کابل‌نان؛ سود سرما به حال مردمان فقیر

کابل‌نان؛ سود سرما به حال مردمان فقیر

«چله‌ی کلان» زمستان امسال رو به پایان است، ولی هنوز در کابل برفی نباریده که با پارو جارو شود. یک بار در آخرهای ماه عقرب برف و باران همزمان بارید که باران خیلی زود برف‌ها را آب کرد و برد. بار دیگر جمعه‌شب هفته‌ی جاری (چهارم دلو) آن‌قدر بارید که صبح چاپ کفش مردمان سحرخیز شهر به سختی بر آن نقش می‌بست. حتا همان قدر برف شماری را به شوق آورد تا با برف سلفی بگیرد و ضرب‌المثل کابل «بی زر باشه، بی برف نی» را به تکرار یادآوری کند. کسی در عکس برفی‌اش در فیس‌بوک نوشته بود؛ «کابل لباس سفید بر تن کرد و عروس شد.» خودش مثل یک تازه‌داماد به دوربین لبخند می‌زد. واقعیت اما این بود که لباس سفید کابل بسیار نازک بود. بیشتر مثل لباس‌های کنده‌پاره‌ی گداها بود تا عروس، جای‌جای بدنش نمایان بود.

صبح همان روز محمد‌حسین بولانی‌فروش بساط بولانی‌فروشی‌اش را از یک سرای واقع در کوچه‌ی حلبی‌سازی بیرون آورده بود و به سمت کوته‌سنگی می‌برد. مرد میان‌سال و استخوان‌داری بود. ناگهان پایش روی سیمان سرک لیز خورد و نقش بر زمین شد. آه کشید و به اطرافش نگاه کرد. آن‌گاه خطاب به نزدیک‌ترین ره‌گذری که از کنارش می‌گذشت، گفت: «اوف، مذّب ای رقم سال خرابه او ببره، زمستو رفت باهار شد، چی‌قس برف باریده! سیل کو تو یک دفه!»

آن ره‌گذر من بودم. از دستش گرفتم که از زمین بلند شود. خنده‌ای کردم و گفتم: «هیچ نباره خوبه کاکا، برف چه به درد می‌خوره.»

برف‌ها را از لباس‌هایش تکاند، کراچی‌اش را حرکت داد و گفت: «چطور به درد نمی‌خوره؟ برف نباره سال خشک‌اَوی موشه، سال خشک‌اَوی سال گشنگیه. برف خودشی برکت خدایه.»

برای این‌که او را بیشتر بر سر حرف بیاورم، با حرف‌هایش مخالفت کردم. در جوابش گفتم: «پارسال زمستان کم برف بارید؟ امسال سیری بود یا گشنگی؟ برف فقط برای مردمان دارا خوب است. به حال مردم غریب چه فایده دارد؟ مردمی که نه لباس مناسب داره، نه خانه مناسب، نه بخاری، نه سوخت، نه روز و نه روزگار. طفلای‌شان سرما خورده، سینه‌بغل می‌شوند، پول داکتر و شفاخانه ره از کجا کنند؟ کاش تعدادشان کم باشه؛ از نصف زیادتر مردم این شهر به عذاب می‌توانند پیسه نان شکم‌شان را پیدا ‌کنند. خودت بگوی در خانه چند اولاد داری؟ از بولانی چقدر پول پیدا می‌کنی که هم خرج نان‌شان شود، هم دیگه مصارف‌شان پوره شود؟ حالا به نظرت برف و سرما خوب‌ است یا گرمی؟»

کاکا متوجه بود که تا کوته‌سنگی پنج شش دقیقه راه است. از طرف دیگر رهگذر ناشناسی که با آن سرصحبت را باز کرده بود، پیش نمی‌شود، پا‌به‌پایش راه می‌رود و مخالف حرف‌هایش نیز هست. باید منطقی از خودش دفاع می‌کرد. با لهجه‌ی غلیظ هزارگی شروع کرد به حرف زدن: «اونتر که تو موگویی راس موگی، ولی مه موگوم زمستو خوبه. تو نموگی برچی؟ مردم غریب دَ زمستو یخچال نیاز ندره. زمستو خودشی یخچاله. هر دیگی که شو پخته مونه او ره راحت گه‌صبا گرم کده همراه بچای خو موخوره. د هوای تموز نموشه که غذای شاومانده بُخوری. فوری دل‌درد یا شیکم‌رَو موشی باز او وخت پیسه داکتره از کجا مونی؟ بیرار دم مه شیوی، شبانه دَ جاگه خَو شی خَسَک نمیه، مادر کیکا جم نموشه. قد دسترخون شی مورچه آمده نان خشکه گال‌گال تیار نمونه. وقتی غذا خوردن سر قاشق آدم، گِرد لبای آدم پاشه‌ها جنگ نموفته. شکر خدا د زمستو مار و گژدم نیه، پاشه نیه، راحت جول خوره بله خو اندخته خو مونی. جان آدم عرق نمونه که هر بیگاه صبا حمام بوری. پیش بیرار خو نقل کنوم، تموز انیمنجی د سرخی روز تمام جان آدمه عرق می‌گیره. بیخی جان مه بوی می‌گیره. خواه مخواه دیگه، آدمِ کارگر نمی‌تَنه هر شو جان خوره بشویه. اون‌تر پول‌دار مه نی‌یَستوم که همیشه بایلر حمام د خانه مه د برق …»

هنوز حرف‌هایش تمام نشده بود که به محل کارش رسیدیم. ساعت حوالی نه صبح بود و محل کارش شلوغ شده بود. بقیه همکارانش وقت گازهای‌شان را روشن و روغن‌شان را سرخ کرده بودند. روغن‌های سیاه به رنگ قیر در تاوه‌ها می‌جوشید و مردان و شاگردان بولانی‌پز خمیر نازک می‌کردند. بولانی‌های سه گوش وسط روغن‌ها بازی می‌کردند. کاکا همین‌طور که حرف می‌زد، بساط کارش را یکی‌یکی پهن می‌کرد. از شکم کراچی‌‌اش چند تا بشقاب بیرون آورد، چند تا بوتل چکنی، مقداری کچالوی آب‌پز و مقدار گندنه‌ی خرد‌شده و نیز یک بوتل روغن سوخته بیرون آورد و گفت: «اینی روغو از دیروز مَنده. اگه تموز بودی، مجبور بودوم ایره یا دور پورته کنوم یا پیش دکاندارا زاری کنوم که د یخچال خود جای بیده. حالی تا چاشت مره بس مونه.»

وقتی با هم خداحافظی کردیم، برایش گفتم: «ولا راست می‌گویی کاکا؛ سرما برای شما خیلی سود داره!»

این‌جا کابل جان است.