محمدهادی ابراهیمی
در روزهای اخیر، عوضشدن لوحهی لیسه رابعه بلخی از فارسی به پشتو، سروصدای زیادی را در فضای مجازی راه انداخته است و بسیاری از کاربران دنیای مجازی، به انتقاد از این نوع رفتارهای تبعیضآمیز پرداختند. از سویی برخی بر این باورند که این تبدیلشدن، دلایل دیگری داشته و برخی هم ادعا میکنند چنین اتفاقی اصلا نیفتاده است. اما جدای از صحت و سقم قضیه، سروصدایی که بهدلیل این رفتار/شایعه در فضای مجازی به راه افتاد، بهانهای است تا بیشتر در مورد دلایل تاریخی پارسیستیزی تأمل کنیم. البته در سالهای اخیر، چنین رفتارهایی از سوی حکومت مرکزی و یا دیگر نهادهای مرتبط با دولت صورت گرفته است و چنین مواردی، نه مورد اول است و نه هم مورد آخر. یکی از جنجالبرانگیزترین موارد سیاستهای زبانی، در سالهای اخیر، مسألهی دانشگاه و پوهنتون بود که هنوز هم جنجال بر سر آن باقی مانده است و چه بسا برخی دانشگاهها، بهدلیل همین اختلافات، هنوز بدون لوحه است.
چنین رفتارهایی در ظاهر، رفتاری تعصبآمیز و برآمده از قومگرایی تلقی میشود، اما واقعیت این است که اینگونه رفتارها، ریشهی تاریخی و چه بسا ریشهای تئوریک دارند و همینطور دلیل این رفتارها، فراتر از یک حرکت ساده و تعصبآمیز است. در این نوشته تلاش شده است تا با نگاهی به تاریخ معاصر، چنین رفتارهایی در چارچوب تحمیل فرهنگی تحلیل شده و دلایل تاریخی و تئوریک آن تبیین شود.
پارسیستیزی و تلاش برای حذف زبان پارسی از معابر عمومی و یا نوشتههای مختلف، نوعی تحمیل فرهنگی است. تحمیل فرهنگی به این معناست که یک قوم، در پی تحمیل فرهنگ و عنعنات خود بر اقوام دیگر باشد، در سیاست تحمیل فرهنگی یک قوم تلاش میکند به حذف فرهنگ اقوام دیگر بپردازد، در چنین سیاستی تمام اقوام فرودست، مجبور میشوند که خود را در لباس و زبان فرهنگ قوم فرادست بازتعریف کنند. تحمیل زبان، بهعنوان مهمترین سمبل فرهنگ، یکی از شایعترین موارد تحمیل فرهنگی است.
بهنظر میرسد سیاست تحمیل فرهنگی ریشهی طولانی در تاریخ افغانستان دارد، نهتنها که این سیاست در موارد زیادی عملی شده است، بلکه میتوان گفت پشت این سیاست، چند نظریهپرداز و روشنفکر مشهور افغان قرار دارند که این سیاست را برای توسعهی افغانستان، لازم و مطلوب میدانستند.
شاید اولین نظریهپردازیها در این مورد به محمود طرزی بازگردد؛ روشنفکر، نویسنده و سیاستمدار افغان که پدرِ همسر امانالله، شاه تجددگرای افغانستان بود. محمود طرزی که از ترکیهی عثمانی بازگشته بود و با ملیگرایی/ ناسیونالیسم ترکی و همینطور ناسیونالیسم آلمانی آشنا بود، در پی عملیکردن الگوی ملیگرایی آلمان بیسمارک، در افغانستان شد. او میخواست با این استراتژی، به ملتسازی افغانستان کمک کرده و بتواند با الگوگیری از آلمان، افغانستان را تبدیل به ملتی واحد کند، اما سوال اساسی این است که الگوی ملیگرایی آلمانی چیست و این الگو چگونه در افغانستان تطبیق میشود؟
ابتدا لازم است روند ملتسازی را تعریف کرده و سپس به پاسخ سوال فوق بپردازیم. ملتسازی روندی است که از سوی دولت و برای ایجاد و یا بازتعریف ارزشهای مشترک برای تمام شهروندان یک جغرافیا صورت میگیرد. در این روند، دولت تلاش میکند تا توسط کانالهای مختلف، یک ارزش و یا چند ارزش را بهعنوان ارزشهای مشترک تعریف کرده تا بدین واسطه بتواند تمام شهروندان را در زیر چتر یک ارزش و یک هویت جمع کند. ملتسازی، اولین و مهمترین قدم برای استقلال و قدرتمندی یک جامعه است. جامعهای که شهروندان آن نسبت به همدیگر حس تعلق داشته و خود را تحت یک چتر معرفی کنند، از قدرت بیشتری برخوردار بوده و میتوانند قدمهای توسعه را به خوبی بردارند. شاید بتوان گفت که ملتسازی مهمترین قدم در راستای توسعهی سیاسی است.
در مورد ملتسازی، دو الگو، بیشتر مطرح میشود، الگوی آلمانی و الگوی فرانسوی. الگوی آلمانی بر قوم مشترک و نژاد مشترک تأکید دارد. در این الگو قومیت و فرهنگ برخاسته از قومیت و تعصب قومی است که باعث ملتسازی میشود. به تعبیر دیگر، در این الگو، آنچه باعث ملتسازی میشود، ارزشهای برخاسته از نژاد و قومیت است. اما در الگوی فرانسوی، ارزشهایی فراقومی مانند آزادی، استقلال، دموکراسی و یا ارزشهای دینی ملاک و محور ملتسازی میشوند، میتوان گفت الگوی آلمانی، رنگ و بویی نژادی دارد و برخلاف آن، الگوی فرانسوی، الگویی فراقومی و فرانژادی است.
محمود طرزی که سالها در ترکیهی عثمانی زندگی کرده بود، متأثر از ملیگرایی ترکی بود که آن هم الگوی ملیگرایی آلمانی بود. در ناسیونالیسم و ملیگرایی ترکی، این نژاد ترک بود که محور ملتسازی شناخته میشد، همانطور که نژاد آلمانی باعث ملتسازی در آلمان شده بود. محمود طرزی از اندیشهی ملیگرای آلمانی تأثیر پذیرفته بود و در پی آن بود که این الگو را در افغانستان تطبیق کند، او چنین میاندیشید که برای تطبیق این الگو، باید فرهنگ و زبان پشتو را که بهنظر طرزی، زبان و فرهنگ اکثریت بود، بهعنوان زبان و فرهنگ ملی بازشناساند. یکی از مهمترین تلاشهای طرزی در سراجالاخبار، معرفی زبان پشتو بهعنوان زبان ملی و محور اتحاد افغانستان بود. طرزی به عنوان یک ملیگرا، تلاش میکرد که زبان پشتو، به زبان ملی و رسمی، و همینطور به عنوان ارزش ملی شناخته شود.
با توجه به تأثیری که طرزی بر شخص امانالله خان داشت، نظریات او به مرحلهی اجرا گذاشته شد و اولین قدم آن توسط امانالله خان، در لویهجرگهی ۱۹۲۳ برداشته شد. امانالله در این جرگه اعلام کرد که میخواهد زبان پشتو را تعمیم بدهد و به همین جهت اقدام به تأسیس انجمنی تحت عنوان (مرکه پشتو) برای انکشاف زبان پشتو کرد. اما شخص امانالله، هیچ اقدامی برای تحمیل این زبان بر غیرپشتوزبانان نکرد.
اما پس از او این سیاست تا حدودی توسط نادرخان اجرا شد. نادرخان بعد از به قدرت رسیدن خود، محمدگل خان مومند را که فردی فاشیست و قومگرا بود بهعنوان رییس تنظیمیه به ولایات شمالی فرستاد. محمدگلخان مومند که دارای حس برتربینی قومی بود، مردمان ترکزبان و فارسیزبان شمال را مجبور کر تا عرایض خود را به زبان فارسی نوشته کنند و به عرایضی که به زبان فارسی (دری) به او میرسید، ترتیب اثر نمیداد.
و بعد از نادرخان، در زمان سلطنت ظاهر شاه و صدارت هاشم خان سیاستهای زبانی به مرحلهی اجرا گذاشته شد. البته به روایت صدیق فرهنگ، هاشم خان در ابتدا موافق چنین سیاستهایی نبود، اما به مرور زمان و با موفقیت سیاستهای فاشیستی و قومگرایانهی هیتلر، نظری مساعد به سیاستهای تحمیلی پیدا کرد. شاید بتوان زمان صدارت هاشم خان، نقطهی اوج عملیشدن این سیاست تحمیلی است. هاشم خان زبان پشتو را بهعنوان زبان رسمی و اداری تعیین کرد و بر تمام کارکنان دولتی الزام کرد تا تمام مکتوبها و نوشتههای اداری را به زبان پشتو بنویسند. این سیاست در مکتوبی که در تاریخ سوم مارچ سال ۱۹۳۷ در جریدهی اصلاح نشر شد، به اعلام رسید. صدیق فرهنگ، متن جریده را چنین نقل میکند: «مسلم است که مسالهی زبان و حفظ آداب و شعایر یک ملت اثرات معتنابهی داشته و توجه به این مطلب از ضروریات یک مملکت است…. فلذا اراده فرمودیم در ترویج و احیای لسان افغانی سعی به عمل آمده و از همه اول، مأمورین دولتی به این زبان ملی بیاموزند… شما به وزارتخانه ها امر بدهید که تمام مأمورین دولتی در مدت سه سال لسان افغانی آموخته و در محاوره و کتابت استفاده کنند.»
اما تحمیل زبان پشتو تنها به ادارات دولتی محدود نماند، بلکه به تمام معلمان مکاتب دستور داده شد تا به زبان پشتو تدریس کنند و برای معلمان نیز کورسهای زبان پشتو دایر شد. به تعبیر فرهنگ، در مناطق غیرپشتوزبان، معلمانی که خود پشتو نمیدانستند، مجبور بودند تا مضامینی که کتاب آن به زبان فارسی بود، به زبان پشتو تدریس کنند، آن هم به شاگردانی که پشتو نمیدانستند. و این رفتار، باعث عقبماندگی دانشآموزان از کاروان دانش و مشغولشدن آنان در برنامههای صوری و نامفید شد.
همانطور که در ابتدای نوشته اشاره شد، این رفتار براساس الگوپذیری از ناسیونالیسم/ملیگرایی آلمانی است. همانطور که هاشم خان، در اجرای این سیاست خود بهشدت متأثر از آلمان هیتلری بود. شاید از محمود طرزی تا افرادی مانند هاشم خان را ملیگرا خواند، و شاید هم بتوان ادعا کرد که آنان برای توسعه کشور به چنین سیاستهایی رو آورده بودند، اما نمیتوان انکار کرد که این سیاستها، نتیجهای جز تبعیض و ناکامی و فربهشدن شکافهای قومی نداشته است. شاید چنین سیاستهایی در کوتاهمدت موفقآمیز باشد، اما در درازمدت، باعث ایجاد شکافهای قومی و همینطور باعث تمایل خردههویتها به ستیز و کشمکش میشود.
لذا سیاست تحمیلی زبانی، سیاست تاریخی است که از اوایل قرن بیستم، بهصورت سیستماتیک و با پشتوانهی نظریهپردازی شخصیتهایی همچون محمود طرزی به مرحلهی اجرا گذاشته شد. این سیاست نتیجهای جز شکست نداشته و ندارد. الگوی آلمانی ملیگرایی، در کشورهایی قابلیت اجرا را دارد که تمام شهروندان آن کشور و یا اکثریت قریب به اتفاق آنان، متعلق به یک فرهنگ و نژاد باشند. اما در کشوری مانند افغانستان که هیچ قومیتی اکثریت نیست، اجرای چنین سیاستهایی منجر به شکست است، چنانچه اکنون نیز این سیاست و کاملکردن فصل ناتمام امانالله خان، نتیجهای جز شکست و دامنزدن به اختلافات زبانی و قومی ندارد.
البته باید اشاره کرد که برخی اوقات، اجرای چنین سیاستهایی برای کنترل افکار عمومی نیز میباشد. بهعنوان مثال سیاستمداران برای انحراف اذهان عمومی و مشغولکردن شهروندان به امری دیگر، به چنین سیاستهایی میپردازند. بهعنوان مثال اگر سیاستمداری متهم به فساد شده باشد، چه فساد اداری و یا فساد اخلاقی، تلاش میکند با چنین سیاستهایی، سروصدا در جامعه به پا کرده و تلاش کند تا افکار عمومی را از اتهاماتی که نسبت به او مطرح میشود منحرف کند.