نگاه ‌درون‌مرزی بر «پشت مرز»

خوانشی از مجموعه داستان‌های فاطمه خاوری

اطلاعات روز
اطلاعات روز
Photo: sent to Etilaatroz

حبیب همدرد

از مهم‌ترین ویژ‌گی داستان‌های «پشت مرز» سچگی در بیان روایت است. نویسنده در تمام داستان‌ها، حرفش را بدون تکلف ابراز داشته است. این کار باعث شده تا حس هم‌زادپنداری خواننده با راویان داستان‌ها تقویه یابد؛ چنان‌ که اصلا داستان‌نویسی پشت این روایت‌ها وجود نداشته است. داستان‌ها از دلِ قصه‌گوی دردمندی بیرون می‌جهد که فقط می‌خواهد گپ بزند و درد دل نماید تا بغض ترک‌خورده‌ی گلویش بیرون بریزد. تند تند و پشت سر هم گپ بزند تا مبادا کسی وسط حرفش بپرد یا فرصت گپ‌زدن تمام شود؛ بی‌آن‌که به فکر این باشد که آیا کسی سخنانش را خواهند دانست؟ این شیوه‌ی بیان و روایت سچه‌ی خودمانی باعث شده که ما در مدت خوانش داستان‌ها اصلا به فکر نویسنده‌ی آن‌ها نیفتیم؛ وقتی به آخرین نقطه‌ی صفحه‌ای ۱۳۲ می‌رسیم ناگهان متوجه‌ حضور کسی می‌شویم که خالق و پردازنده‌ای این داستان‌ها و گوینده‌ای این روایت‌های شیرین و خودمانی است.

زن معنای زندگی

وقتی زن خلق شد واژه‌ی زندگی هم پدید آمد و معناپذیر گشت؛ طوری‌ که اگر زن را از «زندگی» حذف کنیم، معنای آن نیز حذف می‌شود.

زنی تصویرشده در داستان‌های فاطمه خاوری چنین زنی است؛ زنی معنامند و معناآفرین. زنی که حتا نمی‌شود گفت سرشار از عاطفه است، بلکه او خود عاطفه و مهربانی است.

زنی که همیشه دو دلیل برای زیستن دارد: «بمیرم، چقه حاجی خوش شد. خیر ببینه یک دقیقه پیش حاجی شیشت و کتش درد دل کد. مه خو برش هم‌صحبت نمی‌شم. خانه بودیم، دم دکان می‌شیشت و با بقیه‌ی دکاندارها گپ شان داغ بود؛ اما این‌جه تنها و غریب مانده» (خاوری، ۱۴۰۰، ص ۱۸). این جمله‌ها را زنی می‌گوید که خودش آشفته و حیران با بیماری دست‌وپنجه نرم می‌کند، اما در طول مسیر برگشت از پاکستان و روزهای ماندن‌شان در پشت مرز، مدام به فکر حاجی شوهرش است. هیچ نیست که از درد خودش دم بزند. هیچ نیست که از طرز حرف‌هایش احساس کنیم این زن بیمار و ناخوش‌احوال است. مدام حال‌وهوا و حس‌وحال حاجی را زیر نظر دارد. حتا متوجه می‌شود که ریش حاجی تار انداخته است و سفید گشته است. «درحالی‌که به زور نانه قورت می‌تم، سمتش می‌بینم و می‌گم: “چرا نمی‌خوری؟” حاجی سری تکان می‌ته و می‌گه: “مه اشتها ندارم. تو بخور!” نان ده گلویم بند می‌مانه. صدایش غم غریبی داشت. ده این چند وقت حاجی پیرتر شده. چند تار ریشش هم سفید شده. دلم می‌شه دستمه دراز کنم و ریش‌هایشه نوازش کنم» (همان، ص ۸).

کدام موجودی می‌تواند این‌قدر مهربان و صمیمی باشد که در هر حالت عشق بورزد، دوست بدارد، مهربان باشد و هوای آدم را داشته باشد. «نمی‌فامم کی اس و چه کار داره که ایقه حرف می‌زنه و حاجی ره سر پا نگه‌داشته. کمرش درد خواد گرفت» (همان، ص ۱۴).

دلیل دوم زیستن این زن: «تقصیر مه بود. حاجی خو می‌گفت که تا آمدن جواب آزمایش منتظر بمانیم. اما مه از خاطر اولادا شله بودم که زودتر حرکت کنیم. این‌جه ماندن‌مان تقصیر مه است» (همان، ص ۱۴). دلیلی که گاهی زنان معترض «پشت مرز» به‌شدت از آن انتقاد می‌کنند. انتقاد از فداکاری. انتقاد از عاطفه‌ی سرشار که گاهی به نظر شان بیش از حد اند. «این زن‌ها استن که همیشه بدترین اهانت‌ها به آن‌ها می‌شه. شکنجه‌ی شان می‌کنن و آن‌ها تنها خاموشانه همه چیزه تحمل می‌کنن. همیشه هم برای این تحمل بهانه‌ای دارن (اولاد). همیشه اولاد بهانه‌ای اس که از این جنس ضعیف سنگی می‌سازن تا ده برابر سختی‌ها مقاوم باشه» (همان، ص ۹۱-۹۰).

واقع‌بینی و جامعه‌نگرانه

داستان‌های این کتاب، به‌ویژه پشت مرز یک داستان به تمام معنا جامعه‌نگرانه است. روابط و فضای خصوصی زنِ راوی پشت مرز با حاجی شوهرش آن‌قدر زیبا و عینی کار شده است که هیچ فکر نمی‌کنیم یک نویسنده بیرون از این فضا آن‌ را نوشته باشد. فکر می‌کنیم، همان زن با همان حس‌وحال زنانگی‌اش آن ‌را بازگو کرده است.

زنی که در این داستان حضور دارد همان زنی آشنای این مرزوبوم است که همواره به کم‌ترین‌ها قانع بوده است. «حاجی که حتا حاضر نبود با ما ده پارک یا باغ بره، با مه به پاکستان آمد و تمام مدت از خاطر مه این‌سو و آن‌سو دوید. حالا دیگه با دیدن دیگران حسودی نخواد کدم» (همان، ص ۵).

زنی که همیشه غصه می‌خورد و در اوج دلتنگی به فکر شوهرش است. «فقط یک خوراک گرفته. کور شوم. حتماً ده بی‌پیسگی خورده. ده این مریضی چیزی که بود، گم کد. خدا می‌دانه چقه از دیگران قرض گرفته و مه خبر ندارم» (همان، ص ۱۲).

«روی مه دور می‌تم و درحالی‌که خوده با ترموز چای مصروف نشان می‌تم، آهسته با انگشت اشک مه پاک می‌کنم. دستمه روی دهانم می‌گیرم که گریه‌ام زیادتر نشه. اشک‌هایم یکی یکی روی سرپوش ترموز می‌افتن. دلش چقه درد داشت، ولی پیش مه  دم نمی‌زنه» (همان، ص ۱۷).

مردی که در «پشت مرز» حضور دارد، مردی است که: «خوش نداره ازش پرسان کنیم چه می‌کنی و کجا می‌ری» (همان، ص ۵)، اگر جوابی هم بدهد: «…فقط سرشه تکان می‌ته که ها» (همان، ص ۶)؛ اما همین مرد: «]حاجی[ بیرون می‌شه. عادت نداره ده اتاقی که سیاسرها باشه بمانه» (همان، ص ۹) و یا «حاجی سری تکان می‌ته و می‌گه خانه کمی صحتش خوب نیس» (همان، ص ۱۷) که حتا حاضر نیست به خانم‌اش «خانم» بگوید، با این اخلاق و فکر و آبروداری وطنی، گاهی مانند یک پرستار مهربان و عاشق دل‌سوخته و «جنتلمن» روی خاک و خاشاک می‌نشیند. «حاجی لوازمه مانده سمت مه می‌آیه …خاری ره که به پایم رفته می‌کشه. کمی خون بیرون می‌زنه. حاجی دستشه زیر پایم می‌گیره و دقیق‌تر پای مه می‌بینه که خاری نمانده باشه. پایمه از روی دستش بر می‌دارم و می‌گم چیزی نیست» (همان، ص ۱۷).

زمانی ‌که پای عشق و دوست‌داشتن وسط می‌آید، همین مردی‌ که ریشش تار انداخته، جواب زنش را با تکان سر می‌دهد، در اتاقی که زن‌های دیگر باشند نمی‌نشیند، خانم‌اش را «خانه» می‌گوید و با زن و اولادهایش به پارک و باغ نرفته است، این‌طور عاشق و دل‌خسته و منقلب می‌شود: «می‌گم: “اگه مه نرسیدم، تو…” حاجی دیگه رقم سمتم سیل می‌کنه. هیچ وقت ده تمام عمرم این رقم نگاهم نکده بود. اَمَه پیش دهانم می‌گیره و می‌گه: “وقتی می‌بینی جان یکی به جانت بند اس، هیچ وقت به مردن فکر نکو!” جرأت نمی‌کنم دستمه پیش کنم؛ فقط دهانمه باز می‌کنم. حاجی امه ده دهانم می‌مانه و لبخند می‌زنه» (همان، ص ۱۹).

حاجی و خانم‌اش، مرد و زن آشنایی است که در درون هر کدام ما خانه دارند. بسیاری‌های ما یا این‌چنین زندگی می‌کنیم یا در خانواده‌هایی بزرگ شده‌ایم که پدر و مادرهای ما چنین می‌زیسته‌اند. از این‌رو «پشت مرز» نه تنها که زندگی و روابط زناشویی حاجی و خانم‌اش را به‌صورت عینی و زیبا به تصویر کشیده است، بلکه زندگی یک بخش بزرگی از جامعه‌ی ما را بازتاب داده است. آن‌طور که در کم‌ترین داستان‌هایی می‌شود مانند آن ‌را یافت.

زنان و اعتراض

در داستان «چرا باید برگشت» -که نیز از بهترین داستان‌های این کتاب است- سیما و مریم، دو خواهری است که به دستور پدر شان مجبور اند از کله‌ی صبح تا بوق سگ قالین ببافند. پدری که هیچ وقت با زبان خوش رفتار نمی‌کند و فقط کار می‌خواهد. «سیما، چه روزهای سختی بود نه؟ از کله‌ی صبح تا بوق سگ سر قالی بودیم و به جای یک دستت درد نکنه چهار پنج تا فحش و نق نثار ما می‌کد. حالی امروز مره بچیم خطاب کد، بعد این همه سال. چه می‌شد که همو وقت هم ما ره بچیم می‌گفت. به مهربانی کت ما گپ می‌زد؟ او وقت با خوشی و دل باز کتش حرف می‌زدیم، اما، اما نه! حرف خوش چه؟ تنها وقتی‌که با عصبانیت از پشت مان تیر می‌شد و حرف نمی‌زد، روز خوب مان بود» (همان، ص ۱۰۹).

سیما که بیمار می‌شود، پدرش اعتنایی نمی‌کند. بعدا برای کم‌شدن شدت دردش تریاک به خوردش می‌دهد. «سیما او لحظه با قدیم خیلی فرق کده بود. انگار او دیگه کس بود و سیمای که زمانی سر زمین گندم درو می‌کد، دیگه کس. هیچ قیافه‌ای او وقت‌ها ره نداشت. به خاطر مصرف تریاک سیاه شده بود و لاغر؛ طوری ‌که استخوان‌های قبرغه‌هایش معلوم می‌شد. دم مرگ همش لبخند به لب داشت. مه طاقت کده نمی‌تانستم و گریه می‌کدم. سیما برای دلداری به مه لبخند می‌زد و می‌گفت چرا گریه می‌کنی؟ باید خوشحال باشی. دیگه سر قالی نمی‌شینم» (همان، ص ۱۰۴).

سیما و مریم، دو خواهر زجرکشیده‌ی کارگر که اغلب از فرط ماندگی بیچاره و درمانده هستند. «سیما می‌گفت کاش پرنده می‌بودیم و پرواز می‌کدیم. مه برش می‌گفتم ما اگه پرنده هم می‌بودیم، باز هم باید ده قفس زندگی می‌کدیم» (همان، ص ۱۰۴). سیما که دید حق با مریم است، راه آزادی را جست‌وجو کرد. راه رهایی و خلاصی تا دیگر در بند نباشد. «…سیما پرید، پرنده شد و رفت به آسمان‌ها؛ به جایی که همیشه آرزویشه داشت» (همان، ص ۱۰۴).

مریم، این پرنده‌ی تنها و در بند مانده، این قربانی خانواده‌ی مردسالار زن‌ستیز گاهی اعتراض می‌کند. اعتراض تلخ و شدید. «به مادرم ماندم. نه تنها مادرم، همه. همه‌ی زن‌ها همی‌طور استن. همیشه می‌گن زن‌ها نیمه‌عقلن. راست می‌گن. این زن‌ها استن که همیشه بدترین اهانت‌ها به آن‌ها می‌شه. شکنجه‌ی شان می‌کنن و آن‌ها تنها خاموشانه همه چیزه تحمل می‌کنن. همیشه هم برای این تحمل بهانه‌ای دارن (اولاد). همیشه اولاد بهانه‌ای اس که از این جنس ضعیف سنگی می‌سازن تا ده برابر سختی‌ها مقاوم باشه. حتا مردترین مردها هم توانایی‌یی ره که یک زن برای مقابله ده برابر سختی‌ها داره، نداره. تلاش می‌کنن اما نمی‌تانن و وقتی که خوده عاجز و ناتوان می‌بینن، همه چیزه رها کده عقب می‌کشن. چون آزادن. اما زن‌ها حتا اگه ببازن هم می‌مانن و همه‌چیزه تحمل می‌کنن. شاید خدا برای همین نیم‌عقل آفریدشان. به جای عقل ندادگی شان، برای شان عاطفه داد؛ چیزی‌که برای مردها نداد» (همان، ص ۹۱-۹۰).

مریم و سیما، نماد هزاران دختر این سرزمین اند که زیر بار فقر و جهل و تعصب جنسیتی یا آرزوی قشنگی نداشته یا اگر هم داشته‌ است بال پرواز به آن سمت را نداشته است. مادر شان، نماد بسیاری از زن‌های این سرزمین زن‌آزار است که کم‌ترین بازخورد روزانه‌ی‌شان «ناقص‌العقل» شنیدن است. و پدر مریم و سیما، این مست و خرفت بی‌عاطفه، مثال هزاران مردی است که زندگی و مسلمانی و بهشت‌ رفتن و نرفتن شان را در چه‌گونه بودن زن‌ها تعریف می‌کنند.

کاستی‌ها

همه‌ی داستان‌هایی که در مجموعه‌ی «پشت مرز» گنجانیده شده است، دارای روایت سچه‌ی لهجه‌ای می‌باشد که روایت با دیالوگ‌ چندان فرقی ندارد. مانند: «همی نزدیک‌ها یک بندر اس، همون‌جه مسافرها ره تا می‌کنه» (همان، ص ۷). این نمونه‌ی یک دیالوگ است که با جمله‌ی پیش از خودش هیچ تفاوتی ندارد. «حاجی عرق‌چینه روی سرش می‌مانه، لنگی ره مثل دستمال روی شانه‌اش می‌اندازه و می‌گه…» (همان، ص ۷). چون دیالوگ‌ها همان گپ‌زدن سچه و روان معمول شخصیت‌ها در داستان‌ها است، و در «پشت مرز» غالب شخصیت‌ها زنان و مردان بی‌سواد و کم‌سواد عادی هستند، بایسته است که همان‌طور بازتاب داده شود. با این وصف، دیالوگ بالا را می‌شود این‌طور سچه‌تر ساخت: «امی نزدیکا یک بندر اس، امونجه مسافرا ره تا می‌کنه.» در سراسر دیالوگ‌ها، پسوند جمع‌ساز (ها) مشکل‌ساز شده است و از سچگی آن قدری کاسته است.

یکی دیگر از واژه‌های نامستقل که در دیالوگ‌ها و روایت مشکل‌ساز شده (ده) می‌باشد. به عنوان مثال: «شوهرش ده سال پیش فوت شده بود. چون اجاقش کور بود، اولاد ندارن. او دیگه ازدواج نکد. می‌گفت شوهر خدا بیامرزش خوب مرد بود و ده این دوره زمانه نمی‌شه دیگه مردی مثل او یافت» (همان، ص ۸۷). در این‌جا (ده) اولی عدد ۱۰ را بازگو می‌کند و (ده) دوم، شکل لهجه‌شده‌ای (در) است. بهتر است (در) را به (دَ) تغییر دهیم نه (ده).

همچنان از لحاظ فنی و نگارشی، در کتاب با مشکلات فراوانی سر می‌خوریم که اغلب ناشی از اشتباهات تایپی یا کم‌دقتی است.

ترکیب‌ها

«روزانه‌کاری» در صفحه‌ی ۶۲ و «روی‌انداز» در صفحه‌ی ۱۰۴ از خوب‌ترین ترکیب‌های به کار رفته در «پشت مرز» است. همچنان «قیافه‌ی غارم» که در صفحه‌ی ۹۶ و ۹۷ آمده معنای ناآشنا و غریب دارد. و ترکیب «چوب‌لباسی» در صفحه‌ی ۸۹، کمی نازیبا جلوه می‌کند.

نتیجه

«پشت مرز» را می‌توان به جرأت از بهترین مجموعه داستان‌های منتشرشده در این اواخر قلم‌داد کرد؛ داستان‌هایی که هر کدام به‌طور مستقل در جشنواره‌های ادبی مقام آورده‌اند. سچگی روایت، زبان ساده و صمیمی، تخیل شعرگونه و به کارگیری تکنیک‌های نو از ویژگی کار فاطمه خاوری است که در این مجموعه به زیبایی آن‌ را نشان داده است.

با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه