علی امیری
یادداشت من با عنوان «جدال هویت و سیاست» که اشارهای به وضع اکنون و آیندهی سیاسی و فرهنگی هزارهها در پاکستان داشت، به پایان رسید و در سه قسمت در روزنامه «اطلاعات روز» منتشر شد. آن یادداشت پریشان، بیش از آنچه که من فکر میکردم مورد توجه و اقبال خوانندگان مختلف قرار گرفت. نکتههای ناگفته البته بسیار است و به برخی از این ناگفتهها پارهای خوانندگان نیز توجه کردهاند. اما لازم به یادآوری است که اولا من در صدد ارائه گزارش جامع از وضع فرهنگی و سیاسی و اجتماعی و هنری ورزشی هزارهها در کویته نبودهام؛ ثانیا اگر چنین قصدی میداشتم باز هم در توان من نبود که گزارش جامع و کامل از وضع هزارههای کویته به دست دهم؛ ثالثا نگاه من آسیبشناسانه است و بیشتر عیبها و مشکلات را، بهخصوص در بخشهای سیاسی و فرهنگی، دیدهام و به حسن و امتیاز و دستآوردها که در جای خود سزاوار توجه و مهم است، توجه نکردهام. من مانند جغد شوم بیشتر دوست دارم که بر تیرگیها خیره شوم و طبعم کمتر مانند کبک و هزار است که در وصف زیباییها نغمه سر میدهند.
اما با تمام این نکات، چند نکته است که نه خوانندگان گرامی، چنانکه باید بدانها التفات کردهاند و نه من خود تصریح و توجه کافی در مورد آن داشتهام و گویی ذکر آنها از قید قلم باقی مانده است. در این تکمله آن نکات را تدارک میکنم. این تدارک البته از باب اینکه «عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی» نیست که گزارش انتقادی من از وضعیت فرهنگ و سیاست و جدالهای هویتی هزارهها در پاکستان و سردرگمی نخبگان سیاسی و فرهنگی این قوم را جبران کند؛ بلکه بر عکس، همین نکات نشان دهندهی موجه بودن تذکرات و هشدارهای من در یادداشت قبلی است. بهدلیل همین نکاتی که اکنون یادآوری می کنم، من نگران و دلواپس آیندهی سیاسی و فرهنگی هزارهها در پاکستان هستم و صریح و بیمحابا تذکر میدهم. باری، نکات سزاوار یادآوری از این قرار است:
۱. فیضمحمد کاتب هزاره در جایی از جلد چهارم سراجالتواریخ در اشاره به نکبتها و شوربختیهای مردم هزاره و داستان آوارهسازی آنان نوشته است: «و هزارگان راه فرار و جلاوطنی جانب ممالک روس و ایران و انگلیس و بلوچستان و غیره برگرفته، در تمامت قارات پنجگانهی دنیا چون ایشیا و اروپا و افریقا و استریا و امریکا پراکنده شده، جایی نماند که یک نفر دو نفر یا زیادتر از مردم هزاره نرسید و در این وقت قاضی عبدالشکور خان دست به قلع و قمع این قوم برده و چنانچه میخواست از بن برآورده، فرار و خار و زار ساخت» (سرج التواریخ/۴ ب ۲ ص ۲۷۰). از این مردم شوربخت و «قلع و قمع»شده، اکنون کمتر ندایی به گوش میرسد و کمتر نشانی به چشم میخورد. همه در لابلای دامن شبرنگ زندگی با دردها و داغها در دل و سوزها و اخگرها در جگر گم و گور شدند. اما هزارههای پاکستان نام و نشان هزاره را بهعنوان نشانی از بزرگترین انسانکشی قرن همواره حفظ کردند. برابر یادداشتهای صدرالدین عینی پیشاپیش ورود بلشویکها در بخارا و سمرقند کموبیش هزاره با هویت هزارگی خود وجود داشته ولی رفته رفته نابود و مضمحل شدند. در ایران هزارهها خاوری شدند و در عراق عرب شدند. اما در کویته هزارهها، هزاره ماندند و اکنون نسل چهارم هزارههای این دیار همچنان خاطرات کابل زخمی، ارزگان ویران، زابل به یغما رفته، بلخ غربت گرفته و بامیان بیبودا را به یاد دارند. آنان خاطرهی وطن و خاطرهی قتلعام را زنده نگهداشتند. همیشه خاطرات وطن ویران و رنج آوارگی و قتلعام را با خود حمل کردند و آن را چونان امانت نگهداشتند. این امر به احساسات عاطفی آنان نیز شور و گرما و حرارت داده و حس همدلیشان را از صداقت و مهربانی آکنده است.
۲. هزارههای پاکستان همواره در نقش حامی و پشتیبان مردم افغانستان، افغانستان بهعنوان کشور سابقشان و بهخصوص هزارههای افغانستان ظاهر شده است. کمکهای مادی و معنوی آن ها در دوران جهاد یک فصل از مجاهدت و تلاش مردم ما را تشکیل میدهد. بسیاری از جریانهای جهادی در شهر کویته و با حمایت مردم هزاره این شهر شکل گرفت یک فصل مهمی از تاریخ مبارزات مردم ما در این شهر رقم میخورد و این فصل تنها به مدد انبوه اسناد، نامهها، نشریهها و شبنامهها و انبوه اوراق و مدارک که در گوشه گوشهی این شهر نهفته است، و نیز به مدد خاطرات و یادداشتهای اشخاص متعدد و چهرههای فعال هزارگی در این شهر نوشته خواهد شد. از کویته بود که برای نخستین بار هزارههای افغانستان صدای رسانهای پیدا کرد و همین شهر و حمایت مردم هزاره تختهخیز آشنایی و ارتباط مردم هزاره افغانستان با جهان خارج شد.
۳. احساسات عاطفی و همکاری هزارههای پاکستان با مردم افغانستان و بهخصوص هزارها، یک رشتهی مستحکمی است که نهتنها تا کنون ادامه یافته، بلکه محکمتر نیز شده است. نشریه «پیام نسل نو»، ارگان نشراتی تنظیم نسل نو هزاره مغل (که با تأسف اکنون متوقف شده است) همواره بازتاب کار و کارنامههای هزارههای افغانستان از شهید بهار گرفته تا وکیل اکبرخان نرگس، و از آخوند خراسانی گرفته تا شهید مزاری بوده است. بسیاری از سران جهادی و سیاسی کنونی مردم ما از استاد شفق تا استاد محقق همواره از عواطف نیک و بیشائبهی هزارههای کویته مشعوف و متحسس بوده و به کرات و مرات مورد استقبال و مهماننوازیشان قرار گرفتهاند. پس از بازگشت من از سفر استاد شفق، از سر لطف و بزرگواری، تماس گرفت و احوالپرسی کرد. چون سخن بر سر کویته رسید لحن گفتارش حس نوستالژیک پیدا کرد و از مهربانی و خونگرمی و دوام رابطهی خود تا اکنون با هزارههای کویته سخن گفت. بنده نیز از این خونگرمی و عواطف بیشائبه در روزهای خوش اقامت در کویته مستفید بوده و آن را به عیان از نزدیک مشاهده کردهام و میتوانم گواه صدق این علاقهمندی و حمایت باشم.
۴. یادداشت من از شهر کویته حاصل دیدار من از شهر و از مردم و پرسوجو و احوالگیری از این آن است. قهرا ورود پارهای خطاها در نام اشخاص، محلات، آثار و کتابها محتمل است. بنابراین، هر نوع روایت و اسنادی که سبب تعدیل روایت من شود و به ترسیم سیمای تازهتری از شهر و ساکنان آن کمک کند، موجب خوشحالی و خرسندی خواهد بود. تا کنون یک تذکر بهجا از آقای محمدعلی سروری از هزارههای مقیم اتریش دریافت کردهام که اینجا با اغتنام از فرصت آن را یادآوری میکنم. یادآوری آقای سروری به بخش جدال هویت و امام بارگاه کلان مربوط میشود. من به لطف آقای علییاور رجایی از علمای هزاره کویته حسینه کلان را دیدم و از بخشهای مختلف آن عکس گرفتم. معلومات پیرامون تغییر نام را هم از او گرفتم. به موجب همین روایت از کسی که در برابر تغییر نام حسینه کلان از «امام بارگاه کلان هزاره» به «امام بارگاه کلان» چالش ایجاد کرد به نام جاویدحسین نام برده بودم. آقای سروری با شواهد کافی اثبات کرد که این شخص نسیم جاوید است و نه جاویدحسین. بدین وسیله روایت تعدیل و از ایشان هم تشکر میشود. در مورد موضع شهید حسینعلی یوسفی در مورد زبان هزارگی نیز برخلاف آنچه که در یادداشت من آمده است شوایبی وجود دارد. اما این شوایب در حدی نیست که سبب تعدیل موضع یادداشت قبلی من شود. شک نیست که مرحوم شهید یوسفی به لهجهی هزارگی صحبت میکرد و آن را دوست داشت و حتا خواهان تعمیم آن بود ولی شواهدی وجود ندارد که زبان هزارگی را یک زبان مستقل میدانسته است.
۵. نکتهی پنجم و آخر اینکه جامعه هزاره چه در افغانستان و چه در پاکستان، در کنار مشکلات امنیتی و سیاسی و سرکوب و ستم و تبعیض، دچار مشکلات فرهنگی و هویتی شدید نیز است. اما بهرغم این مشکلات هزارهها آبدیدهتر و تابدیدهتر نیز شده است. به نظر من اکنون وقت آن رسیده که هزارهها بهعنوان یک جامعه بالغ و پخته، برای بقا در دنیای آشفته و پرآشوب کنونی، یک چشمانداز بلند سیاسی و فرهنگی برای خود ترسیم کنند و با واقعبینی و حزم و احتیاط برای تحقق آن تلاش و فعالیت نمایند. چشمانداز سیاسی و فرهنگی مستلزم آسیبشناسی سیاسی و فرهنگی است. امیدوارم یادداشت قبلی من بهرغم تمام نقص و مشکلات خود گام آغازین در راستای نقادی درونی فرهنگی و سیاسی جامعه هزاره، بهخصوص در پاکستان، باشد. و بیشتر از آن امیدوارم که نسل جوان هزاره رشتهی این دست بحثها و بررسیها و نقادیها را بهدست گیرند و با خونسردی و شکیبایی کنج و کنارهای جامعهی خود را در همه جا بررسی کرده و نقاط قوت و ضعف آن را برملا کنند. فراموش نشود که ما هزارهها بهعنوان یک جامعه انسانی با فراز و فرودهای تاریخی بسیاری که از سر گذراندهایم، دچار آفتها و آسیبهای جدی هستیم و خود باید به شناسایی و دفع این آفتها تلاش کنیم. والسلام.