پس، به طبیعت نگاه کنید؛ به درختان شگفت‌انگیز و به آن درخت پرگُلِ انبه. در شامگاه و صبحگاه به آواز پرندگان گوش فرادهید. به آسمان صاف خیره شوید، ستاره‌گان را تماشا کنید و آفتاب را ببینید که چه شکوهمندانه پشت آن تپه غروب می‌کند. همه‌‌ی این‌ها را تماشا کنید؛ رنگ‌ها را تماشاه کنید و شعاع خورشید را روی برگ درختان نیز.

جیدو کریشنامورتی
مترجم: محمد ستوده

یادداشت: متن کنونی بخشی از گفت‌وگوهای کریشنامورتی با دانش‌آموزان و معلمان مکتب دره‌ی راشی در اندراپردیش و مکتب راجگت در وارانسی هند است. این مکاتب از جمله مکاتبی‌ست که براساس تعلیمات و ایده‌های کریشنامورتی پیش برده می‌شوند. پی‌گیری این گفت‌وگوها به‌دلیلی مفید خواهد بود که گردانندگان نهادهای آموزش و پرورش کشور ما (افغانستان) می‌خواهند سیستم را مطابق بازار کار عیار سازند و در واقع کارمند تولید کنند. پرسش این است که آیا آموزش و پرورش واقعا باید در خدمت بازار کار قرار گیرد؟

***

شما در یکی از زیباترین دره‌هایی زندگی می‌کنید که من در عمرم دیده‌ام. این‌جا فضای ویژه‌ای دارد. می‌بینید که در شامگاهان و سپیده‌دمان، سکوت کیف‌ناکی این دره را فرامی‌گیرد؟ به باور من، در همین دَوروبر، قدیمی‌ترین تپه‌های جهان دیده می‌شود؛ تپه‌هایی که تا کنون به دست انسان‌ها ویران نشده‌ است. هرگاه به شهرها و جاهای دیگر سفر کنید، می‌بینید که انسان‌ها در حال نابودکردن طبعیت‌‌اند. آن‌ها درختان را قطع می‌کنند تا خانه‌های بیش‌تر بسازند. آن‌ها هوا را با دود موترها و کارخانه‌ها آلوده می‌کنند. انسان‌ها، حیوانات را نیز به انقراض می‌کشانند؛ جنگلات محدودی برای زندگی پلنگ‌ها باقی مانده است. انسان درحال نابود کردن تمام چیزها است؛ زیرا روز‌به‌روز به جمعیت بشر افزوده می‌شود و آن‌ها به جاهای بیش‌تر نیاز دارند. کم‌کم انسان‌ها تمام جهان را نابود خواهند کرد.

هرگاه کسی به دره‌ای مثل این‌جا بیاید ــ جایی که مردمان اندکی در آن زندگی می‌کنند، دره‌ای که تا هنوز طبیعت‌اش ویران نشده است، دره‌ای که تا هنوز خاموشی، سکوت و زیبایی بر آن حاکم است ــ شگفت‌زده خواهد شد. هر کسی که در این دره بیاید، شگفتی این‌جا را احساس خواهد کرد، اما شما شاید به این چیزها خو گرفته باشید. شما دیگر به این تپه‌ها نگاه نمی‌کنید، به آواز پرندگان و نغمه‌‌ی باد و برگ گوش نمی‌سپارید. به این ترتیب، رفته‌رفته نسبت به این چیزها بی‌تفاوت می‌شوید.

***

آموختن، تنها یادگرفتن از کتاب‌ها نیست، حفظ کردن رخدادها هم نیست، بلکه این است که چگونه به پیرامون خود نگاه کنیم، چگونه به آنچه که کتاب‌ها به ما می‌گویند گوش دهیم و بسنجیم که آیا درست است یا اشتباه. این‌ها همه بخشی از آموزش‌ است. آموزش و پرورش صرفا کامیابی در امتحان نیست، فقط گرفتن مدرک و یافتن شغل نیست و تنها برای ازدواج و تشکیل خانواده نیست، بلکه گوش دادن به آواز پرندگان هم است، تماشای آسمان و غرق شدن در زیبایی‌های حیرت‌انگیز یک درخت هم است، خیره شدن در سیمای تپه‌ها و تماس مستقیم با آن‌ها هم است.

دریغا که هرچه بزرگ‌تر می‌شوید، آن حس گوش دادن و تماشا کردن در شما از بین می‌رود؛ زیرا گرفتار روزگار می‌شوید، پول بیش‌تر، موتر زیباتر و کمابیش فرزند می‌خواهید. وقتی بزرگ می‌شوید، حسود می‌شوید، جاه‌طلب می‌شوید، حریص و بخیل می‌شوید. به همین دلایل، زیبایی‌های جهان را دیگر حس نمی‌کنید. وقتی بزرگ‌تر می‌شوید، به رخدادهای جهان بیش‌تر توجه می‌کنید و به مطالعه‌‌ی حوادث جاری می‌پردازید و می‌بینید که جنگ جریان دارد، آشوب هست و ملتی علیه ملت دیگر به پا خواسته است. در کشور ما نیز تفرقه وجود دارد، نفاق دیده می‌شود. هر روز به جمعیت افزوده می‌شود و پیوسته فقر، بی‌نظمی و بی‌رحمی بیش‌تر می‌شود.

انسان تا زمانی که خودش در امان است، پروای دیگران را ندارد. و شما درس می‌خوانید تا با تمام این مسائل سازگار شوید. آیا می‌دانید که جهان گرفتار جنون است؟ آیا خبر دارید که جنون جنگ‌، جنون کینه‌، قلدری و چنگ انداختن به روی همدیگر در این جهان جریان دارد؟ شما برای سازگاری با چنین جهانی بزرگ می‌شوید. آیا این درست است؟ آیا معنای آموزش و پرورش همین است که شما خواسته یا ناخواسته با این ساختار ابلهانه‌ای که جامعه نام دارد، همرنگ شوید؟ و آیا می‌دانید که در سراسر جهان چه بلایی بر سر دین آمده است؟ دیگر هیچ کسی به هیچ چیزی باور ندارد و این عرصه نیز فروپاشیده است. ادیان صرفا به شعارهای بزرگ ختم می‌شوند.

تا زمانی که شما کودک معصوم و بی‌تجربه‌اید، می‌توانید تمام زیبایی‌های جهان را ببینید و خوی مهربانی نیز در شما وجود دارد. آیا می‌توانید این خصلت را در بزرگی هم حفظ کنید؟ اگر نمی‌توانید علت‌اش این است که به میزان عمر خویش، با جماعت همرنگ می‌شوید؛ زیرا این ساده‌ترین راه زندگی است. وقتی بزرگ می‌شوید، فقط تعداد اندکی از شما انقلابی خواهید شد که این تعداد گرِهی را نمی‌گشاید. برخی هم از جامعه گریزان می‌شوید که این کار باز هم بیهوده است. شما باید جامعه را تغییر دهید، اما نه با کشتن آدم‌ها. جامعه، من و شماییم. شما جامعه‌ای را که در آن زندگی می‌کنید، ساخته‌اید؛ پس، آن را تغییر دهید. شما باید این جامعه‌‌ی نابه‌هنجار را تغییر دهید. اگر چنین است، پس می‌خواهید چه کار کنید؟

شمایی که در این دره‌‌ی شگفت‌انگیز زندگی می‌کنید، آیا می‌خواهید که در این دنیای پر از ستیز، پر از سردرگمی و پر از جنگ و نفرت پرتاب شوید؟ آیا می‌خواهید همرنگ آن‌ها شوید، با آن‌ها سازگار شوید و همان ارزش‌های قبلی را بپذیرید؟ شما متوجه آن ارزش‌ها که عبارت از پول، موقف، مقام و قدرت باشند، استید. مردم همین‌ها را می‌خواهند و جامه نیز از شما توقع دارد که خود را مطابق همین الگوها و ارزش‌ها عیار کنید. اما اگر اکنون به اندیشیدن، شناختن و آموختن آغاز کنید ــ البته نه آموختن از روی کتاب‌ها، بلکه آموختن توسط خودتان با دیدن و شنیدن آنچه در اطراف شما اتفاق می‌افتد ــ شما یک انسان متفاوت بار خواهید آمد؛ چنان انسانی که نسبت به دیگران بی‌پروا نیست، انسانی که عاطفه دارد و مردم‌دوست است. اگر چنین زندگی را پیش گیرید، شاید به یک زندگانی حقیقتا دینی دست یابید.

پس، به طبیعت نگاه کنید؛ به درختان شگفت‌انگیز و به آن درخت پرگُلِ انبه. در شامگاه و صبحگاه به آواز پرندگان گوش فرادهید. به آسمان صاف خیره شوید، ستاره‌گان را تماشا کنید و آفتاب را ببینید که چه شکوهمندانه پشت آن تپه غروب می‌کند. همه‌‌ی این‌ها را تماشا کنید؛ رنگ‌ها را تماشاه کنید و شعاع خورشید را روی برگ درختان نیز. و نگاه کنید که زمین چه پربار است. پس از تماشای این‌ها و همچنان با درک آنچه از قبیل خشونت، زشتی و وحشی‌گری در جهان می‌گذرد، می‌خواهید چه کاری کنید؟ 

***

آیا می‌دانید که منظور از دقت کردن چیست؟ زمانی که به چیزی دقت می‌کنید، آن را بسیار واضح می‌بینید. نغمه‌‌ی پرندگان را با تمام ظرافت‌اش می‌شنوید. میان صداهای گوناگون فرق می‌گذارید. وقتی با حواسِ جمع به درختی نگاه می‌کنید، تمام لطافت آن درخت را می‌بینید. به برگ‌های آن خیره می‌شوید و شاخه‌ها را نظاره می‌کنید و می‌بینید که چگونه آن شاخ و برگ با باد می‌رقصد. زمانی که به چیزی دقت می‌کنید، در واقع آن را فوق‌العاده واضح و روشن می‌بینید. آیا تا کنون چنین کاری کرده‌اید؟ دقت کردن غیر از تمرکز کردن است. زمانی که متمرکز می‌شوید، فقط یک نقطه مورد نظر شماست، اما زمانی که دقت می‌کنید، گستره‌‌ی وسیعی را می‌بینید.

همین اکنون به آن درخت و سایه‌اش دقت کنید و نیز به نسیم ملایمی که از میان برگ‌هایش می‌وزد. به قد و بالای آن درخت و شباهت آن را با درختان دیگر توجه کنید. قشنگیِ نور را تماشا کنید که در میان برگ‌ درختان نفوذ می‌کند. اشعه‌‌ی آفتاب را بر شاخه و تنه‌‌ی درخت ببینید. درخت را با تمام جزئیاتش نگاه کنید. نگاه شما باید به همین شیوه باشد؛ زیرا می‌خواهم در باره‌‌ی چیزی صحبت کنم که باید به آن دقت شود. دقت کردن بسیار مهم است؛ چه در صنف درسی باشید، چه بیرون از صنف در زمان غذا خوردن و قدم زدن. دقت کردن یک کار فوق‌العاده است.

***

اکنون می‌خواهم از شما سوالی بپرسم: چرا درس می‌خوانید؟ متوجه شدید چه پرسیدم؟ والدین‌تان شما را به مکتب می‌فرستند. شما در صنف درسی حاضر می‌شوید؛ ریاضیات می‌خوانید، جغرافیه و تاریخ می‌خوانید. چرا؟ آیا هرگز از خود پرسیده‌اید که چرا می‌خواهید باسواد شوید و منظور از آموزش و پرورش چیست؟ از خود پرسیده‌اید که منظور از سپری کردن امتحان و گرفتن شهادتنامه چیست؟ آیا به خاطر این است که پس از آن می‌خواهید ازدواج کنید و مانند میلیون‌ها و میلیون‌ها انسان دیگر، خانواده تشکیل دهید؟ آیا منظور از باسواد شدن، انجام دان چنین کارهایی است؟ متوجه استید که چه می‌گویم؟ این واقعا یک سوال بسیار جدی است.

ما می‌بینیم که آموزش و پرورش برای چه چیزی استفاده شده است. انسان‌ها در تمام جهان ــ چه در روسیه، چین یا امریکا و یا هم همین کشور ــ تعلیم داده می‌شوند تا همرنگ جماعت و سازگار با فرهنگ حاکم شوند. آن‌ها آموزش داده می‌شوند تا با جریان‌های اجتماعی و فعالیت‌های اقتصادی سازگار شوند و در فرجام توسط همین جریان‌هایی که هزاران سال بر حیات مردم حاکم بوده است، مکیده شوند. آیا آموزش و پرورش همین است یا چیزی کاملا مجزا از این؟ آیا نظام آموزش و پرورش مطمئن است که ذهن آدمی به آن جریان گسترده و ویرانگر کشانده نشده است؟ و آیا همین نظام اطمینان دارد که ذهن آدمی هرگز توسط این جریان مکیده نشده است؟ اگر نه، با چنین ذهنی آیا شما می‌توانید انسانی کاملا متفاوت باشید و کیفیت متفاوت زندگی را تجربه کنید؟ آیا می‌خواهید همین‌گونه آموزش ببینید؟ و آیا می‌خواهید که به والدین و جامعه‌‌ی‌تان فرصت دهید تا به شما تحمیل کنند که بستری برای چنین جریاناتی شوید؟

آموزش و پرورش واقعی بدین معناست که ذهن آدمی، ذهن شما، تنها مستعد آموختن ریاضیات، جغرافیه و تاریخ نیست، بلکه همچنان می‌تواند تحت هیچ شرایطی در جریانات موجود اجتماعی منحل نشود. زیرا فرایندی را که ما زندگی می‌نامیم، بسیار فاسد است، غیراخلاقی است، خشونت‌آمیز و آزمند است. همین جریان‌ها فرهنگ ما را می‌سازند. پرسش این است که چطور یک آموزش درست را ترویج کنیم تا ذهن ما بتواند در برابر تمام این وسوسه‌ها و علیه نفوذ این تمدن و فرهنگ ظالمانه ایستادگی کند؟ ما در نقطه‌ای از تاریخ ایستاده‌ایم که باید فرهنگ تازه خلق کنیم؛ یک برهه‌‌ی کاملا متفاوت را به وجود بیاوریم که ماشینی و مصرف‌گرا نباشد، بلکه مبتنی بر کیفیت اصیل دینی باشد.

حالا چگونه از طریق آموزش و پرورش می‌توان یک ذهن متفاوت و ذهنی که حریص و حسود نیست، بار آورد؟ چگونه آدمی دارای ذهنی شود که جاه‌طلب نباشد، فوق‌العاده فعال و کارآمد باشد و ذهنی که یک درک واقعی از زندگی روزانه داشته باشد؟ زیرا در نهایت، دین همین است.

اکنون ببینیم که منظور و هدف از آموزش و پرورش واقعی چیست؟ آیا ذهن شرطی شده‌‌ی شما توسط جامعه و فرهنگی که در آن زندگی کرده‌اید، می‌تواند توسط آموزش و پرورش تغییر کند تا در هیچ شرایطی تحت تأثیر جامعه قرار نگیرد؟ آیا امکان دارد که شما را در چنین شرایطی، به صورت متفاوت آموزش داد؟ البته آموزش و پرورش به معنا واقعی کلمه؛ به هدف کاربرد مضامین درسی در جهت ایجاد تحول در ذهن شما، نه انتقال اطلاعاتی در باره‌‌ی ریاضیات و تاریخ توسط معلم به شاگرد. منظور این است که شما باید فوق‌العاده ذهن انتقادی داشته باشید. باید یاد بگیرید که هیچ چیزی را تا زمانی که خودتان آن را به صورت واضح درک نکرده‌اید نپذیرفته و از تکرار طوطی‌وار حرف دیگران خودداری کنید.

به نظر من، لازم است که شما این پرسش‌ها را از خود بپرسید؛ نه گاهی اوقات، بلکه هر روز. پاسخ‌های آن را نیز بیابید. به هرچیز گوش دهید، هم به آواز پرندگان و هم به بوغ گاوان. از آنچه در درون شماست، آگاه شوید؛ زیرا اگر از خودتان در باره‌‌ی خودتان بیاموزید، دیگر یک انسان دست دوم نخواهید بود. اگر نظر من باشد، از همین اکنون راه متفاوت زیستن را جستجو کنید و البته این کار مشکل خواهد بود، نگرانی من نیز همین است که بسیاری از ما دوست داریم راه ساده‌ای را برای زندگی پیدا کنیم. دوست داریم حرف دیگران را تکرار کنیم. دوست داریم کار دیگران را تقلید کنیم؛ زیرا آسان‌ترین راه زندگی، همرنگ شدن با الگوهای کهنه و نو است. باید منظور خود را از همرنگ جماعت نشدن درک کنیم و بدانیم که معنای زندگی بدون ترس چیست. این زندگی مربوط شماست و هیچ کسی به شما آن را نخواهد آموخت، نه هیچ کتابی و نه هیچ معلمی. شما باید از خودتان یاد بگیرید، نه از کتاب‌ها. چیزهایی زیادی هست که باید در باره‌‌ی خودتان یاد بگیرید؛ این یک آموزش بی‌پایان و حیرت‌انگیز است. و زمانی که کتاب وجود خود را می‌خوانید و از آن چیزی را یاد می‌گیرید، از همین آموختن، دانایی پدید می‌آید. پس از آن می‌توانید یک زندگی فوق‌العاده زیبا و مملو از خوشی داشته باشید. درست است؟ خوب، حالا پرسشی دارید؟

***

دانش‌آموز: جهان پر از آدم‌های نامهربان، لاابالی و ظالم است؛ آن‌ها را چگونه تغییر دهیم؟

کریشنامورتی: چرا به فکر تغییر دادن دیگران‌اید؟ خود را تغییر دهید. در غیر آن، شما هم مثل آن‌ها نامهربان بزرگ خواهید شد؛ لاابالی و ظالم بار خواهید آمد. نسل قبلی در حال ازبین رفتن است، آن‌ها رو به زوال‌اند و شما دارید می‌آیید. اگر شما هم نامهربان، لاابالی و ظالم باشید، جامعه‌‌ی شبیه آن‌ها را خواهید ساخت. چیزی که مهم است تغییر خود شماست و اینکه شما نامهربان و لاابالی نباشید.

وقتی می‌گویید که آن چیزها مربوط به نسل گذشته است، پس آیا متوجه آن چیزها شده‌اید و آیا آن‌ها را مشاهده و احساس کرده‌اید؟ اگر بلی، پس کاری کنید. خود را در عمل تغییر دهید. چنین کاری یکی از فوق‌العاده‌ترین کارهاست. اما ما دوست داریم همه را تغییر بدهیم الا خود ما؛ بدین معنا که در واقع نمی‌خواهیم تغییری بیاوریم. ما از دیگران می‌خواهیم که تغییر کنند، اما خود همچنان نامهران، بی‌تفاوت و ظالم باقی می‌مانیم. آرزو داریم که مردم تغییر کنند تا ما بتوانیم به راه مخصوص خود ادامه دهیم. متوجه شدید چه گفتم؟

دانش‌آموز:  شما از ما می‌خواهید که تغییر کنیم. پس خود را به چه چیزی تغییر دهیم؟

کریشنامورتی: شما نمی‌توانید خود را به یک شادی تغییر دهید؛ شاید بخواهید، اما نمی‌توانید. حالا که می‌گویید: «می‌خواهم به چیزی تغییر کنم» ــ خوب دقت کنید ــ اگر به خود بگویید که: «باید تغییر کنم، باید خودم را به یک چیز دیگر تغییر دهم» همین «چیز دیگر»، الگویی است که شما آن را ساخته‌اید، مگر نه؟ این را می‌دانید؟ ببینید، شما خشن و حریص‌اید و می‌خواهید خود را به شخصی تغییر دهید که حریص نباشد. همین که می‌خواهید حریص نباشید هم یک نوع دیگر از حرص است؛ همینطور نیست؟ این را درک می‌کنید؟ اما اگر بگویید: «من حریص‌ام، می‌خواهم بفهمم که چرا چنین‌ام و چرا من حریص‌ام و در این حرص چه چیزی نقش دارد؟» پس از آنکه معنای حرص را بفهمید، از آن نجات خواهید یافت. متوجه شدید چه گفتم؟

بگذارید بیش‌تر توضیح دهم. خوب، من حریص‌ام و برای نجات از این حالت دست و پا می‌زنم و آخرین تلاشم را به خرج می‌دهم. در این صورت، بازهم یک آرزو دارم، یک تصور دارم که حریص نباشم. پس، من از ایده‌ای که فکر می‌کنم عدم حرص باشد، پیروی می‌کنم. متوجه شدید؟

راه حل‌اش این است که اگر من به حرص‌ام پی‌ببرم، اگر بدانم که چرا حریص‌ام و اگر طبیعت و ساختار حرص را درک کنم، پس از آن از حرص رهایی می‌یابم. به همین دلیل، رهایی از حرص و طمع، چیزی کاملا مجزا از این است که کوشش کنیم تا حریص نباشیم. آزادی از حرص چیزی کاملا مجزا از گفتن این جمله است که: «من باید یک انسان عالی باشم، پس باید حریص نباشم». این را متوجه شده‌اید؟

شب گذشته فکر می‌کردم که به مدت تقریبا چهل سال گه‌گاهی در این دره بوده‌ام. مردمانی آمده و رفته‌اند. درختانی نابود شده و درختان دیگر بزرگ شده‌اند. کودکان متفاوت آمده‌اند، از مکتب فارغ‌التحصیل شده‌اند، انجنیر شده‌اند و یا خانم‌های خانه‌دار شده‌اند، اما همه در این شلوغی گم شده‌اند. من آن‌ها را گاهی در میدان هوایی یا کدام جلسه‌ای ملاقات کرده‌ام که آدم‌های معمولی بوده‌اند. اگر شما هم محتاط نباشید، پایان راه شما هم همین گونه است.

دانش‌آموز: منظور شما از آدم معمولی چیست؟

کریشنامورتی: مثل بقیه مردم زندگی کردن؛ با همان غم‌ها، با همان فسادها، با همان خشونت‌ها، ظلم‌ها، بی‌تفاوتی‌ها و نامهربانی‌ها. زندگی کردن برای یافتن شغل، برای ادامه دادن به شغلی که معلوم نیست در آن موثریت دارید یا نه و در نهایت مردن در همان شغل. زندگی معمولی همین است که هیچ چیز تازه‌ای نداشته باشیم، از زندگی لذت نبریم، کنجکاو نباشیم، پر از شور و اشتیاق نباشیم، هرگز چیز تازه‌ای را درنیابیم، بلکه صرفا همرنگ جماعت باشیم. منظورم از زندگی معمولی همین است. به این نوع زندگی، بورژوازی هم می‌گویند. این یک شیوه‌‌ی زندگی ماشینی است، یک روزمره‌گی و یک ملالت.

دانش‌آموز: چگونه از دست معمولی‌بودن رها شویم؟

کریشنامورتی: معمولی نباشید. شما نمی‌توانید از دست آن رها شوید. فقط معمولی نباشید.

دانش‌آموز: چگونه، استاد؟

کریشنامورتی: «چگونه» وجود ندارد. ببینید که این یکی از ویران‌کننده‌ترین پرسش‌ها است: «بگو چگونه؟» مردم جهان همیشه این سوال را پرسیده‌اند که «بگو چگونه؟». اگر شما یک کبچه‌مار زهری را ببینید، نمی‌گویید که «لطفا به من بگویید که چطور از دست این مار فرار کنیم»، بلکه همینطور فرار می‌کنید. اگر متوجه شوید که معمولی استید، پس فرار کنید و از آن دور شوید؛ به فردا مگذارید، همین اکنون فرار کنید.

ادامه دارد…

مشترک شدن
اطلاع رسانی
guest
0 دیدگاه‌ها
Inline Feedbacks
View all comments