نویسنده: محمد جوادی
بعضی آدمها پیش از آنکه نام و جایگاهشان را در تاریخ بشناسیم، در حافظه و خاطر ما منزل میکنند. تصویرشان از سالهای دور کودکی با ما میماند و هرچه بزرگتر میشویم، معنای حضورشان نیز بزرگتر و روشنتر میشود. برای من، استاد سید عباس حکیمی از همین آدمها بود؛ مردی که پیش از آشنایی با تاریخ جهاد و مقاومت و پیش از آنکه از سازمان نصر و حزب وحدت چیزی بدانم، متانت و بزرگی شخصیتش را در خانهی پدربزرگم شناخته بودم.
در زمان مقاومت بامیان ما بچه بودیم. وقتی استاد حکیمی از غزنی بهسوی بامیان میرفت، منزل پدربزرگ ما یکی از توقفگاههای او بود. آن روزها برای ما کودکان، حضور او هیبت و عظمت وصفناپذیر داشت. نه از مسئولیتهای سیاسیاش چیزی میدانستیم، نه از جایگاهش در رهبری سازمان نصر و نه از دشواریهایی که در سنگرهای جهاد بر او و یارانش گذشته بود. آنچه میدیدیم، مردی بود با وقاری کممانند، متانت در رفتار، بردباری در برخورد و شکوهی در شخصیت که بیهیچ تکلفی احترام برمیانگیخت. از همان سالها تصویرش در ذهنم ماند؛ تصویری که بعدها، در پرتو شناخت تاریخ مبارزات مردم ما و مواجهههای نزدیکتر با او، ابعاد تازهای پیدا کرد.
اکنون در یازدهمین سالگرد درگذشتش، هرگاه از استاد حکیمی یاد میکنم، در کنار آن عالم فرهیخته، مبارز پرآوازه و رهبر جهادی، همان مرد سالهای کودکی را به خاطر میآورم. مردی که گذشت زمان، دگرگونی حکومتها، فرازونشیب سیاست و سرانجام بیماری و رنج سالهای آخر، نتوانست متانت و عزتنفس او را در چشم من مخدوش کند.
استاد حکیمی از نسلی بود که ایمان و آرمان را به هم پیوند زده بود؛ نسلی که مبارزه را تفنن سیاسی و وسیلهی دستیافتن به نام و نان نمیدانست. برای آن نسل، دستکم برای چهرههایی چون حکیمی، مبارزه با سرنوشت مردم پیوند داشت. جامعهای که در حاشیه مناسبات قدرت قرار گرفته، از امکان مشارکت عادلانه محروم مانده و بار تبعیض و نابرابری را نسلاندرنسل بر دوش کشیده بود، در نگاه آنان مستحق جایگاهی دیگر در تاریخ و سیاست افغانستان بود.
از همین بستر اجتماعی بود که نسل مزاری، حکیمی، عرفانی، اعتمادی، پروانی و دیگر پیشگامان آن جریان سربرآورد؛ نسلی که در میان فقر، جنگ، مهاجرت، انزوای جغرافیایی و دشواری ارتباطات، توانست تشکیلاتی پدید آورد، اعتماد اجتماعی بیافریند و بخشهایی از جامعهی پراکنده و محروم را حول آرمانهای مشترک بسیج کند.
امروز، وقتی از فاصلهی چند دهه به آن دوران مینگریم، شاید درک دشواری کار آنان آسان نباشد. اکنون از هزاران کیلومتر دورتر میتوان در چند لحظه با یکدیگر سخن گفت، جلسه برگزار کرد و بیانیه نوشت؛ اما در آن روزگار، رساندن یک پیام از غزنی به بامیان یا از هزارستان به خارج کشور، گاهی مستلزم روزها سفر از کوه و کمر، عبور از مناطق ناامن و پذیرفتن خطر اسارت و مرگ بود. با این همه، آن نسل توانست بر بخش بزرگی از دشواریها غلبه کند و بهرغم اختلافات درونی، در مقاطع مهم تاریخی، زمینهی همکاری و تصمیمگیری مشترک را فراهم آورد.
راز این توانایی را تنها در شجاعت فردی یا اقتدار رهبران نمیتوان جست. در پس آن، نوعی باور جمعی و انضباط تشکیلاتی وجود داشت که برای جامعهی محروم و پراکندهی ما، سرمایهای گرانبها بود. کسانی که در آن روزگار به مأموریتی میرفتند، غالبا از پیش نمیدانستند سالم بازخواهند گشت یا نه؛ اما احساس مسئولیت در برابر سرنوشت جمعی، بر بسیاری از محاسبات فردی پیشی میگرفت.
حکیمی یکی از چهرههای همین نسل بود؛ با این امتیاز که در کنار مبارزهی سیاسی و نظامی، دغدغهی فرهنگ و آگاهی را نیز با جدیت دنبال میکرد. او در سالهایی که بیشترین امکانات و توجه سازمانهای جهادی معطوف به جنگ بود، به انتشار نشریه «پیام مقاومت» همت گماشت و کتابخانهی سیار «فتح» را راهاندازی کرد. در جامعهای که کتاب و مکتب برای بسیاری از فرزندانش آرزویی دور از دسترس بود، چنین کارهایی تنها فعالیت فرهنگی معمولی نبود؛ تلاشی برای تغییر مناسباتی بود که محرومیت را از نسلی به نسل دیگر منتقل میکرد.
حکیمی دریافته بود که جامعهی محروم، اگر روزی از سلطهی سیاسی نیز رهایی یابد، بدون آگاهی و تربیت فکری ممکن است بار دیگر گرفتار مناسبات تازهای از انقیاد و نابرابری شود. از همین رو، برای او قلم در حاشیه تفنگ قرار نداشت. آگاهیبخشی بخشی از مسئولیت مبارزه بود و فرهنگ میتوانست افق آن را از پیروزی در یک جنگ فراتر ببرد.
سالها بعد، در اوایل دههی هشتاد خورشیدی، من وجه دیگری از همین شخصیت را در جامعهالاسلام شناختم. استاد حکیمی آنجا درس کلام میگفت و من از کسانی بودم که با علاقه پای درس او حاضر میشدم. آن سالها دیگر از کودکی فاصله گرفته بودم و با شناخت بیشتری به سخنانش گوش میدادم. برایم جالب بود که مردی با آن سابقهی طولانی فعالیت سیاسی و جهادی، همچنان با همان جدیت به بحثهای علمی و اعتقادی میپرداخت. شکوه کلامش، تسلطش بر مباحث و وقاری که در بیان داشت، از او معلمی ساخته بود که حضور در درسش برای شاگرد تنها فراگرفتن چند مسألهی کلامی نبود، دریغ که آن درسها نیز دوام نیافت. صنفهایش در پی دسیسهها و مخالفتهایی متوقف شد و ما از ادامهی بهرهمندی از آن مجال علمی محروم ماندیم. هنوز از آن اتفاق خاطره خوشی ندارم. برای کسی که بخشی از جوانیاش را صرف مبارزه، تدریس و آگاهیبخشی کرده بود، تنگ شدن میدان آموزش، آن هم در روزگاری که جامعه بیش از هر زمان دیگر به معلمان آگاه نیاز داشت، اتفاق کوچکی نبود. این تجربه برای من بعدها معنای اجتماعی روشنتری یافت. جامعهی ما تنها از کمبود امکانات آموزشی آسیب ندیده است؛ گاهی رقابتهای سیاسی، حسادتها و تنگنظریهای درونی نیز سرمایههای علمی و انسانی آن را فرسودهاند. چه بسیار کسانی که میتوانستند در پرورش نسل تازه سهم بگیرند، اما در کشاکش اختلافات و مناسبات قدرت، امکان اثرگذاریشان محدود شد.
تلخترین بخش سرگذشت حکیمی را در همین تناقض میتوان پیدا کرد؛ مردی که سالها برای رهایی جامعه از محرومیت و نابرابری مبارزه کرده بود، در روزگار گشایش نسبی فرصتها، خود در حاشیه مناسبات سیاسی و اجتماعی قرار گرفت.
در اوایل دههی هفتاد، وقتی جنگهای داخلی و اختلافات سیاسی، بخشهایی از جامعهی هزاره را در کام آتش و خون فروبرده بود، آرمان وحدتی که حکیمی و دیگر بنیانگذاران حزب وحدت برای تحقق آن سالها رنج برده بودند، با آزمونی دشوار روبهرو شد. آنچه با امید پایان دادن به پراکندگی و نزاعهای درونی شکل گرفته بود، خود گرفتار شکافها و رقابتهای سیاسی شد. در همان سالها، مزاری در کابل برای تثبیت جایگاه سیاسی جامعهی هزاره و دفاع از مطالبات آن مبارزه میکرد و سرانجام در یکی از خونبارترین فصلهای تاریخ معاصر افغانستان به شهادت رسید. حکیمی، که سالها با مزاری در یک بستر مبارزاتی و تشکیلاتی فعالیت کرده بود، از چهرههای درگیر در این تحولات بود؛ هرچند مسیر سیاسی و مواضع آن دو در همهی مقاطع یکسان نبود. اما آنچه در زندگی حکیمی، بهویژه در سالهای بعد، اهمیت مییابد، استمرار همان دغدغهی اخلاقی و عدالتخواهانهای است که او را از آغاز به میدان مبارزه کشانده بود. شعر «اثنای انقلاب» او را که میخوانیم، صدای اعتراض مردی را میشنویم که از درون یک جریان مبارزاتی، نسبت به فرسایش آرمانهای آن هشدار میدهد. در آن شعر، نزاع بر سر مقام، تفرقهی رهبران و آلوده شدن مبارزه به اغراض شخصی، موضوع انتقاد او است. گویی حکیمی از همان روزگار بیم آن داشت که سرمایهی بزرگ اجتماعی و معنوی یک نسل، سرانجام در کشمکش قدرت و منافع فردی فرسوده شود.
و آنچه در دوران جمهوریت رخ داد، برای چنین نگرانیهایی زمینهی تازهای فراهم آورد.
پس از سقوط طالبان و شکلگیری نظام جدید، برای نخستینبار در تاریخ معاصر، فرصتهای گستردهتری برای حضور بخشی از نیروهای سیاسی و اجتماعی هزاره در ساختار قدرت فراهم شد. نسلی که سالها در کوهها و سنگرها جنگیده بود، اکنون امکان آن را داشت که تجربهی مبارزه و شبکههای تشکیلاتی خود را در خدمت نهادسازی، تربیت کادرهای سیاسی، تقویت سازمانهای اجتماعی و تثبیت دستآوردهای جمعی قرار دهد. بیگمان در آن دودهه، کارهای بزرگی نیز صورت گرفت. هزاران جوان به دانشگاه راه یافتند، نهادهای آموزشی و فرهنگی پدید آمدند و نسل تازهای از نیروهای متخصص و تحصیلکرده ظهور کرد. نادیده گرفتن این دستآوردها بیانصافی است. اما در کنار آن، بخشی از نخبگان سیاسی درگیر رقابتهای شخصی و گروهی شدند و فرصت ایجاد تشکیلات نیرومند، فراگیر و ماندگار به اندازهی اهمیت تاریخیاش جدی گرفته نشد.
در اینجا یکی از دردناکترین تناقضهای تاریخ سیاسی ما آشکار میشود. نسلی که با امکانات ناچیز و در شرایط جنگ و محاصره، توانسته بود تشکیلاتی نسبتا منسجم بسازد، در دوران برخورداری از منابع، ارتباطات و امکانات گستردهتر، نتوانست به همان اندازه سرمایهی تشکیلاتی پایدار برای آینده به یادگار بگذارد. بخشی از سرمایهی اجتماعی حاصل از سالها مبارزه، بهتدریج در مناسبات رقابت بر سر موقعیت و امتیاز پراکنده شد.
از منظر جامعهشناختی، این همان لحظهای است که سرمایهی نمادین یک جنبش در معرض تبدیل شدن به سرمایهی شخصی صاحبان نفوذ قرار میگیرد. سابقهی مبارزه، نزدیکی به رهبران تاریخی، حضور در تشکیلات و تحمل رنجهای گذشته، به جای آنکه پشتوانهی مسئولیتپذیری در برابر جامعه باشد، گاهی وسیلهی کسب مشروعیت و امتیاز میشود. در چنین فضایی، ممکن است نام یک آرمان بیش از خود آن آرمان مورد توجه قرار گیرد. حکیمی در سالهای پایانی زندگی، بیرون از مرکز این مناسبات قرار داشت. دربارهی اینکه این حاشیهنشینی چه اندازه انتخاب خودش بود و چه اندازه محصول مناسبات درونحزبی و سیاسی، روایتها و برداشتهای متفاوتی وجود دارد. اما آنچه در زندگی شخصی او دیده میشد، استمرار سادهزیستی و حفظ مناعت طبع بود؛ ویژگیهایی که دوستان و همنسلانش نیز بر آن تأکید کردهاند.
من این خصلت او را در دوران بیماری نیز از نزدیک دیده بودم. پس از جراحی استخوان، دو بار همراه پدربزرگم به عیادت استاد رفتیم. دیگر از آن رفتوآمدهای سالهای کودکی و مجالس درس کلام خبری نبود. بیماری بر جسمش سنگینی میکرد و سالهای دشوار مبارزه و زندگی سیاسی نیز پشت سر گذاشته شده بود. اما شکوه کلام و عزتنفسش همچنان پابرجا بود. همان متانتی را در او میدیدم که در کودکی، بیآنکه معنایش را بفهمم، مرا به احترام وامیداشت.
برای من، آن دو دیدار از بسیاری از روایتهای تاریخی دربارهی او گویاتر بود. در برابر مردی نشسته بودم که روزگاری در رهبری یکی از مهمترین سازمانهای سیاسی و جهادی جامعهی ما سهم داشت، اما اکنون از آن همه قدرت و نفوذ تشکیلاتی، چیزی در زندگی شخصیاش به چشم نمیآمد. آنچه باقی مانده بود، شخصیت او بود؛ شخصیتی که بیماری و تنگنای زندگی نتوانسته بود عزتنفسش را از میان ببرد. شاید عظمت واقعی بعضی انسانها را باید در همین روزگار بیقدرتی شناخت. در هنگامهی قدرت و شهرت، تشخیص اینکه کدام احترام از شخصیت انسان سرچشمه میگیرد و کدام از مقام و موقعیت او، چندان آسان نیست. اما وقتی عنوانها و امکانات از میان میروند، آنچه باقی میماند، به ما نشان میدهد که اعتبار یک انسان تا چه اندازه بر پایههای درونی و اخلاقی استوار بوده است. این ادعای من به معنای تقدیس فقر یا فضیلت شمردن محرومیت نیست. جامعهی ما به اندازهی کافی از فقر و محرومیت رنج کشیده و هیچ فضیلتی در بیتوجهی به نیازهای مادی انسانها وجود ندارد. سخن بر سر نوع مواجهه با قدرت و ثروت است؛ اینکه آدمی تا چه اندازه حاضر است برای دست یافتن به امتیاز، از اصولی که روزگاری به نام آنها مبارزه کرده است فاصله بگیرد. حکیمی در خاطرات من و در روایت بسیاری از همنسلانش، نمونهای از انسانی است که کوشید این فاصله را تا حد امکان کوتاه نگه دارد.
و اینگونه است که من حکیمی را «شبیهترین به مزاری» میبینم. مزاری و حکیمی را نمیتوان از حیث جایگاه تاریخی و نقش سیاسی یکسان دانست. مزاری در متن یکی از سرنوشتسازترین کشمکشهای سیاسی افغانستان، به چهره محوری جنبش عدالتخواهی هزارهها تبدیل شد و شهادتش، جایگاهی ماندگار در حافظهی جمعی این جامعه برای او پدید آورد. حکیمی مسیر دیگری پیمود. او بیشتر بهعنوان عالم، مبارز فرهنگی، چهره تشکیلاتی و انسانی پابند به اخلاق و قناعت شناخته شد. اما نزدیکی این دو را میتوان در تعلق به سنتی از مبارزه جست که در آن، درد جامعه بر آسایش فردی پیشی میگرفت و سیاست، دستکم در صورت آرمانیاش، با مسئولیت و فداکاری پیوند داشت. مزاری فرصت نیافت دوران پس از جنگ و تقسیم امتیازات دولت جدید را تجربه کند. حکیمی آن دوران را دید؛ دورانی که بسیاری از همسنگران دیروز، هر یک در مسیر متفاوتی قرار گرفتند و فضای سیاسی کشور بهتدریج زیر تأثیر مناسبات تازهی قدرت و ثروت شکل گرفت. زندگی حکیمی در آن سالها، برای من از این جهت معنادار است که او را در موقعیتی میبینم که آرمانهای دیروز دیگر با شور جبهه و سنگر حمایت نمیشوند و انسان باید در خلوت زندگی شخصی، نسبت خود را با آن آرمانها تعیین کند.
این وجه از شخصیت حکیمی را نباید با یک ستایش ساده از زهد و تقوا به پایان برد. اهمیت اجتماعی آن در پرسشی است که پیش روی نسل امروز قرار میدهد: چرا جامعهای که روزگاری توانسته بود در دشوارترین شرایط، نیروهای خود را گرد یک آرمان مشترک سازمان دهد، اکنون با وجود امکانات گستردهتر، در ایجاد اعتماد و همکاری پایدار میان نخبگان و نیروهای اجتماعی خود چنین دشواریهایی دارد؟
عبدالعلیم برهانی در یادداشت اخیر خود دربارهی نسل نخست جریان عدالتخواهی، به درستی مسألهی تعهد تشکیلاتی، انگیزه، خطرپذیری و ایمان به آرمانهای مشترک را برجسته کرده است. آنچه از مقایسهی آن نسل با وضعیت امروز برمیآید، البته نباید ما را به داوری شتابزده دربارهی تمام نسل جدید بکشاند. امروز نیز انسانهای بااستعداد، متعهد و فداکار کم نیستند؛ اما پراکندگی نیروها، فرسایش اعتماد و غلبهی رقابتهای فردی بر کار جمعی، واقعیتهایی است که نمیتوان از کنارشان آسان گذشت. ما از گذشتگان نامهای بزرگی به ارث بردهایم، اما در حفظ و بازتولید سرمایهی اجتماعی و تشکیلاتی آنان توفیق چندانی نداشتهایم. از مزاری بسیار سخن گفتهایم، مراسم فراوان برگزار کردهایم و به نام و تصویر او وفاداری نشان دادهایم؛ ولی هنوز بر سر بسیاری از ابتداییترین نیازهای جمعی جامعه، از ایجاد نهادهای مستقل و مورد اعتماد تا همکاری پایدار میان نیروهای فکری و سیاسی، گرفتار اختلاف و پراکندگی هستیم. این سرنوشت، خود نشانهی یکی از ضعفهای دیرینهی فرهنگ سیاسی ماست. گاه شخصیتهای تاریخی را چنان به نمادهای مقدس و دستنیافتنی تبدیل میکنیم که دیگر فرصتی برای شناخت تجربهی واقعی آنان باقی نمیماند. از گذشته بیشتر آنچه را برای ستایش مناسب است برمیگزینیم و از خطاها، اختلافات و دشواریهایی که میتواند برای امروز درسآموز باشد، کمتر سخن میگوییم. در نتیجه، تاریخ به جای آنکه سرچشمهی آگاهی و تجربه باشد، گاهی به میدان تازهای برای رقابت بر سر اعتبار و مشروعیت بدل میشود.
شاید یکی از بزرگترین جفاها در حق نسل حکیمی همین باشد که آنان را تنها در قاب عکسها و مراسم سالگرد نگه داریم. مردانی که عمر خود را در مبارزه، آموزش و تلاش برای تغییر مناسبات اجتماعی گذراندند، سزاوار آن اند که اندیشه و تجربهشان با همهی پیچیدگیها و کاستیهایش بررسی شود. شناخت آن نسل، بدون نقد منصفانهی تاریخ سیاسیاش، ناقص خواهد ماند؛ همانگونه که فروکاستن آن به مجموعهای از خطاها و اختلافات نیز بیانصافی در حق رنجها و دستآوردهایش است.
استاد حکیمی خود از کسانی بود که نسبت به انحراف مبارزه از اهداف نخستین حساسیت داشت. در نوشتهها و سرودههای او میتوان نشانههای این نگرانی را دید. چه تلخ است سرنوشت مردی که سالها برای وحدت و رهایی جامعه تلاش کند و سپس شاهد فرسایش همان وحدت در کشمکشهای سیاسی باشد. چه دشوار است برای انسانی که مبارزه را مسئولیتی اخلاقی میدانست، دیدن روزگاری که سابقهی مبارزه در چشم برخی به وسیلهای برای کسب امتیاز تبدیل میشود.
با این همه، نباید از سرگذشت حکیمی تنها روایت حسرت و شکست ساخت. او سالهای زیادی از عمرش را در آموزش، تألیف و پرورش فکر گذراند و آثار علمی و فرهنگی از خود بر جای گذاشت. در میان تلخیهای سیاست و رنج بیماری، این بخش از زندگیاش استمرار همان مسئولیتی بود که از آغاز برای خویش شناخته بود.
در دوازدهم عقرب ۱۳۹۴، استاد حکیمی در کابل چشم از جهان فروبست. پیکرش به زادگاهش در قیاق غزنی انتقال یافت و به خاک سپرده شد. رفتن او در فاصلهای نزدیک با درگذشت دیگر چهرههای نسل نخست مبارزه، از جمله استاد قربانعلی عرفانی، احساس پایان یافتن یک دورهی تاریخی را در میان بسیاری از یاران و علاقهمندان آن نسل زنده کرد. اکنون یازده سال از آن روز میگذرد و افغانستان بار دیگر در وضعیتی قرار گرفته است که بسیاری از نگرانیهای دیرین دربارهی حقوق شهروندی، مشارکت سیاسی، تبعیض و آیندهی جامعهی هزاره، با صورتهای تازهای بازگشتهاند. نظام جمهوری فروپاشیده، بخشی از نیروهای اجتماعی و سیاسی پراکنده شدهاند و بسیاری از فرصتهایی که زمانی برای تحکیم نهادهای جمعی فراهم بود، از دست رفته است.
در چنین روزگاری، زندگی حکیمی برای من معنایی تلختر و در عین حال روشنتر پیدا میکند. او به نسلی تعلق داشت که با کمترین امکانات، برای ساختن آیندهای متفاوت تلاش کرد. ما از آن نسل امکانات و فرصتهایی بیشتر به دست آوردیم، اما در حفظ و تبدیل همهی آن ظرفیتها به نهادهای پایدار چندان کامیاب نبودیم. امروز که بار دیگر با دشواریهای سنگین روبهرو شدهایم، تازه میتوانیم اهمیت آن اعتماد، تعهد و انضباط جمعی را که در میان بخشی از مبارزان گذشته وجود داشت، بهتر دریابیم. من نمیدانم استاد حکیمی اگر امروز زنده میبود، دربارهی وضعیت سیاسی و اجتماعی ما چه میگفت. نسبت دادن داوریهای امروز خود به مردی که دیگر در میان ما نیست، کار درستی نخواهد بود. اما از آنچه در سخنان، آثار و شیوه زندگیاش باقی مانده و از آنچه خود در دیدارهای نزدیک با او تجربه کردهام، میتوان فهمید که عزت انسان، وحدت جامعه و پاسداری از ارزشهای اخلاقی در مبارزه، برای او مسائل کماهمیتی نبودند.
در این سالگرد، بیش از هر چیز، خاطره آخرین دیدارها با استاد ذهنم را مشغول میکند. وقتی همراه پدربزرگم به عیادتش میرفتیم، آن مرد سالهای دور کودکی را در وضعیتی دیگر میدیدم. بیماری و گذشت عمر، بسیاری از تواناییهای جسمی را از او گرفته بود، اما از شکوه کلام و وقار شخصیتش چیزی نکاسته بود. بعدها هرچه بیشتر دربارهی زندگی و مبارزات او خواندم، ارزش آن دیدارها را بهتر فهمیدم. اکنون که پدر بزرگم، استاد ابراهیمی نیز به جمع رفتگان و به یار دیرینش، حکیمی غزنوی پیوسته است، دیگر از آن رفتوآمدهای غزنی و بامیان خبری نیست. درسهای جامعهالاسلام نیز به خاطره پیوسته و استاد سالهاست که در خاک زادگاهش آرام گرفته است. اما آنچه از او در ذهن من مانده، تنها خاطره دیدار با یک عالم یا رهبر جهادی نیست. تصویری است از انسانی که در گذر سالها، در موقعیتهای متفاوت و در روزگار قدرت و بیقدرتی، وقار و عزتنفسش را حفظ کرده بود. شاید دیگران از استاد حکیمی خاطرات بسیار بزرگتر و مهمتری داشته باشند؛ از سنگرهای جهاد، جلسات رهبری سازمان نصر، مذاکرات تشکیل حزب وحدت و روزهای دشوار مبارزه در کنار مزاری. سهم من از شناخت او، افزون بر مطالعهی آن تاریخ، همین چند مواجهه نزدیک است؛ از دوران کودکی تا درسهای کلام و سرانجام عیادت در بستر بیماری. همین خاطرات برای من معنایی عمیق دارند. زیرا در جامعهای که گاهی بزرگی آدمها را با میزان قدرت، شمار محافظان، شکوه خانهها و گستردگی امکاناتشان میسنجند، حکیمی را در موقعیتهایی دیده بودم که هیچیک از این چیزها در شناخت شخصیتش نقشی نداشت.
وقتی به آن روزگار و سرنوشت یاران مزاری میاندیشم، عنوان «شبیهترین به مزاری» برایم از همینجا معنا پیدا میکند. نه از آن رو که حکیمی در همهی اندیشهها و تصمیمهای سیاسی همانند مزاری بود، بلکه بهخاطر پیوندی که میان مبارزه و اخلاق در زندگی او میبینم؛ پیوندی که در تاریخ پرحادثهی سیاست ما، بارها در معرض گسستن قرار گرفته است. از آن نسل، امروز نامهای بسیاری باقی مانده؛ نامهایی که هرکدام بخشی از خاطره مبارزات مردم ما را زنده میکنند. اما در کنار نامها، آنچه بیش از همه نیازمند نگهداری و بازشناسی است، همان سرمایهی اخلاقی و اجتماعی است که روزگاری انسانهایی با امکانات اندک را به تحمل دشوارترین رنجها واداشت.
استاد سید عباس حکیمی از میان ما رفته است، اما خاطره متانت و مناعت او، دستکم برای کسانی که از نزدیک میشناختندش، همچنان زنده است. من هرگاه از او یاد میکنم، پیش از آنکه عنوانهای بزرگ سیاسی و جهادیاش به ذهنم بیاید، همان مرد باوقار را میبینم که در سفر از غزنی به بامیان، در منزل پدربزرگ ما توقف میکرد. آن روزها کودک بودم و از تاریخ چیزی نمیدانستم. امروز تاریخ آن نسل را اندکی بیشتر میشناسم و میفهمم که چرا حضور او برای ما چنین عظمت و حرمتی داشت.