وزارت تحصیلات عالی طالبان اعلام کرده که در سال گذشته پنجصدوپنجاه استاد جدید برای تدریس «ثقافت اسلامی» در دانشگاهها استخدام کرده است.
سؤال این است: این پنجصدوپنجاه استاد جدید قرار است به چه نیازی پاسخ بگویند؟
در دانشگاههای ممالک دیگر قضیه از این قرار است: رشتهها، کورسها و مضامین درسی با کم و زیاد شدن تقاضا کم و زیاد میشوند. به این معنا که اگر در جامعه و بازار کار تقاضای کافی برای یک کورس وجود داشت و خواهندگان بسیاری میخواستند آن کورس آموزشی را سپری کنند، دانشگاه آن کورس یا مضمون را نگه میدارد و توسعه میدهد. در این حالت، معمولا نیاز به استخدام استادان بیشتر برای آن کورس احساس میشود. اما اگر ارزیابی یک دانشگاه نشان بدهد که برای فلان کورس تقاضایی نیست و یا تقاضا خیلی اندک است، مدیران دانشگاه ممکن است تصمیم بگیرند که آن را کلا از نصاب درسی خود حذف کنند.
بیان دیگر این قضیه این است:
در کشورهایی که دانشگاهشان به معنای واقعی کلمه دانشگاه است، آنچه به تصمیمگیرندگان و مدیران یک دانشگاه سررشته میدهد که چه رشتهها و کورسهایی را عرضه کنند یک «نیاز عینی» در حال یا در آینده است. وقتی وضعیت امروز و فردای جامعه را تحلیل میکنند، به این نتیجه میرسند که مثلا رشتهی بانکداری و مضامین تابع آن را در فهرست کورسهای آموزشی خود بگنجانند یا فلان مضمون میان-رشتهیی را در نصاب تعلیمی خود اضافه کنند. این تحلیل یا ارزیابی نزد متقاضیان رشتهها و کورسها هم هست. آنان نیز به آموختن رشتهها و مضمونهایی رو میآورند که بنا بر ارزیابی خودشان در حال حاضر یا در آینده کمکشان میکند که از نظر شغلی یا ملاحظات دیگر به موقعیت بهتری برسند. با این حساب، هم در جانب عرضهکنندگان و در هم طرف خواستاران یک رشته یا کورس آموزشی این «همآهنگی» نسبتا طبیعی در تشخیص نیازها وجود دارد. اگر در زمانهیی، به هر علت و دلیلی، تعداد خواستاران رشتهی فلسفه (همهی رشتههای فلسفه) در مَثَل به صفر برسد، مطمئنا دانشگاهها این رشته را دیگر عرضه نخواهند کرد.
در افغانستان زیر حاکمیت طالبان، نیاز جامعه در حال یا آینده نیست که عرضهی کالاهای آموزشی در دانشگاهها را تنظیم میکند. ارادهی یکطرفهی حاکمان تعیین میکند که دانشجویان افغانستان چه دورههای آموزشی را در چه رشتهها و مضامینی طی کنند.
مضمون «ثقافت اسلامی» در زمان حکومت آشوبزدهی مجاهدین در دههی هفتاد شمسی بر نصاب درسی دانشگاهها تحمیل شد. این مضمون فقط یک ابزار تبلیغاتی برای تحکیم سلطهی ایدئولوژیک مجاهدین بر کشور بود و هیچ مایه و محتوای علمی نداشت. در آن زمان سخافت کار بهجایی رسید که مجاهدین (به کمک دانشگاه نبراسکا) حتا در کتابهای ریاضی شاگردان نوشتند که اگر مجاهدی ده راکت داشته باشد و پنجتای آن را فیر کند، چند راکت نزدش باقی خواهند ماند. در دورهی اول طالبان نیز ثقافت اسلامی همین کارکرد را داشت. امروز هم چنین است. آن پنجصدوپنجاه استادی که برای این مضمون استخدام شدهاند، اسلام و فرهنگ آن را از نظر علمی، جامعهشناختی، مردمشناختی یا تاریخ اندیشه تدریس نخواهند کرد. آنان در دانشگاههایی که هنوز باز ماندهاند (و فقط به اسم دانشگاهاند نه به صفت)، به القای جزمیات رادیکال طالبانی به اسم ثقافت اسلامی خواهند پرداخت و از این مضمون برای راندن دانشجویان بهسوی گرایشهای افراطی و تروریستی استفاده خواهند کرد.
حال، سؤال این است که مردم افغانستان چه چیزی را در مسلمانی خود کم دارند که قرار است مضمون ثقافت اسلامی آن کمبود را تکمیل کند؟ اگر از جزئیات دقیق ورود اسلام به افغانستان بگذریم، از مسلمانی مردم افغانستان حداقل هزار سال میگذرد. مردم افغانستان در این هزار سال چه چیزی از مسلمانی را نیاموختهاند که حالا باید یاد بگیرند؟ ممکن است کسی بگوید که مسلمانبودن فرق دارد با شناخت دقیق دین اسلام و مضمون ثقافت اسلامی در دانشگاهها این شناخت را به شاگردان و دانشجویان میدهد. اما حقیقت آن است و تجربهی گذشته نشان میدهد که استادان ثقافت اسلامی فقط دو کار میکنند: اولی، تکرار منقولات اندوده به خرافاتی است که در قرون گذشته میلیاردها بار گفته شدهاند و هیچ سودی به حال مردم نداشتهاند و دومی، تزریق و القای افکار تندروانه و خشونتپرورانهیی است که در نیمقرن گذشته از عوامل اصلی ویرانی افغانستان بودهاند.
نکتهی تأملانگیز در این میان این است که وقتی طالبان با خشنودی اعلام میکنند که برای اسلامیزهکردن چندلایهی سیستم آموزشی در سطوح تحصیلات عالی اقداماتی انجام دادهاند، جامعهی اسلامخواه و شکاک نسبت به سلامت اعتقادی و اخلاقی نسل جوان در این کار طالبان مایهیی برای «تسلی خاطر» خود مییابد. در مجالس و مراسمی که اشتراککنندگان اصلیشان مردان میانسال و بزرگسال افغانستان باشند، بسیار میشنویم که طالبان با تمام بدیهای دیگری که دارند، خوب جلو کژرویهای زنان و بیمبالاتی جوانان را گرفتهاند. البته بدیهی است که تمام مردان میانسال و بزرگسال افغانستان چنین نمیاندیشند. از سویی دیگر، جوانان بسیاری هستند که در گرایشهای بنیادگرایانه و افراطی از خود بنیانگذاران دین مبین نیز پیشتر میروند. اما در این هم تردیدی نیست که آن بخش از جمعیت مورد اشارهی کشور که بیرونرفتن از چارچوبهای سنتی مرسوم و عادتیشدهی خود را برچسپ «انحراف» میزند (و تعداد اعضایش کم هم نیست)، خوشحال میشود وقتی میبیند که طالبان دانشگاهها را «اسلامی» میسازند. به همین خاطر، سیاست طالبان در کنار گذاشتن علم از یکسو و تأکید فراوان بر ثقافت اسلامی از سویی دیگر، در جامعهی ما طوری دریافت میشود که گویی چیز عجیبی در حال رخدادن نیست. این از آن روست که بسیاری از کسانی که مخالفت سیاسی با طالبان دارند، در اسلامخواهی و بنیادگرایی به سختی میتوانند خود را از طالبان متمایز کنند.