قومندان یک گروپ چهل نفری از سربازانی که در خطوط مقدم نبرد گیر افتاده بودند، از پشت خطِ مخابره خطاب به فرماندهان بالادست در مرکز فرماندهی جنگ، فریاد کشید که من با چهل سرباز تحت امرم در خط مقدم جنگ در… در محاصره کامل دشمن قرار گرفتهایم و لطفا به کمک ما بشتابید. این درخواست کمک دقیقا ساعت سهونیم بعدازظهر شنبه به مرکز مخابره شد. فرمانده بالادست از مرکز پاسخ داد: «منتظر باشید. ما بهزودی قوای کمکی میفرستیم.» فرمانده بالادست سپس به رانندهاش صدا زد: «ننگیالی! موتر را آماده کن وقت رخصتی است که برویم خانه. امشب مهمان هم دارم، باید وقتتر به خانه برسم.»
فرمانده بالادست موتر زرهاش را رأس ساعت چهار سوار شده و راهی خانه شد. ساعتها گذشت، ولی هیچ قوای کمکی به کمک سربازان محاصرهشده توسط دشمن، فرستاده نشد. سربازان توسط دشمن به اسارت گرفته شدند.
پس از مدتی، بین مسئولین بالادست و هیأت رهبری دشمن، زمینهای مبادله اسرا شکل گرفت. دشمن در صحبتهای پشت پرده با صراحت بیان کردند که ما به چیزی بهنام حقوق بشر و اصول و قواعد بینالمللی جنگ و ارزشهای از این دست باور نداریم و این یکی از فاکتورهای قدرت ما است. اما شما به تمام این ارزشها و قواعد و اصول بینالمللی باور دارید و اگر هم ندارید، بهخاطر مصونیت از انتقادات بینالمللی و جلب کمکها، مجبور هستید آن اصول و قواعد را در زندانهایتان در برابر تمام زندانیها به شمول سربازان اسیرشدهی ما توسط شما، رعایت کنید. بنابراین، دست ما باز و دست شما بسته است.
ما براساس دست باز و پشتوانه شرعیمان، دو انتخاب پیش روی سربازان اسیرشدهی شما نزد ما داریم: زندگی توأم با هر دم مردن (شکنجه) و مرگ (سلاخی، شلیک گلوله، سوختاندن، سر بریدن و…) اما میفهمیم که سربازان اسیرشدهی ما نزد شما گزینه مرگ را در برابر خود ندارند. بلکه تنها، زندگی در زندان تحت اسارت شما گزینهای است که پیش روی آنها قرار دارد.
از این جهت، هر سرباز شما برای نجات از مرگ و رهایی، باید با ده سرباز ما مبادله شود. قبول دارید خوب. ندارید، ما یکی از گزینهها را بر سربازان شما طبق لزومدید خود مان، اِعمال میکنیم.
این داستان خیالی بیانگر وضعیت رهبری سیاسی و نظامی کشور توسط مقامات بالادست و وضعیت سربازان خطوط جنگ و سربازان اسیرشده در دست دشمن در طول حداقل یکونیمدهه جنگ دولت و طالبان بود. نکته اساسی در وضعیت ذکرشده، تنهایی، بیکسی و عدم پشتیبانی از سربازان و فساد مقامات نبود، بلکه بازی ماهرانه و قدرتمندانهی دشمن با کارت ضعف رهبران سیاسی و نظامی مقابل شان و سربازان اسیر در دست شان بود.
به این معنا که دشمن، در برابر سربازان و رهبری نظامی و سیاسی مقابل خود، روی تمام گزینهها به جز «مرگ و امتیاز دهچند» خط بطلان میکشید و مسیر را به سمتی هدایت میکرد که طرف مقابل شان مجبور بود یکی از گزینههای یاد شده را انتخاب کنند. در غیر آن، دشمن یکی از گزینههای خود (شکنجه منتهی به مرگ و قتل فجیع) را عملی میکرد.
این وضعیت بهجایی رسید که دشمن میدان را برد و دولت فروپاشید و رفت. حالا اما، طالبان دقیقا همان بازی را با موضوعیت مردم افغانستان با جامعه جهانی انجام میدهد. جامعه جهانی در شرایط کنونی، وضعیتی شبیه وضعیت دولت جمهوری اسلامی افغانستان یکونیمدهه گذشته را دارد. نه میتواند با طالبان بجنگد و نه میتواند با طالبان صلح کند. تنها راهی را که جسته و گریخته میرود اِعمال محتاطانه تحریم و فشارهای سیاسی و اقتصادی بر طالبان است.
محتاطانه وقتی میگویم، به این معنا است که همه نگران بدتر شدن این وضعیت هستند و میترسند فشارها مسیر را به سمتی هُل ندهد که نه طالبان تغییر کند و نه وضعیت خوب شود، ولی بازیگران بینالمللی مجبور شوند یا مرگ فاجعهبار مردم افغانستان را بپذیرند یا هم امتیاز دهچند به طالبان بدهند. چون طی یک سال گذشته، طالبان بارهای بار از سطح امیرالمؤمنین گرفته تا سطح وزیر به صراحت بیان کردهاند که:
- گرسنگی مردم، فقر مردم، جان و مال مردم، حریم خصوصی مردم، تعلیم و تربیه مردم، قانون مردم و زندگی مردم برای آنها مهم نیست. اولویت، سلطه آنها در پوشش شریعت و قومیت است؛
- تن به فشارهای بینالمللی نمیدهند و تابع آن چیزی است که خود شان میخواهند.
بنابراین، وضعیت افغانستان و جامعه جهانی با موضوعیت افغانستان تا حدودی زیادی مشابه همان وضعیت سربازان اسیر در دست دشمن و رهبری سیاسی و نظامی سربازان در برابر رهبری دشمن است. اراده بینالمللی از شرق تا غرب و از همسایه نزدیک تا همسایه دور افغانستان، در برابر وضعیتی که طالبان خلق کرده، دچار سردرگمی است.
این درست است که تاکنون از همه آدرسها صدای واحد مبنی بر عدم به رسمیت شناختن طالبان و تأکید بر تشکیل دولت فراگیر بلند شده و در بسیاری موارد در روند تحریمها و اِعمال فشار هم وحدت نظر وجود داشته است. اما مسأله این است که اولا، هیچ بدیل دَم دست در برابر طالبان عملا بهصورت چشمگیر در کشور وجود ندارد. از سوی دیگر، هیچ ارادهای در سطح بینالمللی برای دخالت مستقیم به منظور تغییر وضعیت در داخل کشور از نظر سیاسی و نظامی هم وجود ندارد. و سوما، وضعیت در داخل افغانستان با گذشت هر روز به تار موی بسته شده روان است تا به ورطه فاجعه تمامعیار برسد.
با این حال، این امکان که اِعمال تحریم و فشار بدون چشمانداز روشن و وجود یک حربه فشار داخلی در افغانستان برعلیه طالبان، از کجا معلوم که این موی را باریکتر نکند و وضعیت را به سمت فاجعه نکشاند؟ چون آنچه تاکنون در عمل وجود داشته این است که طالبان به فشارها تن در نمیدهند و برخلاف توقعات بینالمللی، با اِعمال فشارهای روزافزون بر مردم افغانستان بهویژه زنان و اقلیتهای قومی، تخطی آشکار از تمام اصول و قواعد ملی و بینالمللی حکومتداری به لحاظ سیاسی، نظامی و حقوقی، تشدید محدودیتها، تحکیم روابط با القاعده، ناتوانی نشان دادن عمدی یا غیرعمدی در کنترل داعش خراسان و امثال اینها در واقع به دنیا این پیام را مخابره میکند که ما به هیچ قاعده حقوقی و سیاسی و فرهنگی بینالمللی در نوع حکومتداری خود باور نداریم.
بدون قاعده و قانون حکومت میکنیم و در نهایت یا حاکمیت خود را به همین روش تثبیت و تحکیم میکنیم یا کشور را به ورطه نابودی کامل میکشانیم. جامعه جهانی یکی از این گزینهها را برگزیند؛ رفتن کشور به ورطه نابودی (فاجعه تمامعیار) یا همکاری با طالبان در یک معامله نابرابر (مثلا به رسمیت شناختن طالبان در برابر گشودن مکاتب بهروی دختران. اما حق اینکه در مکاتب چه تدریس شود، چه نشود، دختران و پسران چه بپوشند و چه نپوشند، چه بخوانند و چه نخوانند، چه کسانی تدریس کنند و چه کسانی نکنند و امثال این چیزها برای طالبان محفوظ است). بنابراین، پرسش اساسی این است که برای نجات مردم از افتادن در فاجعه تمامعیار دنیا چه باید انجام دهد؟ آیا با طالبان باید در یک معامله نابرابر وارد همکاری شود (چنانچه آمریکاییها در دوره جمهوریت شدند)؟ آیا جبهههای سیاسی و نظامی فاقد گرایشهای تندروانه اسلامی را به لحاظ نظامی و سیاسی تقویت کند؟ آیا با طالبان و جبهههای سیاسی و نظامی مقابل آنها بهطور همزمان همکاری کند؟ در هر صورت مسأله اساسی مردم است.