سکوت و قربانیان نسل‌اندرنسل خشونت‌های خانوادگی

سکوت و قربانیان نسل‌اندرنسل خشونت‌های خانوادگی

زینب فرهمند

یک

پنج سالی بود که عبدالرحمان رفته بود ایران. سیمین با سه دختر کوچک و پدر پیرش بی‌آن‌که از شوهر خبری داشته باشد، زندگی می‌گذراند. پدر سیمین حس کرده بود که دیگر نمی‌تواند از دختر جوانش و سه فرزند او نگهداری کند. ترس از طالب در کوچه و پس‌کوچه‌ها سایه انداخته بود و پیرمرد هم دانسته بود که عمرش به آخر رسیده است. نگرانی او دختر جوانی بود که سه فرزند دختر دارد. پیرمرد خود را در آستانه‌ی مرگ می‌دید؛ اگر او بمیرد دختر جوانش با سه فرزند دختر، بی‌آن‌که مردی در خانواده باشد چه خواهد کرد؟ به دخترش گفت که باید لوازم خود را جمع‌وجور کند و راهی خانه‌ی ننوی خود شود. پدر به سیمین گفت: «کالایت را جمع کو، بریم که تو را به ننویت تسلیم می‌کنم.» سیمین اما با گفته‌های پدر موافقت نکرد. حاضر شد که به جست‌وجوی شوهرش آواره شود اما به خانه‌ی ننو نرود. آوارگی در پی شوهر پذیرفته‌تر از نان چرب ننو بود. پدر برای این‌که آخرین امکانات سهولت را برای دخترش مهیا کند زمین‌های خود را فروخت و دخترش را با سه کودکش راهی ایران کرد. سیمین اما به امید پیدا کردن شوهر گمشده‌اش، نمی‌دانست که از زیر چکک برخاسته، به زیر ناوه می‌نشیند.

عبدالرحمان مرد کارکنی بود. نه این‌که تن‌پرور باشد، اما او در قبال خانواده‌اش بی‌بندوباری می‌کرد. پول پیدا می‌کرد اما همه را خرج لذت‌بردن‌های خودش می‌کرد. چرس و گژدم می‌کشید. عبدالرحمان در ایران با نظرمحمد پسر کاکایش، در کارخانه‌ای برنج کار می‌کردند. سیمین پیدایش کرده بود تا به خانه و خانواده‌اش سروسامان بدهد. زهره نخستین فرزند سیمین و عبدالرحمان از پیداشدن پدر خوشحال بود. دو ماه از باهمی خانواده نمی‌گذشت که روزی نظرمحمد وارد خانه‌ی سیمین شد و ادعا کرد که زهره‌ی ۹ ساله، نامزد منکوحه‌ی اوست. سیمین نمی‌دانست چه شده است. عبدالرحمان دختر خردسالش را به عقد پسر کاکایش درآورده بود. سیمین تا یک سال نگذاشت دخترش را از نزدش دور کنند، اما در آخر زهره را به خانه‌ی نظرمحمد بردند. زهره‌ی کوچک چیزی از ازدواج نمی‌دانست. زهره گفت: «تا زمانی که دخترم به دنیا نیامده بود شوهرم را کاکا نظر خطاب می‌کردم. زنان مسخره‌ام می‌کردند، بعد با او (شوهرم) دعوا کردم که چرا مرا نفهمانده است، او دیگر شوهر من است، نه کاکایم.»

سیمین مادر زهره، می‌گوید که تولد نخستین فرزند زهره خیلی دشوار گذشت. هیچ بیمارستانی قبول نمی‌کرد او را بستر کند زیرا او کودکی بیش نبود که باردار شده بود و زایمان برای یک کودک خیلی خطرناک بود. سیمین گفت: «هر جا می‌رفتیم فحش می‌دادند.» زهرا دختر زهره، اما با تمام دشواری‌ها به دنیا آمد تا در کشیدن سختی‌های زندگی همراه مادر و مادربزرگش باشد. زهرا اکنون هم‌قد زهره است؛ حتا بلندتر.

حالا زهره ۲۹ ساله و مادر چهار فرزند است. سه فرزند پسر، پس از زهرا، ادریس، ابراهیم و اسماعیل. آن عروس ۹ ساله، در این بیست‌سال آهسته‌آهسته و اندک‌اندک فهمیده بود که بر او چه گذشته و چه می‌گذرد. خود را تسلیم زندگی کرده بود. اگرچه از لت‌وکوب خشو و برادرشوهرش امان نداشت اما زندگی را با شوهری بزرگ‌تر از پدرش پذیرفته بود. از ایران به غزنی برگشته بودند، از مداخلات این و آن به تنگ آمده و بلاخره نظرمحمد با زهره به کابل آمدند. دست اندازی‌ها و مداخلات اما این‌جا هم از سر این دو، کوتاه نشد. می‌گفتند که زهره زن جوانی است، به نظرمحمد وفا نخواهد کرد. نظرمحمد هرازگاهی با زهره دعوا می‌کرد. حرف‌های این و آن شک به دلش انداخته بود. زهره گفت: «من برش (نظرمحمد) می‌گفتم که این حرف‌ها را من اصلا نمی‌توانم بفهمم. یعنی چی که به تو وفا نکنم؟ … من با او بزرگ شده بودم.» دعوا و شورش در خانواده ادامه داشت. روزها خشونت و بدرفتاری زهره را وا داشت تا به خانه‌ی پدرش پناه ببرد. عبدالرحمان با سیمین بدرفتاری می‌کرد و از او می‌خواست که زهره را به خانه شوهرش برگرداند. باری عبدالرحمان زهره را از خانه بیرون انداخت. این بار سیمین سکوت نکرد و برای حمایت دخترش ایستاد. زهره را به خانه آورد تا این‌که شام‌گاهی، سه‌سال قبل نظرمحمد به خانه‌ی عبدالرحمان آمد. آن روز نظرمحمد به صورت زهره تیزاب پاشید و زهره یک چشمش را از دست داد و چشم دیگرش ضعیف شد. چهره‌اش درهم شد و زیبایی‌اش دگرگون گشت.

پس از آن زهره به محاکم افغانستان شکایت کرد و از شوهرش طلاق خواست. عبدالرحمان می خواست که دخترش شوهر خود را برائت بدهد و همچنان به زندگی با او ادامه دهد. زهره نپذیرفت و سیمین در کنار دختر خود ماند. اکنون نظرمحمد، شوهر زهره در زندان به سر می‌برد و با وجود حکم طلاق از سوی دادگاه، اوراق طلاق را امضا نکرده است. خانواده‌ی شوهر و پدر زهره، چندی قبل تلاش کردند که دخترش زهرا را به بد ببرند؛ اما زهره دیگر زنی نبود که بگذارد دخترش به سرنوشت او دچار شود. زهره گفت: «چون در برابرشان ایستادم و دیگر زنی نبودم که خاموش بمانم تلاش کردند که دخترم را به بد بگیرند.» به گفته‌ی زهره خواهر دومش زحل، که او هم عروس همین خانواده است مجبور به بدرفتاری با زهره شده است.

دو ماه می‌شود که زهره به همراه خواهر خردش پروانه، مادر و چهار فرزندش پنهانی زندگی می‌کنند. زهره برای نجات خود و فرزندانش به ادارات گوناگون حکومت مراجعه کرده است ولی هنوز به نتیجه قانع‌کننده‌ای دست نیافته است. او در جست‌وجوی کار و زندگی است. وقتی با او مصاحبه می‌کردم خلاف این همه درد و اندوه، شاد و سرشار به نظر می‌رسید. من، مادرش و دیگر حاضران را به خندیدن وامی‌داشت.

دو

سال‌های مهاجرت بود، تورپیکی و همسرش در یکی از شهرهای پاکستان خانه داشتند. خلاف این‌که تورپیکی زن فرمانبردار و حرف گوش‌کنی بود، شوهرش با او خوب نبود و پیوسته او را لت‌وکوب می‌کرد. تورپیکی با این حال روزگار سر می‌کرد. دو پسر و دو دختر داشت. تورپیکی که دختر مادری معلم بود هر کاری انجام می‌داد تا فرزندانش باسواد و به دور از خشونت بزرگ شوند. اگر چه خشونت‌های شوهر، تلاش‌های او را برای فراهم کردن زندگی عاری از خشونت برای فرزندانش خدشه‌دار می‌کرد، ولی او در هر حال از کودکانش حمایت می‌کرد و از تلاش خود دست بر نمی‌داشت. مثل هر مهاجر دیگر، زندگی در کشوری دیگر همچنان دشواری‌هایی دارد. آن‌هایی که طعم مهاجرت را چشیده‌اند می‌دانند که در هر درگیری‌ای میان دو خانواده‌ی مهاجر و شهروند مقصر کیست؟! تورپیکی که همیشه زن فرمانبرداری بود و هیچ‌وقت در برابر شوهرش نایستاده بود، آن روز صبرش به سر آمد. همسایه به شوهرش گفته بود که پسر او فرزندش را لت‌وکوب کرده است و شوهر تورپیکی بی‌آنکه از پسرش در مورد ادعای همسایه بپرسد، او را به باد کتک گرفت. تورپیکی تحمل نکرد: «خودم که لت می‌خوردم چیزی برش نمی‌گفتم اما وقتی نوبت به اولادم رسید تحمل نتوانستم.» تورپیکی پسرش را از چنگ پدر رها کرده و به خانه‌ی پدر بزرگش فرستاده بود. خشونت‌های شوهر صبر تورپیکی را لبریز کرد. او شوهرش را ترک کرد. با دو دختر و دو پسرش به کابل آمد. معلمی می‌کرد و آذوقه‌ی فرزندانش را فراهم می‌کرد. او با جدایی از شوهر کودکانش را به‌دور از خشونت‌های خانوادگی بزرگ کرد. تورپیکی گفت: «اگر همراه پدر این‌ها می‌ماندم، اینها هم در خشونت کلان می‌شدند.» شوهر تورپیکی زن دیگر گرفت. می‌گویند طالع دختران به مادران شان می‌رود. اندوه تورپیکی نیز گویا به دخترانش هم رسید. دختر بزرگ او که ازدواج کرده بود خشونت‌های بسیاری را از سوی همسرش متحمل شد و در فرجام خواستار جدایی از همسرش شد. داستان مینه هم مثل مادر و خواهرش پر از درد و خشونت بود.

مینه را از دانشگاه می‌شناختم. زیبایی که اخلاق خوش، لیاقت و ادبش زبانزد همه بود. همان سال‌های دانشگاه بود، که روزی در کتابخانه حلقه‌ای در انگشتش دیدم. تنها نشسته بود. با چهره برافروخته از اندوه، کتاب‌هایش را از سر میز برداشت و رفت. به ذهنم خطور کرده بود که چه‌چیزی توانسته او را اندوهگین کند. ماه فبروری سال ۲۰۱۹ در دفتر مصونیت خبرنگاران افغان دیدمش. برای دادخواهی آمده بود. ده ماه از ازدواجش گذشته بود و می‌خواست که طلاق بگیرد. به اتفاق او به دیدن زنی دیگر رفتیم که طلاقش را پس از جنجال‌های بسیار گرفته بود. با هم حرفهایش را شنیدیم. مینه گفت: «هنوز نامزد بودیم که مرا در خانه خودمان لت‌وکوب کرد.»

مینه از آغاز تصور می‌کرد که بخشش سبب می‌شود همسر سابقش از اشتباهات خود سرافکنده و پشیمان شده دیگر با او خشونت نخواهد کرد؛ پس خشونت‌های رفته را فراموش کرده و به ازدواج رضایت داد؛ غافل از آن‌که بار دیگر و بارهای دیگر خشونت‌ها و بدرفتاری‌ها بدتر از قبل می‌شوند. مینه گفت: «نمی‌خواستم قوم و خویش بگویند که خواهر و مادرش از شوهر جدا شدند حالی این هم همین طور…» چند روزی از ازدواج‌شان نمی‌گذشت که آن شب هولناک فرارسید. توحید شکوهمند، همسر سابق مینه، بار دیگر او را لت‌وکوب کرد. توحید به آن‌چه خود کرده بود اکتفا نکرد و پدرش را نیز طلبید. پدر و پسر عروس‌شان را به حدی زدند که کمرش را شکستند…

براساس گفته‌های مینه، شوهر سابق و خانواده‌اش از رفتار خود کمترین اظهار پشیمانی نمی‌کردند که هیچ، زمانی که او علیه شوهرش دعوا باز کرد، در محاکم از واسطه‌بازی و رشوت نیز کار می‌گرفتند. بااین‌حال، جلسات دادگاه خشونت به سود مینه تمام شد ولی مجازات شوهرش در برابر لت‌وکوب او، از سوی دادگاه تنها پرداخت ۱۵ هزار افغانی جریمه بود. مینه آن را عادلانه نمی‌داند و می‌گوید حتا این پول نمی‌تواند قدری از هزینه‌ی درمان او شود.

در مورد طلاق، توحید شکوهمند مواضع گوناگون می‌گرفت. نزد اقوام و خویشاوندان و در جرگه‌ها می‌گفت که خود راضی نیست با مینه دیگر زندگی کند و در جلسات دادگاه راضی به حکم طلاق نمی‌شد. مینه می‌گوید که این رفتار شوهرش برای ابا ورزیدن از سپردن حق مهر اوست. حالا دادگاه طلاق به مراحل آخری‌اش رسیده است و مینه مصمم است برای گرفتن حق مهر خود بایستد و تا آخر برود اما احکام اسلامی و قوانین در محاکم چالش‌هایی برای زنان درخواست‌کننده‌ی طلاق دارد که مینه باید از آن‌ها عبور کند. این‌که او موفق می‌شود یا نه بحث دیگری است که نیاز است در نوشته دیگر به آن پرداخت.

داستان زهره و مینه، خواهران و مادران‌شان داستان هزاران زن افغانستان است که خشونت‌های خانوادگی، زندگی‌شان را از آن‌ها می‌گیرد و به بدن‌های زنده ولی بی‌جان بدل شان می‌کند ولی کمتر زنی جرأت می‌کند که سکوت را بشکند و در برابر خشونت بایستد.