یاسین احمدی
نماد یا نمادگرایی در جوامعی که انواعی فشار ساختاری و سرکوب سیاسی را تجربه کردهاند، و نیز دچار فقر مزمن و درگیر انسداد افقهای روشن آینده هستند، بهمثابهی آخرین ایستگاه معناسازی عمل میکند. نماد یا نمادگرایی در چنین جوامعی، واکنش انتخابی و لوکس به جهان موجود نیست بلکه مکانیسم دمدستی و مبرم حیاتی برای بقای جمعی است. وقتی زبان زیستی در یک جامعه حقیقت را تحریف میکند، و سیاستورزی نه با خرد، که با زور و تزویر پیش میرود، بنیان نهادها فرو میریزند و آینده از تصور خارج میشود؛ اینجا است که نمادها جای عقلانیت نهادی را میگیرند و وظیفهای را عهدهدار میشوند که باید سیاست و قانون آن را انجام میدادند. در واقع، کارکرد نمادها در چنین وضعی حفظ امکان زیستن، ولو به شکل صوری آن است.
در وضعیتی که جامعه تحت فشاری فراتر از تصور قرار گیرد، خاکریزهای اعتماد به واقعیت فرو میریزند. در چنین وضعی، دیگر آمارها، وعدهها و روایتهای قدرت باورناپذیر میشوند و این بیباوری جمعی سبب ایجاد خالیگاهی در پهنهی سیاسی میگردد. در این خلاء، نمادها بهمثابهی حقیقت جایگزین واقعیت ظاهر میشوند. البته، اینجا حقیقت به معنای تطابق با واقع نیست بلکه حقیقت به معنای آن چیزی است که قابل تحمل، قابل باور و قابل انتقال باشد. نمادها در چنین وضعی واقعیت را توصیف نمیکنند بلکه واقعیت را برای زیستن قابل تحملتر میکنند. اینجا است که نمادها بهعنوان پاسخی به وضعیت نامطلوب فهم میشوند. در جوامع تحت فشار، نمادسازی صرفا زبان معنا نیست بلکه بهعنوان سپر روانی و اجتماعی نیز استفاده میشود. اسطورهسازی، خلق یک قهرمان، یا حتا یک شعار که به صفت آیینهی آرزوهای جمعی طرح شود، میتواند چنان نقشی را ایفا کند که هیچ سیاست اجتماعی قادر به انجامش نباشد. کارکرد یک نماد در شرایطی که همه چیز، یک فرد را به انزوا و بیمعنایی رانده است، بازیابی حس ما بودن است.
در جوامع تحت فشار و فاقد نهادهای پایدار، نمادها اغلب حول سه محور شکل میگیرند: رنج، قربانی و وعدهی نجات. در چنین جوامعی، به رنجها صبغهی نمادین بخشیده میشود تا بیمعنا نباشد؛ قربانی وارد دنیای قدسی میشود تا مرگش بیثمر تلقی نگردد و نجات نیز نمادپردازی میشود تا مسیر آینده بسته نماند. فرآیند نمادسازی را نمیتوان صرفا یک روند ایدئولوژیسازی در نظر گرفت بلکه میتواند واکنش هستیشناختی به انسداد افق نیز باشد. رنه ژیرار در شرح جوامع درگیر بحرانها میگوید که در جوامع بحرانی، قربانیسازی نقش مرکزی مییابد، اما در جوامع تحت فشار، قربانی همیشه دیگری نیست؛ اغلب «خود» است. جامعه با نمادسازی از رنج خود، آن را به سرمایهی معنایی بدل میکند. این نمادسازی میتواند هم نیروی مقاومت باشد و هم منبع بازتولید درد؛ میبینیم که مرز میان این دو بسیار باریک است.
در جوامع ناامید، قدرت مسلط اغلب حقیقت خود را از دست میدهد، اما قدرت نمادین پابرجا میماند و به زیر پوست جامعه میخزد. این وضعیت نظریهی فوکو را تأیید میکند که گفته است باید توجه داشت قدرت تنها سرکوب نمیکند بلکه حقیقت تولید میکند. نمادهای غیررسمی، حافظههای ممنوع، روایتهای شفاهی و اسطورههای محلی به رژیمهای حقیقت بدیل تبدیل میشوند. این حقیقتها شاید علمی نباشند، اما مشروع اند، زیرا با تجربهی زیسته همخوان اند. در این وضعیت، بدن نیز به میدان نمادپردازی بدل میشود؛ از بدن گرسنه در چنین جوامعی گرفته تا بدن زندانی و بدن شهید، همگی حامل معناهایی میشوند که فراتر از زیستشناسیشان بودهاند. در جوامع ناامید، بدن آخرین متن است؛ متنی که میتواند از سکوت و زخماش گرفته تا نحوهی دفناش به نمادهایی بدل شود، چیزی که در گسترهی زبان رسمی حاکم بر جامعه نمیگنجد.
در چنین جوامعی، عقلانیت نهادی جای خود را به بارهای عاطفی شدید داده است و این شدت عاطفه هم نمادها را خطرناک میسازد و هم رهاییبخش، زیرا نمادهایی که در چنین شرایطی معناپذیر شدهاند، میتوانند خشونت را در مقیاسی وسیع توجیه کنند. حضور پررنگ نمادها به معنای فروریزی تمامی نهادهای پایدار یک جامعه است. در چنین شرایطی، نمادها آخرین خاکریز دفاعی و معنادهی به زندگی جوامع ناامید به شمار میروند و این وضعیت بهگونهی ترسناک مستعد افراطگرایی نیز هست. نیچه در مورد فروریزی افق معنا هشدار میداد که این وضع انسان را یا بهسوی نیهیلیسم منفعل سوق میدهد یا مجبورش میکند به نیهیلیسم فعال پناه ببرد. بهباور نیچه، در جوامع تحت فشار، نمادگرایی اغلب شکل نیهیلیسم فعال به خود میگیرد که به بیشتر ساختن معنا منتهی میشود؛ ممکن است بهایش افراط یا اسطورهسازی باشد و معنا نیز شاید ناپایدار بماند. از دید نیچه، اما این وضع قابل درک است، زیرا انسان نمیتواند در خلاء معنا زندگی کند.
در چنین شرایطی، نمادهای ساده و فشرده توان و کاربرد بیشتری مییابند. پیچیدگی عقلانی نمیتواند کارآمد باشد؛ آنچه کارآمد است تصویر، روایت کوتاه و نشانههای قابل حمل است. به همین دلیل، جوامع ناامید اغلب به نمادهای شدیدا دوقطبی گرایش پیدا میکنند، مانند خیر-شر، قربانی-جلاد، ما-آنان. این دوقطبیسازی نه نشانهی جهل بلکه میتواند واکنشی به فشار بیشازحد پیچیدگی باشد. البته، لزوما نمادگرایی در چنین جوامعی صرفا واکنشی نیست بلکه اغلب خلاق نیز هست. تاریخ شاهد است که بسیاری از غنیترین اشکال شعر، اسطوره، موسیقی و روایت از دل رنجهای جمعی زاده شدهاند. نماد در اینجا نه فقط ابزار تحمل رنج بلکه راهی برای تبدیل رنج به معنا و حتا زیبایی است. این همان جایی است که نماد میتواند نیروی رهاییبخش باشد، نه فقط مکانیسم دفاعی.
گفتیم که کارکرد نمادها در سه حوزهی رنج، قربانی و وعدهی نجات شکل میگیرد. تا اینجا، اگر نمادها از مسیر اصلیشان منحرف نشوند، کارکرد مثبت دارند، اما خطر اصلی زمانی پدید میآید که نمادها جای واقعیت را کاملا بگیرند. وقتی نماد نه پلی بهسوی آینده بلکه جایگزین آن شود، جامعه در چرخهی بازتولید رنج گرفتار میشود. نمادهایی که قرار بود زخم را معنا کنند، خود به زخم تبدیل میشوند. چیزی که ما در بسیاری از موارد زندگیمان دیدهایم، این است که مراسم مذهبی، بهخصوص در بخش عاشورا، مراسم حج و زیارت کربلا و سایر نمادهایی از این دست، از وضعیت پل بودن بهسوی آینده خارج شدهاند و خود نمادها تبدیل به آینده شدهاند و ما را در چرخهی بازتولید رنج گرفتار ساختهاند. روشن است که در چنین وضعیتی، فقط عقلانیت و فلسفه وظیفه دارند برای نقد عقلانیسازی این نمادها وارد عرصه شوند؛ در غیر اینصورت، این نمادها به جای تولید معنا، نوعی بیمعنایی تازه را وارد چرخهی حیات اجتماعی خواهند کرد. بهگونهی مثال، بین سالهای ۲۰۱۲ تا ۲۰۱۷، طبق یک آمار سردستی، سالانه صدها میلیون دالر از مناطق هزارهنشین صرف هزینهی مسافرت کربلا و دمشق میشد. این خدمات را حدود ۵۰۰ شرکت زیارتی در این منطقه ارائه میدادند، در حالی که از اول میدان دهمزنگ تا انتهای پل خشک برچی حتا یک دستشویی عمومی وجود نداشت. اینجا دیگر نماد عاشورا و سایر آیینهای مذهبی پلی برای رسیدن به حقیقت به شمار نمیرفتند بلکه خودشان تبدیل به حقیقت شده بودند. این همان خطر اصلی است که نیچه از رسیدن به آن هشدار میداد.
پل ریکور در بخش بیان نمادها میگوید: نماد ما را به اندیشیدن فرا میخواند. در جوامع تحت فشار، این فراخوان اغلب خاموش میشود، زیرا نماد بیشازحد مقدس میگردد. تقدس مطلق نماد، اندیشه را تعلیق و عقل را تعطیل میکند، اما بدون اندیشه، نماد به بت بدل میشود. تفاوت میان نماد زنده و بت دقیقا در امکان پرسشگری است. نمادها تا زمانی نماد باقی میمانند که امکان پرسشگری در آنها وجود داشته باشد و هیچگاه از دست نقد عقلانی به حاشیههای امن نخزیده باشند. نمادها به میزانی که مقدستر شوند، از دید عقلانی مبتذلتر نیز میشوند؛ دقیقا مانند اسلام امروز که امکان هر نوع پرسشگری از حوزهی حیاتاش برچیده شده و هر پرسشی با پاسخ قاطع کفر و ارتداد، به قیمت جان پرسشگر، تمام میشود.
نمادگرایی، واکنش انسانی به شرایط غیرانسانی است. نمادها همزمان حامل رنج، امید، خطر و امکان هستند و فهم آنها نیازمند همدلی فلسفی است، نه قضاوت شتابزده. تنها از خلال این فهم است که میتوان تشخیص داد کدام نماد در خدمت بقا است و کدام در خدمت تداوم و بازتولید رنج و زخم. اما اگر هالهای از تقدس و شبکهای از امتناع پرسشگری و نقد دور آن پیچیده شود، قضیه معکوس میگردد؛ یعنی خلق شرایط غیرانسانی به جای پرسش و واکنش انسانی.
افغانستان امروز یکی از روشنترین نمونههای جامعهای است که نمادها در مرکزیت بقای آن قرار دارد. نمادگرایی در افغانستان واکنشی به غیبت تاریخی دولت و نهادهای پایدار است، نه یک انتخاب فرهنگی؛ نمادگرایی یک ضرورت وجودی در این جامعه است. جامعهای که امکان برنامهریزی عقلانی برای آینده از آن سلب شده، امیدها نسبت به شکلگیری قوانین استوار و شبکههای حمایت اجتماعی بر باد رفته، ناگزیر است با پناه بردن در شبکهای از معناهای نمادین از فروپاشی خود جلوگیری نماید. نمادها همیشه در کشورهایی پررنگتر اند که دولتها بهطور تاریخی ناپایدار اند، قوانین نا استوار همیشه طبق سلیقهی فرد تکوین مییابد، آینده دائما تعلیق شده و خشونت به تجربهای تکرارشونده بدل گشته است؛ همچنین حذف دیگران به سنت سیاسی تبدیل شده است. در چنین جوامعی، نمادها جای نهادها را میگیرند.
در افغانستان، فشارهای هستیشناختی بیش از فشارهای سیاسی و اقتصادی زندگی مردم را دچار بحران نموده است. نسلهای متوالی در وضعیت نامعلومی از آینده زیستهاند. جنگ، خشونت، فروپاشی نظمها و تغییر پیدرپی قدرت، امکان تثبیت روایت واحد از واقعیت را از میان برداشته است. در چنین شرایطی، آنچه فرو میریزد نخست «اعتماد به روایت رسمی» است. دولت، ایدئولوژی، برنامههای توسعه و حتا زبان حقوقی اعتبار خود را از دست میدهند؛ دقیقا همان چیزی که در ایران و افغانستان امروز اتفاق افتاده است. به نظر میرسد که فردای ولایت فقیه در ایران و فردای طالبان در افغانستان، فردای بدون اسلام و الهیات سیاسی باشد.
نمادگرایی در افغانستان اغلب گرداگرد رنج سامان مییابد. رنج در این حوزه نه بهعنوان حادثهی گذرا بلکه بهعنوان سرنوشت ابدی جمعی نمادپردازی میشود. در چنین سرزمینی، روایت مظلومیت، تاریخ قربانیبودن و حافظهی زخم به سرمایهی معنایی بدل میشوند که جامعه از طریق آن خود را تعریف میکند یا با معنا دادن به این روایتها راهی برای آینده ترسیم مینماید. این امر را نمیتوان صرفا ایدئولوژی قربانی نامید بلکه باید آن را راهی برای معنا دادن به تجربهای دانست که در غیر اینصورت تحملناپذیر بود.
شیرین را به یاد دارید؟ نماد خیزش چهلدختران. چهلدختران نماد پاکی زنان و دخترانی است که با استقبال از مرگ، تسلیم خشونت کور رژیمی نشدند که نماد فقدان نهادهای کارا برای تأمین عدالت و کرامت انسانی بود. امروزه، به شهادت شهدای چهلدختران، به دیدهای نمادی برای معنا دادن به زندگی در سایهای شوم وحشت نگریسته میشود؛ نمادی برای حفظ کرامت انسانی که فریاد میزند: اگر میتوانی بمیران، ورنه بمیر. رنج جامعهی امروز ما با این نمادها معنا داده میشود. جامعهای که نتواند رنج خود را معنا کند، یا به پوچی مطلق میرسد یا در درون خشونت کور فرو میغلتد.
میشل فوکو میگوید که در شرایط سرکوب و فقدان نهادهای کارا و متوازن در یک جامعه، بدن آخرین رسانهی حقیقت است، زیرا شرایط سرکوب تمام آزادی و امکان آن را از مردم ستانده است. برای همین، در چنین جوامعی نمادهای رنج اغلب با بدن پیوند مییابند: بدن عبدالخالق، بدن شیرین در کوه چهل دختران، بدن زندانیهایی که فقط به جرم دیدهشدن میپوسند، بدن تکهتکهشدهی زنی از غور تا بامیان و سپس پل خشتی. همگی به متنهای نمادین بدل شدهاند و سخن میگویند، زیرا زبان رسمی کشور، نهاد و قانون، خاموش و بیاعتبار شده است یا در قعر تفکر استبداد سقوط نموده است.
در چنین شرایطی، «انتخاب مرگ» میتواند آخرین زبان آزادی باشد. از اینرو، این چهل دختر نه قربانیان خاموش بلکه نشانههای زندهی حافظهی جمعی مردمی اند که از زندگی فقط محرومیت و مردن را آموختهاند. همین نمادها است که به جامعه میگویند کرامت انسانی و آرزوی برابر زیستن قابل مصادره نیست و مقاومت میتواند در لحظهای آخر هم به معنایی ماندگار تبدیل شود.
از منظر فلسفهی قدرت، رخدادهایی همانند چهل دختران، موعود و کاج و تمامی زایشگاهها و آموزشگاهها در افغانستان، افشاگر حد نهایی خشونت سیاسی نهادینهشده در بدنهی جامعه و سرزمین ما است؛ جایی که نظام سلطه با حذف آینده، تخیل و بدن، خود زمینهی زایش یک معنای ابدی را فراهم میکند که دیگر قابل مهار نیست. بدینسان، «چهل دختران و کاج» به زایشگاه یک مفهوم نامیرا بدل میشوند، مفهومی که گواهی بر این حقیقت است که وقتی سیاست اخلاق را تعلیق میکند، کنش تراژیک انسان میتواند خود به داوری اخلاقی تاریخ تبدیل شود؛ همانگونه که فوکو باور داشت که بدن آخرین رسانه برای تحقق آرزوی انسان است.
در افغانستان، قبرستانها، عکسهای کشتهشدگان در راه عادلانه زیستن، روایتهای وحشتناک شفاهی از شکنجه و آوارگی و کوچهای اجباری، جای آرشیو رسمی را گرفتهاند. نمادها در چنین جایی فقط گذشته را روایت نمیکنند بلکه آیندهی ممکن را نیز محدود یا هدایت میکنند. وقتی جامعه خود را اساسا قربانی تعریف میکند یا بدان ماهیت قربانی رایگان داده میشود، افق کنش جمعی تنگ و تنگتر میشود؛ اما در عین حال، همین نمادسازی میتواند نیروی مقاومت تولید کند. بسیاری از اشکال همبستگی قومی، مذهبی و محلی در افغانستان نه بر پایه برنامهی سیاسی بلکه بر پایه نمادهای مشترک رنج و بقا شکل گرفتهاند. این همبستگیها اگرچه شکنندهاند، اما اغلب تنها شکل موجود کنش جمعی محسوب میگردند.
متأسفانه یکی از مهمترین ویژگیهای نمادگرایی در افغانستان، قدسیشدن نمادها در شرایط ناامیدی است. البته مصیبت بزرگتر از این هم آن است که اغلب قدسیها به شکل وارونه تبدیل به نماد میشوند. رهبری حملهی خونین انترکانتیننتال توسط پیامبر اسلام نمونهی گویا از نمادیشدن قدسیها است. این ناهنجاریهای اجتماعی نشان میدهد که هرچه نهادها ضعیفتر میشوند، نمادها قدسیتر و قدسیها نمادیتر میگردند. همین امر سبب میگردد تا یک روایت تاریخی از حوزهی نقد خارج شده و در طاق قدسیت جای خوش کند. بدیهی است که این تقدسگرایی دو کارکرد متضاد همراه دارد: از یکسو معنا و انسجام میبخشد و از سوی دیگر اندیشه را تعلیق و تسخیر میکند. نمادی که امکان پرسش از وجودش برگرفته شود، به بت بدل میشود و بتها همواره مستعد خشونت اند و در جامعهی بتپرور همیشه عقلها تعطیل است.
در افغانستان، نمادها به شدتی غیرقابل تصور دوقطبی شدهاند: ما-آنان، ایمان-کفر. این دوقطبیها به میزانی که سادهسازی شدهاند، به همان میزان روایتگر فشار بیشازحد و عریان پیچیدگیهای جامعه نیز هستند. جامعهای که ابزارهای مشترک و کارآمد نهادی برای حل تعارضهای اجتماعی را از دست داده، اینک میخواهد تعارض را به زبان نماد حل کند؛ زبانی که اغلب مطلق، عاطفی و غیرقابل مذاکره است، زیرا نماد در مرحلهای پیشرفتهتر از ناامیدی و غیبت آرزوها در لاک قدسیت فرو میرود و این حالت هیچ نقد و مذاکرهای را برنمیتابد. اما خطر اصلی در محور نمادها زمانی پدید میآید که نماد جای کنش را بگیرد. وقتی روایت رنج به جای آنکه پلی بهسوی آینده و رهایی باشد، به اقامتگاه دائمی و ابدی جامعه بدل شود، چنین جامعهای در چرخهی بازتولید ناامیدی گرفتار میشود. نمادهایی که قرار بود امید بسازند، خود به عامل تثبیت وضعیت موجود و بازتولید زخمهای خاطره بدل میشوند. این همان نقطهای است که ورود فلسفه برای راهگشایی گره آن لازم میشود، زیرا این وظیفهی فلسفه است که تمایز میان نمادی که توان گشایش امکانی را دارد و نمادی که انسداد را جاودانه میکند ایجاد نماید.
چنان که قبلا از قول نیچه گفته شد، جامعهی ناامید یا به دامان نیهیلیسم منفعل میغلتد یا به بستر نیهیلیسم فعال پناه میبرد. در افغانستان، اما در کنار فعالبودن هر دو، کارکرد برخی نمادها فقط تعلیق زندگی و تعریف آن در پهنهای بیپایان سوگواری و بازتولید اندوه بوده است. برخی دیگر، ولو با وجود مخالفتهای بنیادین بخشی دیگر جامعه، دستکم توانستهاند وعدهی معنا بدهند. جوامع ناامید همیشه در میان انتخاب تراژیک و اخلاقی در پهنای نمادها، از بیمعنایی مطلق و معنای پرهزینه یکی را برمیگزینند.
پل ریکور یادآور میشود که نماد ما را به اندیشیدن فرامیخواند. پرسش بنیادین در مورد افغانستان این است که آیا نمادهای مسلط هنوز امکان اندیشیدن را فراهم میکنند یا مسیر انسداد را؟ نمادی که فقط احساس تولید کند و اندیشه و عقل را تعطیل نماید، هرچند تسکیندهنده باشد، در نهایت جامعه را در وضعیت تعلیق نگه میدارد. اما نمادی که به جای خلق ایمان به تقدیر، توان تبدیلکردن رنج را به پرسش بنیادین داشته باشد، میتواند افقهای جدیدی بازگشاید. اگر خواسته باشیم از نمادها استفادهی راهبردی داشته باشیم، نباید در مسیر رمانتیزهکردن یا تحقیر نمودن آنها گام برداریم، زیرا آنها حامل حقیقت زیستهی یک جامعه اند. آیندهی جامعهی ناامید افغانستان وابسته به آن است که آیا میتوانیم از دل همین نمادها امکان نقد، بازتفسیر و دگرگونی را بیرون کشید یا نه. بدون این بازتفسیر، نمادها از پناه بالقوه به زندان بالفعل تبدیل خواهند شد. افغانستان جامعهای است که امکان نهادسازی پایدار را ندارد، بنابراین، ناگزیر است معنا را بر دوش چهرهها و پیکرها بگذارد. از همینرو، افراد در این بافت نه صرفا کنشگران اجتماعی بلکه حاملان فشردهی معنا تلقی میشوند. نماد در افغانستان معمولا محصول طراحی آگاهانه نیست بلکه محصول ضرورت و ناگزیری زمانه است؛ ضرورت خلق معنا در غیاب قانون، آینده و امنیت که توانسته است هستی همگان را متزلزل سازد.
در جامعهی ناامید ما، چهرههایی چون داکتر سیما سمر و اماناللهخان را نمیتوان فقط در قامت یک فرد فعال حقوق بشر یا پیشگام مدرنیته فهم کرد. آنان به نمادی از امکان اخلاقی در وضعیت قریب به فروپاشی جمعی بدل میشوند. نمادبودن چهرههایی چون سیما نه از قدرت سیاسی و جایگاه طبقاتیشان بلکه از ایستادگیشان در برابر عادیسازی رنج یا به قول آرنت ابتذال شر برمیآید. جامعه در غیاب عدالت نهادی، اخلاق را در بدن و صدا بازسازی میکند. این بازسازی دقیقا همان لحظهی نمادسازی است؛ یعنی اخلاقی که دیگر در نهاد پایدار نمیزید بلکه اینبار در سپهر یک چهرهی خاص تبلور مییابد.
اما نماد چهرههای اخلاقی در افغانستان همواره در وضعیت پارادوکسیکال قرار دارد. از یکسو این نمادها در کنار خلق امید، افق آینده را باز نگه میدارند و از سوی دیگر، چون ظرفیت تبدیلشدن به نهاد را ندارند، بسیار شکننده و میرا هستند. در چنین وضعیتی، اگر نماد حذف یا خاموش شود، افق نیز فرو میریزد. اینجا است که میبینیم چگونه جامعهای تحت فشار و ناامیدی، اخلاق را شخصی میکند و شخصیکردن اخلاق، هرچند نجاتبخش باشد، نمیتواند پایدار باشد.
در این معنا، داکتر سیما سمر دستکم برای بخش عظیمی از جامعهی بیامید ما نماد اخلاق بدون قدرت است؛ اخلاقی که نه پشتوانهی زور دارد و نه ضمانت اجرایی، اما همچنان در لایههای احساس جامعه زنده است و سخن میگوید. این نوع اخلاق، به تعبیر ایمانوئل کانت، نه از پیآمد بلکه از وظیفه برمیخیزد؛ اما در افغانستان، این وظیفه نمای فلسفی ندارد بلکه در درون تجربهای زیسته نفس میکشد. قیام برای احیای کرامت انسانی در شرایطی که این کرامت بارها نقض شده، خود به کنشی نمادین بدل میشود.
استاد گرامی دکتر صاحب احمدی
در جوامعِ تحت فشار، نماد نه زینت معنا بلکه جایگزین نهادِ فروپاشیده است؛ جایی که عقلانیت سیاسی و اعتماد اجتماعی از کار افتاده، نمادها امکان «ادامهدادن» را فراهم میکنند. این نمادسازی، بیش از آنکه روایتِ واقعیت باشد، تلاشی برای قابلتحملکردن آن است؛ تلاشی که میتواند هم نیروی بقا و هم چرخهی بازتولید رنج را در خود حمل کند
در جامعهی ناامید ما، چهرههایی چون داکتر سیما سمر و اماناللهخان را نمیتوان فقط در قامت یک فرد فعال حقوق بشر یا پیشگام مدرنیته فهم کرد. آنان به نمادی از امکان اخلاقی در وضعیت قریب به فروپاشی جمعی بدل میشوند. نمادبودن چهرههایی چون سیما نه از قدرت سیاسی و جایگاه طبقاتیشان بلکه از ایستادگیشان در برابر عادیسازی رنج یا به قول آرنت ابتذال شر برمیآید. جامعه در غیاب عدالت نهادی، اخلاق را در بدن و صدا بازسازی میکند. این بازسازی دقیقا همان لحظهی نمادسازی است؛ یعنی اخلاقی که دیگر در نهاد پایدار نمیزید بلکه اینبار در سپهر یک چهرهی خاص تبلور مییابد.
یعنی در افغانستان فقط ما دو تا نماد داریم؟ کمی بیشتر دقت کنید
این مقاله بسیار برایم سخت بود فقط فهمیدم که راجع به هیاهوی یک عده برای داکتر سیما سمر نوشته شده است و فکر کنم بی ارتباط با غوغای آغا صیب امام موسی هم نباشد اما قوی بود لذت بردم تشکر از اطلاعات روز در دوران که همه از ترس دهان خود را بسته کرده اطلاعات روز همچنان فریاد مزند.
مقاله مفید وقابل تامل است.
من فکر میکنم که نماد گرایی انتخابی نیست همانطوریکه شما طرح نموده اید،اما دوعامل نماد گرایی در جوامع عقب مانده قابل لمس ودرک است،یکی عقب ماندگی سیاسی وفرهنگی اکثریت مردم بی اراده ،وتحت تاثیر رهبران سیاسی ومزهبی وتابعیت کور کورانه از انها،دوم نماد سازی یگ پروژه استعمار از زمانیکه در اروپا وامریکا سر بلند کردمیباشد،مانند کمیته سه صد و تئوری توطئه جهانی ،که توسط بزرگترین ترین سرمایه داران جهان در روم ایجاد شد،یکی از اعضای برجسته ان روابط بینالمللی سلطنتی انگلیس بود و است،این کمیته در آغاز به این باور که سفید پوستان از جانب خداوند وظیفه دارند تا جهان را رهبری کنند،طرح یگ جهان تک حکومتی یا تک دولتی را ریختند اما موفق نشدند،البته بالاخره انها برای این امر ملل متحد را ایجاد کردند ،حال همه نقش ملل متحد را در جهان میدانید ومن داخل این بحث نمی شوم.این کمیته موسسه ای بنام تاویستاک را تاسیس کرد وظیفه این موسسه استخدام متخصصین،جامعه شناسی ،روان شناسی، اقتصاددان، وسیاست مداران واستراتیژیستهای با تجربه است،این موسسه متخصصین فوقالذکر را در جوامع مختلف ومخصوصن جامعه مورد نظر می فرستد تا انرا مطالعه وبعدن گذارش بدهد،بعد کمیته با متخصصین خود استراتیژی خود در مورد به بحران کشیدن وبعدن کنترول ان روی میز پلان می نشینند ،وبعد پلانهای خودرا در کشور مذکور پیاده میکند،میتود کار طوری است که نخست یگ سلسله حرکات را که جامعه مذکور با ان حساسیت دینی،مذهبی وفرهنگی دارد به نمایش میگذارد وبیشتر سرمایه گذاری آنان روی جوانان ان جامعه است،بعد منتظر عکس العمل جامعه می شوند،ابتدا عکس العمل بسیار شدید است،اما مو سسه تاویستاک نظر به تجاربی که دارد ،حرکات ضد ملی،ضد دینی وفرهنگی را در کشور مزبور تکرار میکند،تا زمانیکه جامعه را در برابر حرکات مذکور منفعل بسازد،بعدن اصل پلان راپیاده می کند،جامعه بعد از منفعل شدن وتکرار فجایع مانند،جنایت،فساد اخلاقی ومالی وغیره اعمال ضد انسانی ،جامعه قبول میکند که این روند عادی زندگی است باید بپزیرد،بالاخره جامعه به یگ جامعه بی اراده،ترسو بی عمل وجنایت وخیانت پرور بدل می شود،وجالب اینجاست که تمام اعمال ناهنجار مذکور زیر نام قدسیت انجام می پزیرد،هیچ جای تعجب نیست که ترکی،امین ودکتر نجیب وداود خان امروزقهرمانند وشهدای جاویدان،وقتی در خوست وقندهار هزارها نفر بوسه به دست سراج الدین حقانی می زند،دستیکه به خون هزارها انسان کودک ،زن ومرد رنگین است ،وقتی فتواهای غیر اخلاقی وضد انسانی ملا هیبت اله مانند وحی خدواند پذیرفته می شود ،اینها دقیقن همان نمادهای تحمیل شده بر یگ جامعه است، که حال قبولش دارند.لذاست که هیچ تشکل ملی ،هیچ حرکت ملی نمیتواند در افغانستان جان بگیرد،معیارهای ازاذگی،عیاری،مقاومت دفاع از ناموس ملی وشخصی ،جای خود را به تقدیس از خایین وجنایتکار ان مانند اتمر ،ملا هیبت اله ،کرزی،غنی،خلیلزاد،سراج الدین حقانی ،اسماعیل یون وغیره میدهد.حتا تعدادی از چیز فهمان جامعه ما در حسرت فاجعه کربلا وشهادت اما حسین، در سطح جهانی ودر حسرت مزاری شهید در سطح داخل کشور ،نوحه سرایی میکنند،ایکاش کسی در رابطه به شرایط تاریخی انزمان و سایه روشهای ان به طور علمی پرداخته شود،نه ما چنین نبیستیم هر گز ازآنچه درگذشته تکرار شده نمی اموزیم،خوب جای تعجب هم نیست،1400 سال نوحه شنیده ایم ،خود زنی کرده ایم ،حال به عادت تبدیل شده به هر صورت یگانه کاری که از دست ما ساخته است حد اقل دست به روشنگری باید بزنیم ،ممکن است مارا مورد انتقاد قرار بدهند اما راهی دیگری وجود ندارد،افرادی هستند که اگر هیچ چیزی نیافتند در حالیکه مانند اقای مبلغ که سیما سمر را متهم به این میکند که جنایات کرزی و فاسدان دوره بیست سال جمهوریت را مورد انتقاد قرار نداده ،این برادر ما در ترکیه یگ تحلیلگر خوب سیاسی است ،اما قبل ازینکه گذارش سیما سمر در رابطه به حقوق بشر بخواند، هوایی وی را مورد انتقاد قرار میدهد،این گونه حسادت ورزی متاسفانه، انسان را بسیار کوچک میکند،قومای دیگری سیما سمر را ملامت میکند که وی حجاب را مراعات نمیکند،این ادم حتا از سواد عادی هم بر خوردار نیست،فقط چون میداند سر وصدا در مورد سیما سمر در یوتیوب شنونده دارد ولو اراجیف هم باشد پس درآمد زا است،اینست واقعیت جامعه ما در کل وهزاره به خصوص.هیچ کسی حد خود را در رابطه به مسائل علمی نمیداند،فقط چند نفر باهم جمع می شوندوفکر میکنند که ناف زمین اند ،وبقیه باید به دور محور انها بچرخد در غیر ان هویت هزاره بودن خودرا از دست میدهد،جای تاسف است که هنوز شارالتانهای در جامعه ما پیدا می شود تا با نمایش های ظاهر ن فرهنگی ،به شکلی از اشکال بهترین انسانها را به خاطر مطرح شدن خود منحیث چیز فهم ومحور همه جامعه فریب بدهد.بلی تا زمانیکه مردم فریب می خورندفریبکاران از انها به نفع شخصی خود استفاده می برند. از عدالت کلام معذرت می خواهم.