در فیلم «twelve strong» (دوازده نیرومند) به کارگردانی نیکولایفوسی که دوازده نفر کارآگاه ارتش امریکا پس از حملات یازدهی سپتامبر ۲۰۰۱ به شمال افغانستان میروند تا به کمک مارشال دوستم، طالبان را شکست دهند. این فیلم، نقش مارشال دوستم را در کانون تحولات شمال کشور، به نمایش میگذارد و برای عطامحمد نور و محمد محقق، نقشهای حاشیهای و مکمل قایل است.
در سریال «بازی تاج و تخت»، جنگ بین خانوادههای اشرافی برای بهدستآوردن تخت آهنین است. اتفاقهای این سریال هیجانانگیز، در تابستان به وقوع میپیوندد و یک زمستان طولانی در پیشرو است. همچنان، موجودات افسانهای و وحشی از شمال برای تسخیر سرزمینهای آدمیان حمله میکنند و در عین زمان، فرزندان شاه مخلوع، برای بازپسگیری تاج و تخت ازدسترفته، باهم رقابت میکنند.
از تصویر هنری مارشال دوستم که بگذریم، محمدنبی عظیمی در کتاب «اردو و سیاست» خودش، به تفصیل از اهمیت شمال، بهویژه بندر حیرتان و مزار شریف سخن گفته است. عظیمی، در کنار برشمردن موقعیت استراتیژیک شمال، به نقش کانونی دوستم در تحولات سالهای آخر حکومت داکترنجیبالله نیز اشاره میکند و اینکه دوستم، در دورزدن نجیب، چقدر موفقانه عمل کرد و سقوط مزار و جداشدن دوستم از بدنهی حکومت، به سقوط حکومت داکترنجیبالله چقدر سرعت بخشید.
اکنون مارشال دوستم، در قعر معرکهی بازی تاج و تخت واقعی در حیات سیاسیاش قرار دارد. گاه فشار و تراکم حوادث، بالای این مرد شصتوهفتساله آنقدر سریع و سنگین است که آدم فکر میکند باید سالهای آخر عمرش را بهخاطر حفظ تاج و تخت، سخت تلاش کند تا فرزندان این پیرمرد انباشته از کارنامهی همزمان دوستداشتنی و تنفرانگیز، میراثدار سالها سختکوشیاش گردد. مارشال دوستم، از معدود شخصیتهای چهاردههی اخیر است که حادثهآفرینیهایش متفاوت از دیگران است. از جنگیدن برعلیه مجاهدین در دوران حاکمیت حزب دموکراتیک خلق گرفته تا جداشدن از آن و باعثشدن سقوط حکومت نجیب، حداقل در شمال کشور، تا کشتار طالبان در دشت لیلی. این شکست طالبان، دشتهای سرسبز شمال را برای آنان، تبدیل به کابوس مرگ کرد. تا سرکوب رقبای درونقومی به گونهی غیرانسانی و تثبیت جایگاهش در میان اوزبیکها بهعنوان فرد شکستناپذیر و بیبدیل. همهی رهبران جهادی سیطرهی قومیشان را از دست دادهاند اما دوستم، همچنان تقدیر تغییرناپذیر قبیلهاش هست که بدون ارادهی او، برگ از درخت قبیله در زمین سیاست فرو نمیریزد.
در بیست سال اخیر نیز، مارشال دوستم به معنای واقعی کلمه شاهساز بود. او به هر سمتی که میل میکرد معادلهی قدرت را تغییر میداد. به تعبیری میشود گفت دوستم برای رقیبانش در طی این بیست سال «بهترین بد»ی بود که خوبترین کارآمد را در عرصهی انتخابات داشت و بیشترین مزاحمت را پس از انتخابات. چون از خواستهای به توافقرسیدهی دوران انتخاباتی خود، یک اینچ هم عقبنشینی نمیکرد و قدرت چانهزنیاش را به اثبات رسانده است.
اکنون مارشال دوستم، در آستانهی دههی هفتم عمرش، با هفتخوان زندگی روبهروست. این هفتخوان، همان موجوداتیاند که زیر نام طالبان، از شمال و جنوب بر او هجوم آوردهاند تا اقتدارش را نه در کابل بلکه در قلب قبیلهاش مضمحل کند. قصر دوستم در شبرغان، تنها خانهاش نیست، مهمتر از آن، نماد اقتدار تسخیرناپذیری او در قامت یک دژ است؛ دژی که سطوت دوستم را در شمال به رخ رقیبانش میکشد.
دوستم، سرسختترین دشمن طالبان معرفی شده است. او در هیچ زمانی در برابر طالبان کوتاه نیامده است. همیشه مخالفت آشکار خود را با طالبان ابراز داشته و بارها ضربالاجل تعیین کرده است که اگر حکومت برایم امکانات فراهم کند در مدتزمان کوتاه، دمار از روزگار طالبان در میآورم. در آخرین مورد، در بخش خیزشهای مردمی نیز، دوستم پیشگام شد. حال آنکه موضع حکومت چه در دوران حامد کرزی و چه در دوران رییسجمهور غنی، در قبال طالبان زیگزاگ بوده است. گاه برادران ناراضی خطاب شد، گاه مخالفان مسلح و گاه هم تروریست و بدتر از خوارج. رهبران سیاسی نیز، متناسب به وضعیت و نظر به منافعشان بین دو قطب حکومت و طالبان «گاه در آغوش این، گاه در آغوش آن» بودهاند. اما مارشال دوستم، منافع و دوام حیات سیاسی خود را همیشه در مخالفت صریح با طالبان تعریف کرده است.
تحولات شمال کشور، هم برای دوستم حکم بازی تاج و تخت را دارد و هم برای حکومت. اتفاقهای شمال، تنها در خود آن ولایتها خلاصه نمیشوند بلکه مستقیما دامن حکومت را در دیگر ولایات نیز میگیرد. علاوه برآن، نوعیت برخورد طالبان در ولایتهای شمالی، در مقایسه با بعضی جاهای دیگر، به مراتب خشنتر و غیرانسانی بوده است. گزارشهایی مبنی بر جهادالنکاح با همسران سربازان کشتهشده، ازدواج اجباری با دختران مردم و کوچدادن دستهجمعی مردم اولینبار از شمال به گوش رسید. البته گسترهی جنایت طالبان در شمال محدود نماند. در ولسوالیهای مالستان و اسپینبولدک و دیگر مناطق نیز، مردم را قتلعام کردند.
تاکنون مارشال دوستم، مانند آن چهرهی هنریاش در فیلم «دوازده نیرومند»، هستهی مقاومت ضدطالبان را در شمال کشور تشکیل داده است. مقاومت دوستم در شمال، فقط قصر و داراییاش را محافظت نمیکند بلکه بسی وسیعتر از آن، حاکمیت حکومت را در شمال نیز پابرجا نگه میدارد و از وقوع فاجعهی انسانی در صورت تسلط طالبان در شمال کشور جلوگیری میکند. شمال، هم مُشرِف بر کابل است و هم بر مناطق مرکزی کشور. علاوه بر حکومت که نظر به وسعت و تعدد جبهههای جنگ در ولایات مختلف و محدودبودن امکانات نظامی و نیروی انسانی، در شمال خوب عمل کرده است رهبران جهادیای که ریشهی اجتماعی و اقتصادیشان در شمال آب میخورد در این مقطع زمانی باید دست به کار شوند و دوستم را تنها نگذارند. تنهاگذاشتن دوستم در این مقطع زمانی، به معنای تنها گذاشتن خود است. اگر تاحالا، کسانی فکر میکردند که طالبان تغییر مثبت کردهاند و امیدی به تعامل با طالبان داشتند تحولات هفتههای اخیر در ولایات مختلف نشان داد که طالبان بسی خشنتر شده و قساوتشان به مراتب بیشتر گردیده است. بنابراین، دلخوشکردن به طالبان یک سادهلوحی سیاسی و به مثابهی خیانت به مردم است.
خطر طالبان، یک خطر سیاسی نیست که قدرت سیاسی سیاستگران را تهدید کند. برعکس این تصور اشتباه، خطر طالبان، تهدید زندگی است. مقاومت دوستم در شمال، نمونهی موفق از یک مقاومت مردمی و بومی برعلیه طالبان است. او نشان داد که یک رهبر سیاسی در سن هفتادسالگی هم میتواند با جلدی تمام به سنگر برود. علاوه برآن، در خط مقدم بودن فرزند دوستم، نیشخند زننده به نازدانههای رهبران سیاسی است که سالها در جهنمی بهنام افغانستان، این نازدانهها در بهشتی ساختهشده از خون و مال مردم، در میان حریر و حور و غلمان زیستهاند. با زندگی اشرافیشان، به فقر مردم طعنه زدهاند و متنعمبودنشان را به رخ بینوایان کشیدهاند؛ نازدانههای که در سایهی پدرانشان به گونهی تهوعآوری اکت و ادای رهبری کردهاند. پیش از هرکسی، نزدیکانشان به بیکارگی و بیکفایتیشان پیبردهاند اما باز هم، پدرانشان، حزب و ثروت خود را به پای همین نازدانهها ریختند که شاید تا تالار پارلمان راه یابند! اما بیخبر از آنکه شعور و وجدان مردم در ملاء عام ممکن بترسد یا به یک سری نزاکتها گیر بماند ولی در خلوت صندوقهای رأی، نه میشرمد و نه میترسد.
اکنون وقت آن است که همین نازدانهها، اگر از مردم نمیشرمند، از پدرانشان اندکی آزرم کنند که این همه تمام هستی و وزنهی سیاسی خود را به پایشان هزینه کردند، گامی به جلو بگذارند و نشان دهند که حداقل مرد آناند که بدون پدران خویش، یک گام میتوانند متکی به خودشان بردارند. یارمحمد دوستم، سنجیداری است برای سنجش فرزندان رهبران سیاسی که بدون کمترین زحمتی هوای رهبری به سر دارند و در خلوت، تمرین رهبری میکنند. اگر این رهبرزادهها از مردم و سربازان ارتش درس نمیگیرند از پدرانشان باید درس بگیرند. چون پدران این نازدانهها سالها مبارزهکردند و رنج کشیدند تا به اینجا رسیدهاند؛ همان کاری را که یارمحمد دوستم فعلا انجام میدهد. یارمحمد دوستم، نمونهی موفق از جنس رهبرزادگانی است که در میدان نبرد، برای تاج و تخت مبارزه میکند نه اینکه در خلوت، تمرین رهبری کند و در همایشها تمرین سخنرانی برای نشستن بر تختی ازپیشآمادهشده و تاجی از قبل بر سرنهاده!