امان فرهمند
روز اول
سه سالی میشد که دانهی کوچکی به اندازهی یک «نخود» را در گردنم حس میکردم. درد نداشت و همین نداشتن درد، باعث میشد که گاهی آنرا فراموش کنم. چندی پیش، تمام حواسم را بر این دانه متمرکز کرده بودم. هر بار که حواسم را به طرفش جلب میکرد، لمسش میکردم و گاهی برای اینکه بفهمم درد دارد یا نه؟ فشارش میدادم و تداوم همینکار، باعث شد که دانه به شکل نسبتا بزرگتری و بازهم بدون درد نمایانتر شود. این حالت، مرا به کنجکاوی توأم با دلهره، واداشت و از کسانی که گویا تجربهدیده بودند، جویای چرایی این وضعیت شدم و اکثریت عموم، رأی به داشتن گونهای از (توبرکلوز) میدادند و علایم و نشانههایی که آنها میگفتند، بهطور کامل با عارضهای که برای من پیش آمده بود، مطابقت میکرد؛ ولی بازهم چون «جان شیرین است»، دست از مشوره و کنجکاوی برنداشتم و با مشورهی هر تجربهدیدهای، احساس سبکی میکردم و سنگینی عارضه، گویا از وجودم تمام میشد و تداوم همین کنجکاوی و مشوره، پایم را به شفاخانهی «مُدرنی» کشاند و سر از آزمایشگاه (لابراتوار) آنجا درآوردم. چون کمتر به شفاخانه مراجعه میکنم، فضای سنگین شفاخانه، ساعت یک بجهی بعدازظهر را نشان میداد. داکتر متخصص هنوز به معاینهخانه نیامده بود و حدود 10 یا 12 نفری، پشت دروازهی آنجا چشمانتظار آمدن او بودیم. بعد از نیم ساعت انتظاری، داکتری با چپن سفید، قد متوسط و عینک به چشم، از اتاق کناری برآمد و با نگاه دیکتاتورانه، به مراجعین دستور داد که نظم را رعایت کنید و منظم صف ببندید. با بازشدن دروازهی معاینهخانه، دو یا سه خانم میانسالی از همه جلوتر و با چالاکی تمام، نوبت را از دیگران قاپیدند و درون معاینهخانه شدند. خیلی دیری نگذشت که برگشتند. گویا مریضی آنها شدید نبوده است و این نوبت قاپیدن و زودبرگشتن آنها، با نجواهایی که ظاهرا، نفرین را به نشانه میرفت، توأم بود. نوبتها یکی پس از دیگری خیلی زود میرسیدند و با کمی انتظار، نوبت من هم رسید. داخل اتاق شدم و به داکتر سلام محترمانهای تقدیم کردم. پاسخ او نسبتا سرد و با لحن آمرانه دستور داد که بر چوکی نزدیک او بنشینم. بدون هیچ مقدمهای گفت: «مشکلت چیست؟» قبل از همه، خودم را معرفی کردم که دانشجوی دانشگاه هستم، در اتاق دانشجویی زندگی میکنم و بعد، تمام جریان را از اول تا آخر، قصه کردم و در جریان قصهکردن، داکتر گویا حوصله نداشت که تمام گپهایم را بشنود؛ ولی من با اصرار و ابرام تمام، قصه را ادامه دادم و به داکتر خاطرنشان کردم که ما در خانواده کسانی را داشتیم که واقعهی مثبت «توبرکلوز» داشتند؛ اما داکتر با جدیت تمام، چراغدستیاش را روشن کرد و نور آن را بر دانه متمرکز کرده و با دست، یکی دو فشاری، وارد کرد و بدون اینکه توضیحی بدهد، گفت: «نیاز به عملیات دارد». من با احساس تعجبآمیزی گفتم: «عملیات؟ فکر نکنم به عملیات لازم باشد.» داکتر با خشم تمام گفت: «داکتر تویی یا من؟» بعد، علت برآمدن دانه را یکی دو نام ثقیل لاتین یا انگلیسی گفت که من نمیدانستم و با خود گفتم شاید اصطلاح پزشکی آن، چنین باشد. ناچار، تن به گفتههای داکتر دادم و او هم خیلی سریع بر روی ورقهی کوچک کاغذ، چیزهایی شبیه حروف انگلیسی نوشته کرد و گفت به اتاق کناری مراجعه کنم. از اتاق بیرون شدم و به اتاقی که دستور داده بود بروم، رفتم. گفتم: «این برگه را ببینید و بگویید که باید چه کار کنم.» فرد مسئول بدون اینکه به طرفم نگاه کند، مغرورانه گفت: «باید از «سر» و «قفس سینهام، آزمایش «ایکس ری» بگیرد.» از او خیلی محترمانه پرسیدم: «قیمت این آزمایش چند میشود»؟ در جواب گفت: «700 افغانی». چون همان روز پول کافی با خود نداشتم و انتظارکشیدن کار به اینجاها را، از دادن آزمایش منصرف شدم و با چُرت و خیال پریشان، به اتاق برگشتم.
روز دوم
شب را با اضطراب و دلهره سپری کرده بودم. ثانیهها و دقیقهها گاهی تند و گاهی آهسته میشدند. تپش قلبم را میشمردم و بیشتر از همیشه ساعت نگاه میکردم. فردایش، درس دانشگاه را نفهمیده بودم. ساعت یک شده بود و من گویا اتفاقی، خود را پیش دروازهی شفاخانه یافته بودم. به خود آمدم و مستقیم به اتاق آزمایشگاه مراجعه کردم، مسئول اتاق، مرا به اتاق دیگری راهنمایی کرد و با انجام مراحل آزمایش، عکس قفس سینه و سرم را به من تحویل داد و بر روی آن برگهای را اضافه کرد که نوشته بود: «700» افغانی اخذ شود. در ضمن برگهی دیگری را برایم داد که باید خونم را آزمایش کنم. پول را پرداخته و به اتاق کوچکی که در انتهای دهلیز عمومی بود، مراجعه کردم و مسئول مربوطه با گرفتن خون، یک ساعت وقت از من خواست و بعد از یک ساعت، نتیجه را برایم داده و برگهای باز هم بر روی آن نوشته بود که «250» افغانی، اخذ شود. ناچار پولها را بردم تا اخذ کنند. بعد از اتمام این دو مرحله، نتایج هر دو آزمایش را به داکتر متخصص برده و نشان دادم. او با نگاه خیلی گذرا، برایم گفت که باید عملیات شوی و من با شنیدن این حرف، ترس عجیب بر جانم مستولی شد و گویا پرسیدم که هزینهی آن چقدر خواهد شد؟ او گویا در جوابم گفت که در حدود ده یا دوازده هزار؛ ولی من به عملیات رضایت ندادم. شاید ترس از عملیات و شاید هم ترس از پول نداشتهی زیادی که قرار بود بپردازم. داکتر با ناراحتی تمام، گفت که ما خیر و صلاح و صحتمندی ترا میخواهیم و این وظیفهی ماست که به مریضان و مراجعان مشورههایی را که درست است بدهیم؛ ولی من در هر صورت، رضایت به عملیات ندادم و آنها دیدند که من، تن به عملیات نمیدهم، گفتند که باید نمونهگیری از دانه صورت بگیرد. با گفتن چند دلیلی که خودم هم نفهمیدم، مجبور شدم و به گرفتن نمونه، تن در دادم و پیش از پیش پرسیدم که چقدر هزینه برمیدارد و آنها گفتند که دوهزار و 500 افغانی. رضایت دادم و داکتر متخصص، مرا به اتاق پشتی که تخت نامرتبی داشت، رهنمایی کرد و گفت که باید با پهلوی چپ بخوابم تا قسمتی که در آن دانه وجود دارد، برجستهتر خودش را ظاهر کند. لرزهی عجیبی که از ترس منشأ میگرفت تمام وجودم را فرا گرفته بود. در آن گرمای تند تابستانی، احساس شدید سرد بودن را داشتم. داکتر با همکاری که داشت، وسایل و ابزار نمونهگیری را آماده کرده و پهلوی سرم گذاشتند و از دیدن سوزن ضخیم، وحشتِ بیشتری بر من حاکم شد، اما داکتر با خشم توأم با ترحم، مرا به آرامش دعوت کرد. سوزن ضخیمی را که گاهی دیده بودم از آن برای سوزنزدن حیوانات استفاده میکردند، با ملایمت نهچندانی، بر گردنم فشرد. احساسی سنگینی همراه با درد، تمام وجودم را فرا گرفت و تمام نیرو و توانم را به خرچ دادم که فریاد نکشم و لب را به نشانهی حوصلهمندی در برابر درد، بههم فشردم، اما نتیجهای نداشت. کنترلم را از دست دادم و از داکتر خواهش کردم که بس کند، اما داکتر با اصرار تمام، به کارش ادامه داد و به همکارش دستور داد که دستانم را محکمتر بگیرد. درد همچنان حاکم مطلق سرزمین وجودم بود و قطرههای شدید عرق را در تمام وجودم حس میکردم. شاید اگر اغراقآمیز نباشد، سه دقیقه یا چهار دقیقهای این سوزنزدن، دوام کرد و یا شاید هم فشار ناشی از درد، زمان را برایم اینگونه طولانی نشان داد؛ اما هرچه بود، گذشت و با بیرونآوردن سوزن، احساس سبکشدن پس از یک فشار سنگین، بر من دست داد. بر جایم نشستم و با دستمال، آخرین قطرات عرق را از صورت و گردنم پاک کردم. داکتر، قطرات خون و گویا نوعی «چربی» مایل به رنگ سفید که با خون آمیخته بود، بر روی سه صفحهی نازک شیشهای چکاند. از سر کنجکاوی پرسیدم که چه وقت نتیجه معلوم میشود؟ در جواب گفت که شاید یک یا دو هفتهای را در بر بگیرد و ما آزمایشگاه مجهز نداریم، اما این نمونه را بیرون از این شفاخانه میفرستیم. بازهم پرسیدم که اگر شما قرار است این نمونه را بیرون بفرستید، چرا «نمونه» را در داخل کدام بُطری پزشکی، نچکاندید و شاید این طوری این نمونه تا رسیدن به آزمایشگاه بیرون، خشک شود و بعضی خاصیتهایی که قرار است مورد آزمایش قرار گیرد، از بین برود. داکتر در پاسخ گفت که این صلاحیت، در حیطهی کار ماست و ما بهتر میدانیم که چه کار کنیم. پاسخی نداشتم و شاید جوابی که خودم را قناعت بدهم این بود که راست میگوید و من که پزشک نیستم که بدانم. داکتر، در نهایت برایم گفت که شمارهی تلفنش را یادداشت کنم و بعد از یک هفته، از نتیجهی آزمایش خبر بگیرم. شماره را یادداشت کردم و با قدمهای سنگین، گیج و مضطرب شفاخانه را ترک کردم و به اتاق برگشتم.
روز سوم
یک روز از گرفتن آزمایشم نگذشته بود که از شفاخانه برایم زنگ آمد و گفت: «خودم را فورا به شفاخانه برسانم.» همین که کلمهی «فورا» را شنیدم، از ته وجود احساس عجیبی سراسر وجودم را فراگرفت و آن حس ناخوشایند، «ناامیدی» بود که گویا خبر بدی در راه است. خیلی زود، اما نمیدانم چقدر زود؟ خودم را به معاینهخانهی داکتر رساندم. تنها برگهی روی میزش را برداشت و چند نگاه گویا متخصصانه از پشت عینک، بر نوشتههای ناخوانای انگلیسی برگه، انداخت و خیلی آرام که گویا دیگران نشنوند، گفت: «نتیجهی آزمایش شما مشکوک است.» نفهمیدم. گویا درست نشنیده بودم، گفتم: «دوباره تکرار کنید، مشکوک است، یعنی چه؟» اما داکتر چیزی نگفت. سکوت او، بیشتر از همه آزارم داد. با سکوت او، زبانم بند آمد، تمام وجودم سست شد و جهان، داشت بر محوریت من، میچرخید؛ اتاق، داکتر، زمین، آسمان همه و همه. چرخشها به پایان رسید و تاریکی مطلقی جلو چشمانم را گرفت. کسی شاید مرا کمک کرده بود که بر روی نیمکت اتاق، تکیه دهم و کسی هم گویا آب سرد برایم آورده بود، تا بنوشم. آب سرد کارش را کرده بود. کمی خود را یافتم و چشمانم روشنتر شد. داکتر اما خیلی عادی بود و گویا هیچچیزی در من اتفاق نیفتاده بود. برگهی کوچک دیگری را برایم داد که گویا آدرس آزمایشگاه مجهزتری را بر آن نگاشته بود. برایم گفت که به این آزمایشگاه بروم و دوباره آزمایش دهم. برگه را با دنیایی از یأس و ناامیدی، برداشتم و از شفاخانه، خارج شدم. تمام وجودم سنگینی عجیبی داشت. پاهایم سنگ شده بودند، وجودم کرخت بود. چشمانم دید کمتری داشتند و با وجود این، نمیدانم که از این سوی سرک، چگونه به آن سوی دیگر رسیده بودم. فقط یادم است که به رانندهی تاکسی، گفته بودم که مرا به سرک پنج قلعهی فتح الله، برساند. بدون اینکه به آخرین پولهایی که در جیبم دارم فکر کنم و یا بر سر کرایهی تاکسی چانه بزنم.
گرمای تند تابستان کابل و آنهم در بعدازظهرها، ازدحام سنگین، شهر شلوغ، رفت وآمد آدمهایی که گویا صحتمند و شاد و بیغم بهنظر میرسیدند، حسرت روزهای تندرستی را در دلم تازهتر میکردند. اینها همه، نمایی بودند که زیبایی و حسرت سیر ندیدن آنها فقط از ذهن من خواندنی و دیدنی بود. تمام خاطرات بیست و چند سال عمرم مثل اینکه فیلمی را از سر خستگی تیز تیز، رد کنیم، از جلو چشمانم عبور میکردند. «دورهی خوب مکتب، دوستان، خانواده، همکلاسیها، مهمتر از همه مادربزرگم که به او سخت وابسته بودم و …) با هرکدام دنیایی خاطره داشتم که با مرور هرکدام، قطرههای اشکی از چشمانم چکیده بود و فقط راننده، متوجه سقوط دانههای اشک از فراز گونههایم بوده است و من اما نگران سقوط خودم از فراز بیست و هفت سال زندگی. زندگیای که درد داشت، شادی داشت، حسرت داشت و به جز از هزاران نداشتهی دیگر که حسرت همه را فقط در آن لحظه به خاطر آورده بودم. آخرین چیزی که در آن لحظههای ناامیدی، مصمم به انجام آن شده بودم، درست یادم است که تصمیم گرفته بودم، در اواخر عمرم، در ناامنترین ولسوالیهای هلمند بروم و حداقل جوانمردانه و در سنگر، مثل مردان بزرگ، لباس رزم بپوشم و مرگ جوانمردانه و باافتخار داشته باشم و حسرت خدمت به مردم که آرزوی کودکیام بود، در دلم نماند. حسرت داشتن همهچیز و بودن و عشقورزیدن به همهکس، در دلم حسرتهایی آفریده بود که فقط من میدانستم. در آن لحظه فقط به این فکر میکردم که چرا همه را دوست نداشتم، چرا آنهایی که معنای زندگی من بودند، عاشق آنها نبودم و هزاران چراها و کاشهای دیگر. سرانجام واقعا به این نتیجه رسیده بودم که اگر فرصت دوبارهی زیستن پیدا کردم، به همه عشق خواهم ورزید و برای آنها خواهم فهماند که زندگی چیزی نیست که ما برای رسیدن به آن فکر میکنیم، بلکه زندگی واقعی و قشنگ در پیرامون ما جریان دارد؛ اما کمتر متوجه آن هستیم و زمانی متوجه میشویم که دیگر دیر میشود. برای من اما حس میکردم که دیر شده است؛ اما بازهم از ته قلبم ندایی را میشندیم که «همیشه امیدی هست!» تاکسی توقف میکند و گویا به آدرسی که باید میرساند، رسیده است. برایم گفت که 300 افغانی باید بپردازم، بدون توقف، کرایه را پرداخت کرده و به سراغ آزمایشگاه رفتم. آزمایشگاه لُکس و مجهزی به نظر میرسید. از دروازهی ورودی که داخل شدم، پشت میز پذیرش، دخترخانمی با لبخند تلخی، پاسخ سلامم را داد و از او بدون معطلی، جویای پزشکی شدم که قرار بود آزمایشم را انجام دهد. دختر خانم، گفت که داکتر بیرون رفته و تا نیم ساعت دیگر برمیگردد. به ساعت تلفنم نگاه کردم و گویا 3:15 دقیقه بعدازظهر را نشان میداد. پذیرش، مرا به اتاق انتظار، رهنمایی کرد. اتاق خوب و تمیزی بود. نیمکتهای راحت و اسفنجی مرتبی داشت. اما من قرار و آرام نداشتم. لرزهی ناشی از ترس، همچنان بر من حکم میراند. برای اینکه آرامشم را بیابم، خواستم که در موبایلم، به بازی فوتبال خود را مصروف کنم، اما گویا حتا از موبایل نفرت پیدا کرده بودم. پس از رُبعی، داکتری با ظاهر آراسته، لبخند بر لب، مهربان و خوب، وارد اتاق شد و در کنارم نشست. دید که من میلرزم، با لبخند لطیفی، مرا به آرامش دعوت کرد و چند سوالی از من پرسید که گویا سوال اولش این بود: «در خانوادهی شما، کسی واقعهی مثبت توبرکلوز داشته است؟» من در پاسخ دو یا سه نفر را نام برده بودم. داکتر مرا به اتاق مخصوص آزمایش رهنمایی کرد و به گونهی خیلی آرامشبخش، همان مراحلی را که داکتر قبلی پیموده بود، پیمود و بدون اینکه درد شدیدی را حس کنم و دست و پای گرفتنی در کار باشد. داکتر، گفت: «برای نیم ساعت، در اتاق انتظار، منتظر باشم تا مراحل آزمایش تمام شود.» به اتاق انتظار برگشتم و اما ته ته وجودم احساس خوبی را گاهی حس میکردم و دلم گواهی خوبی میداد. بیقرار بودم و کف سالن و اتاق انتظار را شاید بیست یا سی بار گشت زده بودم. پشت سر هم ساعت را نگاه میکردم و با گذشت دقیقهها و ثانیهها، شاید این که میگویند «نصف گوشت جانم آب شد» آب شده بود. نفس در سینه حبس میکردم و در بازدمی، گویا تمام آنچه نیرو داشتم، از دست میدادم که داکتر با لبخند امیدوارکننده وارد اتاق شد. بیتابی مرا که دید، گفت: «نترس، جای نگرانی نیست.» مشکل تو، توبرکلوز از نوع جلدی آن است. با شنیدن این جمله، خودم را کنترل نتوانستم و زدم زیر گریه و داکتر را محکم در آغوش گرفتم. داکتر مرا به آرامش دعوت کرد و برگهی نتیجهی آزمایش را برایم داد. قشنگترین احساس دنیا را پیدا کرده بودم. گویا پرواز میکردم. سبک، سبک و سبک شده بودم. بار سنگینی را که امیدی بر زمینگذاشتن آن نبود، از پشت بر زمین گذاشته بودم و نفس راحتی کشیده بودم. از فرط شوق، دندانهایم را به هم میفشردم و مشت گره کرده و در هوا میکوبیدم. از آزمایشگاه با دنیایی از امید و خوشحالی که حتا اکنون نمیتوانم آن را تصور کنم، بیرون شدم. مسیر را نمیدانم چگونه پیمودم. به اتاق آمدم و از شدت خوشحالی در پوست نمیگنجیدم. اشک شوق میریختم و گویا قهرمانی بودم که در مسابقهی جهانی، مدال طلا گرفته باشم. آرامترین و بیدغدغهترین، لذتبخشترین شب زندگی را با نفسهای راحتم، سپری کردم. صبح زود، خودم را به شفاخانه رساندم و با چهرهی بشاش و لبخند به لب، نتیجه را به داکتر نشان دادم. نگاه نهچندان عمیقی بر برگهها انداخت و شروع کرد به نوشتن نسخه. نسخه را برداشتم و از دواخانه، مقدار دوایی را که تجویز کرده بود گرفتم و قیمت مجموعی آن، 650 افغانی میشد؛ اما دو قلم دیگر در پشت نسخه نوشته بود که باید از دواخانهی مخصوص بیماران توبرکلوزدار، میگرفتم که در کنار دروازهی ورودی بود. دوا را گرفتم و یک هفته، آنها را مصرف کردم، اما با مصرف هر روز، احساس ضعفم بیشتر میشد. سردرد و کسالت شدیدی داشتم. دوباره به داکتر مراجعه کردم. بعد از دیدن زبان و چشمم، گفت جگرت مشکل دارد و باید آزمایش جگر بدهی، از سر ناچاری، آزمایش جگر دادم. خودم را به اتاق رساندم و بهصورت فوری، از قرصها، شربت و نوعی پودری که در آب حل میشد، مطابق رهنمایی، استفاده کردم. چهار روز به همین منوال گذشت، اما سردرد، کسالت و ضعفم، بیشتر و شدیدتر شد. یک بعدازظهر، از شدت سردرد و کسالت، به تنگ آمدم و در نزدیکترین دواخانهی کوچه که صاحب آن، دوستم بود، مراجعه کردم و بدون وقفه گفتم فشارم را نگاه کند. او هم شوخیآمیز، آلهی فشار را برداشت و نگاهی به فشارم انداخت و بُهتزده، گوشی آلهی فشار را از گوشش کشید و گفت، فشارت 80/50 را نشان میدهد. گفتم پس چاره چیست؟ در جواب گفت که باید سیرُم، وصل کنم. سوزن موقت، در دست چپم وصل کرد و بعد سیرُم و دو نوع پیچکاری که نمیدانم چه بودند. با وصلکردن سیرُم، از دواخانهی او بیرون شدم. به اتاق آمدم و سیرُم را آزاد کرده و دراز کشیدم. چشمانم مثل آدمهای منتظر، به قطرههای سیرُم دوخته شده بودند که آهسته ولی پیوسته، میچکید و با چکیدن آن، گویا احساس خوشایند و سبکشدن، در خودم مییافتم. همین احساس خوب تا ختم سیرُم، به سبکشدن کامل بدنم انجامید و حس بهتری پیدا کردم. سیرُم را از دستم کشیدم و نگاهی به بیرون انداختم که نزدیکیهای شام را نشان میداد و هوا داشت تاریک میشد. از یک طرف خوشحال بودم که خوب شدهام و از طرفی هم، تمام وجودم را خشم و نفرت فرا گرفته بود. دلم میخواست همانلحظه بروم و هرچه دوا از همان شفاخانهای که گرفته بودم بردارم و به صورت همان داکتر بکوبم تا پندی باشد برای او و عبرتی باشد برای کسانی چون من که هرگز به همچون شفاخانههای مدرن و فوق تخصصی، مراجعه نکنند؛ اما هوا تاریک شده بود و ترس از کوچههای کابل، مانعم شد. فردای زود، به شفاخانه رفتم؛ اما داکتری را که گویا در جلو نامش، فوق تخصص اضافه بود نیافتم. با مسئول پذیرش جنجال کردم و هرچه در دل داشتم، با او در میان گذاشتم و کُفت دلم را نشاندم. در نهایت، مسئول پذیرش که دختری کمتجربه و تازهواردی بهنظر میرسید، برایم گفت: «لالا، گپ پیش من و تو باشد، منم یک آدم غریب و مزدبگیرم و اگر این شفاخانهها از مردم همینطور به بهانههای مختلف پول نگیرند، کرایه ساختمان را از کجا کنند؟!»