کردن آن دانش بحیث دانش باطل هم دشواریهای خود را دارد.
تلاش برای از بینبردن چانس در «چالش گیتیر» یکی از کوششهاییست که انجام شده و در خیلی از موارد فیلسوفان در برداشتن چانس موفق شدهاند. انتقاد اکثریت فیلسوفان از «چالش گیتیر» این است که دراین مثالها داشتن و وجود چانس خیلی زیاد است و باید میزان چانس در تعریف دانش کمتر شود. ولی شک و شبهه در نقش چانسهای کوچک و تصمیم در بارهی آنها هنوز پابرجا است.
«چالش گیتیر» در شصت سال اخیر بحثهای داغی در بارهی چیستی دانش را به میان آورده است. این چالش انقلابی در حوزه معرفتشناسی ایجاد کرده. «چالش گیتیر» نشان داد که چطور داشتن باور درست و موجه در تعریف دانش میتواند شکست بخورد و خالی از اشتباه نباشد. گیتیر برای متفکرین و فیلسوفان کارخانگی داد که تا هنوز خیلیها به آن مشغولاند. گیتیر نشان داد که چطور یک دانش درست، میتواند استوار بر چانس، فرضیهی احتمالی و اشتباه ادراکی باشد. از طرف دیگر خود توجیه، گرچه قابل قبول و درست پنداشته میشود، ولی در حقیقت میتواند مبتنی بر چانس، خطای ادارکی و یا حتی فقط احتمالات فرضی باشد.
داشتن دانش بر اصول (JTB) چه در میان روشنفکران و تحصیلکردههای جامعه و چی هم در قشر عامه مردم، کاری است سخت. متاسفانه، خیلی از ما از دانشها صحبت میکنیم و به دیگران انتفال میدهیم، بدون این که در بارهی چیستی توجیه علمی و عقلی آن فکر کنیم و یا هم در درست بودن و اشتباه بودن آن بیندیشیم.
***
در جوامعی چون افغانستان، حقیقتیابی یا حقیقتسنجی[23] یکی از مشکلات اساسی است. توطئهها و دروغهای اکادمیک اشخاص به ظاهر نخبه خیلی به آسانی دست به دست میشود. خیلیها عقاید و دیدگاههایی میسازند که نه درست است و نه هم توجیه علمی و عقلی دارد. از طرف دیگر رسانههای اجتماعی تبدیل به منبع از اطلاعات و دانش شده است که خود یک بحران بزرگ معرفتشناسانه را به وجود آورده است. نهتنها مردم عام، بلکه نخبهها و تحصیلکردهها نیز خیلی از اطلاعات خود را از رسانههای اجتماعی و فردی که مطالب بدون منبع علمی مینویسند، میگیرند.
این مشکل با عدم توانایی، مهارت تحلیل علمی منطقی یکجا شده و بحران بزرگ در تشخیص درستی و نادرستی گزارهها و اطلاعات به میان آورده است. آنهایی که با اصول (JTB) همگاماند و این اصول را در تولید و تکثیر دانش رعایت میکنند، نخبگان، روشنفکران و تحصیلکردگان واقعیاند. ولی «چالش گیتیر»، مسئولیت نخبهبودن و روشنفکربودن را گستردهتر میکند و هشدار میدهد که چطور با داشتن باور درست و با توجیه علمی و عقلی، هنوز میتوانیم از داشتن دانش دور باشیم.
با درک این چالش، میتوانیم خود و دیگران را دعوت به تأمل کنیم و هرگاهی گزارهای را بیان میکنیم، میشنویم و یا میخوانیم، میتوانیم از اصول (JTB) و «چالش گیتیر» در تحلیل و حقیقتیابی استفاده کنیم و فرهنگ عقلانیت و حقیقتمحور را محکمتر ساخته و ترویجاش دهیم.
[1] . Post truth
[2] . Fact
[3] . Dharmottara
[4] . Edmund Gettier
[5] . Jones
[6] . Smith
[7] . Sven Bernecker and DuncaPritchard, eds., The Routledge Companion to Epistemology, Routledge Philosophy Companions (New York: Routledge, 2011),120
[8] . Brown
[9] . Disjunctive proposition
[10] . Disjunctive syllogism
[11] . Lucky disjunctive proposition
[12] . Boston
[13] . Barcelona
[14] . Brest-Litovsk
[15] . Sven Bernecker and Duncan and Pritchard, eds., The Routledge Companion to Epistemology, Routledge Philosophy Companions (New York: Routledge, 2011),120
[16] . Roderick Chisholm
[17] . https://www.iep.utm.edu/gettier/#H12
[18] . Eliminating inappropriate causality
[19] . Alvin Goldman
[20] . Externalism
[21] . A priori knowledge
[22] . Eliminating chance
[23] . Fact checking