معنای مرگ

معنای مرگ (۲)

کریشنامورتی

مترجم: محمد ستوده

کریشنامورتی: چرا ذهن به چیزی که بسیار گذرا است می‌چسبد؟

مخاطب: این تنها چیزی‌ست که به‌دست آورده‌ایم.

کریشنامورتی: چه به‌دست آورده‌اید؟ به آن دقت کنید. چیزی که به‌دست شما آمده چیست؟ جنجال‌های پیری و بیماری و درد؟ چرا ذهن شما به چیزی که آن را «امر شناخته» می‌نامید، با آن‌که در خود درد و خشم را هم دارد، دلبسته می‌شود؟ آیا به خاطر این است که ذهن شما از امر شناخته حس امنیت دریافت می‌کند؟

مخاطب: این چیزها به ما زندگی می‌بخشند.

کریشنامورتی: پس شما همین کشاکش را زندگی می‌نامید؛ همین جریان را ــ زندگی همین است؟ اگر در مرگ چیزی پایدار و مصون بیابید، آن را نیز دوست خواهید داشت، مگر نه؟ بنابراین، ذهن امنیت می‌خواهد؛ هرچند زودگذر باشد، هرچند دردآور باشد، هرچند نابودکننده و خوشایند یا خشن باشد، در آن مقداری امنیت، حس بقا و حس شناخت وجود دارد. امر شناخته، به ذهن احساس امنیت می‌دهد؛ به همین دلیل، ذهن به آن می‌چسبد.

آیا اکنون می‌توانید مرگ را به همان روشی بشناسید که زندگی را در اموری که به آن دلبستگی دارید می‌شناسید؟‌ من زندگی را می‌شناسم، من آن را به مدت سی، چهل یا هشتاد سال زیسته‌ام. من از محتوای آن باخبرم، از زیبایی تپه‌ها و چمنزارها خبر دارم، از حرکت برگ‌ها خبر دارم، دریاهای آرام و همه‌ی این چیزها را دیده‌ام. من این‌ها را می‌شناسم، این‌‌ها را احساس کرده‌ام، زیسته‌ام، رنج کشیده‌ام و همه‌ی تجربه‌ها را، حالات را، لذت‌ها و رنج‌ها را تجربه کرده‌ام. این چیزها را به خوبی می‌شناسم و به آن دلبستگی دارم. آیا به روشی که این پهنه را شناخته‌ام، می‌توانم چیزی را که مرگ می‌نامیم نیز بشناسم؟ اگر هردو را بشناسم، در این صورت مشکل حل است.

آیا می‌توانم معنای مرگ را بدانم آن‌گونه که معنای زندگی را می‌دانم؟ من زندگی را با تمام رنج‌ها، پلشتی‌ها، ددمنشی‌‌ها، گرسنه‌بودن‌ها و همه چیزهایش پذیرفته‌ام ــ معنای همه‌ی این‌‌ها را نیز می‌دانم. آیا همچنان می‌توانم این پدیده‌ی فوق‌العاده مرموز را که مرگ نام دارد بشناسم؟ با پرسیدن این سوال می‌خواهم بفهمم و به بررسی بگیرم؛ زیرا من واقعا در امور زندگی و فرایند هستی به جست‌وجو نپرداخته‌ام. من آن را پذیرفته‌ام، در آن رنج کشیده‌ام، من با آن جهنم را پشت سر گذاشته‌ام. آیا می‌توانم این چیزی را که مرگ می‌گوییم هم بشناسم و بررسی کنم؟ من زندگی و مرگ را پذیرفته‌ام، اما در باره‌ی آنها هرگز تحقیق نکرده‌ام. به همین دلیل می‌خواهیم در مورد هردو تحقیق کنم: هم در مورد زیستن و هم در باره‌ی مردن.

آیا تمام هستی در همین کشاکش به‌سر می‌برد؟ منظور از کشاکش همانا لذت، درد و همه‌ی این چیزهاست. در جریان بررسی متوجه شدیم که زندگی این چیزها نیست، بلکه این یک حالت وحشتناکی از بودن است. من آن را کاویده‌ام، بررسی کرده‌ام و اکنون می‌گویم: چرا آدمی این‌گونه زندگی کند؟ این بسیار اشتباه است. من راهی برای یک زندگی کاملا متفات‌ از این خواهم یافت. بررسی‌های من نشان داده است که هر شخصی که این‌گونه زندگی کند، زندگی‌اش معنایی ندارد. و من در جست‌وجوی عمیق و بسیار عمیق، دریافته‌ام که یک معنای کاملا متفاوت وجود دارد. من برای خودم دریافته‌ام، من در درون آن رفته‌ام. و من می‌گویم که باید مرگ را نیز بررسی کنم و باید بدانم که مرگ واقعا به چه معناست ــ بدون این‌که ترسیده باشم، بدون این‌که مرگ را کنار بگذارم و بدون آن‌که توضیحی برای آن داشته باشم؛ بدون هیچ کدام این‌‌ها. من می‌خواهم بررسی کنم و معنای آن را دریابم. من به خاطری از مرگ ترسیده بودم که هرگز آن را به جست‌وجو نگرفته بودم، به دنبال معنای آن نبودم. بنابراین به آن می‌پردازم. اکنون ذهنم به تحقیق زندگی پرداخته است و می‌داند که مردن چیست. لذا ذهنم می‌گوید که مردن و زندگی کردن هردو یکسان است.

آیا شما عمیقا معنای زیستن را جسته‌اید؟ می‌دانم که شما زیستن را چنان رنج پذیرفته‌اید. آیا زیستن همین است؟

مخاطب: باید در زندگی مرد.

کریشنامورتی: نه، در هیچ چیزی نمیرید، فقط شاهد آن باشید، جست‌وجو کنید و دریابید. شما دارای ذهن‌اید، شما تجربه‌های فوق‌العاده دارید و دارای هر نوع دانش‌اید؛ دریابید که آیا حالت وحشتناکی که انسان از زندگی ساخته است، زندگی است؟ این زندگی نیست. و شما زمانی می‌توانید معنای زیستن را دریابید که تمام ساختارهای ساخته‌ی انسان‌ها را کنار بزنید. به همین دلیل اگر نتوانید معنای زندگی را به طور دقیق بفهمید و صرفا آن را آن‌گونه که هست بپذیرید، قادر به تحقیق در باره‌ی مرگ نیز نخواهید بود. چونکه با تحقیق در زندگی، شما شیوه‌ی تفحص در باره‌ی مرگ را نیز متوجه می‌شوید. آنها دو چیز جداگانه نیستند. آیا زندگی را که شما اختیار کرده‌اید، زندگی است؟ آیا شیوه‌ی یک انسان عاقل و باهوش همین است؟ آیا شیوه‌ی زیستن همین است؟ نظر شما چیست؟

مخاطب: این زندگی نیست.

کریشنامورتی: درست است، اگر این زندگی نیست، می‌خواهید با آن چه کنید؟ آیا همین شیوه‌ی زندگی را می‌پذیرید؟ اگر نمی‌پذیرید، گام بعدی‌تان چیست؟

مخاطب: می‌خواهم شیوه‌ی دیگر زیستن را دریابم.

کریشنا مورتی: شما می‌خواهید که راه دیگری برای زیستن پیدا کنید؛ چگونه؟ اگر این شیوه‌ی زیستن نیست و شما می‌خواهید شیوه‌ی دیگری پیدا کنید، چگونه می‌توانید؟ شما فقط می‌توانید از طریق بررسی و تحقیق که منظور از آن، داشتن ذهنی است که قادر باشد بدون هیچ انگیزه یا دستوری به مسأله بنگرد، شیوه‌ی دیگری پیدا کنید. اگر برای این کار محرکی داشته باشید، آن محرک، حرکت شما را مدیریت و در نتیجه منحرف می‌کند. بنابراین، ذهنی که در باره‌ی معنای زیستن جست‌وجو می‌کند باید محرکی برای آن نداشته باشد تا بتواند آزادانه تحقیق کند، شبیه یک ساینس‌دان که فقط به اتفاقاتی نظر دارد که زیر میکروسکوپ می‌افتد، نه کدام انگیزه‌ی دیگر.

من تحت هیچ شرایطی این شیوه‌ی زیستن را نمی‌پذیرم، نمی‌خواهم این‌گونه زندگی کنم. به همین سبب ذهن من می‌پرسد که چطور است اگر این را بررسی کنم تا ببینم که آیا راه دیگری هم برای زیستن وجود دارد یا خیر؟ برای دریافت شیوه‌ی متفاوتِ زیستن و معنای متفاوتِ «بودن»، باید با ذهنی وارد شوم که متعصب نباشد، ترسو نباشد، نداند که قرار است چه شود، بلکه فقط تصمیم به فهمیدن داشته باشد. بدین معنا که ذهن از آنچه که کشف می‌کند، نترسد.

به همین شیوه، ذهن باید به سراغ معنای مرگ هم برود. اگر ترس بر شما چیره باشد، ذهن به درستی بررسی نمی‌تواند. اگر بگویید که: «من باید نجات یابم، من باید یک زندگی بهتری در آخرت داشته باشم» تحقیق بی‌معناست. ذهن باید قادر به بررسی و تحقیق بدون هیچ انگیزه و ترس باشد. ابتدایی‌ترین اقدام برای تحقیق این است: نه انگیزه و نه ترس. لطفا چیزی را که گوینده‌ی این سخنان می‌گوید، قبول مکنید. او قدرتی ندارد و پیشوای شما هم نیست. شما پیروان او نیستید. ما باهم به بررسی این موضوعات می‌پردازیم.

***

شیوه‌ی زندگی ما فاقد معناست و من می‌خواهم که معنای زندگی را در شیوه‌ی دیگرِ زیستن ــ اگر وجود داشته باشد ــ پیدا کنم. من می‌بینم که اگر میان عمل، فکر، مشاهده کننده و مشاهده شونده جدایی نباشد، راهِ زیستن به شیوه‌ی متفاوت وجود دارد. من متوجه‌‌ام که آنچه را به عنوان جهان درک می‌کنم، ساخته‌ی فکر است و من نیز بخشی از همین جهانم و جهان نیز «من‌« است. فکر مسؤول است. بنابراین، اکنون به بررسی فکر می‌پردازم. من درک می‌کنم که فکر یک امر ضروری است، در غیر آن توان سخن گفتن و یا رانندگی یک موتر را ندارم. فکر برای پیشبرد یک شرکت یا یک تجارت ضروری است. فکر در به‌کارگیری دانشی که آن را کسب کرده‌ام نیز ضروری است. من متوجه‌ام که در تمام این حوزه‌ها به فکر نیاز است. اما این را هم می‌دانم که فکر به خاطر تصوراتی که خلق می‌کند، در روابط دوستانه کاملا غیرضروری است. بنابراین، آیا زیستن با عملکرد فکر در یک حوزه و عدم عملکرد آن در روابط دوستانه امکان دارد؟ زیرا تفکر عشق ورزیدن نیست.

پس، من به چیزی رسیده‌ام؛ من یک معنای ژرف را دریافته‌ام. من شیوه‌ای از زیستن را دریافته‌ام که در آن فکر به صورت عادی، منطقی، عاقلانه و عینی عمل می‌کند و در آن هیچ تحرک‌ روان‌شناختی وجود ندارد؛ تحرک‌ روان‌شناختی همان «من» است که روی‌همرفته توسط فکر، کلمات، تجربه‌ها و دانش ساخته شده است. بنابراین، ماهیت روانشناختی وجود ندارد. من می‌دانم که شیوه‌ی زیستن همین است؛ برای این‌که دانش [باید] بدون دخالت عناصر روانشناختی در زمینه‌ی خود کارایی مؤثر داشته باشد. تا زمانی که «من» یا همان «خود» وجود داشته باشد، ستیز وجود خواهد داشت. «من» از انباشت عناصر فکری ساخته می‌شود و بنیاد فکر را نیز کلمات، حافظه و وابستگی‌های ما می‌سازند. بنابراین، من کشف کرده‌ام که شیوه‌ی زندگی، نه به عنوان یک ایده، بلکه به صورت یک واقعیت، همین است [که «من» در عملکرد فکر دخالتی نداشته باشد]. اگر به این شیوه زندگی کنید، اگر بررسی کرده باشید، اگر در اعماق آن رفته باشید، پس این [زندگی] مال شماست. سپس روابط برقرار می‌شود و بعد از آن سخن گفتن و مباحثه در مورد پدیده‌های واقعی یک شادمانی بزرگ و یک کیف واقعی است.

به همین روش می‌خواهم در مورد چیستی مرگ تحقیق کنم. من نمی‌دانم که مرگ یعنی چی. فقط همان چیزی را که مردم در این باره گفته‌اند، می‌دانم. مردم گفته‌اند که پسرم مرده است، زنم مرده است یا شوهرم مرده است. من اشک ریخته‌ام، احساس بی‌کسی کرده‌ام، احسا بدبختی کرده‌ام، احساس وحشتناک هدر رفتن یک زندگی کرده‌ام. پس می‌خواهم دریابم که مرگ به چه معناست. آیا ذهن می‌تواند در باره‌ی چیزی که آن را نمی‌داند، تحقیق کند؟ من معنای مرگ را نمی‌دانم. من دیده‌ام که مرگ به سراغ زندگی همه آمده است؛ از فقیرترین تا نامدارترین انسان‌ها، از احمق‌ترین و سطحی‌ترین انسان‌ها تا آنهایی که به نظر خود آدم‌های عمیق بودند. مرگ دامن همه را گرفته است. به همین دلیل می‌خواهم آن را بدانم. ذهن من می‌پرسد که مرگ چیست؟ من نترسیده‌ام. این بنیادی‌ترین گام در تحقیق است. من نه ترسی دارم و نه اعتقادی به حیات جاویدانه یا زندگی پس از مرگ. همان «من» از مرگ ترسیده است؛ «من» همان «امور شناخته» است. همین «من» به اموال خانه، به خانه، به فامیل، به شهرت و به سرزمین دلبستگی دارد و از تحقیق در باره‌ی مرگ می‌ترسد و می‌گوید: «به پایان خواهم رسید». توجه کنید که ما در غم نابودی جسم نیستیم، فقط به آن حس درونی موسوم به «من» فکر می‌کنیم. به همین دلیل، آدمی به آن، نام‌های زیاد داده است: روح، آتمن و چیزهایی از این دست ــ همه‌ی این‌‌ها را فکر ردیف کرده است.

مخاطب: من همه‌ی این‌‌ها را به لحاظ عقلی می‌فهمم، اما ترس وجود دارد.

کریشنامورتی: همین است دیگر. «من آن را می‌فهمم‌، اما ترس ادامه دارد.» این به چه معناست؟ توجه کنید؛ وقتی خطری را متوجه می‌شوید، نمی‌گویید که «من متوجه خطر استم» ولی با خطر پیش می‌روم؛ می‌گویید؟ وقتی که شما بیانیه‌ای را می‌شنوید آن را به یک ایده ترجمه می‌کنید ــ که همه این کار را می‌کنند ــ و سپس میان آن ایده و «آنچه که هست» جدایی می‌افتد. اگر بتوانید بدون ساختن یک ایده یا یک نتیجه‌گیری گوش دهید، در این صورت فقط «آنچه هست» وجود دارد. آیا می‌توانید بدون این‌که نتیجه‌گیری کنید، گوش دهید؟

مخاطب: این کار خیلی مشکل است.

کریشنامورتی: تحقیق واقعا فعال همین است.

ذهن می‌داند که «من» دایمی نیست، بلکه فقط توسط افکار گذرا ساخته شده است. «من» فقط یک سری واژه‌ها و خاطرات است که هیچ گونه دوام و واقعیت ندارد. به همین دلیل، اکنون ذهن نمی‌ترسد و می‌خواهد در باره‌ی معنای مرگ تحقیق کند.

مرگ یعنی چی؟ یعنی مردن در امور شناخته؟ زمانی که ذهن در امور شناخته نمی‌میرد چه رخ می‌دهد؟ امور شناخته همان «من» است با تمام ساختارها و بی‌چاره‌گی‌هایش. اگر ذهن در امور شناخته نمیرد، مانند یک جریان ادامه می‌یابد. تمام انسان‌ها در همان جریان گرفتار‌اند. ما هرگز نمی‌گوییم که باید فرجامی برای امور شناخته وجود داشته باشد، اما آن را می‌پذیریم. ما گرفتار همان جریانِ به اصطلاح زندگی استیم؛ زیرا ذهن هرگز خود را از آن بیرون نکشیده است. بنابراین، در یک صحنه‌ی نمایش، زمانی که شوهر، زن یا اطفال شما در آن ظاهر می‌شوند، متعلق به همان جریان است. تا زمانی که شما در این دام و در این جریان گرفتار باشید، شاید بمیرید، اما آن جریان خود جهان است و جهان شمایید. وقتی شما با برادر بزرگ‌ترتان که مرده است ارتباط برقرار می‌کنید، از همین جریان است. کسی که از این جریان رها باشد، هرگز نمی تواند در معرض دید شما قرار گیرد.

مردن به چه معناست؟ من مرگ را متوجه شده‌ام. می‌دانم که خواهم مرد. ارگانیزم بدن خواهد مرد. شاید ارگانیزم بدن، سال‌های زیاد مورد سو استفاده مواد مخدر، الکول، افراط‌کردن‌ها، بدبختی‌های بیماری و درد قرار گرفته و در نهایت معتاد شده باشد؛ شاید هم چند سالی بیشتر دوام بیاورد، اما می‌دانم که در نهایت خواهد مرد. آیا ذهن از چیزی که می‌ترسد همین است؟ آیا به خاطر از دست دادن حس یکی‌انگاری است که با اسباب زندگی دارد؟ اسباب زندگی همان زن، شوهر، کتاب، عکس، پول و همه‌ی این‌‌هایند. بنابراین ذهن می‌پرسد: «برای چه من وابسته‌ی اسبابم؟» منظور از واژه‌ی «اسباب»، اشتیاق به تمام داشته‌ها، وابستگی‌ها و حس مالکیت است.

چرا ذهن میل دارد با چیزی یکی‌انگاری کند؟ آیا به این دلیل است که باید با چیزی مشغول شود (تحت اشغال درآید)؟ مشغول خانه، مشغول سکس، مشغول دانش و حتا فرقی نمی‌کند هرچیزی باشد، مقصد مشغول شود؛ زیرا اگر مشغول نباشد چه رخ خواهد داد؟ مشغولیت هر نوعش که باشد مشغولیت است، اصیل و غیراصیل ندارد. وقتی ذهن مشغول باشد احساس می‌کند زنده است، احساس می‌کند تحرک دارد، احساس می‌کند فعالیت دارد؛ این یک امر واقعی است، اما وقتی که ذهن من مشغول نباشد، چه خواهد شد؟

مخاطب: دیگر ذهن وجود ندارد.

کریشنامورتی: صبر کنید. شما موضوع را نتیجه‌گیری کرده‌اید، نه کاوش. چرا ذهن اشغال شده است؟ ذهنی که مشغول نیست چه اتفاقی بر آن خواهد افتاد؟ آیا به این پی برده‌اید؟

مخاطب: ذهنی که مشغول نباشد، مشاهده می‌کند.

کریشنامورتی: آیا خود شما متوجه شده‌اید که ذهنی که تحت اشغال نباشد، چه اتفاقی بر آن خواهد افتاد؟

مخاطب: در این صورت، ذهن خالی است.

کریشنامورتی: از کجا می‌دانید؟

مخاطب: وقتی مشغول نباشد، خالی است.

کریشنامورتی: شما از ایده‌ها سخن می‌گویید، نه از واقعیتِ ذهنی که بررسی کرده است که اگر یک ذهن مشغول باشد، چه اتفاق می‌افتد؛ نه از واقعیت یک زندگی که اگر با درد، با لذت، با موفقیت، با خستگی، با بی‌کسی، با مشکلات مشغول باشد چه رخ می‌دهد. اگر با درد اشغال نشده باشد، زندگی پوچ می‌شود؟ اگر با درد، با لذت، با خدایان و سایر چیزها مشغول نباشد، آیا این یک زندگی رو به زوال است؟

مخاطب: نه.

کریشنامورتی: مگو نه؛ شما آن را نمی‌دانید. شما فقط به کلمات می‌پیچید. اگر ذهنی مشغول نباشد، آیا آن ذهن خالی، کند و رو به زوال است؟ فکر کنید، خودتان امتحان کنید. اگر ذهن شما مشغول نباشد چه اتفاق می‌افتد؟ در این صورت ذهن یک مشغولیت دیگر پیدا می‌کند، همین‌طور نیست؟ اگر ذهن من با هیچ چیزی مشغول نباشد، چه می‌شود؟

بنابراین، شما اشغال شده‌اید و در حالت اشغال می‌میرید و این را زندگی می‌نامید. بدین سبب مردن و زیستن یک «اشغال شدن» است. شما هرگز نمی‌گویید که «من می‌دانم که اشغال شده‌ام، درخواهم یافت که اشغال نبودن به چه معناست». شما اشغال شده‌اید؛ زیرا اشغال شدن یکی از فعالیت‌های ذهن است که همان «من» شماست. اشغال شدن شکلی از یکی‌انگاری است که به من احساس زنده بودن می‌دهد و این‌که «من»‌ام کاملا فعال است. من فهمیده‌ام که اشغال شدن چه یک چیز وحشتناک است. من آن را دیده‌ام، فقط لفاظی نکرده‌ام. پس، ذهنی که اشغال نباشد، برای آن چه اتفاقی خواهد افتاد؟

مخاطب: شاید چیز تازه‌ای رخ دهد.

کریشنامورتی: آقا، من گرسنه‌ام و شما به من کلمات را می‌دهید تا بخورم. من به کلمات شما احتیاج ندارم، غذا می‌خواهم. شما گرسنه‌گی خود را با کلمات فرومی‌نشانید. من می‌خواهم بفهمم که به ذهن اشغال نشده چه اتفاقی می‌افتد ــ همیشه، نه فقط یک بار. ذهن اشغال شده چیست و اگر اشغال نباشد چه می‌شود؟ به ذهنی که در باره‌ی زندگی و زیستن جست‌وجو کرده است، چه رخ می‌دهد؟ همان زندگی که از صبح تا شب تحت اشغال است و شب رویا می‌بیند و باز مشغول تعبیر آن است. ذهن بی‌نهایت اشغال شده است و حتا لحظه‌ای رها نیست. و ذهن همچنان با مرگ و این‌که چه خواهد شد نیز اشغال شده است.

پس، پرسش این است: وقتی ذهن به هیچ صورت اشغال نباشد، چه رخ می‌دهد؟ چه می‌شود؟ آیا این پوچی است؟ آیا این پوچی، تباهی است؟ آیا در چنین حالتی کاملا پوچی است یا نه، فقط «مشاهده کردن» وجود دارد ولی از بقیه چیزها خالی است؟ این مشاهده کردن، اشغال شدن مشاهده‌گر با مشاهده شونده نیست. اگر تنها مشاهده کردن وجود داشته باشد چه رخ می‌دهد؟ آیا چیزی برای مشاهده کردن وجود دارد یا یک هیچ مطلق است؟ تمام مردم از این‌که هیچ مطلق باشند، می‌ترسند. و به خاطری که شما دوست دارید چیزی باشید، توسط هر چیز اشغال شده‌اید. تمام مشکلات شما از همین نقطه بر می‌خیزد.

اکنون اگر شما گوینده را در ورود به این موضوع همراهی کرده باشید، خواهید دید که زندگی، عشق و مرگ یکسان‌اند. پی‌بردن به این مسأله به مثابه‌ی درک پدیده‌ی فوق‌العاده‌ای به نام زندگی است ــ زیستنِ کاملا متفاوت، بدون اشغال شدن و به تبع آن بدون کشاکش. و ذهنی که در کشاکش نباشد از مرگ نیز رها است. پایان