بتول محمدی
آیا داکتر نجیبالله برای ایجاد زمینهی مصالحه ملی و کشاندن مجاهدین بر میز مذاکره، خواهان خروج ارتش سرخ از افغانستان بود و تغییرات و اصلاحات جدید در زمینه سیاسی و حزبی وارد کرد و یا دولت شوروی خود به این نتیجه رسیده بود که ماندن در افغانستان اشتباه است؟ چه اشتباهی رهبری حزب کمونیست را با وجود مخالفت نظامیانش ناگزیر به ترک افغانستان کرد؟ چگونه برخلاف دیگر رییسجمهوران وابسته به حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی، داکتر نجیبالله تغییر رفتار و سیاست داد و پیروی مطلق از شوروی را کنار گذاشت؟
مروری بر حکومتهای کمونیستی
عصر کمونیسم در افغانستان در ۲۷ اپریل سال ۱۹۷۸ با یک کودتای نظامی خونین آغاز شد؛ زمانی که حزب کمونیست افغانستان (PAPD) حکومت سردار محمدداوود خان را سرنگون و وی را با تمام خاندانش کشتند.
در ابتدا رهبری کاگب (سرویس اطلاعاتی و جاسوسی اتحاد جماهیر شوروی سابق) نورمحمد ترهکی را انتخاب کردند. ترهکی تقریبا برای 30 سال با کاگب در ارتباط بود و بهعنوان یک روزنامهنگار و نویسنده ۳۴ ساله مارکسیست بهحیث یک مأمور شوروی با نام رمز NUR (به روایت واسلی میتروخین، رییس بایگانی اسناد کاگب در کتاب اسناد میتروخین) در سال ۱۹۵۱ استخدام شده بود و سران شوروی وی را یک مأمور دقیق و از نظر ایدیولوژیکی محکم یافته بودند.
اما به تدریج رهبری شوروی کارکردن با او را بهطور فزایندهای دشوار یافت و کاگب تا حد زیادی ترهکی را مسئول شکاف رو به گسترش جناح خلق که تحت حیطه خودش و جناح پرچم به رهبری ببرک کارمل، میدانست. از سوی دیگر رهبری کابل کارکردن با کارمل را تا حدودی از کارکردن با ترهکی آسانتر یافت. کارمل تحصیلکردهتر و از نظر کاگب انعطافپذیرتر بود. او مانند ترهکی از سوی کاگب استخدام شد و نام رمز MARID به او داده شده بود.
آشتفگی درونحزبی که دامنهی آن تا میان هواداران هر دو جناح خلق و پرچم کشیده شد بود، پیامد «خرابکاری عقیدتی» را به حزب کمونیست و سران شوروی منتقل میکرد که از اصلیترین نگرانیهای مسکو هم بود.
سران شوروی و کاگب که نگران مبارزه شرورانهی قدرت میان دو جناح خلق و پرچم در درون حزب بودند، از ترهکی درخواست کردند تا رفتارش را در قبال گروه پرچم تغییر دهد، ولی ترهکی تقاضای تفاهم با جناح پرچم را جدی نگرفت.
ترهکی ضمن بیتوجهی به درخواستهای مسکو، شماری زیادی از هواداران پرچم را زندانی کرد و رهبر آنها کارمل که در کاگب از اعتماد بیشتری نسبت به ترهکی برخوردار بود، به چک سلواکیا بهعنوان سفیر فرستاده شد تا نتواند شورش کند.
در بحبوحه شکلگیری جسته و گریخته قیامهای کوچک مجاهدین در نقاط مختلف کشور و ناکارامدی مشاوران شوروی بر ضعف دولت ترهکی میافزود و رژیم ترهکی مرتب و بارها از بیلیاقتی و تکبر مشاورین شکایت میکرد؛ شورش مردم هرات در پنجم مارچ سال ۱۹۷۹ بر ناکارایی دولت ترهکی نزد سران شوروی علاوه کرد.
ولی چشمبند ایدیولوژیکی که حزب کمونیست و رهبری شوروی بر خود بسته بودند مانع آن شد که شکل واقعی مشکل افغانها را دریابند. تحمیل حکومت وابسته به رژیم کمونیست با حمایت اندک مردمی بر یک کشور شدیدا مسلمان و نیرویهای مسلح غیرقابل اعتماد که شوروی آنها را دستکم گرفته بود در ردیف معضلات اصلی قرار داشت که بعدا توجه حزب کمونیست را به خود جلب کرد.
اما مسأله جدیتر آنروزها که ترهکی را نگران میکرد قدرتمندشدن عضو برجسته حزب که لقب فرمانده دلیر انقلاب هفت ثور را به او داده بودند، حفیظالله امین بود. او که به سمت معاون نخستوزیر و سپس نخستوزیری رسیده بود، با نفوذی که بر حزب داشت به سمت وزارت دفاع نیز رسید و بدین ترتیب کنترل مستقیم نیروهای مسلح افغان را در دست گرفت. در ۲۵ سرطان سال ۱۳۵۸ امین ابتدا به ریاستجمهوری رسید و ترهکی را مجبور به استعفا کرد و سپس به قتل رسانید.
اما امین که نزد کاگب بهطور اغراقآمیزی مورد سؤظن و ارتباط با امریکا قرار داشت زیاد دوام نیاورد و با یک عملیات نظامی که از سوی کاگب رهبری میشد به قتل رسید. این عملیات خیلی سِرّی بود، در حدی که اعضای جناح خلق و پرچم تا روشننشدن اوضاع گمان میکردند مجاهدین بر امین حمله کرده و اکثرا از این بیم کارتهای عضویت حزبی خود را نابود کردند (به روایت واسلی میتروخین در کتاب اسناد میتروخین و ظاهر طنین در کتاب افغانستان در قرن بیستم).
خیال سران شوروی از برچیدهشدن یک خیانتکار که با نقل قولهایی گفته میشد با پاکستان و امریکا ارتباط برقرار کرده است، جمع شد. اما قتل امین و بازگشتاندن کارمل به کشور توسط سران شوروی علاوه بر اینکه یک دولت هوادار شوروی و قابل اعتماد بهوجود آید، در همسویی با عوامل دیگر آغاز شکست تدریجی شوروی را رقم زد؛ زیرا در درون دفتر سیاسی حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی فشار اصلی برای حمله نظامی و ترور امین از جانب یوری اندروپوف که مسئول دفتر سیاسی افغانستان در حزب بود، صورت گرفت. اندرو پوف معتقد بود تنها مداخله نظامی شوروی میتواند مانع سقوط سوسیالیسم در افغانستان شود. اما بیمیلی دبیر کل حزب کمونیست، لئونید برژنف برای مداخله نظامی علنی در افغانستان اندروپوف را واداشت تا برای جلب حمایت برژنف دست به دامان ارائه گزارشهای گمراهکننده زند و اوضاع را در افغانستان وخیمتر از تصور رهبری کمونیست و مداخله نظامی را یک ضرورت گزارش دهد.
نقش اصلی را کمیسیون سیاسی افغانستان در حزب کمونیست شوروی و بهخصوص یوری اندروپوف داشت و برای پنهانکاری اوضاع متشنج بعد از حمله نظامی و ضعفهای دولت کارمل همین کمیسیون به رهبری اندروپوف همواره گزارشهای ریاکارانه تحویل رهبری حزب میکرد و در گزارشهای خود مدام اوضاع را در افغانستان «در حال تثبیت» نشان میدادند. به گمان خودشان کارمل توانایی آن را داشت که اوضاع را بهطور کامل تثبیت کند؛ گمانی که در حد گمان باقی ماند و کارمل نهتنها بر اوضاع فایق نیامد، بلکه تنها دو هفته پس از قضاوت خوشبینانهی شوروی در مورد اوضاع تثبیتشده در افغانستان، تظاهرات عظیم ضد شوروی در پایتخت صورت گرفت و حملههای مجاهدین بر نقاط دیگر کشور افزایش یافت. مجاهدین از حمایت پاکستان و امریکا و دیگر کشورهای منطقه برخوردار بودند.
تغییراتی که با نجیب و گورباچف آمد
با تغییر در رهبری اتحاد شوروی و رویکارآمدن میخائیل گورباچف سیاستهای این کشور هم در مورد افغانستان تغییر کرد و مقدمات کنار زدن ببرک کارمل از قدرت فراهم شد. رهبری کمونیست نجیبالله را که سابقه ریاست بیرحمانه در خاد (اداره خدمات امنیت دولتی) داشت و قبلتر از آن او بهعنوان یک مأمور گاگب به اسم رمز POTOMOK استخدام شده بود، انتخاب کرد. نجیبالله که ظاهرا از اشاره «الله» در نام خانوادگیاش ناراحت بود، درخواست کرد بهجای آن بهعنوان «رفیق نجیب» شناخته شود. مردی بود آموزشدیده، پرجنبوجوش که صرفا حضور فیزیکیاش دشمنانش را مرعوب میکرد. نجیب برای زدودن خاطرات تلخ ریاست خاد شروع به اصلاحات کرد؛ ازادی رسانهها را تصویب کرد و برای مردمش خواهان شادی و بهروزی شد.
اما گورباچف رهبر جدید شوروی از همان اولین ماههای انتخابش سیاست پیشتیبانی از انقلاب ثور را در افغانستان کنار گذاشت و جنگ افغانستان را زخم خونین خواند و برای مداوای این زخم برای اخرین بار به ارتشاش فرصت داده بود مجاهدین را شکست دهد یا حداقل تصور یک پیروزی را خلق کند.
گورباچف و مشاورانش به این باور رسیده بودند که نیروهای شوروی بدون شناخت روانشناسی وضع واقعی امور افغانستان، وارد این کشور شدهاند. از جانب دیگر نیروهای شوروی برای جنگ چریکی که در انتظارشان بود آموزش ندیده بودند. آنها برای جنگ با دشمن نوین که در دشتهای شمالی اروپا موضع دفاعی میگرفت، آموزش دیده بودند. اما مجاهدین بر جنگ چریکی به خوبی وارد بودند و حاضر نمیشدند سنگر بگیرند و منتظر بمانند تا با توپخانه و تانک شوروی مورد حمله قرار گیرند.
حمایت امریکا و پاکستان و کشورهای منطقه از مجاهدین و در اختیارگذاشتن تجهیزات و سلاحهای جدید از جمله راکتهای استینگر و همچنین فقدان برنامه مستقل ملی در کابل و پیروی کورکورانه از اتحاد شوروی کمکم حکومت نجیب را به فروپاشی نزدیک کرد. در کنار اینها گزارشهای ریاکارانه کمیسیون افغانستان که در رأس آن اندروپوف قرار داشت، برای حزب کمونیست شوروی و هزینه سرسامآور اقتصادی و تبعات جبرانناپذیر اجتماعی این جنگ داکتر نجیب را به عقبنشینی واداشت.
گورباچف یک مهلت دو ساله برای خروج همهی نیروهایش تعیین کرد، ولی مشتاق بود مطمئن شود در نتیجهی این عقبنشینی امریکاییها وارد افغانستان نمیشوند. به عقیده مشاورانش نیروهای شوروی میتوانستند ظرف دو ماه از افغانستان خارج شوند. دلیل این تأخیر در اصل پرهیز از بیآبروشدن پیش از یک مبارزه طولانی با ایالات متحده برای نفوذ در جهان سوم بود.
به نقل از «دیه گو کوردووز» نماینده سازمان ملل در آن زمان، گورباچف برای اینکه به رییسجمهوری افغانستان خروج شوروی را واضح کند، نجیب را به مسکو احضار کرد و به او گفت بهتر است حکومت کابل ظرف ۱۲ ماه آینده خود را برای خروج ارتش شوروی از افغانستان آماده کند و چه کابل آماده باشد یا نباشد شوروی از افغانستان خواهد رفت؛ پس بهتر است پایههای قدرت خود را مستحکم کند.
در این دیدار گورباچف به نجیب گفته بود تنها ارزوی ما این است که افغانستان یک دولت بیطرف، مستقل و دوست اتحاد جماهیر شوروی باشد و نه پایگاهی برای فعالیت خصمانه که همسایگان را تهدید کند.
سوالی که نزد اکثر سیاستمداران افغان و شوروی ایجاد شده بود این بود که پس از خروج نیروهای شوروی از افغانستان چه اتفاقی رخ خواهد داد.
چرا داکتر نجیب بعد از خروج ارتش سرخ دوام نیاورد؟
داکتر نجیب میدانست که ادامه دنبالکردن سیاست حزب دموکراتیک خلق افغانستان آن هم پس از خروج شوروی به زیانش تمام خواهد شد. بنابراین تغییر جهت داده و زمینه را برای گفتوگوها با مجاهدین باز گذاشت تا باشد خطر حمله آنها را اندکی دفع کرده باشد. همچنان سیاست مصالحه ملی، پوشش آبرومندانه را برای عقبنشینی نیروهای شوروی فراهم میکرد و بر علاوه آزادیهای زیاد برای شهروندان کشور از جمله تشکیل احزاب سیاسی را تصویب کرد.
نجیبالله با خروج نیروهای شوروی از افغانستان سخنرانیهای با لحن صمیمانه و خودمانی از طریق رادیو و تلویزیون ملی افغانستان تلاش میکرد سیاست آشتیجویانه را توسعه دهد. تلاشهایی که بینتیجه ماند و گروههای مجاهدین این سیاست او را ناشی از ضعف کابل و نوعی نیرنگ تلقی کردند.
سقوط اتحاد جماهیر شوروی پس از کودتای سال 1991 و قطع کمکهای این کشور برای دولت نجیب، به رسمیت شناختهشدن مجاهدین از نظر دیپلماتیک پس از سفر هیأت این گروه به رهبری پروفیسور ربانی به مسکو و توافق بر سر انتقال تمام قدر دولت در افغانستان به یک حکومت انتقالی مجاهدین، جدایی برخی نیروهای مسلح حکومت از جمله جنرال دوستم در شمال کشور و اتحاد او با دیگر فرماندهان مجاهدین از عوامل اصلی تسلیمشدن داکتر نجیب بود. ناکامماندن تلاشهای سازمان ملل برای پایاندادن جنگ داخلی در افغانستان و طرح ایجاد یک دولت بیطرف با اتکا به همهی طرفهای درگیر و همچنین سقوط شهر مزار شریف به دست ائتلاف نیروهای پیشین دولتی و گروههای مجاهدین، زمینههای سقوط حکومت نجیب را فراهم کرد.
نیروهای ائتلاف پس از تصرف مزار شریف، تسخیر کابل را هدف قرار دادند. در آخرین روزهای سال ۱۳۷۰ مجاهدین پس از چهارده سال مقاومت در آستانه پیروزی نهایی قرار داشتند. روز سیزدهم اپریل سال ۱۹۹۲ نجیب اعلام کرد که آماده است تا آخر ماه اپریل قدرت را به حکومت انتقالی بسپارد؛ اما از حکومت انتقالی که باید قدرت را بهدست میگرفت خبری نبود. روز شانزدهم اپریل داکتر نجیب خواست تا از کشور خارج شود، اما افراد مسلح مخالف او مانع خروجش شدند. نجیب از فرودگاه برگشت و به دفتر سازمان ملل در کابل پناهنده شد.
پس از برکناری نجیب و پناهندگیاش به دفتر سازمان ملل در کابل، پایان قدرت نجیبالله رقم خورد و پایان قدرت نجیب، پایان قدرت حزب و رژیمی بود که او در رأساش قرار داشت.
منابع:
۱. اسناد میتروخین جلد دوم / کریستوفر آندرو و واسلی میتروخین.
۲. پشت پرده افغانستان/ دیه گو کوردووز و سلیگ اس هاریسسون.
۳. افغانستان در قرن بیستم/ ظاهر طنین.