سارا عنان
در یکی از ادارات طالبان در کابل، کارمند جوانی با وجود آگاهی از ناکارآمدی روشهای کاری و وجود فساد گسترده، جرأت بیان نظر مخالف یا ارائهی راهکار مناسب را ندارد. ترس از «نامناسب» قلمداد شدن، «مشکلساز» خوانده شدن و مهمتر از همه، ترس از ازدستدادن شغل، او را وادار به خاموشی کرده است. در محیطی که ابراز نظر میتواند پیامدهای سنگین داشته باشد، سکوت امنترین گزینه است. این وضعیت تنها تجربهی یک فرد نیست؛ هزاران کارمند زن و مرد در ادارات دولتی تحت حاکمیت طالبان، به خصوص کسانی که تجربهی کار در دوران جمهوریت را دارند، با فشارهای روانی مشابه دستوپنجه نرم میکنند. بحران خاموشی که نهتنها کارآیی ادارات را مختل کرده، بلکه سلامت روانی کارکنان را نیز بهشدت تهدید میکند.
از زمان بازگشت طالبان به قدرت در اگست ۲۰۲۱، کارمندان ادارات – از معلمان و داکتران گرفته تا کارمندان وزارتخانهها و استادان دانشگاه – با فشارهای ایدئولوژیک، بیثباتی شغلی و سرکوب سیستماتیک روبرو شدهاند. این بحران پنهان، در حالی که کشور با فقر، ناامنی و بیثباتی روبرو است، در حال تبدیل شدن به یک نگرانی حاد عمومی است.
تاریخچهی بحران، از سقوط جمهوریت تا امروز
امنیت روانی، مفهومی است که احساس آرامش ذهنی برای بیان نظرات، پرسیدن سوال و اشتباه کردن بدون ترس از تحقیر یا تنبیه را برای کارمندان در سازمان مساعد میسازد. به عبارتی دیگر، حالتی که کارمندان در سازمان، هیچگونه نگرانی از ابراز مخالفت با دیدگاه مافوق خود را نداشته باشد. به زبان سادهتر، کارمندان احساس میکنند میتوانند سؤال بپرسند، اشتباه کنند، ایدههای نو ارائه دهند یا با تصمیمات مافوق خود مخالفت کنند – بدون اینکه مورد تمسخر، سرزنش یا اخراج قرار گیرند. اما در ادارات طالبان، این امنیت بهندرت وجود دارد. ساختار سلسلهمراتبی سخت، فرهنگ اطاعت مطلق، و فقدان شفافیت در تصمیمگیری، همه و همه فضایی ایجاد کردهاند که در آن کارمندان ترجیح میدهند سرشان را پایین نگه دارند. کارمندان نه میتوانند سوال کنند و نه میتوانند و نظر بدهند. آنان در «فرهنگ ترس» زندگی میکنند.
پانزدهم اگست ۲۰۲۱، در تاریخ کشور، روزی متفاوتی بود. در آن روز نه تنها دولت سقوط کرد، بلکه آرامش ذهنی هزاران کارمند غیرسیاسی دولتی را که تنها جرمشان گرداندن بوروکراسی حکومت بود نیز از میان رفت. با ورود طالبان به کابل و تسلط بر ادارات، کارزار بازداشت خودسرانه علیه کارمندان دولت پیشین آغاز شد. فضایی که منجر به ترس مزمن و ناراحتیهای ذهنی تعداد زیادی از کارمندان گردید. به دنبال آن، اخراجهای گسترده آغاز شد. زنان کارمند بهطور کامل از مشاغل دولتی بیرون رانده شدند، جز در چند بخش محدود همچون صحت عامه که بنابر ضرورت و عدم جایگزینی باقی ماندند. در این میان کارمندان متعلق به گروههای قومی متفاوت با طالبان و کسانی که با حکومت پیشین همکاری نزدیک داشتند، به صورت سازمانیافته هدف پاکسازیهای قومی و ایدئولوژیک قرار گرفتند.
بسیاری از کارمندان، که سالها در ساختارهای دولتی نقش محوری داشتند، ناگهان خود را در وضعیت بلاتکلیفی یافتند؛ بدون درآمد، بدون امنیت شغلی و بدون امید به بازگشت به وظایفشان. برای شمار زیادی، کار دولتی تنها منبع امرار معاش نبود، بلکه بخش مهمی از هویت و جایگاه اجتماعیشان را تشکیل میداد. اکنون، این افراد با احساس عمیق بیقدرتی، ناامیدی اجتماعی و فشارهای خانوادگی مواجهاند. افزایش مهاجرتهای اجباری، تلاشهای بینتیجه برای یافتن کار در بازار محدود داخلی، و رکود اقتصادی، بر شدت این بحران افزوده است. در نتیجه، موج افسردگی، اضطراب و مشکلات روحی در میان این قشر جامعه به یک واقعیت تلخ تبدیل شده است.
روایتهای کارمندان؛ صداهایی از دل سکوت
رئوف، یکی از استادان سابق پوهنتون دفاعی ملی بود. بیست سال درس داده و در بخش پلانگذاری درسی کار کرده است. شش ماه پیش بدون کدام دلیل روشن از وظیفه اخراج میشود. او فعلاً بیکار است و خود را ضعیف و ناتوان احساس میکند. رئؤف، میگوید که همزمان با اخراج از وظیفه، احساس میکند همهی درها به رویش بسته شدهاند: “سالها خدمت کردم، اما اکنون نه تنها منبع درآمد ندارم، بلکه فکر میکنم، هویت حرفهایام را نیز از دست دادهام. وقتی توانایی تأمین نیازهای خانواده برای یک مرد وجود نداشته باشد این بیشتر آدم را فرسوده میسازد”.
نادیا دوازده سال معلم بود. حکومت طالبان، یک سال قبل بست معلمی او و هزاران معلم دیگر را لغو میکند. او با گذشت یک سال، هنوز آن روز برکناری از شغلش را با جزئیات به یاد دارد. نادیا، با صدایی آرام اما پر از اندوه میگوید: «برای چندین ماه هر صبح با عادتی که سالها در وجودم نهادینه شده بود، از خواب برمیخاستم و تصور میکردم قرار است به مکتب بروم. در صنف، مقابل شاگردان بایستم و درس بدهم. اما واقعیت تلخ، مانند باری سنگین بر شانههایم فرود میآمد و به من یادآوری میکرد که دیگر جایی در مکتب ندارم.» برای نادیا، تدریس بخشی از وجودش را تشکیل میداد؛ چیزی که به او معنا، انرژی و امید میبخشید. او اکنون با از دستدادن این نقش، احساس میکند هویت حرفهایاش نیز گرفته شده و آیندهاش در تاریکی گم شده است. او میافزاید که نگرانیهای اقتصادی، فشارهای خانوادگی و ترس از بیسرنوشتی هر روز او را بیشتر ضعیف میسازد، و خلاء عاطفی و روانی برایش سنگینتر از هر بحران دیگری است.
اجازهی کار در سایهی ترس و سکوت
پیمانه (اسم مستعار) پرستار در یکی از شفاخانههای کابل، از معدود زنانی است که هنوز اجازهی کار دارد، اما این ادامه کار برای او به معنای داشتن آرامش نیست. او هر روز با فشارهای روانی سنگین دستوپنجه نرم میکند. نظارتهای سختگیرانه، مأمورانی که بیوقفه آمد و رفت میکنند تا لباس، حجاب، طرز صحبت و حتی نحوه برخوردش با مریض را نظارت کنند. این وضعیت، فضای کار را به محیطی پر از اضطراب بدل کرده است. پیمانه میگوید احساس میکند همیشه چشمانی ناپیدا او را زیر نظر دارند. این احساس مداوم کنترل و بیاعتمادی باعث شده، آرامش ذهنی نداشته باشد. او میافزاید که این وضعیت نه تنها توانایی حرفهایاش را کاهش داده، بلکه پیشبرد وظیفه را نیز برایش دشوار ساخته است.
جمال، که نمیخواهد اسم اصلیاش ذکر شود، کارمند یکی وزارتخانهها در کابل، تجربهی مشابهی را بیان میکند. او میگوید در ادارهای که کار میکند «سکوت» و «محافظهکاری» بهنوعی به بخشی از فرهنگ کاری بدل شده است. از کارمندان دولت پیشین، هیچکس جرئت اظهار نظر یا نقد ندارد؛ نه به این دلیل که نمیدانند یا توانایی ندارند، بلکه بر این خاطر که هر سخنی میتواند سوءتعبیر شود و پیامدهای جدی در پی داشته باشد. جمال توضیح میدهد که کارمندان هنگام مشاهدهی اشتباهات، ترجیح میدهند خاموش بمانند، زیرا ترس از اینکه انتقادشان “مخالفت” یا “نافرمانی” تعبیر شود، همواره وجود دارد. او میافزاید که حتا زمانی که کارمندان، راهحلهای مؤثر و عملی برای بهبود کار در ذهن دارند، بازهم آن را بیان نمیکنند؛ چون احساس امنیت برای بیان دیدگاه وجود ندارد. این ترس، به گفتی او، نه تنها کیفیت کار را در ادارات دولتی کاهش داده، بلکه فضای اداری را به محیطی سرد، منفعل و پر از اضطراب تبدیل کرده است.
فرهنگ ترس
اضطراب دایمی کارمندان ادارات تحت حاکمیت طالبان، نتیجه ترکیب چندین عامل ساختاری است که همگی به یک نقطهی مشترک ختم میشوند: نبود احساس امنیت در محیط کار. فشارهای ناشی از اخراج ناگهانی، نبود تضمین شغلی، برخوردهای سلیقهای و فضای سنگین نظارتی، احساس ترس و بیاعتمادی را در میان کارمندان تشدید کرده است. در کنار آن محدودیتهای شدید رفتاری سبب شده تا بسیاری از کارمندان احساس بیقدرتی، بلاتکلیفی و ناامیدی کنند. در چنین شرایطی، محیط کار نه محل ابتکار عمل، بلکه منبع اضطراب مداوم برای هزاران نفر شده است.
اکرم پویا، استاد دانشگاه، بر این نظر است که برای درک فقدان آرامش ذهنی کارمندان، باید به ساختار و فرهنگ سازمانی حاکمیت طالبان نگاه کنیم. به باور او، در ادارات طالبان، چندین عامل باعث گردیده کارمندان احساس امنیت نداشته باشند. یکی از دلایل اصلی، ترس از بازداشت و شکنجه است. برای بسیاری از کارمندان، بهویژه آنانی که در دوران جمهوریت در پستهای حساس کار میکردند، ترس دائمی از پروندهسازی و بازداشت از سوی طالبان وجود دارد. این ترس سیستماتیک مانع از هرگونه ابتکار عمل، خلاقیت یا حتی انجام صحیح وظایف میشود.
عامل بعدی، معاش بسیار پایین و تأخیر در پرداخت معاش است. بسیاری از کارمندان ادارات، ماهها معاش خود را دریافت نمیکنند یا به تأخیر زیاد دریافت میکنند. این وضعیت نه تنها باعث فشار اقتصادی میشود، بلکه فشار روانی شدیدی بر کارمندان وارد میکند. همچنین، فشار ایدئولوژیک و نظارت دائمی عامل جدی دیگری در این زمینه است. وزارت امر به معروف و نهی از منکر، بر رفتار کارمندان دولتی نظارت شدید دارد. کارمندان باید مطابق قواعد و معیارهای سختگیرانه شرعی و طالبانی رفتار کنند، در غیر این صورت با تنبیه و حتا اخراج از وظیفه روبهرو میشوند. این نظارت دائمی، نه تنها حس آزادی و ابتکار عمل را از بین میبرد بلکه کارمندان را به اضطراب مزمن مواجه میسازد.
آقای پویا، علاوه بر این عوامل، سلسلهمراتب شدید و فقدان اعتماد را نیز دلایل دیگری فقدان آرامش ذهنی کارمندان در ادارات طالبان به شمار میآورد. او توضیح میدهد که در رویکرد مدیریتی طالبان، تصمیمات از بالا اتخاذ میشوند و انتظار این است که کارمندان بدون چون و چرا آن فرمانها را اجرا کنند. هیچ مکانیسمی برای بازخورد از پایین وجود ندارد. حتا اگر کارمندان بدانند که دستوری از مافوق اشتباه است، نمیتوانند نه بگویند یا انتقاد کنند- به خاطری که در فرهنگ طالبان، پرسیدن به معنای زیر سؤال بردن اقتدار به حساب میآید. او میافزاید که در بسیاری از ادارات طالبان، اعتماد به کارمندان، در پایینترین سطحاش قرار دارد. مافوقها به کارمندان به چشم افرادی نگاه میکنند که باید کنترل شوند، نه شرکای کاری که عضو یک تیم هستند.
تبعات و پیامدها
در ادارات طالبان، هزاران کارمند در سکوت کار میکنند. آنها اندیشههایی دارند که بیان نمیکنند، مشکلاتی میبینند که گزارش نمیدهند، و سؤالاتی دارند که نمیپرسند. نه به این دلیل که اهمیتی نمیدهند، بلکه چون نمیتوانند؛ به خاطری که میترسند.
تذکر: بهمنظور تأمین مصئونیت افراد، تمام نامهای ذکرشده در گزارش مستعار انتخاب شدهاند.