دِ تریبیون – سعد محسنی
اول جولای روز سیاهی بود. یک بمبگذار انتحاری جمعیتی از هندوها و سیکها را که در جلالآباد برای دیدار با رییسجمهور اشرف غنی جمع شده بودند، هدف قرار داد و باعث کشتهشدن 19 نفر شد. 10 نفر دیگر به شدت مجروح شدند. بعد از حمله من با هر افغانی که برخوردهام، حس کردهاند و در آن شریک شدهاند. این حملهی وحشیانه جان دو مرد محبوب جامعه سیک را گرفت؛ اوتار سینگ خالصه که تنها نامزد سیک برای انتخابات پارلمانی ماه اکتبر بود و راویل سنگ، از اعضای پر جنبوجوش جامعه ما که تلاش میکند بیشتر مدنی باشد. ما همه از این که چنین اتفاقی افتاده است شدیدا شرمساریم.
من هارندر سینگ و امرجیت سینگ همصنفیهای سیک خودم در اواخر دهه 1970 در لیسه استقلال کابل را خوب به یاد دارم. هر دو به عنوان پسرکاکاها از همدیگر جداییناپذیر بودند: با هم غیبت میکردند، با هم میخندیدند و با هم بینقص گاهی به فارسی و گاهی به پنجابی حرف میزدند. یکی از آن ها قدبلند و لاغراندام و دیگری تیرهرنگتر، کوتاهتر و کمی چاق بود. هرچند در خاطرم نیست که کی، کدام بود. آن چه که را به خاطر دارم این است که والدین آن ها مانند بسیاری از سیکها در کابل، کسبوکار شان نساجی بود. آنیل کومار، یگانه همصنفی هندوی ما از یک خانوادهی نیکنام که یکی از تئاترهای شناختهشدهی کابل را اداره میکردند، میآمد.
من اغلب با هارندر و امرجیت فاصله یک مایلی ایستگاه اتوبوس تا مکتب را با عبور از کنار خانههای چند خانوادهی یهودی باقیمانده در مجاورت کوچه گلها، قدم میزدیم. در اواخر دهه 1970 کابل شهری بود که به صورت مسالمتآمیزی جوامع هندی را در خود جا داده بود. همین امر در مورد غزنی، کندهار، جلالآباد و سایر مراکز شهری افغانستان نیز صدق میکرد.
من این دو پسر را به خاطر اینکه از درسهای مذهبی در مکتب سر باز میزدند، خوشبخت میدیدم؛ اینکه آنها مجبور نبودند از معلم نالایق درسهای مذهبی، شخصیتی که یکبار برای شلاقزدن دانشآموزی کمربندش را کشید و شلوارش تا زانو پایین آمد، فرمان ببرند. اما به غیر از دستارهای “عجیبوغریب” آن ها و غیبتشان در کلاسهای اجباری درس اسلامی، هارندر، امرجیت و انیل در آن عصر معصومیت، هیچ تفاوتی با دیگر دوستانم در کابل نداشتند.
جامعه 500 هزار نفری سیکها و هندوها دستان توانمند در پیشرفت سکتور خصوصی همچون تجارت، بانکداری، نساجی، غذا و خردهفروشی بود. در شهر آنها تاثیر متمایزی به جا گذاشته بودند؛ نشانهی پایدار از اینکه افغانستان زمانی حقیقتا چهارراه خاورمیانه و آسیای جنوبی بوده است. اصلا چگونه میتوانم جِلیبیهای لذیذی را که در کارته پروان کابل توسط یک سوداگر هندو فروخته میشد و یا موسیقی سرزنده پنجابی و مغازههای فراوان ادویه را که توقفگاه معمول برای هر آشپزی در کابل بود، فراموش کنم؟ اما آنچه که در مورد آنها خاص مینمود، تعلق آنها به افغانستان و بالعکس بود. آنها به نظر میرسیدند که هویت دوگانهی شان را پذیرفته و واقعا به پیوندشان با این کشور دورافتاده افتخار میکردند. آنها متعلق به آنجا بودند.
مورخان افغانی به این باورند که اولین موج هندوهای “مدرن” بیش از یک هزار سال پیش در زمان سلطنت محمود غزنوی وارد افغانستان شدهاند. البته لازم به ذکر است که قبل از ورود دین زرتشت، بودیسم، بتپرستی و اسلام در قرن و هفتم و هشتم، بخشهای عظیمی از افغانستان مدرن “هندو” بودند.
تهاجم شوروی به افغانستان و به دنبال آن جنگ داخلی، موجب بدبختی میلیونها افغان – مسلمانان، هندوها، سیکها، یهودیها – شد. بسیاری از اعضای این جامعه مجبور شدند از کشور فرار کنند اما بعضی از آنها، قاطعانه ماندند. کسانی که مجبور شدند به خارج از افغانستان پناه ببرند، سخت تلاش کردند تا خودشان را به عنوان افغان معرفی میکنند. این امر آنها را حتی بیشتر برای همتایان افغان شان عزیز کرد.
جنگ داخلی پس از شوروی که کابل را ویران کرد و منجر به بیقانونی و درهم شکستن ساختار اجتماعی، اخلاقی و اقتصادی ملت شد، هندوها و سیکهای بیشتری را به فرار از خانههای شان مجبور کرد. اما بازهم، برخی از آن ها ماندند.
ورود طالبان تنها بدبختی بیشتر به همراه آورد. هندوها و سیکها در ابتدا مجبور بودند که لباس و دستار زرد بپوشند و بر بام خانههای شان پرچم زرد بلند کنند. بسیاری از آنها با حس آسیبپذیری تصمیم گرفتند که سرانجام وقت رفتن فرا رسیده است. اما با وجود شرایط غیرقابل تحمل و خشونتبار، بعضی از آنها همچنان باقی ماندند.
شکست رژیم طالبان و ظهور یک دولت مستقل و متعهد به حاکمیت قانون در کابل امیدواری به وجود آورد. بسیاری از افغانها انگیزه یافتند تا باور کنند که این یک آغاز تازه برای این کشور است. در سال 2003 یک مرد محترم و شجاع سیک در لویه جرگهیی که بیشتر اعضای آن فرماندهان، سیاستمداران و روحانیون اسلامی بودند، ایستاد و فریاد زد: “این شما مسلمانان هستید که افغانستان مرا تباه کردهاید”. همه ایستاده او را تحسین کردند، زیرا ما همه میدانستیم که حق با او بود.
حاکمیت قانون دورهی پس از کرزی بیشتر افسانه بود تا واقعیت. بسیاری از داراییهای آنها، برای مثال در ناحیه کارته پروان کابل توسط جنگسالاران و یا افغانهایی که با زورمندان ارتباط داشتند، تصاحب و مصادره شد. با توجه به اینکه جامعهی هندوها و سیکهای افغانستان هزار سال را از طریق ابزارهای مسالمتآمیز جان سالم به در برده بودند، هیچ جنگسالاری نبود که از آنها محافظت کند. بسیاری از آن ها تصمیم گرفتند کشور را ترک کنند. اما باز هم بعضی از آن تصمیم گرفتند بمانند.
عصر عصر خوشبینی بود. حامد کرزی به سهم خود شاملال بتیجا باتیا، یک افغان-هندو را به عنوان سفیر افغانستان در کانادا منصوب کرد. با وجود این واقعیت که خانوادهی آقای بتیا بیش از 350 سال در شهر کندهار ساکن بودهاند، این اولین مورد _ انتصاب یک هندو در یک مقام ردهبالا _ در تاریخ این کشور بود. آقای بتیا مرتب نشان داد که احمدشاه درانی بنیانگذار کندهاری افغانستان امروزی، طرح افغانستان را بر مبنای همهشمولی ریخته بود.
چهل سال پس از همصنفی بودنم با هارندر، امرجیت و انیل، اکنون جامعهی 500 هزار نفری آنها به فقط 1300 نفر که در سه شهر افغانستان پراکنده شدهاند، تحلیل رفته است. جامعهی 500 هزارنفری که قرنها با افغانها از هر دین و آیینی، زیسته بودند، اکنون تقریبا به صفر نزول کرده است.
مطمئن نیستم که این جامعه بتواند درد بیشتری را تاب بیاورد. اما ما نمیخواهیم که آنها فراموش کنند نماینده میراثی هستند که هزار سال در تاریخ افغانستان به عقب بر میگردد.
و بیشتر از هر وقتی، افغانستان به ماندن آن ها نیاز دارد.