کابل‌نان؛ گدایانی که با زاری‌ زور می‌گویند

کابل‌نان؛ گدایانی که با زاری‌ زور می‌گویند

یکی از چهره‌های ناخوشایند کابلِ هزارچهره، حضور پرشمار گداهای معلول، پیر، جوان کودک، زن و مرد در خیابان‌های آن است؛ گدایانی که در قدم‌به‌قدم خیابان‌ها نشسته مدام ناله و زاری می‌کنند. یکی دست قطع‌شده‌اش را برهنه کرده، پای دیوار زانوی غم بغل کرده، دیگری پای مصنوعی‌اش را کشیده، بیخ ساقه‌ی درخت سر در گریبان فرو برده، یکی فلج است و رفته وسط سرک، آن‌جا که موترها در رفت‌و‌آمد است، تقلا می‌کند و دیگری بیوه است، آمده با چادری‌اش بر عرض پیاده‌رو دراز خوابیده با کودک سوءتغذی‌اش که در گرما و سرما دور و برش چیغ می‌زند. چند قدم پیش‌تر که می‌روی با دستان درازمانده‌ی مرد پیری مقابل می‌شوی که تو را به یاد پدربزرگ ریش‌سفیدت می‌اندازد و آن طرف‌تر با چشمان درمانده‌ی کودکی که تو را به یاد خواهرزاده‌‌ یا برادر‌زاده‌ی شیرین و زیبایت…

هرکسی که چند صباحی در این شهر زندگی کرده باشد، حتما ماجراهای عجیب و مواجهه‌ای غریبی با این گدایان دارد. چشم‌دیدها و داستان‌های من از رویارویی با آنان آن‌قدر عجیب است که واقعا نمی‌دانم وقتی بازگویی آن چه‌کار کنم؛ بخندم یا گریه کنم؟

چند سال پیش، روزی در امتداد یکی از کوچه‌های کابل قدم می‌زدم که مردی از یک گوشه‌ی خلوت خیابان صدایم کرد؛ «او جوان، بیا ای طرف.» مرد میان‌سالی بود با قواره‌ی نسبتا جمع و جور. از تحکمی که در صدایش بود، احساس کردم کار واجبی دارد. مطیع و سر‌به‌زیر پیشش رفتم. دستش را دراز کرد و پنجه‌ام را محکم در چمبه‌اش فشرد. پس از احوال‌پرسی گرم، در‌حالی‌که زل زده بود به چشمانم، گفت: «پیسه داری؟» گفتم: «عا.» گفت: «یک صد روپیه بتی!» پرسیدم: «برای چه؟» گفت: «دو روز است چیزی نخورده‌ام.»

نتوانستم هیچ کلمه‌ای را تلفظ کنم. دستم را از داخل مشتش بیرون کشیدم و راهم را گرفتم. به دنبالم صدا می‌کرد: «ولا، ناجوان برآمدی؛ حیف این کاکگی صد روپه از دلت نبرآمد.» گام‌هایم را تند کردم و دور شدم. نرسیده به انتهای همان کوچه، دستی خانمی برقع‌پوشی بی‌خبر گوشه‌ی آستینم را کشید: «الهی داغ این جوانی‌ات به جگر مادرت نماند بچیم؛ غریب استوم، بی‌کس استوم، بیوه استوم. بتی یک چند روپه به‌نام خدا، دعایت می‌کنم.»

این بار زبانم مثل خواندن بلبل روان شد. با نجوا شروع کردم ولی بی‌اختیار صدایم بلند رفت و به نعره منتهی شد؛ «مادر جان؛ قسم می‌خورم پول ندارم، بدبخت استُم، بی‌کار استُم. بی‌ننگ استُم، بی‌غیرت و بی‌رحم استوم. دست مه یلا کو…»

یک وقت دیگر کسی از بچه‌های خوابگاه ما برای آوردن نان به نانوایی رفته بود. دانشجویان معمولا با نزدیک‌ترین نانوایی به خوابگاه‌شان، قرارداد می‌بندند و برای آوردن نان با خود پول نمی‌برند، کتابچه می‌برند که روی آن تعداد نان‌های را که هر نوبت می‌آورند می‌نویسند. شخصیت قصه‌ی ما کتابچه‌اش را لوله کرده در جیب «بَرزُو»یش انداخته بود و به نانوایی رفته بود. نان‌ را که گرفته بود، در مسیر برگشت یک دختر خردسال گدا یک پایش را مثل چوپ عَلَم محکم در بغل گرفته بود. نان‌آور به مخمصه افتاده بود، پایش در تله گیر کرده بود.

در همین لحظه من که در حال برگشت به اتاق بودم به آن‌جا رسیدم. نزدیک غروب بود و کوچه شلوغ. نان‌آور پیش دخترک زاری می‌کرد که حالا در جیبم پول نیست. پایم را رها کن. دکانداران و مشتریان و عابران ماجرا را سیل می‌کردند. دخترک اما رها نمی‌کرد.

نان‌آور برای رهایی آخرین تلاشش را به کار گرفت: خودش را با تمام توان به پیش کشید. اقدامی که سبب شد بَرزُویش تا زیر زانوانش پایین بیاید. دار‌و‌ندارش در انظار عموم نمایان گشت. انفجار ناگهانی خنده‌ی مردم به هوا رفت. زنان حاضر در محل سریع صورت‌شان را برگرداندند. کسی صدا کرد: «کلان آدم چرا نیکر نمی‌پوشی.» صورت نان‌آور از شرم تا گردن سرخ شده بود. با دست‌پاچگی تا برزویش را بالا کشید، نان‌هایش کف کوچه تیت شد. دخترک گدا راه فرارش را گم کرده بود.

موارد نظیر این هر روز در خیابان‌های کابل اتفاق می‌افتد. گویی سال‌به‌سال مردمان این شهر بدبخت‌تر می‌شوند و تعداد گدایانش افزون‌تر و شَلّه‌تر. این‌روزها که هوا زمستانی شده، تعداد گداهای شهر به‌شدت افزایش یافته و کارشان را با جدیت بیشتری پیش می‌برند. همین دیروز که باران تمام شهر را تر کرده بود، گدایی وسط کوچه‌ی حلبی‌سازی راه من و رفیقم را سد کرد و گفت: «قربان خداجان شوم که باران رحمتش شور‌شور می‌بارد. یک چند روپه خو به رضای خداجان کمک بته.» وقتی گفتم «دعا کو»، عصاب نفر خراب شد و گفت: «دعای چه بیادر؟ بته پیسه بته. چه می‌کنی ایقه پیسه ره؟ ده گور خو نمی‌بری؟»

قربان خداجان شوم که این روزها رحمتش بر شهر می‌بارد و در اثر آن کودکان گدا اگر چند روز پیش بیست متر به دنبالت می‌آمدند، این روزها تا ده کیلومتر تو را همراهی می‌کنند. بچه‌های اسپندی سربه‌خود، وارد مغازه‌ها شده فضا را پردود می‌کنند، موترشوی‌ها بی‌هیچ اجازه‌ای با جول کهنه شیشه‌های موتر مردم را می‌مالند. آن‌هایی که قلم و جوراب و ساجق می‌فروشند، کارشان از فروش گذشته، به زور در جیبت قلم و جوراب و ساجق می‌چپانند و سپس مثل این‌که دنبال قرض پدرشان آمده باشند، جلوت را می‌گیرند، با چشمان گویایی این سخن که؛ ما برای بقا مجبوریم و واقعیت همین است.

این‌جا کابل جان است.