حسین مرادی
آدمی به دنبال حقیقت است. میخواهد آنرا دریابد. ولی از چه راهی؟ راه رسیدن به حقیقت و دریافت آن چیست؟ چه چیزی آدمی را به حقیقت فرا میخواند؟ چه راهی را باید رفت تا به کنهی هستی پی برد؟ پاسخ این است: پرسش. پرسش از هستی، همان فلسفه است و فلسفه غم غربت است؛ غربت حقیقت. انسان به همان میزان سهمی از حقیقت دارد و در کشف و دریافت آن دخیل است که پرسش میکند. هر چقدر پرسشها جدیتر مطرح شوند، راه رسیدن به حقیقت بهتر فراهم میگردد. بدیهیست وقتی که پرسشی را در برابر خویش مینهیم و در پیِ پاسخش تقلا میکنیم، نیازمند تفکر هستیم و تفکر به قول هایدگر: «خود راه است.» متفکر در پیمودنِ این راه، در پی و تابع هیچ متفکر دیگری نیست، بلکه تابع چیزیست که بناست به آن اندیشیده شود: و آن همان هستی است. «عمران راتب» نیز خواسته است این راه را برود و خویشتن را درگیر تفکر کند. راتب بهرغم مجال اندک و ناجوانیِ روزگار، ردِ پایی درین راه از خود به جای گذاشته است: مالیخولیا و تردید. در این یادداشت خوانشی از مالیخولیا و تردید ارائه میشود تا به رد پای راتب در راه، بیراهه و کجراهه توجه شود و معلوم شود که آن مرحوم به چه سو و دیاری قصد هجرت داشته است:
بیراهی
نشان نخستِ رد پای عمران راتب در کتاب «مالیخولیا و تردید» بیراهگی است: خواننده زمانی که کتاب را میخواند با این پرسش مواجه میشود که عمران راتب چه مسألهای داشته است و در پی اثبات چه چیزی بوده است؟ میخواهد چه ناگشودگیای را باز کند و یا به چه شکافی در هستی تذکر دهد و چه خطری را خاطر نشان کند؟ بحثهایی که از سوی عمران راتب در بخش نخست کتاب تحت عنوان «مقالات نظری» به انجام رسیده، از هیچ انسجامی برخوردار نیست و هدفی خاصی را دنبال نمیکند. گویا راتب مسألهای نداشته است، آنگونه که هیچ مبنایِ نظری بهعنوان پشتوانه وجود ندارد تا نوشتههای او را انسجام بخشیده و یکدست کند. بهگونهای که از برخورد و مواجهه با متن مالیخولیا و تردید برمیآید، نویسنده در بیراهه بهسر میبرده است و راهی مشخصی نداشته است تا دریافتهایی خویش را از راه و چیزهایی که در آن راه وجود دارد و رونده با آنها مواجه میشود، بیرون دهد. البته این را نباید نادیده انگاشت: راه محصول تفکر است تا تفکری وجود نداشته باشد، راهی نیست. راه به خودیِ خود پیدا نمیشود، بلکه در اندیشیدن است که به آن میرسیم. ولی «چه چیزی ما را به تفکر فرا میخواند؟» عجالتا، بنبست. آدمی تا با بنبستی مواجه نشود، تا گرهی او را اذیت نکند و تا در ظلمت و تاریکی قرار نگیرد، مجالی به پرسش و تفکر نمیدهد. از اینرو، بنبست امکان تفکر را فراهم میکند تا متفکر از پس تفکر برآید و راهحلی برای عبور از بنبست ارایه دهد. اکنون این پرسش چهره مینماید: آیا عمران راتب با بنبستی مواجه نبوده است تا او را به تفکر فرا خواند؟ ارایهی پاسخ به این پرسش کار آسانی نیست، ولی چنانکه از «مالیخولیا و تردید» و دیگر نوشتههای او برمیآید، بنبستی در عرصهی حیات آن مرحوم وجود نداشته است تا او را به اندیشیدن وادار کند و در راه تفکر احاله دهد، بلکه او میکوشیده است فکر کند، در تلاش بوده است تا پرسشی برای خویش دستوپا نماید، ولی آنسان که «مالیخولیا و تردید» روایت میکند، او موفق به این کار نشده و به حسب ظاهر دستکم در «مالیخولیا و تردید» بنبستی نداشته است تا سبب خلق پرسش و از اینرو، تفکر گردد. یعنی راتب کوشش داشته تا تفکر کند، ولی اینکه در مرحلهی تفکر رسیده است، قابل تردید و مبهم است و هیچ نشانگری در نوشتههایی او بر این مسأله پرتوی نمیافکند. خواننده میتواند برای پیبردن به اصل مسأله حد اقل به دو مقاله در کتاب مالیخولیا و تردید یکی «قواعد معنامندی گزارهها در تتوس و تراکتاتوس» و دیگری «پارههایی برای میل و هراس» رجوع کند.
گسست و پریشانی
مالیخولیا و تردید دچار گسست -هم بهلحاظ ساختاری و هم بهلحاظ محتوایی- است. در اغلب موارد، جملهها با هم ارتباط برقرار نمیتوانند و پریشانی و افت و خیزِ متن را باعث میشوند، بهگونهای که دریافت و فهم متن را برای خواننده دشوار میکند. این را میشود دومین رد پای راتب بهشمار آورد. او در جایی نوشته است: «انسان برای خودش یک معضل است. او گره کوریست که گشودن آن در توان خودش نیست. از اینرو این گره با او میماند … او اینک در یک حجم خالی، در فضایی مطلق، در برابر خودش ایستاده است. باید بنبست را رد شود. او باید از خودش عبور کند و برسد به جایی که دیگر ترس و تمنا از معنا تهی میشود. اما برای عبور از این بنبست، او باید خودش را پاره کند. از وسط خودش بگذرد تا خوب متوجه شود که تعادل خودش را در آن فضای مطلق چگونه حفظ کند.» ( مالیخولیا و تردید: ص ۳۸) حجم خالی و فضایی مطلق در اینجا، وانگهی که مبهم است و معنای محصلی ندارد، بهلحاظ محتوایی گسست و پریشانی را در متن باعث شده است. گذشته از این معلوم نیست «در فضایی مطلق»! «بنبست»؟ از کجا میشود که آدمی آن را رد شود؟ چگونه باید از خویشتن عبور کرد؟ با «منطق و آگاهی»؟ ولی آگاهی عبور نیست، احاطه است. وقتی از چیزی که در برابر ما قرار میگیرد آگاهی حاصل میکنیم، از آن عبور نمیکنیم، بلکه به آن میرسیم و فراچنگش میآوریم. دیگر اینکه وقتی آدمی «گره کوریست که گشودن آن در توان خودش نیست» چگونه میتواند «خودش را پاره کند» و از «وسط خودش» بگذرد تا اینکه مثلا «آن گره را» بگشاید؟ نویسنده درینجا، یکبار حکم میکند که: «او گره کوریست که گشودن آن در توان خودش نیست» ولی بعدا گویا از حکم خویش پشیمان میشود و مینویسد: «او باید خودش را پاره کند و از وسط خودش بگذرد». یعنی چه؟ پاسخ این است: امر پریشان، نمیتواند اصولمند و روشمند باشد، بدینجهت اگر نوشتهای دچار پریشانی و گسست محتوایی ـ ساختاری میشود، نه روشمند است و نه هم اصولمند و حتا از اینکه در دام تناقض هبوط کند، ابایی ندارد. بلکه چیزی دیگریست که خواننده گرامی میتواند در متن مالیخولیا و تردید مراجعه کرده و با خواندن از ایندست جملهها که البته فراوان است، مواجه شده و آن را دریابند.
ابهام: سرشت ظلمانی
متن کتاب «مالیخولیا و تردید» دستخوش ابهام است و سرشت ظلمانی و تاریک دارد. در این خصوص، خواننده زمانی که با ابهام و پیچیدگی متن روبهرو میشود، دو راه در پیش دارد: یکی اینکه به حجیت ظواهر قایل شود و برای فهم آنسوترِ متن توجه نکند. که این رویه، راه به خرابه خواهد برد. زیرا، اگر به ظاهر کلام در نوشتههای راتب -آنهم در اغلب از موارد- اکتفا شود، معنایِ محصلی نخواهند داشت و نشانی از «بیمعنایی» نمود خواهد یافت. راه دیگر این است که، خواننده به ظواهر متن حجیت نداده و در صدد کشف معانیِ روشن و صریح و تکمدلول از بطن آن برآید. در این صورت اگرچه در برخی موارد، به مفاهیمی دست مییابد که تا حدی معقول است، ولی در بعضی موارد دیگر، چنان دیوی از میانهی تاریکی و ابهام متن سر برمیکشد که وحشتناک است. در این خصوص، احتمال قوی میرود، که گمراهی رخ دهد. و اما بهطور نمونه او در جایی مینویسد: «واقعیت معطوف به ارزشها است و ارزش چیزی است که حس در خلق و بیان آن دخیل است. پس واقعیت بیش از همه امری است مربوط به حس. امر فراواقعی اما اینگونه نیست. یعنی فراواقعیت فراحسی نیز هست. فراحسی بودن چیزی، مدلول سادهای دارد: با اعضای حسی معمول نمیتوان آن را تجربه کرد.» (مالیخولیا و تردید: ص: ۴۱) نیتِ نویسنده در اینجا چیست؟ راتب از اینکه «واقعیت معطوف به ارزشها است»؟! چه چیزی را منظور داشته است؟ فراواقعی چیست؟ آیا فراحسی همان فراواقعی است، یا فراواقعی فراحسی را در بر میگیرد؟ ارزش چه معنایی دارد در اینجا که «حس در خلق و بیان آن دخیل است؟» چه حسی در چه ارزشی میتواند دخیل باشد؟ از اینرو، باید عرض کنم اگر از یکسو «خط واحد ممتدی آنها (بخشهای کتاب) را به هم وصل نمیکند» از سوی دیگر، مغالطه و ابهام نیز در سرشت آنها رخنه زده و نیت و قصد نویسنده را به چالش کشیده است. نمیدانم اشکال در چه بوده است؟ اساسا فکر نویسنده به انسجام و پیوستگی خاصی نرسیده بوده است که تا به تبع آن نوشتههای او صورت منسجم و یکدست و مبتنی بر هدف مشخصی پیدا کند؟ یا اینکه در ساحت فکرش پریشانیای وجود نداشته است، بلکه نویسنده از صورتبندی درست منویات خود عاجز بوده است؟ این سومین نشانهای است، که راتب در مالیخولیا و تردید از خود به یادگار گذاشته است.
علاقهی لفظ و معنا
«از بهر آنکه میان لفظ و معنی علاقهای هست، باشد که بعضی از احوال لفظ اثر کند در بعضی از احوال معنی.» (ابن سینا) معنی در لفظ اثر میکند و از یک نظر به آن حیثیت میدهد و در عوض لفظ معنی را گاهی آنچنانکه هست بیان میکند. گاهی بر آن اعمال حد مینماید و گاهی آنرا برگ و ریشه میدهد، و گاهی هم آن را بدقواره و ناقص کرده، در گورستان بیاعتنایی پرتاب میکند. از اینرو، تبیین معنی و تکثیر جلوهی آن در ذهن آدمی -بهویژه کسی که مورد خطاب است و با لفظ برخورد دارد- پیش از اینکه به مسألهی دیگری توجه داشته باشد، متوجهی شیوایی یا پیچیدگیِ لفظ و چگونگی یا جدیت معنی است. در نخستین لحظههای رویاروییِ جدی با نوشتههای عمران راتب بداقبالی و ادبار معنی رخ مینماید و چهره در میکشد، متعاقبا تنِ نازنین لفظ از شدت سرطانِ کموسعیِ نویسنده، بیگوشت و مو شده و چنان به سمت سکرات میرود که دل هردم تمنای فاتحه میکند. بدیهیست که اطناب ممل و ایجار مخل در شأن اهل خرد نیست و رخنهای آن در منقول و مکتوب موجب میشود تا «شأن علمی» را همانند پوقانه باد ببرد. در مالیخولیا و تردید، گاهی لفظ نمیتواند آیینهی قدنما شده و معنی را درست و آنگونه که «کلیت کبرا» (برهان) اقتضا میکند، بیرون دهد، یعنی معنی گوش بریده یا دهان چکیده ظاهر میگردد، گاهی هم لفظ کموسع نیست و ظرفیت جلوه معنی را دارد، ولی معنی سطحی و بدیهی و حتا غیرمحصل و غیرجدی است، که نه دردی را دوا میکند و نه خالیگاهی را پر. نه نفی تاریکی است و نه اثبات روشنایی، چیزی است میان این دو.
پایانه
کتاب مالیخولیا و تردید، رد پای عمران راتب در بیراههایست که رفته است. ظاهرا او فلسفه را، پناهگاهی امنی برای خویش تفسیر میکرده و کوششهایش عطفی در سکونتکردن و مقامگزیدن درین خانه بوده است. ولی به گفتهی هایدگر: «اینکه مردم نسبت به فلسفه از خود دلبستگی نشان میدهند از آمادگی آنان برای تفکر نشان ندارد.» عمران راتب به فلسفه دلبستگی داشت، ولی این دلبستگی هیچگاه نباید حملی بر این شود که او اهل تفکر بود، چنانکه بیراهی و بیمسألگیِ او بر این امر صحه مینهد.