- خادمحسین کریمی
آخرین انتخابات پارلمانی افغانستان، اعتراضهای بسیاری به همراه داشت. از روند رأیدهی تا مراحل شمارش، بازشماری و اعلام نتایج ابتدایی و نهایی، این انتخابات سرشار از سوءمدیریت و تخلف برگزار شد. شفافیت پروسه و مدیریت سالم آن به حدی صدمه دید که حتا اعتراض و تمسخر رهبران حکومت را نیز برانگیخت. سنگینترین اتهام وارد بر انتخابات پارلمانی افغانستان، افزایش و کاهش رأی نامزدان در بدل پرداخت پول به کمیشنران کمیسیونهای انتخاباتی و «چربیدن» تصامیم سیاسی بر ارزش رأی و احقاق عدالت در اعلام نتایج بود.
من با خانمی گفتوگو کردم که در انتخابات پارلمانی از حوزهی کابل نامزد بود. کسی که بر مبنای اسناد مستند، رأی پیروزی داشت و با وصف آن که در فهرست ابتدایی نامزدان برنده از پایتخت حضور داشت، از فهرست نهایی نامزدان برنده حذف شد. از روز برگزاری انتخابات تا اعلام نتیجهی نهایی حوزهی پایتخت که پروندهی انتخابات پارلمانی افغانستان بسته شد، در جریان این پروسه بودم و با نامزدهای مختلفی دیدارها و گفتوگوهایی داشتم. تصور میکنم این خانم با توجه به مسیری که در زندگی تا کنون آمده است و تعلقش به یک صنف اجتماعی ویژه، بیش از آن که مثل نامزدان دیگر، بازندهی تقلب و تخلف انتخاباتی باشد، یک قربانی است. قربانی یک ستم عریان در یکی از بدنامترین انتخاباتهای نظامهای دمکراتیک. او را با پروندهی حجیمی از مدارک در بغل و سیمایی که از تأسف و اندوه پر بود، ملاقات کردم. در مصاحبه با او، بیش از هر گزارش و اتفاق مربوط به انتخابات افغانستان، متوجه گستردگی ستم سیاسی و به مسلخرفتن ارزش رأی شهروندان شدم. پس از مراجعه به نهادهای مختلف با مدارک کافی و مستند، با وصف آن که مسئولان نهادهای مسئول به ضایعشدن حق پیروزیاش به آشکارا اعتراف کرده بودند، دادخواهیاش شکست خورده بود. درمانده بود و از سر ناامیدی و اندوه، آمده بود که بگوید میخواهد ضایعشدن حقش، دستکم در یک رسانه روایت شود.

13 روز پس از اشغال افغانستان توسط سربازان ارتش سرخ، نوزادی در یک خانوادهی اسماعیلیمذهب، در تایمنی کابل به دنیا آمد. او یکی از هزاران کودکی بود که بیهیچ نقشی در انتخاب تعلق مذهبیاش، پا به دنیا گذاشته بود تا عذاب ناشی از تعلق مذهبیاش را با خود بردوش کشد. سلیمه، کودکی و دانشآموزشی را با انکار تعلق مذهبیاش پشت سر گذاشت. سلیمه نمیتوانست این رنج را تحمل کند که کسی، استکانی که او با آن آب یا چای نوشیده بود را بشکند. اغلب مردم، بر این باور بودند که ظرفی که از آن یک پیرو مذهب اسماعیلی چیزی نوشیده باشد، مردار است و باید از بین برده شود. سلیمه، پنهانکردن تعلق مذهبیاش را به تحمل این رنج دشوار ترجیح میداد. فرقهی اسماعیلیه در تاریخ اسلام، از انگشتشمار فرقههای روشنگری ست که در امور دینی، عقل را بر نقل ترجیح میدهد. گرایشی که برای فرقههای عمدتا نقلگرا و متمایل به قرائت سختگیرانهی اسلامی، معادل تمرد و کفر است. با این وصف، سلیمه در مقایسه با هزاران دختر افغانستان در آن زمان، خوششانس بود. خانوادهاش، بیست سال قبل از تولد او، از ولسوالی سرخپارسای ولایت پروان در شمال کابل، به پایتخت کوچیده بودند. او برخلاف هزاران دختری که در روستاهای افغانستان مطلقا از آموزش محروم و محکوم به یک سرنوشت تبعیضآلود بودند، میتوانست در مکتب تاجور سلطانهی کابل، درس بخواند.
در سیزدهمین بهار زندگی، زمانی که سلیمه داشت از اشتیاق و موفقیتش در آموزش لذت میبرد، مجاهدین، حکومت داکتر نجیبالله را سقوط دادند و پایتخت، به سنگر درگیریهای خونبار میان گروههای مختلف مجاهدین تبدیل شد. مکتبِ سلیمه، یکی از سنگرهای مجاهدین بود. پس از دو سال خانهنشینی، باوصف آن که پایتخت روزانه از انفجار دهها راکت میلرزید، سلیمه بار دیگر به مکتب رفت. اشتیاق مضاعفش به آموزش، او را بر ترس کشتهشدن در انفجار یکی از صدها راکت کور غالب میکرد. سلیمه نمیدانست که حتا اگر بر ترس از انفجار راکتها غلبه کند، یک تندباد از جنوب افغانستان سر میرسد که زنان را در زندان خانهها و چادریها بیرحمانه حبس میکند.

در آستانهی امتحانات آخر سال مکاتب، در پاییز 1375، سلیمه داشت آمادگی میگرفت که برای دهمین بار، از اول نمرگیاش در مکتب دفاع کند، پایتخت بار دیگر، سقوط حاکمیت را تجربه کرد. جنبش اسلامی طالبان که چونان سیل، از قندهار جاری شده بود، حکومت مجاهدین را سقوط داد. خفقانی از بیرحمی، تعصب و نظامیگری بیباکانه، پایتخت را زیر آوار برد. تبر امارت اسلامی، رؤیای سلیمه و دهها هزار دختر افغانستان را گردن زد و زنان افغانستان، به پستوی خانهها تبعید شد. اندی پس از استقرار امارت اسلامی، پدر سلیمه که پس از برقراری حکومت مجاهدین، مأموریت در ادارهی امنیت ملی حکومت داکتر نجیب را رها کرده و به تایرفروشی در یکی از بازارهای کابل مصروف شده بود، به بند جنگجویان طالب کشیده شد. وقتی پس از شکنجه زیاد، پدرش عصر یکی از روزها در بدل پرداخت سه بوجی اسکناس، از زندان رها شد، خانوادهی سلیمه همان شب، مخفیانه به پاکستان فرار کردند. آنها تصور میکردند حداکثر پس از شش ماه، موفق میشوند به کابل عزیزشان برگردند، اما اقامتشان در راولپندی، شش سال به طول انجامید.
سلیمه در دشواری مهاجرت، بار دیگر اشتیاقش به آموزش را بیدار کرد. دختری که به هفده سالگی رسیده بود، به برگشت به عقب تن داد و دانشآموز صنف سوم یکی از مکاتب ویژهی مهاجران افغان در راولپندی شد. شش سال بعد، وقتی سلیمه با پشتوارهای از آموختهها در مکاتب مهاجرین، پس از سپری کردن موفقانهی امتحان آزمون ورودی، آماده شده بود که دانشآموز صنف هشت در یکی از مکاتب رسمی پاکستان شود، کانالهای خبری جهان، خبر تکاندهندهای را روی آنتن بردند: امارت اسلامی طالبان توسط ائتلاف بینالمللی ضد تروریزم به رهبری امریکا و جبههی مقاومت افغانستان، سقوط کرد. نوار آموزش و رؤیای سلیمه، برای چندمین بار پاره شد. پدرش، برای برگشت به کابل، ثانیهشماری میکرد. او نتوانسته بود بر وطندوستی و اشتیاقش به زندگی در افغانستان غلبه کند. به همین خاطر از مهاجرت به کانادا و ایالات متحده سرباز زد. هزاران خانوادهی اسماعیلی توسط کشورهای اروپایی و امریکای شمالی از افغانستان و پاکستان خارج شده بودند. خانوادهاش که اسباب مهاجرت به ایالات متحده و خروج از تنور سوزان افغانستان و خاورمیانه را فراهم کرده بود، نتوانستند بر عشق وطندوستی پدر غلبه کنند. خانوادهی سلیمه، بار دیگر بندوبساط بستند که به کابل برگردند؛ شهر عشق و آرامش پدر. آنها به شهری برگشتند که هجده سال بعد، مناسبات سیاسیاش، سلیمه را قربانی کرد. اگر پدر میدانست که هجده سال بعد، مناسبات سیاسی وطنی که عاشقانه دوستش میداشت، حقوق و تلاشهای دختر سختکوشش را چنان بیرحمانه پایمال میکند که میتواند اشکش را درآورد، احتمالا هرگز به افغانستان بر نمیگشت.
وقتی سلیمه از تورخم عبور کرد، اشک ریخت. احساس میکرد که غلوزنجیر مهاجرت از دستوپایش برداشته شده است. نفسهای عمیقی کشید و در زمین و هوای زخمی و خونین وطن، احساس تعلق و مالکیت بر قلمرو را تجربه کرد.

کابل، از زیر آوار ویرانی و خشونت دوباره میرویید. سلیمه، دانشآموز صنف دهم لیسه زرغونه بود. شرایط و کیفیت نهادهای آموزشی به صورتی بود که بسیاری از دختران، مستقیما شامل صنف دوازده شده بودند، اما سلیمه ترجیح داد که بر شتابش غلبه کند و از صنف 10 بار دیگر آغاز کند تا مبادا سنگبنای آموزشش را لرزان گذاشته باشد. سه سال پس از سقوط امارت اسلامی، باوصف مشکلات اقتصادی که گاه مجبور میشد فاصلهی میان دانشگاه کابل و تایمنی را پیاده رفتوآمد کند، سلیمه از دانشجویی در دانشکدهی ادبیات دانشگاه کابل لذت میبرد. یک رنج دیرسال اما، کماکان بر کولهایش سنگینی میکرد. او نمیتوانست به همصنفیهایش آشکار کند که پیرو مذهب اسماعیلیه است. احتمالا تجربهی امتناع همصنفیهایش از دست دادن با او به اتهام مردار بودن، در 24 سالگی غرورش را به کل ویران میکرد. اگرچه نسبت به دهههای قبل، مواجههی جامعه به پیروان مذهب اسماعیلی بهتر شده بود، اما کماکان تعلق به این مذهب، یک عذاب بود. در شهری که پدر عاشقانه دوستش داشت، دخترش اما متهم به کثیف بودن بود. چه تناقض باشکوه و رنجآوری!
دو سال پس از دریافت لیسانس زبان انگلیسی، سلیمه با مرد جوانی ازدواج کرد که در سالهای بعد، برای او کوه شد. متناسب به نیاز، گاه همسر بود، گاه پل زیر پا، گاه معشوق و گاه بادیگارد و راننده. در جریان گفتوگو با سلیمه، وقتی سلیمه از روایت ستم بیرحمانهای که بر او رفته بود بغض میکرد، متوجه شدم همسرش آقای نیکزاد، در حس رنجآوری، شبیه به ناتوانی یک مرد در حمایت از همسرش و شکست در احقاق حقوق او میسوخت. سفیدی به سرخی گراییدهای چشمانش وقتی تلاش میکرد بغض و اشکش را سرکوب کند، یک منظرهی ماندگار و تأسفبرانگیز بود.
پس از فراغت از دانشگاه، سلیمه در «ادارهی کنسول بنیادآقاخان» و سپس نهاد «فوکس» از زیرمجموعههای این بنیاد در زمینهی خدمات بشری در کابل به کار آغاز کرد. سه سال پس از فراغت از دانشگاه، سلیمه در انتخابات پارلمان شانزدهم افغانستان از حوزهی پایتخت نامزد شد. در حوزهی سیاست، اسماعیلیههای افغانستان از چند دهه به این سو، اکثرا از کانال خانوادهی سیاسی-مذهبی نادریها به رهبری سید منصور نادری با نهادهای قدرت وصل بودهاند؛ مرجع سیاسی یکهتاز و بیرقیب که مناسبات و تعاملات سیاسی پیروان این مذهب را به صورت انحصاری در اختیار دارد. سلیمه، از نخستین فعالان سیاسی بود که بدون تعلق به این کانالال سیاسی غالب، پا به کارزارهای انتخابات پارلمانی 1389 افغانستان نهاد. او به دلیل ناتوانی در تبلیغات کافی و گسترده و جلب حمایت مردمی، موفق نشد رأی پیروزی بیاورد و از راهیابی به مجلس شانزدهم افغانستان باز ماند. او شکستش را با رضایت تمام پذیرفت.
پس از انتخابات پارلمانی، سلیمه، در برنامهی لیسانس حقوق و علوم سیاسی دانشگاه خصوصی رنا، شامل شد. مشقتهایش سنگین بود، اما انرژیاش برای کار فراوان. سحرگاهان، خانه را به مقصد دانشگاه رنا ترک میکرد. پس از دانشگاه، حوالی هشت صبح به دفتر کارش میرفت. با فراغت از کار در حوالی 5 عصر، به فعالیتهای رضاکارانهاش مصروف میشد. سه سال بعد وقتی سلیمه با کودک شیرخوار چندماهه در آغوش، دانشجوی برنامهی ماستری روابط بینالملل در دانشگاه خصوصی ابن سینا شد، بر مشقتهایش افزود. دختری که در کودکی چند بار رشتهی دانشآموزیاش گسسته بود و هر بار آموزشش را از سر گرفته بود، با مساعدشدن احوال مملکت، انگار میخواست با ولع سیریناپذیر، همهی فرصتهای کاری و آموزشی را همزمان ببلعد.

در انتخابات ریاست جمهوری 1393، سلیمه آمریت دفتر ریاست دارالانشای کمیسیون شکایتهای انتخاباتی را به عهده گرفت. 14 ماه بعد، مسئولیت سلیمه در این نهاد پایان یافت و پس از مدتی، به آمریت دفتر کمیسیون اصلاحات انتخاباتی منصوب شد؛ نهادی که برای تعدیل قانون انتخابات شکل گرفته بود. پنج ماه بعد، سلیمه از طرف حامد اکرم، والی وقت ولایت کابل، به عنوان معاون ولایت کابل به ریاست جمهوری پیشنهاد شد اما به دلیل آن چه نداشتن حمایت سیاسی و وصل نبودن با شبکههای سهیم در قدرت عنوان میکند، این پیشنهاد پذیرفته نشد. سلیمه برای هجده ماه، مشاوریت امور زنان و جندر ولایت کابل را به عهده گرفت. وقتی آقای اکرم از وظیفهاش تقاعد گرفت، به حکم سنت سیاسی و اداری مرسوم در بروکراسی افغانستان، هیأت رهبری ولایت کابل با آمدن والی جدید به کل تغییر کرد. سلیمه نیز برکنار شد. او اندکی بعد به عنوان مترجم در ریاست ترجمه و تصدیق اسناد رسمی در وزارت مالیه استخدام شد. پیش از انتخابات پارلمانی مجلس هفدهم افغانستان، سلیمه پس از موفقیت در امتحان ریاستهای دارالانشای کمیسیون شکایات انتخاباتی، از استخدامشدن محروم شد. او تنها خانمی بود که از امتحانات این مناصب موفقانه عبور کرد، اما به دلیل ملاحضات و مصالح سیاسی در چینش مسئولین کمیسیونهای انتخاباتی، به عنوان آمر دارالانشای دفتر ولایتی کمیسیون شکایات انتخاباتی در کابل، استخدام نشد.

در بهار 1397، گروهی از دانشجویان، متفنذان اجتماعی و زنان اسماعیلیه از 9 ولایت افغانستان در کابل جلسات مشورتیشان را برای توافق بر سر یک یا چند نفر برای نامزدی در انتخابات پارلمانی مجلس هفدهم افغانستان آغاز کردند. پس از چهار جلسهی مشورتی، آنها سلیمه نکبین را به عنوان نامزد مورد حمایتشان انتخاب کردند. این گروه از نخبگان اجتماعی و فرهنگی اسماعیلیان افغانستان، از نخستین حلقاتی بودند که مناسبات و روابط سیاسی و اجتماعی با خانوادهی نادری به عنوان تنها مرجع سیاسی بیرقیب اسماعلیان افغانستان نداشتند. سلیمه نیکبین، با پشتوانهی حمایت مردمی وسیع، برای دومین بار وارد کارزارهای سیاسی و انتخاباتی شد. این بار، فارغ از حمایت مردمی اسماعلیان افغانستان، تأیید قابل توجهی از گروههای قومی و مذهبی دیگر را نیز با خود داشت. سلیمه پس از پشت سر گذاشتن برنامههای تبلیغاتی و دیدار و مشورههای مردمی متعدد، آمادهی پیروزی در انتخابات مجلس هفدهم افغانستان شده بود.

انتخابات پارلمانی 28 و 29 میزان، با سوءمدیریت و ناهماهنگیهای وسیعی برگزار شد. پس از اعلام نتایج ابتدایی کابل، سلیمه با 1352 رأی ششمین نفر در فهرست 9 نفری نامزدان پیروز زن از پایتخت بود. او پس از جستوجو و تحقیق در مورد اوراق انتخاباتی مراکز رأیدهی کابل و جمعآوری گزارش از ناظران انتخاباتی خود و تعدادی از نامزدان دیگر، متوجه شد که بالغ بر دو هزار رأی به نفع او به صندوقها ریخته شده است. بیش از 600 رأی او در شمارش کمیسیونهای انتخاباتی گم شده بود. حوالی ساعت شش عصر و ساعتی قبل از اعلام نتایج نهایی، او همچنان در فهرست نامزدان برندهی ولایت کابل بود. ساعتی بعد، سلیمه، با 1058 رأی، نفر دهم در فهرست نامزدان زن از کابل قرار گرفت و بازنده اعلام شد.
با حذف سلیمه نیکبین از فهرست نامزدان برندهی ولایت کابل، جمعیت حدودا یک میلیونی اسماعیلیان افغانستان، هیچ نمایندهای در مجلس هفدهم ندارد. سلیمه، به همراه خورجینی از گزارشها و مدارک مستند از آرایش در مراکز مختلف رأیدهی پایتخت، نهادهای متعدد ذیدخل در انتخابات افغانستان را درنوردیده است. تعدادی از مسئولان کمیسیونهای انتخاباتی در پاسخ به مراجعهاش برای دادخواهی اعتراف کردهاند که او نامزد پیروز است، اما به دلیل ناتوانی و قرار گرفتن میکانیزمهای قانونی تصمیمگیری به افراد و نهادهای خارج از کمیسیونهای انتخاباتی، آنها قدرتی برای احقاق عدالت ندارند. دختری که سالها رنج آموزش در باران راکت، گلوله و ناامنی کشیده بود، در برابر دشواریهای کابل دههی هفتاد و مشقتهای مهاجرت تسلیم نشده بود و دهههای سوم و چهارم زندگیاش را برای کمایی فرصتهای کاری و آموزشهای عالی قربانی کرد، در چهلمین سال زندگی، قربانی فساد سیاسی و سیستم حذفی شد که هیچ توانی برای مقاومت در برابر آن را ندارد. او میتوانست زیر راکتباری مجاهدین مقاومت کند، رنج اختفای هویت مذهبی و کثیف خطابشدن را تحمل کند، در برزخ مهاجرت تاب بیاورد و بیاموزد، با دو کودک شیرخوار در آغوش، صبحگاهان خانهاش را ترک کند و پس از 9 ساعت کار و 5 ساعت تحصیل در دو دانشگاه، به جنگ مشقتهای زندگی برود، اما اکنون درمانده است. او قربانی یک فساد سیاسی آشکار و بیرحمی شده است که هیچ نیرویی برای مقاومت و دادخواهی ندارد. مسئولین رسمی نهادهای انتخاباتی، به او میگویند که نامزد پیروز است، اما آنها هیچ صلاحیت و قدرتی ندارند که برای او و رأی و حقش دادخواهی کنند.

بر اساس اسنادی که اطلاعات روز از اوراق نتایج مراکز رأیدهی ولایت کابل و مدارک مربوط به نتایج ابتدایی و نهایی در اختیار دارد، در دستکم شش مرکز رأیدهی، آرای خانم نکبین در نتایج نهایی کاهش یافته است. در نتایج ابتدایی ولایت کابل، مجموع آرای خانم نیکبین در مراکز رأیدهی لیسهی استاد مصباح، لیسهی نسوان تاجور سلطانه، مسجد خواجهعلی موفق، جماعتخانهی اسماعیلی، مسجد امام ابوحنیفه و مسجد شیبریها به ترتیب 54، 68، 2، 414، 127 و 103 رأی بوده است اما این آرا در نتایج نهایی کابل به ترتیب به 47، 34، صفر، 220، 35 و صفر رأی کاهش یافته است. مسئولان کمیسیونهای انتخاباتی در پاسخ به مراجعهی خانم نیکبین مبنی بر این که آرای او بر چه مبنایی، کاهش یافته است، هیچ پاسخی ندادهاند. خانم نیکبین ادعا میکند آرای او در هیچ یک از مراکز نامبرده، به صورت رسمی ابطال یا بازشماری نشده است. به این ترتیب، هیچ پاسخی و مبنای قانونی در مورد کاهش رأی خانم نیکبین وجود ندارد.

در جریان گفتوگو با سلیمه، دستکم در ظاهر، هیچ نشانهای از تأسف و اندوه ناشی از ناکامی در راهبای به مجلس نمایندگان ندیدم. او، از ستم آشکاری که بر حق خود و ارزش رأی حامیانش رفته بود، احساس دلشکستگی و یأس عمیقی میکرد. ادعا میکرد که توسط رقیبان سیاسی اسماعیلیاش، سرکوب و حذف شده است تا میدان سیاست در میان این اقلیت مذهبی افغانستان، بیرقیب باشد. به نظر میرسد حذف خانم نیکبین از فهرست نامزدان برندهی کابل، ناشی از عدم دسترسی او به حمایت شبکههای سیاسی سهیم در خوان قدرت باشد. برای سیستم تصمیمگیری که به این ستم و حذف آشکار اقدام کردند، خارج کردن سلیمه از فهرست نامزدان برندهی کابل، هیچ هزینه و تاوانی در پی ندارد. گویی آب از آب تکان نخواهد خورد. سرزمینی که مورد عشق و علاقهی یک خانوادهی اسماعیلی تبار و مورد ستم و گاه نفرت اجتماعی است، دختر سخت کوشاش را به مسلخ تنور سوزان تحقیر و حذف پرتاب کرد. در جریان مصاحبهای که بیشتر به درددل میمانست، وقتی چند بار حلقهی اشک و لرزش بغض را در چشم و گلوی سلیمه و همسرش دیدم، از گستردگی ستمی که در افغانستان جاری ست، به ستوه آمدم. آن اشک و بغض، ماحصل عشق به وطن ستمگر بود. سرزمیندوستی در افغانستان، تاوانهای گزاف دارد. حقارت و درماندگی که در سلیمه دیدم، مشتی از خروار بود.
