علی کریمی
من تلاش میکنم در این نوشته کوتاه به این پرسش پاسخ دهم که مهاجران و دیاسپورای افغانی نقش مهمی در معادله گفتوگوهای صلح دولت و مردم افغانستان با گروه طالبان دارند و انکار این مسأله با واقعیتهای تاریخی، سیاسی و اجتماعی افغانستان در تضاد است.
در دوران معاصر افغانها چهار موج بزرگ مهاجرتی را به خارج از افغانستان تجربه کردهاند. موج نخست بعد از تجاوز ارتش سرخ به افغانستان در سال 1978 تا 1985 بوده است. موج دوم مهاجرت را جنگهای داخلی میان گروه های مجاهدین به مردم تحمیل کرد. موج سوم مهاجرت نیز در سالهای ظهور گروه طالبان در 1995 تا 2001 بهوجود آمد که منجر به مهاجرت گسترده شد و در نهایت سال 2015 موج چهارم مهاجرت بهوجود آمد که جدای از عوامل قبلی علل مهاجرت، سرخوردگی و ناامیدی از تغییر نیز به آن افزوده شد.
در دو موج اخیر مهاجرت، گروه طالبان بهعنوان عامل عینی و مستقیم مهاجرت، سرخوردگی و عقبماندگی مردم نقش مستقیم داشته است. اگر تمامیتخواهی قدرت توسط آقای ربانی را سرآغاز سیهروزی مردم افغانستان بهحساب نیاوریم، در دو دهه اخیر، دولتهای بعد از توافقنامه بن بهعنوان نهادی که مسئول تامین امنیت، ثبات و ایجاد توسعه متوازن و پیشرفت جامعه بودهاند، نتوانستند به سادهترین وظایف خود در قبال جامعه و مردم عمل کنند. مهاجرت گسترده، فساد اداری، بیکاری، فقر، فاصله طبقاتی و ناامنی از مهمترین شاخصهایی هستند که در دو دهه اخیر بهشدت افزایش داشتهاند.
در هر صورت، حاصل این مهاجرتها و جابهجاییها، رنجی بوده است که در طول چند دهه، فرودستان مهاجر در مسیرهای مهاجرت و کشورهای میزبان تجربه کردند. مهاجران افغان از آسیبپذیرین اقشار جامعه مهاجر در جهان هستند که از کمترین حمایتهای لازم حقوقی، سیاسی و اجتماعی در سطح ملی و بینالمللی برخوردارند. براساس دادههای وزارت امور مهاجرین و عودتکنندگان در حال حاضر حدود ششمیلیون و 500 هزار مهاجر افغان در سراسر دنیا زندگی میکنند که بیشترین تعداد آنها در پاکستان و ایران است. چنانچه گفتوگوهای صلحِ دولت و مردم افغانستان با گروه طالبان نتایج ملموسی داشته باشد، انتظار میرود که سیل عظیمی از مهاجران از کشورهای همسایه دوباره به کشور بازگردند. این در حالی است که هنوز بسترهای اقتصادی، اجتماعی، آموزشی و بهداشتی برای ادغام و استقرار مجدد عودتکنندگان مهیا نیست.
سالها رنج مهاجرت از دیاسپورای افغانی، انسانی توانمند، خلاق، ماهر و سختکوش در کشورهای میزبان ساخته است. سرمایهای که افغانستان کمترین نقش را در شکوفایی و متبلورشدن آنها داشته است. دولت افغانستان متأسفانه برنامه مشخصی برای استفاده از پتانسیلهای این اجتماع و سرمایه عظیم ندارد. نیرویی که میتواند با برنامهریزی دولت و جامعه بینالمللی در خدمت توسعه افغانستان قرار گیرند. برنامه عملیِ مشخصی برای استفاده از این پتانسیل در پالیسی وزارت کار و امور اجتماعی وجود ندارد و ظرفیت وزارت امور مهاجرین نیز در طول این سالها به پالیسیسازی و هماهنگی محدود شده است. مهاجران در کشورهای میزبان دارای سرمایههای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی فراوانی هستند. بهعنوان مثال مبالغ بازگشتی مهاجران توسط سیستم (Remittance) یکی از منابع مهم درآمدی کشورها هستند. دادههای بانک جهانی نشان میدهد که حوالههای مهاجران چیزی در حدود 10 درصد از تولید ناخالص 30 کشور را شامل میشوند. 33 درصد تولید ناخالص ملی قرقیزستان و 29 درصد از تولید ناخالص ملی تاجیکستان حاصل این درآمدهاست.
برگردیم به پرسش مطرحشده که مهاجران و جمعیت دیاسپورای افغانی کجای معادله صلح قرار دارند؟ نقش آنان در این معادله چیست؟ اکنون که اولویت اصلی مردم و دولت افغانستان، آوردن صلح است، آیا بستری برای از حاشیه به متن آمدن آنان مهیا شده است؟
دولتها بهعنوان متولیان سیاستگذاری در زمینههای مختلف، همواره نیازمند آگاهی از تاریخ خود و داشتن دورنمایی از وضعیت آیندهشان هستند. با توجه به جمعیت قابل ملاحظه مهاجران افغان در جهان و همچنین پتانسیل وجودی آنها بهخصوص در کشورهای همسایه، نادیدهگرفتن تأثیر آنان بهدور از واقعیتهای تاریخی و سیاسی افغانستان پس از صلح است.
واقعیت این است که مهاجران و دیاسپورای افغانی هیچ عضوی در شورای عالی صلح نداشتند. آنها هیچ نقشی در مذاکره و گفتوگو با حزب اسلامی حکمتیار نداشتند. آقای حکمتیار هم که نقش مستقیمی در مهاجرت هزاران افغان در جنگهای کابل را داشت، نیز زحمت عذرخواهی به خود نداد. مهاجران افغان نقشی در تصمیمگیری برای آزادسازی زندانیان خطرناک گروه طالبان نیز نداشتند. تنها نقش آنها در گفتوگوهای صلح به اشتراک در برخی از جرگههای صلح از کشورهای همسایه محدود شد. با توجه به آنچه که گفته شد، چنانچه زمینه مشارکت و عاملیت مهاجران و دیاسپورای افغانی مورد توجه قرار نگیرد و رنجهایی که بر آنان در طول این سالها تحمیل شد، نادیده انگاشته شود، همهشمولبودن این گفتوگوها و واقعیتهای تاریخی و سیاسی کشور مورد پرسش قرار میگیرد و چنین صلحی پایدار نیست. این در حالی است که مهاجران بهصورت مستقیم و عینی از جنگ قدرت و ایدئولوژی طرفهای درگیر، آسیب جدی دیدند.