ساعت نُه صبح آژیر ممتد موترهای نظامی حواسش را پرت میکند. کنار پنجرهی مشرف بر سرک میرود. موترهای اردو و پولیس و امنیت ملی را میبیند که با وارخطایی بهسوی مرکز شهر کابل هجوم آوردهاند. در این لحظه یکی از دوستانش با سراسیمگی و وحشت از راه میرسد و خبر میدهد که طالبان از دروازهی کابل-میدانوردک وارد شهر شدهاند. از شنیدن این خبر تکان میخورد و باز نگاه به سرک میاندازد. میبیند که مردم با سراسیمگی به خانههایشان میروند. دکانها و رستورانتها و کتابفروشیها و مراکز آموزشی کم کم بسته میشوند. او هم با دوست خود تصمیم میگیرد که کتابخانه و سالن مطالعهی «پرتو» را بسته کرده و به خانه بروند. به کتابخوانها میگوید که به خانههایشان بروند. کتابخوانها یکی پی دیگری به خانههایشان میروند.
رویا (مستعار)، آخرین کتابخوانی است که بر چوکی نشسته است و تکان نمیخورد. پا روی پا انداخته است، دستها را بغل کرده و چشمهایش به کنجی زل زدهاند. چشمانی که لبریز از ناامیدی است اما تسلیم نشدهاند. از رویا میخواهند به خانه برود اما او قبول نمیکند. با صد عذر و زاری رویا را قناعت میدهند که به خانه برود. رویا میرود. او هم با دوست خود سوی دروازهی بیرونی راه میافتند اما در چند قدمی مانده به دروازه تصمیمش تغییر میکند. به دوست خود میگوید: «رفیق تو برو. من همینجا میمانم. دروازهی سالن مطالعه را بسته نمیکنم.» دوستش یکه میخورد اما بعد از یک لحظه دودلی بدون اینکه حرفی بگوید از دروازه خارج میشود. او میماند و یک مجموعه کتاب و میز و چوکیهای خالی. با خود میگوید: «آب که از سر گذشت فرق نمیکند یک نیزه باشد یا صد نیزه.» تا غروب تنهای تنها در همانجا میپاید. ساعتی پشت پنجره مینشیند و به شهر خالی از مردم ملکی و پر از نیروهای طالبان نگاه میکند. ساعتی دور سالن قدم میزند. بارها روی تصمیم خود فکر میکند و از خود میپرسد آیا کار درستی کرده است؟ گرچه وسوسه میشود تصمیم خود را تغییر دهد اما یک نیرویی از درون نمیگذارد تسلیم این وسوسه شود.
روزهای سوم و چهارم و پنجم و… سقوط حکومت افغانستان هم دروازهی «پرتو» را باز میکند و چشم به راه کتابخوانها مینشیند اما تا یک ماه هیچکس مراجعه نمیکند. روزهای سوم و چهارم و پنجم سقوط دکانها کمکم باز میشوند و شهروندان هم اندکاندک از خانه بیرون میآیند. نیروهای طالبان سواره و پیاده بالا و پایین میروند. عزاداران عاشورا هم با بیرقهای سبز و سیاه بر فراز موتر و موترسایکل بالا و پایین میروند و صدای نوحهخوانی از هر سو بلند است. زنان با همان لباسهای همیشگی در جادهها و کوچهها قدم میزنند.
او با دیدن مردم، خصوصا دیدن زنان، دلیرتر و به درستیِ تصمیمی که گرفته است دلگرمتر میشود. میگوید: «من هم ترس داشتم اما با خود گفتم با ترس که نمیشود زندگی کرد. یک روز نزدیکیهای غروب در چوکی کنار رانندهی تونس نشسته بودم و به طرف خانه میرفتم. سر کوچهای رسیده بودیم که یک موتر راوفور از کوچه بیرون شد. دیدم که زن جوانی پشت فرمان این موتر نشسته است. دلم از دیدن این صحنه بسیار قوت گرفت. آن صحنه مثل نور امیدی در خاطرم روشن است. کتابخانه و سالن مطالعه را هم با امید شروع کرده بودم و نامش را هم پرتو گذاشتم که مثل نور امید بتابد. پرتو تاهنوز تابیده است. گرچه کمفروغتر شده اما میتابد.» جملهی آخر را که گفت دروازه تکتک خورد و دختری با گامهای استوار و نگاههای قاطع و سیمای مصمم و لبهای متبسم وارد شد. سلام کرد و نامی کتابی را گرفت که از کتابخانه بگیرد و در سالن مطالعه کند. فرهمند به او اشاره کرد و رو به من گفت: «رویا است. روز سقوط با صد عذر و زاری قناعت دادیم که به خانه برود.»
از رویا پرسیدم که چرا روز سقوط نمیخواسته است به خانه برود. با لحن قاطع گفت: «خوب، این حق دختران است که درس بخوانند و باسواد شوند. امارت اسلامی هم باید قبول کند که افغانستان بدون تعلیم و تربیت زنان ساخته نمیشود.» فرهمند به تأیید حرف رویا سر تکان داد و با دست به برگهی نصبشده در کنار دروازهی سالن مطالعه اشاره کرد و گفت: «این شعار خوب را رویا پیدا و آنجا نصب کرده است.» شعاری که با خط نستعلیق نوشته شده این است: «شجاعت نترسیدن نیست، شجاعت تابآوردن ترس است.»
رویا کتابی را گرفت و به سالن کتابخانه رفت. از فرهمند دربارهی رفتار طالبان با سالن مطالعه پرسیدم. گفت: «امارت اسلامی به ما دستور داد که میان سالن پرده بزنیم تا دختران و پسران از هم جدا باشند. وزارت امر به معروف و نهی از منکر و استخبارات مرتبا نظارت میکنند اما نگفتهاند که سالن را بسته کنیم. بعد از سقوط، چهارده مسابقهی کتابخوانی برگزار کردهایم که در هر مسابقه حدود چهارصد کتابخوان پسر و دختر شرکت کردهاند. مسابقهی پانزدهم را در روزهای نزدیک برگزار میکنیم، به امید خدا. نمایشگاه خیابانی کتاب هم برگزار کردهایم. امیدوارم که امارت اسلامی مکاتب و دانشگاهها و آموزشگاهها را بهروی دختران باز کند. انشاءالله افغانستان از طریق تعلیم و تربیت ساخته میشود.»
این کتابخانه حدود هزار جلد کتاب متنوع دارد که به همت فرهمند و همیاری دوستانش فراهم شده است. این کتابخانه در شیفت روزانه و شبانه بهروی کتابخوانها باز است. کتابخوانها با پرداخت صدوشصت افغانی در ماه عضو این کتابخانه شده و میتوانند کتاب را در سالن مطالعهی «پرتو» مطالعه کنند یا با گذاشتن ضمانت کتاب را با خود شان به خانه برده و مطالعه کنند. دختران میتوانند بدون پرداخت حقالعضویت عضو این کتابخانه و سالن مطالعه شوند. فرهمند انتظار دارد شهروندان کشور در غنامندشدن این کتابخانه به او یاری رسانند. کتابها اندک است و کتابخوانها بیشتر. نزدیک به دوصد دانشآموز و دانشجو عضو این کتابخانهاند. نزدیک به صد نفر از این اعضا هر روز در سالن مطالعه کتاب میخوانند. پرتو دورههای آموزشی کامپیوتر، عکاسی، نویسندگی و فن خطابه هم برگزار میکند.
فرهمند با دوستان خود «نهاد همدلی یُسر پرتو» را نیز تشکیل دادهاند تا به دانشآموزان فقیر در تهیه کتاب و لباس و قلم کمک کنند.