مؤسسات غیردولتی (NGO) و مسأله شناخت محلی

مؤسسات غیردولتی (NGO) و مسأله شناخت محلی

عصمت‌الله جعفری

ماکس وبر با طرح روش «تفهمی» این مسأله روش‌‌شناختی را تقویت کرد که واقعیت‌‌ها در بسترهای اجتماعی، تاریخی و فرهنگی منحصر به فردشان قابل درک است. شما نمی‌‌توانید کنش‌‌ها و واکنش‌‌های یک اجتماع را درک کنید، مگر این‌‌که خودتان را در موقعیت کنشگران قرار دهید و جهان را از زاویه دید آنان ببینید. زمانی می‌‌توانید خودتان را در موقعیت آنان قرار دهید که در مورد داستان زندگی فردی و گروهی آنان معلومات واقعی و داده‌‌بنیاد داشته باشید. به‌عنوان مثال، اگر قرار است فرهنگ صلح را در یک اجتماع محلی ترویج کنید، لازم است وضعیت اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، سیاسی و حتا جغرافیایی آن محل را واقعا بشناسید. برای رسیدن به چنین شناختی ضرور است که وارد جامعه شوید و به کمک اعضای آن اجتماع و واقعیت‌‌های موجود در آن بستر، درک واقعی و مناسب به‌دست آورید. از این مبحث مختصر سه نکته مهم قابل استنباط است که ما را در ادامه کمک می‌‌کند: ۱) شناخت محلی فقط از طریق منابع محلی یا معرفتی که براساس منابع محلی تولید شده، میسر است، ۲) متغییر زمان در تغییر واقعیت‌‌های محلی تأثیرگذار است. لذا برای داشتن شناخت مبتنی بر واقعیت، باید معرفت‌‌های اندوخته‌شده مرتبا با داده‌‌های جدید مواجه شود تا خلای معلوماتی ناشی از تغییرات زمانی پر شود، و ۳) مجراهای دستیابی به شناخت می‌‌تواند بر اعتبار و پایایی معرفت تأثیر بی‌‌سزایی بگذارد.

با ارباب ده بساز، ده را بتاز!

در دوران پساطالبان، دفاتر غیردولتی (NGO) نقش پررنگی در جهت‌‌دادن مساعدت‌‌های بین‌المللی و سازمان‌‌دهی دخالت‌‌های مطلوب در توسعه اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی داشته‌اند. به‌رغم آن‌که هنوز ادبیات قابل اعتمادی در رابطه به آسیب‌‌شناسی فعالیت‌‌های این سازمان‌‌ها در دست نیست، گزارش‌‌ها، واکنش‌‌ها و بازخوردهای رسمی و غیررسمی پرسش‌‌های را در مورد بازتعریف نقش سازمانی و هویت حرفه‌‌ای این سازمان‌‌ها مطرح می‌‌‌کند. در این میان، نقد قابل تأملی که در حال قوت‌‌گرفتن است، مسأله ناکارآمدی اقدامات این سازمان‌‌ها در مواجهه با ادعاهای آن‌‌ها و حتا اولویت‌‌های تعریف‌‌شده آن‌‌ها در اسناد ملی و بین‌المللی است. در کنار ماهیت پروژه‌‌ای اقدامات، تقلید کورکورانه (copy-paste) ایده‌‌های غیربومی، برنامه‌‌ریزی بالا به پایین (top-down) و غیبت مستفیدشوندگان در فرایند برنامه‌ریزی و حتا اجرا، مسأله شناخت محلی از عمده‌‌‌‌ترین ابعاد این مسأله است. در این یادداشت، نویسنده تلاش می‌‌کند مسأله شناخت محلی را به تحلیل بگیرد.

مؤسسات غیردولتی (NGO) در پرورش شناخت محلی مبتنی بر واقعیت چندان موفق نبوده است. این ناکامی نسبی از چند مسأله نشأت می‌‌گیرد. در محراق این مسائل، مجراهای گردآوری اطلاعات و روش‌های تحلیل این داده‌‌ها قرار دارد. مؤسسات معمولا از روش یکسان و کلیشه‌‌ای برای ارتباط‌‌ برقرارکردن با محلات استفاده می‌‌کنند و منابع گردآوری اطلاعات محلی آنان نیز کلیشه‌‌ای است و بازتاب‌‌دهنده ویژگی‌های عمومی اعضای جامعه نمی‌‌باشند. به‌عنوان مثال، برای ارزیابی فعالیت‌‌های یکی از پروژه‌‌ها به چند ولایت زون غرب سفر کرده بودم. در طی این سفرها، با تعدادی از مستفیدشوندگان و کارگزاران محلی ملاقات کرده، در مورد وضعیت عمومی، میزان مطابقت اقدامات پروژه با نیازهای محلی و از همه مهم‌‌تر اعتبار معلوماتی که از منابع محلی متعارف حاصل می‌‌شود، بحث کردیم. نتایج این مباحث در سه مقوله تلخیص می‌‌گردد: مسأله طرح‌‌نویس، سطحی‌‌نگری و سازوکار ارتباطی ناکارآمد.

معمولا یک طرح‌‌/پیشنهادنویس در مؤسسات، فردی با کت‌‌وشلوار و کروات است که سال‌‌ها تجربه عملی (نه لزوما مبتنی بر دانش تخصصی) در مؤسسات داشته، بسیار سخت‌‌گیرانه به آن تجارب باور و اعتماد دارد. از آنجایی که سال‌‌ها کارش طراحی و تطبیق پروژه بوده، به‌شدت پروژه‌‌ای و کوتاه‌‌مدت می‌اندیشد. معمولا در پشت کارهایش فلسفه‌‌ی معنوی بلندمدت نمی‌‌بیند و شکار پول حمایت‌‌کنندگان، مهم‌‌ترین و اساسی‌‌ترین دغدغه او است. او در اتاقی با لبتاب و قهوه‌‌، برای خلق تغییرات در نقاط دورافتاده‌‌ای برنامه‌‌ریزی می‌‌کند که نه تاکنون خود به آن‌‌جا سفر کرده است و نه در مورد آن منطقه اطلاعات به روز در اختیار دارد. تمام طرح‌‌های او بر دو پیش‌‌فرض بنیادی استوار است: ۱) تمام مناطق شبیه هم هستند. بنابراین، همان معلوماتی که در مورد قریه زرسنگ در ولایت غور دارد، دقیقا و بدون کم‌‌وکاست در مورد قریه مارخور خرغلطان در ولایت هرات صادق است. از طرفی، او تجربه فردی خویش را بر تمام افراد تعمیم می‌‌دهد و فکر می‌‌کند برداشت تمام افراد از مشکلات دقیقا شبیه برداشت اوست. در این زمینه تا آنجا پیش می‌‌رود برداشتش را دقیق‌‌ترین و معتبرترین شناخت ممکن و غیرقابل نقد می‌پندارد. چرا که قبلا با همین شناخت‌‌ها، تعداد زیادی طرح و پیشنهاد نوشته است که غالب آن‌‌ها از سوی حامیان مالی قبول گردیده است. فراتر از آن، طرح‌‌ها و پیشنهاداتی که او براساس همین‌‌ شناخت‌‌ها تدوین نموده است بدون کدام چالش تخنیکی جدی (!) اجرا گردیده است. ۲) زاویه دید او از بالا به پایین و به شدت کوتاه‌‌مدت است. در این بینش کوتاه‌‌مدت وسواس درباره پیامدهای ناخواسته، تضمین پایایی و تطابق فعالیت‌‌ها با نیازهای اولویت‌‌بندی‌‌شده جای زیادی ندارد. بدتر این‌‌که او فکر می‌‌کند نیازهای هر گروه را شخصا درک می‌‌تواند. چه که او در هر زمینه‌‌ای برنامه می‌‌ریزد و طرح می‌‌نویسد. باید از او پرسید، تو منحیث یک مرد شهرنشین با درآمد نسبتا بالا چطور و براساس کدام تجربه فردی نیاز زن بارداری را درک می‌‌توانی با درامد صفر در یکی از مناطق دورافتاده ولایت کنر زندگی می‌‌کند؟ در این میان، کسانی نیز هستند که در طرح اقدامات باورمند به لزوما درک محلی هستند و به منابع محلی مراجعه می‌‌کنند، اما سازوکار ارتباطی و منابع کلیشه‌‌ای فرصت دسترسی به اطلاعات معتبر را از آنان می‌‌رباید.

مؤسسات به صورت کلیشه‌‌ای از میکانیزم سنتی ارتباطی با اجتماعات محلی استفاده می‌‌نمایند. فرایند این سازوکار ساده است و در قالب این مقوله مؤسساتی تلخیص می‌‌گردد: «با ارباب بساز، بتاز!» روند طوری است که در طرح پروژه، برنامه‌‌ریزان به منابع محلی شان تماس می‌‌گیرند و آن‌‌ها معلوماتی را در اختیار طرح‌‌نویسان قرار می‌‌دهند. از آن جایی که منابع محلی مؤسسات غالبا افرادی هستند که زیر تأثیر سال‌‌ها تجربه فردی، به کمال‌‌پنداره کاذب در مورد خویشتن رسیده‌اند یا از فرط پیری/مشغله زیاد حوصله و دل و دماغ گردآوری اطلاعات جدید را ندارند؛ لذا برداشت‌‌های فردی خودشان را با طراحان شریک می‌‌کنند. به‌عنوان مثال، وقتی به ولایت غور رفتم و با مسئولین محلی و مستفیدین پروژه صحبت نمودم، دریافتم که تصویری که دفتر و کارمندان و بعضی از مسئولین از وضعیت به ما داده بودند با آنچه بسیاری از مسئولین محلی، مستفیدشوندگان و خودم تجربه نمودم بسیار متفاوت بود. در میان، بعضی منابع محلی نیز هستند که صادقانه در پی گردآوری داده‌‌های واقعی هستند، اما تلاش آنان نیز قربانی فرایند کلیشه‌‌ای و سنتی ارتباطات می‌‌گردد.

آنان طبق معمول، ابتدا سراغ کارمندان دولتی ذی‌‌ربط می‌‌روند. کارمندان دولتی غالبا اهل مطالعه و جست‌وجو نیستند. معلومات محلی آنان سطحی و مبتنی بر تجارب فردی، حوادث و گزارش‌‌های مؤسسات است. به‌عنوان مثال، یک کارمند دولتی در ولایت غور در پاسخ به سوالم که نفوس ولایت چقدر است، گفت هیچ آماری در این زمینه وجود ندارد. درحالی‌که سالانه اداره احصائیه مرکزی نفوس تخمینی تمام ولایات را با تفکیک محلی نشر می‌‌کند. علاوه بر آن، در گام دوم، به ارباب‌‌ها و بزرگان محلی منحیث منابع معتبر اعتماد می‌‌شود. در این مرحله سه مسأله ظهور می‌‌کند که کیفیت اطلاعات را زیر سوال می‌‌برد: ۱) اکثر بزرگان محلی کهنسال و مرد هستند. لذا آنان تمام مسائل را از این دو عینک می‌‌بینند. ۲) آنان افراد گرفتار و معمولا بی‌‌سواد یا کم‌‌سواد و ناشکیبا هستند. لذا فرصت و ظرفیت زیادی برای بازاندیشی و تدبر در مسائل نو و طرح بنیش جدید ندارند. ۳) ارباب‌‌ها و دیگر بزرگان محلی عموما توسط حلقه‌‌های خودی احاطه گردیده اند که هم نگاه آنان سطحی و کوتاه‌‌مدت است و هم پروژه‌‌زده هستند.

نتیجه‌گیری

به‌رغم آن‌که مؤسسات غیردولتی فرصت پرورش درک محلی از مسائل را دارد، به‌نظر می‌‌رسد مسأله شناخت محلی همچنان در این سازمان‌‌ها با قوت مطرح است. در این مقاله، تلاش بر این بود که ابعاد این مسأله واضح شود. براساس نتایج آن، مسأله مذکور سه بعد دارد: طرح‌نویس، سطحی‌‌نگری و سازوکارهای ارتباطی ناکارآمد.