جنگ چریکی و پرسش فرسایش طالبان

اطلاعات روز
Photo: @AfgFreedomAFF

نویسنده: احسان عنان


پنج سال از بازگشت طالبان به قدرت می‌گذرد؛ سال‌هایی که این گروه در طول آن مدعی کنترل کامل و بدون رقیب بر خاک افغانستان بوده است. اما در همین مدت، جبهه‌های مقاومت مسلح -از «جبهه مقاومت ملی افغانستان» و «جبهه آزادی افغانستان» گرفته تا چند گروه کوچک‌تر که اخیرا شکل گرفته‌اند- بارها از عملیات‌هایی در پنجشیر، بغلان، بدخشان و تخار خبر داده‌اند. خبرهایی که طالبان معمولا یا رد می‌کنند یا کم‌اهمیت جلوه می‌دهند. هیچ‌کدام از این عملیات‌ها تا کنون کنترل سرزمینی طالبان را به‌طور جدی به چالش نکشیده است. پرسش اصلی اما این است که آیا این مقاومت پراکنده می‌تواند هزینه‌ی حکمرانی طالبان را چنان بالا ببرد که شکاف میان حکومت و جامعه بازتر شود، یا صرفا درگیری‌ای حاشیه‌ای است که تأثیر چندانی بر سرنوشت سیاسی کشور ندارد؟

پاسخ به این پرسش نیازمند بازگشت به یک تمایز ساده اما مهم است. یک ارتش منظم می‌تواند در چند ساعت شهری را تصرف کند، ولی بازگرداندن اعتماد ازدست‌رفته‌ی مردم به یک حکومت کار چند ساعت نیست. جنگ چریکی دقیقا در همین فاصله میان تسلط جغرافیایی و مشروعیت سیاسی جا می‌گیرد. هدف آن معمولا تصرف یک‌باره‌ی شهرها نیست، بلکه بقا، تحمیل هزینه و شکستن این باور است که حکومت فعلی شکست‌ناپذیر است. بااین‌حال، صرف ماندگاری یک گروه مسلح، به‌خودی‌خود فرسایش یک نظام سیاسی را تضمین نمی‌کند. این جنگ زمانی اثر پایدار پیدا می‌کند که با حمایت اجتماعی، برنامه‌ی سیاسی روشن و رعایت حقوق غیرنظامیان همراه باشد.

جنگ بر سر زمان، نه فقط زمین

در جنگ کلاسیک، تصرف زمین و شکست نیروی مقابل تعیین‌کننده است. نیروی چریکی از همان ابتدا می‌داند که در نبرد مستقیم یارای رقابت با ارتشی منظم را ندارد و به همین دلیل راهبردش را بر بقا، فرسایش تدریجی منابع حریف و شکستن تصویر اقتدار مطلق بنا می‌کند. یک عملیات کوچک، مثلا کمین بر یک کاروان یا حمله به یک پاسگاه و ولسوالی، ممکن است از نظر نظامی اهمیت محدودی داشته باشد، اما پیامی روانی و سیاسی به‌ مراتب بزرگ‌تر بسازد. این اثر البته خودبه‌خودی نیست؛ اگر مردم چنین عملیاتی را نشانه‌ی دفاع از خود بدانند، می‌تواند بر روحیه عمومی اثر بگذارد.

اما اگر نتیجه‌اش تلفات غیرنظامی یا ناامنی گسترده باشد، همان اثر می‌تواند کاملا برعکس شود. به همین دلیل موفقیت جنگ چریکی را نباید فقط با شمار حملات سنجید. آنچه اهمیت دارد، تغییری است که این درگیری در رابطه میان حکومت، مخالفان و جامعه ایجاد می‌کند.

چرا حکومت‌های اقتدارگرا فرسوده می‌شوند

حکومت‌های اقتدارگرا معمولا ترکیبی از زور، کنترل اطلاعات، شبکه‌های سیاسی و وعده امنیت را برای حفظ قدرت به کار می‌گیرند و در کوتاه‌مدت هم مقاوم به نظر می‌رسند. مشکل از جایی آغاز می‌شود که بحران طولانی شود. حکومت ناچار می‌شود بخش بزرگ‌تری از منابعش -از حقوق نیروهای امنیتی گرفته تا سوخت، ایست‌های بازرسی و شبکه‌های نظارتی- را صرف کنترل و سرکوب کند؛ منابعی که در شرایط عادی می‌توانست صرف آموزش، بهداشت یا زیرساخت شود. تداوم حملات همچنین روایت «کنترل کامل» را تضعیف می‌کند. می‌توان یک حادثه را پنهان کرد، اما پنهان‌کردن مداوم ناامنی و ناکارآمدی کار دشوارتری است. در کنار این هزینه‌ی مالی و روایی، بحران طولانی می‌تواند اختلاف‌های پنهان میان فرماندهان، مقام‌های محلی و جناح‌های ایدئولوژیک را هم آشکارتر کند. اختلاف‌هایی که در شرایط عادی، چون همه از ثبات نظام سود می‌برند، معمولا زیر پوشش می‌مانند. سرانجام، گسترش سرکوب هرچند در کوتاه‌مدت اعتراض را می‌خواباند، اما بی‌اعتمادی عمیق‌تری تولید می‌کند، به‌ویژه وقتی محدودیت‌های سیاسی با بحران اقتصادی گره بخورد.

فرسایش یک حکومت لزوما به معنای فروپاشی فوری آن نیست. گاهی حکومت از نظر نظامی همچنان قدرتمند می‌ماند، اما هزینه‌ی حفظ این قدرت بالا می‌رود و فاصله‌اش با جامعه بیشتر می‌شود.

افغانستان: ثبات نظامی یا فرسایش مشروعیت؟

در مورد افغانستان باید میان دو سطح تفاوت گذاشت. در سطح نظامی، طالبان همچنان موقعیت برتر دارند و هیچ‌یک از گروه‌های مقاومت مسلح در حال حاضر قلمرو گسترده‌ای در اختیار ندارد. حداقل تا کنون چنین است. اما در سطح اجتماعی و سیاسی تصویر پیچیده‌تر است. محرومیت دختران از آموزش بالاتر از صنف ششم، بسته‌ماندن دانشگاه‌ها به‌روی زنان، سرکوب رسانه‌ها و بازداشت گسترده‌ی منتقدان، هزینه‌ی سیاسی قابل‌توجهی برای طالبان ساخته‌اند. هیأت معاونت سازمان ملل در افغانستان (یوناما) بارها در گزارش‌های خود بر تشدید این محدودیت‌ها و پی‌آمدهای اقتصادی‌شان هشدار داده است، از جمله در بازارهای کار غیررسمی که بخش بزرگی از زنان افغانستان به آن وابسته بودند.

این وضعیت لزوما به سقوط حکومت طالبان منجر نمی‌شود و تا کنون نشانه‌ی روشنی از فروپاشی دیده نشده است؛ اما پایه‌های اجتماعی و اقتصادی حکومت را زیر فشار می‌گذارد. محدودکردن نیمی از جمعیت تنها مسأله‌ی حقوق بشری نیست؛ ظرفیت اقتصادی و اداری کشور را هم می‌کاهد. بهتر است به‌ جای دوگانه‌ی ساده «ثبات یا فروپاشی»، از هم‌زمانی دو روند سخن گفت. طالبان دست‌کم تا کنون در کنترل سرزمینی تثبیت شده‌اند، اما در حوزه حقوق شهروندی و اعتماد عمومی با چالش‌های عمیقی روبه‌رو هستند. همین فاصله میان کنترل و مشروعیت، نقطه‌ای است که باید اهمیت جنگ چریکی را در آن سنجید.

شکستن تصویر شکست‌ناپذیری

شاید مهم‌ترین سرمایه‌ی نامرئی یک حکومت اقتدارگرا این باور عمومی باشد که مقاومت بی‌فایده است. وقتی مردم حکومتی را شکست‌ناپذیر تصور کنند، حتا فکر مخالفت هم هزینه‌ای سنگین می‌یابد. بخشی از این ترس نه از زور مستقیم، که از همان تصور قدرت مطلق سرچشمه می‌گیرد. جنگ چریکی، حتا در مقیاسی محدود، می‌تواند این تصویر را خدشه‌دار کند. وقتی گروه کوچک برای مدت طولانی در برابر نیرویی بزرگ‌تر دوام می‌آورد، پیامش از میدان جنگ فراتر می‌رود. حکومت آسیب‌پذیر است. بااین‌حال، این اثر هرگز تضمینی نیست. اگر عملیات مسلحانه به تلفات غیرنظامی یا ناامنی گسترده بینجامد، جامعه ممکن است به‌ جای همراهی با مقاومت، از ادامه‌ی جنگ بترسد و فاصله بگیرد. نمونه‌های فراوانی از این الگو در تاریخ جنگ‌های چریکی دیده شده است.

توجه بین‌المللی و مرز اثرگذاری آن

در جهانی که جریان اطلاعات کاملا قابل مهار نیست، درگیری‌های طولانی توجه رسانه‌ها و نهادهای حقوق بشری را جلب می‌کند. این توجه دست‌کم دو پی‌آمد دارد: نخست، نقض حقوق بشر بیشتر مستند می‌شود و زمینه‌ی فشار دیپلماتیک فراهم می‌آید. دوم، تصویر بین‌المللی حکومت تغییر می‌کند و به‌ جای صاحب ثبات، بیشتر به‌عنوان درگیر یک منازعه‌ی داخلی دیده می‌شود. مقاومت مسلحانه‌ی میانمار پس از کودتای ۲۰۲۱، در کنار نافرمانی مدنی گسترده، توجه رسانه‌ای و فشار بین‌المللی زیادی متوجه حکومت نظامی کرد، اما این فشار به‌ تنهایی برای تغییر ساختار قدرت در میانمار کافی نبوده است. درباره‌ی افغانستان هم باید همین احتیاط را داشت. جلب توجه جهانی به‌خودی‌خود به تغییر سیاسی نمی‌انجامد، مگر آن‌که با تحولات داخلی و چشم‌انداز سیاسی روشن همراه شود.

چرا مقاومت مدنی نباید فراموش شود

پژوهش مشهور اریکا چنووث و ماریا استفن درباره‌ی مبارزات مسلحانه و مسالمت‌آمیز نشان داده که کارزارهای مقاومت مدنی گسترده، در بلندمدت، نرخ موفقیت بالاتری در تغییر حکومت‌های استبدادی داشته‌اند. این یافته به معنای بی‌اثربودن جنگ چریکی نیست. مسأله این است که مقاومت مسلحانه زمانی اثر سیاسی بیشتری می‌یابد که با ظرفیت اجتماعی و مدنی همراه شود. جنگ چریکی می‌تواند فضا باز کند -با فرسایش دستگاه امنیتی و شکستن تصویر شکست‌ناپذیری- اما این فضا باید با چیز دیگری پر شود. مستندسازی نظام‌مند نقض حقوق بشر، دفاع از آزادی رسانه، شبکه‌های همیاری اجتماعی و تلاش برای حفظ آموزش غیررسمی دختران در نبود مکتب و دانشگاه.

در میان سیاسیون و شهروندان افغانستان هم بر سر این مسیر اتفاق‌نظر نیست. برخی راه‌حل را در فشار مسلحانه می‌بینند و برخی دیگر باور دارند که تنها مقاومت مدنی و دیپلماسی می‌تواند بدون تکرار چرخه‌ی خشونت دهه‌های گذشته، به نتیجه برسد. چنین فعالیت‌هایی شاید به اندازه‌ی یک عملیات نظامی خبرساز نباشند، اما ظرفیت اجتماعی لازم برای شکل‌گیری یک بدیل سیاسی را زنده نگه می‌دارند. از این‌رو، مسأله فقط این نیست که چه‌کسی می‌تواند قدرت موجود را تضعیف کند، مسأله این است که چه‌کسی می‌تواند پس از آن، اعتماد جامعه را به دست آورد.

خطرهای مسیر صرفا مسلحانه

جنگ چریکی، به‌ویژه در بستری مانند افغانستان امروز، سه محدودیت جدی دارد. نخست، می‌تواند بهانه‌ای برای سرکوب گسترده‌تر حکومت طالبان و نیروهای خودسر این گروه فراهم کند. حکومت ممکن است هر مخالفتی را با خشن‌ترین شکل سرکوب کند و محدودیت‌های تازه‌ای بر جامعه تحمیل کند. در چنین حالتی هزینه‌ی اصلی درگیری را نه نیروهای مسلح، که مردم عادی می‌پردازند. دوم، جنگ مسلحانه ممکن است از کنترل سیاسی خارج شود؛ ورود گروه‌های افراطی، رقابت‌های قومی یا منابع مالی خارجی می‌تواند اهداف اولیه مقاومت را منحرف کند. سوم، مقاومتی که فاقد برنامه‌ی سیاسی روشن باشد، ممکن است تنها حکومت موجود را تضعیف کند، بی‌آن‌که چیز بهتری جای آن بسازد.

این نکته برای افغانستان در شرایط فعلی اهمیت ویژه دارد. جامعه‌ای که دهه‌ها جنگ و چندپارگی نظامی را تجربه کرده، حق دارد از هر نیروی مخالف طالبان بپرسد که حقوق شهروندی چه جایگاهی خواهد داشت. زنان چه نقشی در نظام سیاسی آینده خواهند داشت. اقلیت‌ها چگونه نمایندگی می‌شوند، و عدالت انتقالی چگونه اجرا خواهد شد تا از بازتولید چرخه‌ی انتقام جلوگیری شود. مشروعیت یک بدیل سیاسی دقیقا از همین‌جا، و در داشتن پاسخ به این پرسش‌ها، آغاز می‌شود.

فرسایش طالبان یا فرسایش جامعه؟

نباید هر افزایش درگیری را به‌خودی‌خود نشانه‌ی فرسایش حکومت دانست. این‌که جنگ و ناامنی در گوشه و کنار کشور بیشتر شود، به‌ تنهایی دلیلی بر تضعیف بنیادین طالبان نیست. باید دید این افزایش تنش چه‌کسی را واقعا به زانو درمی‌آورد. ممکن است جنگ مسلحانه هزینه‌ی امنیتی طالبان را بالا ببرد، منابع‌شان را در جبهه‌های متعدد پراکنده کند و تصویر شکست‌ناپذیری و اقتدار مطلقی را که برای خود ساخته‌اند، خدشه‌دار کند. چنین چیزی می‌تواند در نگاه اول امیدوارکننده به نظر برسد، چون نشان می‌دهد این حکومت هم مانند هر نظام دیگری آسیب‌پذیر است. اما همین جنگ، در همان حال، می‌تواند اثری کاملا متضاد هم داشته باشد. می‌تواند بهانه‌ای شود برای تشدید سرکوب این گروه، برای گسترش ناامنی به مناطقی که پیش‌تر نسبتا آرام بودند، و برای فرسوده‌کردن تدریجی تمایل جامعه به هرگونه تغییر مسالمت‌آمیز. وقتی مردم هر روز با ترس، جابه‌جایی اجباری و از دست‌دادن نان‌آور خانواده روبه‌رو باشند، دیگر فرصتی برای اندیشیدن به آینده‌ی سیاسی کشور باقی نمی‌ماند.

بنابراین، باید میان دو نوع فرسایش تفاوت قائل شد. فرسایش حکومت با فرسایش جامعه یکی نیست و نباید این دو را با هم خلط کرد. فرسایش نخست، یعنی تضعیف تدریجی توان و مشروعیت حکومت، می‌تواند در بلندمدت زمینه‌ساز یک تغییر سیاسی واقعی و پایدار باشد. اما فرسایش دوم، یعنی فرسایش بافت اجتماعی، فرسایش اعتماد میان مردم و فرسایش امید به آینده، پی‌آمدی به‌ مراتب تلخ‌تر و ماندگارتر دارد؛ پی‌آمدی که می‌تواند جامعه را برای سال‌ها، در چرخه‌ای از بی‌اعتمادی، خشونت و ناامیدی گرفتار نگه دارد.

سخن آخر

جنگ چریکی می‌تواند تصویر شکست‌ناپذیری طالبان را خدشه‌دار کند، هزینه‌های امنیتی‌شان را بالا ببرد و در صورت طولانی‌شدن بحران، اختلاف‌های پنهان درون نظام را آشکارتر سازد. اما هیچ‌یک از این‌ها به‌ تنهایی به معنای تغییر سیاسی نیست. مقاومت مسلحانه در افغانستان حداقل تا هنوز تهدید تعیین‌کننده برای کنترل سرزمینی طالبان نیست و بیشتر در سطح عملیات پراکنده باقی مانده است. بااین‌حال، همین مقاومت -اگر با مقاومت مدنی، مستندسازی نقض حقوق بشر و فشار بین‌المللی همراه شود- می‌تواند خشونت‌ورزی و بحران مشروعیت طالبان را برجسته‌تر کند.

در هر حال، آینده‌ی افغانستان بیش از آن‌که به پیروزی یک عملیات یا شکست یک گروه وابسته باشد، به توان جامعه‌ی افغانستان برای ساختن یک بدیل سیاسی فراگیر بستگی دارد؛ بدیلی که از حقوق زنان و اقلیت‌ها دفاع کند، از انحصار قدرت و انتقام‌جویی فاصله بگیرد و به حاکمیت قانون متعهد بماند. مسأله‌ی مهم این نیست که کدام طرف در یک درگیری محدود پیروز می‌شود، بلکه این است که کدام طرف می‌تواند اعتماد مردم را به دست آورد. طالبان ممکن است کنترل قلمرو را حفظ کنند، اما کنترل قلمرو با مشروعیت سیاسی یکی نیست. و مخالفان نیز صرفا با مخالفت‌کردن مشروعیت پیدا نمی‌کنند. آنان باید نشان دهند که پس از پایان استبداد، چه نوع نظمی می‌خواهند بسازند.

منابع:

۱. تسه‌تونگ، مائو، درباره‌ی جنگ چریکی: اصول و استراتژی، ترجمه‌ی حامد نگهبان، تهران: مروارید، ۱۳۵۸.

۲. کیلکالن، دیوید، خارج از کوهستان: نسل آینده‌ی جنگ چریکی شهری، ترجمه‌ی سید علی موسوی، تهران: نسل روشن، ۱۳۹۹.

3. Michael Beer, Civil Resistance Tactics in the 21st Century, ICNC Press, 2021..

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه